آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید ناصر کاظمی

شهید ناصر کاظمی

زندگیـنامه

شهید ناصر کاظمی

در ۱۲ خرداد ۱۳۳۵ هجری شمسی در خانواده ای مذهبی در تهران چشم به جهان گشود. پس از دوران طفولیت، با گذشت ایام، خصوصیات اخلاقی و انسانی وی آشکارتر شد و در بین دوستان و هم سن و سالهای خود به خوبی می درخشید. از همان ابتدای زندگی با قشر محروم جامعه ابراز همدردی می کرد و سعی داشت با کودکان فقیر و محروم در پوشیدن لباس و کفش یکسان باشد. با وجود سن کم می گفت: من دوست ندارم لباس نو بپوشم در صورتی که بچه های دیگر از آن محرومند.
پس از ورود به دوره دبیرستان شور و شوق بیشتری نسبت به اسلام در وی ایجاد شد و توجه به دانش اندوزی و مطالعات مذهبی، در او اوج گرفت. او تلاش وافری در به کارگیری اندوخته های مذهبی اش در عرصه عمل داشت.

شهید «کاظمی» با اتمام دوره متوسطه – به دلیل حاکمیت سیاه رژیم منحوس پهلوی – تمایلی به رفتن سربازی نداشت، برای ورود به دانشگاه نام نویسی کرد و در رشته‌های پیراپزشکی و تربیت بدنی نیز پذیرفته شد. پس از ورود به دانشگاه، با وجود نیاز شدید جامعه به کار فرهنگی، تنها به درس خواندن اکتفا نکرد و شغل شریف معلمی را در کنار تحصیل برگزید تا از این راه دینش را نسبت به جامعه ادا کند. او به جهت علاقه‌ای که به قشر محروک داشت فعالیت فرهنگی خود را متوجه مدارس جنوب شهر تهران نمود و با درآمد مختصری که از این راه به دست می‌آورد به تهیه کتب و جزوه‌های دینی برای شاگردانش می‌پرداخت و به تشویق دانش آموزان در مباحث دینی، اجتماعی و سیاسی می‌پرداخت.
ناصر ضمن پی بردن به ماهیت آمریکایی رژیم شاه، از سال ۱۳۵۶ به مبارزات سیاسی خود شدت بخشید و در شمار جوانان فعال و انقلابی مسلمان قرار گرفت.
در همین سال بود که به دلیل فعالیتهای سیاسی در دانشگاه و به آتش کشیدن پرچم آمریکا در موقع ورود ورزشکاران آمریکایی به ورزشگاه صد هزار نفری (آزادی)، از طرف ساواک شناسایی و بعد از دستگیری به ژاندارمری تحویل داده شد و از آنجا به دادگستری منتقل و در نهایت در زندان قصر محبوس گردید. پس از چندی با اوج گیری انقلاب و فشار ملت مسلمان ایران بر رژیم جنایتکار پهلوی، ناچار او را همراه جمعی از زندانیان سیاسی آزاد کردند، به این امید که دیگر در فعالیت های سیاسی شرکت نخواهد کرد، اما او نه تنها از مبارزات سیاسی علیه رژیم کناه گیری نکرد، بلکه به صورت فعال تری به صحنه مبارزه وارد شد.

بنا به وظیفه شرعی و انقلابی خود در حفظ و حراست از دست آوردهای عظیم انقلاب اسلامی از خرداد ماه سال ۱۳۵۸ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. او پس از طی دوران آموزش نظامی در صحنه عمل از چنان تبحر و تجربه ای برخوردار شده بود که طرحهایش تحسین فرماندهان مجرب نظامی را بر می انگیخت.

پس از گذراندن آموزش مختصر نظامی راهی دیار محروم سیستان و بلوچستان شد و حدود چهار ماه در شهرستان زابل به فعالیت پرداخت. با توجه به محرومیت منطقه، در این مدت، تمام توانش را مصروف خدمت به مردم مستضعف آن منطقه کرد.

با اوج گیری توطئه های شیاطین شرق و غرب و ایادی داخلی آنان که با سوء استفاده از عنوان خلق عرب برای در هم شکستن اتحاد مردم ایران و به منظور خاموش کردن شعله های فروزان انقلاب اسلامی و جلوگیری از صدور آن، به احساسات ناسیونالیستی و قومیت گرایی دامن زدند، به اتفاق دیگر همرزمانش برای رویارویی با توطئه تجزیه خوزستان راهی خرمشهر شد و تا پایان این غائله در آنجا ماند.

پس از خنثی شدن غائله خوزستان به لحاظ موقعیت حساس کردستان و ایجاد آشوب و ناامنی توسط گروهکهای مزدور آمریکایی (کومله و دمکرات) بنا به پیشنهاد شهید «محمد بروجردی» (فرمانده وقت سپاه کردستان) به همراه چند نفر از برادران جان برکف در ۱۷ دی ماه ۱۳۵۸ به «پاوه »رفت. این شهر که در شهریور ماه توسط شهید دکتر «مصطفی چمران» آزاد و پاکسازی شده بود، دوباره در اثر سازش و خیانت عوامل دولت موقت به دست ضدانقلاب افتاده بود و جاده های آن به کلی ناامن بود، که ناچار برای وورد و خروج از شهر از بالگرد استفاده می شد.
شهید «کاظمی» فعالیت خود را در این شهر با سمت فرماندار و در کنار آن اداره امور روابط عمومی سپاه آغاز کرد و از آنجا که هنگام ورود، نیتی جز پاکسازی منطقه از لوث وجود اشرار و خدمت به مردم محروم آن دیار نداشت، برنامه هایش را با توکل به خدا و عزمی راسخ و با فعالیت شبانه روزی آغاز کرد و آن را با اعتماد و اعتقاد به نقش سازنده مردم و شناخت کلی از منطقه مبتنی ساخت. در این مدت بر اثر شایستگی، لیاقت و مدیریتی که از خود نشان داد، علاوه بر فرمانداری، به فرماندهی سپاه پاوه نیز منصوب شد. او اغلب بعد از نیمه شب،‌ که کارهایش تمام می شد، با مسئولین و کارمندان جلسه می گذاشت و به حل مشکلات آنان می پرداخت.
شهید کاظمی آن بزرگ مردی که شور حسینی در سر و عشق خمینی(ره) در جان داشت، با علاقه وافر نسبت به مستضعفین کُرد، هستی خود را وقف حفظ این خطه خونرنگ میهن اسلامی کرده بود و برای زدودن آلودگی ها و ایجاد امینت و پاکسازی منطقه، بی امان با ضدانقلاب مبارزه می کرد.
او از اینکه قسمت های قابل ملاحظه از سرزمین و جاده های کردستان در حاکمیت ضدانقلاب قرار داشت به شدت رنج می برد، تا اینکه تصمیم گرفت از طریق ایجاد وحدت بین ارتش و سپاه و به میدان آوردن هر چه بیشتر نیروهای بسیجی و پی ریزی یک سلسله عملیات دامنه دار، تمام مناطق تحت اشغال ضدانقلاب را از کف آنان خارج سازد، که در پرتو عنایات و امدادهای الهی به توفیقات قابل ملاحظه ای دست یافت.
او معتقد بود مناطق کردنشین باید به وسیله خود مردم بومی آزاد و پاکسازی شود، بنابراین به تشکل و سازماندهی نیروهای بومی پرداخت و با همکاری برادران اعزامی، موفق به پاکسازی جاده پاوه و سپس منطقه نوربان و قشلاق شد که این خبر در منطقه انعکاس وسیعی داشت.
در بهار ۱۳۵۹ با یک حمله بسیار متهورانه با همکاری مردم بومی، «باینگان» را پاکسازی کرد و به منظور پاکسازی منطقه «نوسود»، در خرداد ۱۳۵۹ طی اطلاعیه ای از مردم منطقه درخواست کرد که خود را به پاوه برسانند. متعاقب آن، فرهنگیان،
کارمندان و کسانی که اعتقاد راسخ به حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران داشتند، شبانه و به صورت مخفی خود را به« پاوه» رساندند. در اوایل همان سال، پس از سازماندهی نیروها، عملیات موفقی را انجام داد. در بازگشت از منطقه عملیاتی، شهید کاظمی مورد اصابت تیر قرار گرفت و مجروح شد. پس از دو ماه بستری و بازگشت مجدد به منطقه، اقدام به پاکسازی مناطق نودشه، نیسانه، نروی، نوسود، کله چنار و شمسی کرد و پس از یک سال و نیم تلاش بی وقفه، به «سنندج» اعزام و مسئولیت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی «کردستان» را عهده دار شد. دراین سمت نیز فعالیتهای درخشانی را انجام داد که پاکسازی مناطق حساس و استراتژیک مانند جاده بانه – سردشت، کامیاران، مریوان، تکاب، صائین دژ، آزادسازی بوکان، سد بوکان و عملیات دیگر از آن جمله اند. می توان گفت: تمامی سرزمین کردستان و جای جای مناطقی که به قدوم مبارک این شهید شیردل مزین گردیده، خاطرات دلاوریها و مجاهدات وی را گواهی می دهد.

بزرگواری، سلحشوری و ایستادگی او در کنار مردم مظلوم و مسلمان کرد و عشق او به مردم و جدا نمودن آنان از صف ضدانقلاب باعث شد تا علاقه مردم تحت ستم منطقه هر روز نسبت به وی زیادتر شود، تا جایی که مردم نام «ناصر» را بر روی کودکانشان می گذاشتند و به این نام افتخار می کردند.
تکیه کلام او این بود:
باید صفوف ضدانقلاب با مردم جدا شود. با ضدانقلاب با قاطعیت و با مردم محروم و مستضعف کُرد، با مهربانی هرچه تمامتر رفتار شود.
شهید کاظمی مجاهدی نستوه، فرماندهی توانا، برادری دلسوز برای مردم، آموزگاری شریف و الگویی مناسب برای دوستان و همرزمانش بود. تبسم همیشگی و زیبایش که به موعظه دیگران و ذکر شهدا و توصیف بهشت می پرداخت، زبانزد نیروهای تحت امر ایشان بود.
او با اطمینان و محکم سخن می گفت. همواره سعی می کرد قبل از شروع هر مأموریت، تمامی نیروهای عملیاتی و واحدهای پشتیبانی را به دقت توجیه کرده و وظایف هر یک را ابلاغ کند. به آنها روحیه می داد و در عرصه نبرد نیز خود پیشاپیش آنان حرکت می کرد و این اقدام او قوت قلب رزمندگان بود.
او فردی باهوش، بصیر، شجاع، جدی، قاطع و دوست داشتنی بود. همیشه با یاد خدا وارد عمل می شد و در انتظار شهادت بود. ضدانقلاب از سرسختی و شجاعت وی به ستوه آمده بود و به واقع یکی از مظاهر درخشان (اشداء علی الکفار، رحماء بینهم) بود. به قول برادران: کردستان بی نام بروجردی و کاظمی ها غریب است.
او معتقد بود که هرکس مسئول کاری شد موظف است بر کار زیردستان خود نظارت کامل داشته باشد و خود این چنین بود.

وصیت نامه
زندگیـنامه

شهید ناصر کاظمی

در ۱۲ خرداد ۱۳۳۵ هجری شمسی در خانواده ای مذهبی در تهران چشم به جهان گشود. پس از دوران طفولیت، با گذشت ایام، خصوصیات اخلاقی و انسانی وی آشکارتر شد و در بین دوستان و هم سن و سالهای خود به خوبی می درخشید. از همان ابتدای زندگی با قشر محروم جامعه ابراز همدردی می کرد و سعی داشت با کودکان فقیر و محروم در پوشیدن لباس و کفش یکسان باشد. با وجود سن کم می گفت: من دوست ندارم لباس نو بپوشم در صورتی که بچه های دیگر از آن محرومند.
پس از ورود به دوره دبیرستان شور و شوق بیشتری نسبت به اسلام در وی ایجاد شد و توجه به دانش اندوزی و مطالعات مذهبی، در او اوج گرفت. او تلاش وافری در به کارگیری اندوخته های مذهبی اش در عرصه عمل داشت.

شهید «کاظمی» با اتمام دوره متوسطه – به دلیل حاکمیت سیاه رژیم منحوس پهلوی – تمایلی به رفتن سربازی نداشت، برای ورود به دانشگاه نام نویسی کرد و در رشته‌های پیراپزشکی و تربیت بدنی نیز پذیرفته شد. پس از ورود به دانشگاه، با وجود نیاز شدید جامعه به کار فرهنگی، تنها به درس خواندن اکتفا نکرد و شغل شریف معلمی را در کنار تحصیل برگزید تا از این راه دینش را نسبت به جامعه ادا کند. او به جهت علاقه‌ای که به قشر محروک داشت فعالیت فرهنگی خود را متوجه مدارس جنوب شهر تهران نمود و با درآمد مختصری که از این راه به دست می‌آورد به تهیه کتب و جزوه‌های دینی برای شاگردانش می‌پرداخت و به تشویق دانش آموزان در مباحث دینی، اجتماعی و سیاسی می‌پرداخت.
ناصر ضمن پی بردن به ماهیت آمریکایی رژیم شاه، از سال ۱۳۵۶ به مبارزات سیاسی خود شدت بخشید و در شمار جوانان فعال و انقلابی مسلمان قرار گرفت.
در همین سال بود که به دلیل فعالیتهای سیاسی در دانشگاه و به آتش کشیدن پرچم آمریکا در موقع ورود ورزشکاران آمریکایی به ورزشگاه صد هزار نفری (آزادی)، از طرف ساواک شناسایی و بعد از دستگیری به ژاندارمری تحویل داده شد و از آنجا به دادگستری منتقل و در نهایت در زندان قصر محبوس گردید. پس از چندی با اوج گیری انقلاب و فشار ملت مسلمان ایران بر رژیم جنایتکار پهلوی، ناچار او را همراه جمعی از زندانیان سیاسی آزاد کردند، به این امید که دیگر در فعالیت های سیاسی شرکت نخواهد کرد، اما او نه تنها از مبارزات سیاسی علیه رژیم کناه گیری نکرد، بلکه به صورت فعال تری به صحنه مبارزه وارد شد.

بنا به وظیفه شرعی و انقلابی خود در حفظ و حراست از دست آوردهای عظیم انقلاب اسلامی از خرداد ماه سال ۱۳۵۸ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. او پس از طی دوران آموزش نظامی در صحنه عمل از چنان تبحر و تجربه ای برخوردار شده بود که طرحهایش تحسین فرماندهان مجرب نظامی را بر می انگیخت.

پس از گذراندن آموزش مختصر نظامی راهی دیار محروم سیستان و بلوچستان شد و حدود چهار ماه در شهرستان زابل به فعالیت پرداخت. با توجه به محرومیت منطقه، در این مدت، تمام توانش را مصروف خدمت به مردم مستضعف آن منطقه کرد.

با اوج گیری توطئه های شیاطین شرق و غرب و ایادی داخلی آنان که با سوء استفاده از عنوان خلق عرب برای در هم شکستن اتحاد مردم ایران و به منظور خاموش کردن شعله های فروزان انقلاب اسلامی و جلوگیری از صدور آن، به احساسات ناسیونالیستی و قومیت گرایی دامن زدند، به اتفاق دیگر همرزمانش برای رویارویی با توطئه تجزیه خوزستان راهی خرمشهر شد و تا پایان این غائله در آنجا ماند.

پس از خنثی شدن غائله خوزستان به لحاظ موقعیت حساس کردستان و ایجاد آشوب و ناامنی توسط گروهکهای مزدور آمریکایی (کومله و دمکرات) بنا به پیشنهاد شهید «محمد بروجردی» (فرمانده وقت سپاه کردستان) به همراه چند نفر از برادران جان برکف در ۱۷ دی ماه ۱۳۵۸ به «پاوه »رفت. این شهر که در شهریور ماه توسط شهید دکتر «مصطفی چمران» آزاد و پاکسازی شده بود، دوباره در اثر سازش و خیانت عوامل دولت موقت به دست ضدانقلاب افتاده بود و جاده های آن به کلی ناامن بود، که ناچار برای وورد و خروج از شهر از بالگرد استفاده می شد.
شهید «کاظمی» فعالیت خود را در این شهر با سمت فرماندار و در کنار آن اداره امور روابط عمومی سپاه آغاز کرد و از آنجا که هنگام ورود، نیتی جز پاکسازی منطقه از لوث وجود اشرار و خدمت به مردم محروم آن دیار نداشت، برنامه هایش را با توکل به خدا و عزمی راسخ و با فعالیت شبانه روزی آغاز کرد و آن را با اعتماد و اعتقاد به نقش سازنده مردم و شناخت کلی از منطقه مبتنی ساخت. در این مدت بر اثر شایستگی، لیاقت و مدیریتی که از خود نشان داد، علاوه بر فرمانداری، به فرماندهی سپاه پاوه نیز منصوب شد. او اغلب بعد از نیمه شب،‌ که کارهایش تمام می شد، با مسئولین و کارمندان جلسه می گذاشت و به حل مشکلات آنان می پرداخت.
شهید کاظمی آن بزرگ مردی که شور حسینی در سر و عشق خمینی(ره) در جان داشت، با علاقه وافر نسبت به مستضعفین کُرد، هستی خود را وقف حفظ این خطه خونرنگ میهن اسلامی کرده بود و برای زدودن آلودگی ها و ایجاد امینت و پاکسازی منطقه، بی امان با ضدانقلاب مبارزه می کرد.
او از اینکه قسمت های قابل ملاحظه از سرزمین و جاده های کردستان در حاکمیت ضدانقلاب قرار داشت به شدت رنج می برد، تا اینکه تصمیم گرفت از طریق ایجاد وحدت بین ارتش و سپاه و به میدان آوردن هر چه بیشتر نیروهای بسیجی و پی ریزی یک سلسله عملیات دامنه دار، تمام مناطق تحت اشغال ضدانقلاب را از کف آنان خارج سازد، که در پرتو عنایات و امدادهای الهی به توفیقات قابل ملاحظه ای دست یافت.
او معتقد بود مناطق کردنشین باید به وسیله خود مردم بومی آزاد و پاکسازی شود، بنابراین به تشکل و سازماندهی نیروهای بومی پرداخت و با همکاری برادران اعزامی، موفق به پاکسازی جاده پاوه و سپس منطقه نوربان و قشلاق شد که این خبر در منطقه انعکاس وسیعی داشت.
در بهار ۱۳۵۹ با یک حمله بسیار متهورانه با همکاری مردم بومی، «باینگان» را پاکسازی کرد و به منظور پاکسازی منطقه «نوسود»، در خرداد ۱۳۵۹ طی اطلاعیه ای از مردم منطقه درخواست کرد که خود را به پاوه برسانند. متعاقب آن، فرهنگیان،
کارمندان و کسانی که اعتقاد راسخ به حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران داشتند، شبانه و به صورت مخفی خود را به« پاوه» رساندند. در اوایل همان سال، پس از سازماندهی نیروها، عملیات موفقی را انجام داد. در بازگشت از منطقه عملیاتی، شهید کاظمی مورد اصابت تیر قرار گرفت و مجروح شد. پس از دو ماه بستری و بازگشت مجدد به منطقه، اقدام به پاکسازی مناطق نودشه، نیسانه، نروی، نوسود، کله چنار و شمسی کرد و پس از یک سال و نیم تلاش بی وقفه، به «سنندج» اعزام و مسئولیت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی «کردستان» را عهده دار شد. دراین سمت نیز فعالیتهای درخشانی را انجام داد که پاکسازی مناطق حساس و استراتژیک مانند جاده بانه – سردشت، کامیاران، مریوان، تکاب، صائین دژ، آزادسازی بوکان، سد بوکان و عملیات دیگر از آن جمله اند. می توان گفت: تمامی سرزمین کردستان و جای جای مناطقی که به قدوم مبارک این شهید شیردل مزین گردیده، خاطرات دلاوریها و مجاهدات وی را گواهی می دهد.

بزرگواری، سلحشوری و ایستادگی او در کنار مردم مظلوم و مسلمان کرد و عشق او به مردم و جدا نمودن آنان از صف ضدانقلاب باعث شد تا علاقه مردم تحت ستم منطقه هر روز نسبت به وی زیادتر شود، تا جایی که مردم نام «ناصر» را بر روی کودکانشان می گذاشتند و به این نام افتخار می کردند.
تکیه کلام او این بود:
باید صفوف ضدانقلاب با مردم جدا شود. با ضدانقلاب با قاطعیت و با مردم محروم و مستضعف کُرد، با مهربانی هرچه تمامتر رفتار شود.
شهید کاظمی مجاهدی نستوه، فرماندهی توانا، برادری دلسوز برای مردم، آموزگاری شریف و الگویی مناسب برای دوستان و همرزمانش بود. تبسم همیشگی و زیبایش که به موعظه دیگران و ذکر شهدا و توصیف بهشت می پرداخت، زبانزد نیروهای تحت امر ایشان بود.
او با اطمینان و محکم سخن می گفت. همواره سعی می کرد قبل از شروع هر مأموریت، تمامی نیروهای عملیاتی و واحدهای پشتیبانی را به دقت توجیه کرده و وظایف هر یک را ابلاغ کند. به آنها روحیه می داد و در عرصه نبرد نیز خود پیشاپیش آنان حرکت می کرد و این اقدام او قوت قلب رزمندگان بود.
او فردی باهوش، بصیر، شجاع، جدی، قاطع و دوست داشتنی بود. همیشه با یاد خدا وارد عمل می شد و در انتظار شهادت بود. ضدانقلاب از سرسختی و شجاعت وی به ستوه آمده بود و به واقع یکی از مظاهر درخشان (اشداء علی الکفار، رحماء بینهم) بود. به قول برادران: کردستان بی نام بروجردی و کاظمی ها غریب است.
او معتقد بود که هرکس مسئول کاری شد موظف است بر کار زیردستان خود نظارت کامل داشته باشد و خود این چنین بود.

خاطرات
خاطره ۱
یک روز ناصر به من تلفن زد و گفت: “اسم شما را داده‌ام برای حج.” گفتم: “چطور تنها بروم؟، شما نمی‌آیید.” گفت: “شما در طول عملیات فشار زیادی را تحمل کرده‌ای، سفر به کعبه برای روحیه‌ات لازم است، شما برو من همینجا هستم.” گفتم: “خانه خدا را که رد نمی‌کنند. گفت: “خدا را چه دیدی شما بروید دیدن خانه خدا شاید من رفتم دیدن خود خدا. گفتم: “ناصر دوست داری شهید بشوی.” گفت: “بله، شهادت را دوست دارم.” پرسیدم: “دوست داری اسیر یا جانباز بشوی؟” فکری کرد و گفت: “برای جانبازی و اسارت آمادگی ندارم، من دوست دارم شهید شوم آنهم به یک شکل خاص.” گفتم: “به چه شکل.” گفت: “یک تیر بخورم، فقط یک تیر، یا توی قلبم، یا توی پیشانی، دوست ندارم جنازه‌ام تکه‌پاره شود.” روزی که در معراج شهدا پیکر رشید او را برای تشییع آماده می‌کردند یک گل سرخ بر پیشانی داشت، جای اصابت تیر چون یاقوتی بر پیشانی‌اش می‌درخشید.

خاطره ۲
ساده‌زیستی و خلوص ناصر موقعیت خاصی برای او بوجود آورده بود. مردم کرد این فرمانده و فرماندار ساده و بی‌آلایش را در قلبهای خود جای داده و ارزش و احترام خاصی برای او قائل بودند. ناصر ۲۱ ماه فرمانده سپاه پاوه بود. و ۱۲ ماه از این مدت را با حفظ سمت به عنوان فرماندار پاوه نیز انجام وظیفه کرد. یکبار شهید رجایی برای دیدن چند اسیر عراقی و سرکشی به اوضاع منطقه به پاوه آمدند، ناصر که از طریق بیسیم خبردار شده بود سراسیمه از راه رسید. کلاهی کاموایی به سر، یک پیراهن ورزشی و یک شلوار کردی به تن داشت. بینی‌اش از شدت سرما سوخته و سیاه شده بود و لبهایش ترک خورده بود. آنقدر ساده و باصفا بود که با حضورش همه چشمها به اشک نشست. هیچوت و هیچ کجا نگذاشت او را به عنوان فرمانده معرفی کنند. می‌گفت فرمانده امام است. او معتقد بود تا زمانیکه مردم کرد به خود نیامده و مسوولیتی نپذیرند ماجرای کردستان ختم نخواهد شد. تحت تاثیر همین اندیشه تلاش زیادی برای آموزش عقیدتی مردم بومی کرد و با تشکیل کلاسهای عقیدتی سطح آگاهی این مردم مظوم را افزایش داد و نقش مهمی در فعال کردن مردم مسلمان بر عهده داشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *