آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم مهدی عزیزی

شهید مدافع حرم مهدی عزیزی

زندگی نامه

نام: مهدی

نام خانوادگی:عزیزی

تولد:اول مهرماه ۱۳۶۱

سن شهادت:۳۱سالگی

زمان شهادت:۱۱مرداد ماه سال۱۳۹۲

در حال دفاع از حریم حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) در خاک سوریه به دست تروریست های تکفیری به شهادت رسید

🔸خاطرات🔹

✅روایت دوست شهید(۱)

اگر بخواهم از بهترين مشخصه دوستم مهدي بگويم بايد به حق طلبي او و دفاع از مظلوم اشاره كنم. مهدي همواره مي گفت شهدا زنده اند و به اين حرف اعتقاد قلبي داشت. ما اين را در رفتار و عمل مهدي به عينه مشاهده مي كرديم. براي همين هميشه به رفتار وكردارش توجه داشت، چون خود را در محضر خدا و شهدا مي ديد. هر زمان از كنار عكس شهيدي رد مي شديم، سلام مي داد. يك بار از كنار عكس شهيد ابراهيم هادي عبور كرديم. مهدي سلام كرد. باتعجب به مهدي گفتم: «مهدي جان حمدي بخوان، صلواتي بفرست، چرا سلام مي كني؟ در جوابم گفت: «ابراهيم زنده است و داره ما رو مي بينه…. »

✅روایت دوست شهید (۲)

بعد از شهادتش تازه متوجه شدم كه معناي حرف هاي مهدي چه بود. من او را بعد از شهادتش شناختم…

مهدي خيلي كارهايش با حساب و كتاب بود. قبل از رفتن كارت عابر بانكش را داد و به من سفارش كرد حساب هاي مانده اش را بپردازم. دو روز قبل از شهادتش هم تماس گرفت تا بررسي كند كارها را انجام داده ام يا نه!….

همه قشري مهدي را دوست داشتند. هر كسي با هر منش و رفتاري اگر با او ارتباط برقرار مي كرد، با او رفيق مي شد. مهدي مي گفت كه شايد اين رفتار و اين اخلاق من تأثير خودش را بگذارد و از راه اشتباهي كه انتخاب كرده اند برگردند. مهدي در عمل جذب حداكثري داشت.

✅روایت خواهر شهید

مرور خاطرات برادرم حال و هوايي خاصي برايم دارد. آخرين ديدار من و مهدي ۱۸ تير ماه ۱۳۹۲ بود. روز آخري كه مي خواست برود كنارش نشستم وبه مهدي گفتم ميشه نري دا داش؟! گفت: نه! دير هم شده! بايد برم. همان موقع بود كه پيامك پيشواز ماه مبارك رمضان، برايش آمد پيام را براي من فرستاد و موبايلش را خاموش كرد. موقع خداحافظي از پله ها، برگشت و انگشترش كه روي آن نوشته شده بود: يا حسين بن علي ادركني را بوسيد و به من داد… .

✅روایت مادر شهید

من يكي از دلايل عاقبت بخيري مهدي را همان رزق حلالي مي دانم كه همسرم همواره به آن تأكيد داشت. پدر مهدي نظامي بود و همواره در ميادين نبرد حاضر بود. آمدن مهدي تحولات زيادي در زندگي ما ايجاد كرد. مهدي بركت خانه عزيزي ها شده بود. گذشته را كه مرور مي كنم از همان زمان بارداري تا شهادتش متوجه روحيات خاص مهدي مي شوم. دخترم هميشه سر به سرم مي گذاشت و مي گفت مامان ترك ها پسردوست هستند. به خاطر آن است كه مهدي را آنقدر دوست داري؟! هيچگاه نتوانستم مهدي را يك دل سير نگاه كنم.

✅مهدی معلم اخلاق بود….

از همان كلاس اول با قرآن مأنوس شد. از مخاطبين مشتاق درس هايي از قرآن آقاي قرائتي بود. در كلاس هاي قرآن شركت داشت. من كه شروع به خواندن قرآن مي كردم او هم در كنار من معناي فارسي قرآن را زمزمه مي كرد. هميشه مي گفت: مامان قرآن را با معني بخوان. خيلي با مسجد عجين شده بود. صبح هاي زود با مادر بزرگش به مسجد مي رفت، مكبر بود. در خانه هم تمرين مي كرد. از خانه تا پايگاه بسيجي كه مي رفت فاصله زياد بود اما او همه پنج شنبه و جمعه اش را در بسيج مي گذراند.

خيلي به مسائل و احكام توجه ويژه اي نشان مي داد. مهدي معلم من شده بود كلاس سوم بود كه من دو جفت كفش گرفته بودم. براي خودم و خواهرش. از من پرسيد مادر جان اين كفش ها را مي خواهيد در بيرون از خانه استفاده كنيد؟ گفتم چطور مگه؟! گفت: مامان اين ها را بيرون نپوشيد! چيزي كه قشنگي به پا مي دهد، باعث جلب توجه مي شود و حرام است.

✅ما عزادار حسينيم

هيچگاه از مال دنيا براي خودش چيزي نخواست. مي گفتم تو آينده نمي خواهي؟ همه را نبخش، مي گفت: اينها را كه مي دهم براي خودم مي ماند. بعد شهادتش تازه متوجه علت كارهاي خير مهدي و احسان هايش شديم. هيچ وقت لباس نو نمي پوشيد. ميلاد و مراسم جشن ها، دو تا لباس رنگي داشت و باقي سال مشكي. يك بار گفتم: مهدي جان لباس رنگي بپوش، همه فكر مي كنند كه ما عزاداريم. گفت: كي گفته ما عزادار نيستيم؟! ما تا قيام قيامت عزادار حسين(علیه السلام) و زهرا(سلام الله علیها) و فرزندانش هستيم.

✅شهيدم كن

زماني كه مهدي تازه زبان باز كرده بود از اولين كلمه هايي كه گفت اين بود: شهيدم كن… .

خيلي برايم عجيب بود. بزرگ تر كه شد، مي گفت مامان، اين دنيا با همه قشنگي هايش تمام مي شود. بستگي به ما دارد كه چطور انتخاب كنيم. مامان شهدا زنده اند. سر نمازهايش به مدت طولاني دستش بالا بود و گردنش كج! من هم به خدا مي گفتم: خدايا! من كه نمي دانم چه مي خواهد هر چي مي خواهد به او بده. مي دانستم دنبال شهادت بود. هيچ گاه هم زير بار ازدواج نرفت. مهدي همه زندگي ام بود. شب هاي جمعه مي رفت بهشت زهرا. صبح هاي جمعه دعاي ندبه اش در بهشت زهرا ترك نمي شد. مي گفتم خسته ميشي بخواب. مي گفت مامان آدم با شهدا صفا مي كند. به ما هم مي گفت هر چه مي خواهيد از شهدا بگيريد. من مريض بودم، دستانش را بالا مي گرفت و مي گفت: خدايا شفاي مامان را بده! من جبران مي كنم. آخر هم جبران كرد. هميشه كه از در خانه داخل مي آمد صدا مي زد سلام سردار…. سلام مولا!

✅آخرين ديدار

هر وقت هم كه از مأموريت مي آمد مي گفت: مامان شرمنده ساك خاكي را برايت آورده ام. در آخرين مأموريتش قلبم داشت از سينه ام بيرون مي زد. هيچ كاري نمي توانستم بكنم. خواهرش آمد و ساك مهدي را آماده كرد. هر چي در ساكش مي گذاشتيم برمي داشت. نمي توانستم به همه بگويم اين آخرين ديدار ما است. من در اتاق پناه گرفته بودم مي خواستم رفتنش را نبينم. هر كاري كرد من از اتاق بيرون نيامدم تا بغض هاي من را ببيند. وقتي داشت از در بيرون مي رفت صدايم كرد و گفت ان من دارم مي روم، بغضم را قورت دادم، آمدم از اتاق بيرون. گفتم با خواهرزاده ات عكس نداري، يك عكس بنداز. با دستان لرزانم عكس گرفتم. دخترم از زير قرآن ردش كرد. مهدي برگشت و به چشمانم نگاه كرد. گفت مامان چي شده، بغض كردي؟! گفتم نه مگه آدم پشت مسافر گريه مي كند؟ گفت: خيالم راحت. گفتم: آره برو… رفت و كمي بعد خبر 🌹شهادتش🌹 بود كه من را به سجده شكر انداخت و فدايي زينب(سلام الله علیها) را به حضرت زهرا(سلام الله علیها) هديه كردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *