آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم محمودرضا بیضایی (حسین نصرتی)

شهید مدافع حرم محمودرضا بیضایی (حسین نصرتی)

زندگی نامه:

نام و نام خانوادگی: محمودرضا بیضایی
تاریخ تولد: ۱۸/۹/۱۳۶۰
محل تولد: تبریز
تاریخ شهادت: ۲۹/۱۰/۹۳
محل شهادت: سوریه، منطقه «قاسمیة» در جنوب شرقی دمشق
تعداد فرزندان: یک فرزند دختر به نام کوثر

شهید محمود رضا بیضائی در ۱۸ آذرماه سال ۱۳۶۰ در خانواده‌ای مذهبی و دارای ریشه روحانیت در تبریز متولد شد. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در تبریز گذراند. در دوره تحصیلات دبیرستان به عضویت پایگاه مقاومت شهید بابایی – مسجد چهارده معصوم (ع) شهرک پرواز تبریز – درآمد و حضور مستمر در جمع بسیجیان پایگاه، اولین بارقه‌های عشق به فرهنگ مقاومت و ایثار و شهادت را در او به وجود آورد.
در همین ایام با رزمنده هنرمند بسیجی، حاج بهزاد پروین قدس، آشنا شد. این آشنایی، بعدها زمینه‌ساز آشنایی مبسوط با میراث مکتوب و تصویری دفاع مقدس و انس با فرهنگ جبهه و جنگ شد. دیدار و مصاحبه با خانواده شهدا و گردآوری خاطرات شهدا و جمع‌آوری کتاب‌ها و نشریات حوزه ادبیات دفاع مقدس از ثمراتی بود که آشنایی با حاج بهزاد با خود داشت.
ورزشکار بود و به ورزش کاراته علاقه داشت و از ۱۰ سالگی به این ورزش پرداخته بود. در سال ۷۲ همراه تیم استان آذربایجان شرقی در مسابقات چهارجانبه بین‌المللی در تبریز به مقام قهرمانی دست پیدا کرد. فوتبال، دیگر ورزش مورد علاقه او بود و به دنبال تعقیب حرفه‌ای این ورزش بود که به خاطر پرداختن به درس از پیگیری آن منصرف شد.
در سال ۷۸ با اخذ دیپلم متوسطه در رشته علوم تجربی، عازم خدمت سربازی شد. دوره آموزش را در اردکان یزد گذراند و ادامه خدمت را در پادگان الزهراء (س) نیروی هوایی سپاه پاسداران در تبریز به انجام رساند. آشنایی نزدیک با نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در این دوره، نقطه عطف زندگی شهید بیضائی محسوب می‌شود.
بعد از اتمام خدمت سربازی، علیرغم تشویق اطرافیان به ادامه تحصیل در دانشگاه، با اختیار خود و با یقین کامل، عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را انتخاب نمود و در بهمن ماه سال ۸۲ وارد دوره افسری دانشکده امام علی (ع) سپاه شد. ورود او به دانشکده افسری ملازم با هجرت او از تبریز به تهران بود که با این هجرت ادامه زندگی را در جهاد فی سبیل الله رقم زد. او نام مستعار «حسین نصرتی» را در سپاه برای خود انتخاب نموده بود که به گفته خودش برگرفته از ندای «هل من ناصر ینصرنی» مولای خود حسین بن علی (ع) و کنایه از لبیک به این ندا بود.
در شهریورماه سال ۸۵ از دانشکده افسری فارغ‌التحصیل گردید و قدم در راهی گذاشت که تا آخرین لحظه حیات ظاهری او، هیچ تزلزلی در پیمودن آن در وی مشاهده نشد. پرکاری و ساعت‌های انگشت‌شمار خواب در طول شبانه‌روز از ویژگی‌های بارز او بود به‌طوری‌که کار در روزهای جمعه را هم در یکی از جلسات اداری در محل کار خود به تصویب رسانده بود و به این ترتیب کارش تعطیلی نداشت.
معتقد بود شهادت در راه خدا مزد کسانی است که در راه خدا پرکارند و شهدای جنگ تحمیلی را شاهد این حرف خود معرفی می‌کرد.
به دلیل علاقه فراوان به کار خود، برای تشکیل خانواده حاضر به رجعت به تبریز نبود و در ۲۵ اسفند سال ۸۷ مقارن با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) با همسری فاضله از خانواده‌ای ولایتمدار در تهران ازدواج کرد و ساکن تهران شد. ثمره این ازدواج دختری بنام «کوثر» است که در ۲۵ اسفند ۹۱ متولد شد.
علاقه و عشق وصف ناشدنی محمود رضا به آرمان جهانی امام خمینی (ره)، یعنی تشکیل نهضت جهانی اسلام، روحیه خاصی را در وی به وجود آورده بود که تا آغاز جنگ در سوریه، در جهت تحقق آن تلاش و مجاهدت شبانه‌روزی داشت.
همواره مطالعه دینی و سیاسی داشت و به اخبار و وقایع داخلی و خارجی بخصوص تحولات جهان اسلام اشراف داشت و این وقایع را تحلیل‌ می‌کرد. تعصب آگاهانه‌ و وافری به انقلاب اسلامی، رهبری و نظام داشت.
در ایام فتنه ۸۸ شب و روز آرام و قرار نداشت. تمام اخبار و وقایع فتنه را رصد می‌کرد و در معرکه دفاع سخت از انقلاب اسلامی در ایام فتنه، چندین بار جان خود را به خطر انداخت. صاحب موضع بود و در بحث‌ها به‌خوبی استدلال می‌کرد. می‌گفت این انقلاب تنها نقطه امید مستضعفین عالم است و هرگونه تهدیدی که متوجه موجودیت انقلاب اسلامی باشد، می‌تواند جبهه مستضعفین و علاقه‌مندان انقلاب اسلامی در جهان را سست کند و نگرانی عمیقی از این بابت داشت.
محمود رضا به زبان عربی تسلط کامل داشت و آن را با لهجه‌های عراقی و سوری تکلم می‌کرد و به خاطر آشنایی با زبان عربی با رزمندگان نهضت جهانی اسلام آشنایی نزدیک و ارتباطی تنگاتنگ داشت. به مقاومت اسلامی لبنان و رزمندگان حزب‌الله و همین‌طور به شیعیان مستضعف و مجاهد عراقی تعلق خاطر داشت و آن‌ها را می‌ستود.
با آغاز جنگ در سوریه از سال ۹۰ برای دفاع از حرم‌های آل الله (ع) و یاری جبهه مقاومت، آگاهانه عازم سوریه شد. اعزام‌های داوطلبانه مکرر و حضور مداوم در جبهه سوریه، روحیه رزمندگی را در وجودش تثبیت کرده بود و در دو سال آخر حیات ظاهری خود، به معنی واقعی کلمه زندگی یک رزمنده را داشت.
به خاطر تعلقی که از نوجوانی به ثبت اسناد میراث دفاع مقدس داشت، در جبهه سوریه نیز به جمع‌آوری اسناد جنگ همت گماشته بود و در هر بار بازگشت به ایران، آثاری از جنگ از جمله تصاویری که با دوربین خود ثبت کرده بود و آثاری که از تکفیری‌ها در صحنه‌های درگیری بجا مانده بود را همراه داشت.
اوج توفیقات خود در این جبهه را حضور در عملیاتی می‌دانست که در تاسوعای سال ۹۲ در منطقه «حجیره» برای آزادسازی کامل اطراف حرم مطهر حضرت زینب (س) انجام گرفت و منجر به پاک‌سازی حرم تا شعاع چند کیلومتری از لوث وجود تکفیری‌ها شد.
در آخرین اعزام خود در دی‌ماه ۹۲ به یکی از یاران نزدیک خود اعلام کرد که این سفر برای او بی‌بازگشت است و از دو ماه پیش از اعزام به دنبال هماهنگی برای محل تدفین خود بود. سرانجام، بعد از دو سال حضور در جبهه سوریه، در بعد از ظهر ۲۹ دی‌ماه ۹۲ هم‌زمان با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) در اثنای درگیری با مزدوران تکفیری استکبار درحالی‌که فرماندهی محور عملیاتی در منطقه «قاسمیة» در جنوب شرقی دمشق را بر عهده داشت، در اثر اصابت ترکش‌های یک تله انفجاری به ناحیه سر و سینه، به فیض شهادت نائل آمد.
در یکی از دست‌نوشته‌هایی که از شهید بیضائی بجا مانده، او از جبهه سوریه تعبیر به «خط مقدم نبرد بین حق و باطل» نموده و با تأکید بر اینکه «این خاکریز نباید فرو بریزد، نباید» نوشته است: «تمام دنیا جمع شده‌اند؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست‌ها، مدعیان اسلام آمریکایی، وهابیون آدمکش بی‌شرف، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده‌اند و هدفشان شکست اسلام حقیقی و عاشورایی، رهبری ایران و هدفشان شکست نهضت زمینه‌سازان ظهور است و بس؛ و در این فضای فتنه آلود، متأسفانه بسیاری از مسلمین ناآگاه و افراطی نیز همراه شده‌اند تا این عَلَم و این نهضت زمینه‌ساز را به شکست بکشانند که اگر این اتفاق بیفتد، سال‌ها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خود دل بخورد تا تحقق وعده الهی را نزدیک ببیند.»

وصیت نامه

باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان به دنیا آمده‌ایم و شیعه هم به دنیا آمده‌ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم و این همراه با تحمل مشکلات، مصائب، سختی‌ها، غربت‌ها و دوری‌هاست و جز با فدا شدن محقق نمی‌شود حقیقتاً.
نمی‌خواهم حرف‌های آرمان‌گرایانه بزنم و یا غیرواقعی صحبت بکنم؛ نه!
حقیقتاً در مسیر تحقق وعده بزرگ الهی قرار گرفته‌ایم؛ هم من، هم تو. بحمدالله؛ خدا را باید به خاطر این شرایط و این توفیق بزرگ شاکر باشیم.
الآن که این نامه را برایت می‌نویسم، شب قدر است و شب شهادت حیدر کرار (علیه‌السلام) و در فضای ملکوتی بین‌الحرمین صبر و مصیبت و تحمل مشکلات و سختی‌ها، بین‌الحرمین دو مظلومه، دو شهیده، یکی خانم زینب کبری (روحی فداها) و دیگری بنت‌الحسین، خانم رقیه (سلام‌الله علیها) هستم و به یادتم.
نمی‌دانی بارگاه ملکوتی ۳ ساله امام حسین الآن هم چقدر غریب است؛ در محل یهودی‌ها، در مجاورت کاخ ملعون معاویه و در محاصره وهابی‌های وحشی و آدمکش.
چه بگویم از اوضاع اینجا؛ تاریخ دوباره تکرار شده و این بار ابناء ابوسفیان و آل سفیان بار دیگر آل‌الله را محاصره کرده‌اند؛ هم مرقد مطهر خانم زینب کبری و هم مرقد مطهر دردانه اهل‌بیت، رقیه (سلام‌الله علیهما). ولی این بار تن به اسارت آل‌الله نخواهیم داد چرا که به قول امام (ره) مردم ما از مردم زمان رسول‌الله بهترند.
واضح‌تر بگویم؛ نبرد شام، مطلع تحقق وعده آخرالزمانی ظهور است و من و تو دقیقاً در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که با لطف خداوند و ائمه اطهار نقشی بر گردنمان نهاده شده است و باید به سرانجام برسانیمش با هم تا بار دیگر شاهد مظلومیت و غربت فرزندان زهرای مرضیه (سلام‌الله علیها) نباشیم؛ اگر بدانی صبرت چقدر در این زمان حساس در حفظ و صیانت از حریم آل‌الله قیمت دارد، لحظه به لحظه آن را قدر می‌شماری.
معرکه شام میدان عجیبی است. بقول امام خامنه‌ای: «بحران سوریه الآن مقابله جبهه کفر و استکبار و ارهاب با تمام قوا، در برابر جبهه مقاومت و اسلام حقیقی است.» در واقع جنگ بین حق و باطل و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ نباید. خط مقدم نبرد بین حق (جبهه مقاومت) و باطل در شام است؛ تمام دنیا جمع شده‌اند؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست‌ها، مدعیان اسلام آمریکایی، وهابیون آدمکش بی‌شرف، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده‌اند و هدفشان شکست اسلام حقیقی و عاشورایی، رهبری ایران و هدفشان شکست نهضت زمینه‌سازان ظهور است و بس؛ و در این فضای فتنه آلود، متأسفانه بسیاری از مسلمین ناآگاه و افراطی نیز همراه شده‌اند تا این عَلَم و این نهضت زمینه‌ساز را به شکست بکشانند که اگر این اتفاق بیفتد سال‌ها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خود دل بخورد تا تحقق وعده الهی را نزدیک ببیند.
شام نقطه شروع حرکت ابناء ابوسفیان ملعون است و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ این حرکت خطرناک و این تفکر آدمکش ارهابی، پر و بال گرفته و حمام خون بین شیعیان و سایر مسلمین راه می‌اندازد و هیچ حرمتی از حرمین شریفین زینب کبری سلام‌الله علیها و خانم رقیه سلام‌الله علیها (حفظ نخواهد کرد) که هیچ، حرمت عتبات مقدسه کربلا، نجف، سامرا، کاظمین و… را هم خواهد شکست.
جبهه جدیدی که از تفکر اسلام آمریکایی، صهیونیسم و ارهاب از کشورهای مختلف از جمله افغانستان، پاکستان، آمریکا، اروپا، یمن، ترکیه، عربستان، قطر، آذربایجان، امارات، کویت، لیبی، فلسطین، مصر، اردن و… به نام جهاد فی سبیل الله تشکیل شده است، هدف نهایی‌اش فقط و فقط جلوگیری از نهضت زمینه‌سازان ظهور و در نهایت مقابله با تحقق وعده الهی ظهور می‌باشد و هیچ ابایی هم از کشتن و مثله کردن و سر بریدن زنان و کودکان بی‌گناه شیعه ندارد، کما اینکه این اتفاق را الآن به وفور می‌توان مشاهده کرد و من دیده‌ام.
مسئولیت سنگینی بر دوشمان گذاشته شده است و اگر نتوانیم از پسش برآییم، شرمنده و خجل باید به حضور خداوند و نبی‌اش و ولی‌اش برسیم چرا که مقصریم.
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و بقول سید مرتضی آوینی این یعنی اینکه همه ما شب انتخابی خواهیم داشت که به صف عاشورائیان بپیوندیم و یا از معرکه جهاد بگریزیم و در خون ولی خدا شریک باشیم. انشاء الله در پناه حق و تا (تحقق) وعده الهی و یاری دولت ایشان خواهیم جنگید.
اعوذبالله من الشیطان الرجیم
فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً
انشاءالله
خاطرات
✨جز یک برای شرکت در کلاس آموزشی در محل کارش حاضر نشده بودم و اصولا زیاد در مورد کارش از وی سوال نمیکردم اما میدانستم که بسیار پر کار است از تماسهای تلفنی زیادش و گتهی ساعت پنج صبح سر کار رفتنش و یا گاهی چند روز خانه نرفتنش میشد فهمید که چطور برای کار مایه میگذارد. یکی از همسنگرانش نقل میکرد که توی یکی از جلسات در محل کارش به مسئول مافوقش اصرار کرده بود که روزهای جمعه هم نباید کار تعطیل بشود ودر همان جلسه کار در روزهای جمعه به تصویب رسیده بود. محمود رضا حقیقتا حق جهاد برای انقلاب را ادا کرد و رفت.بعد از شهادتش دوباره به محل کارش رفتم که بار دوم بچه ها مرا به اتاقی که محمود رضا کمد و مقداری وسایل شخصی در آن داشت بردند. محمود رضا روی کمدش این جمله از آقا را با فونت درشت چسبانده بود که :(( در جمهوری اسلامی هر کجا که قرار گرفتید همانجا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید همه کارها به شما متوجه است.)) محمود رضا حقیقتا این را به کار بسته بود✨

برای تعیین گرا از نرم افزار گوگل ارث کمک میگرفت،اما خمپاره ها هیچکدام به هدف نمیخورد،روی این برنامه کار کرده بود،میگفت گوگل ارث روی نقشه ی سوریه و عراق خطا دارد و این خطا عمدی است،نشسته بود مقدار خطا را در آورده بود،بعد از آن مقدار خطا را دخالت میداد و خمپاره ها به هدف میخورد

💠برای محمودرضا / سی و نه:

اسفند سال ۸۸ بود. مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهادت شهید باکری مراسم گرفته بودند. تهران بودم آنروز. محمودرضا زنگ زد و گفت: می‌آیی مراسم؟ گفتم: می‌آیم، چطور؟ گفت: بیا، سخنران مراسم قاسم سلیمانی است. گفتم: حتما می‌آیم. و مقابل ورودی تالار قرار گذاشتیم. محمودرضا زودتر از من رسیده بود. من با چند نفر از دوستان رفته بودم. بیرون، محمودرضا را پیدا کردم و رفتیم و نشستیم طبقه بالا. همه صندلی‌ها پر بود و به زحمت جایی روی لبه یکی از پله‌ها پیدا کردیم و نشستیم روی لبه. تا حاج قاسم بیاید، با محمودرضا حرف می‌زدیم ولی حاج قاسم که روی سن آمد محمودرضا سکوت کرد و دیگر حرف نمی‌زد. من گوشی موبایلم را درآوردم و شروع کردم به ضبط کردن حرفهای حاج قاسم. محمودرضا تا آخر، همینطور توی سکوت بود و گوش می‌داد. وقتی حاج قاسم داشت حرفهایش را جمع بندی می‌کرد، محمودرضا یکمرتبه گفت: «حاج قاسم خیلی ضیق وقت دارد. این کت و شلواری که تنش هست را می‌بینی؟ شاید اصرار کرده‌‌اند تا این کت و شلوار را بپوشد و الا حاج قاسم همین قدر هم وقت ندارد.» بعد از برنامه، از پله‌های ساختمان وزارت کشور پایین می‌آمدیم که به محمودرضا گفتم: کاش می‌شد حاج قاسم را از نزدیک ببینیم. گفت: «من خجالت می‌کشم وقتی توی صورت حاج قاسم نگاه می‌کنم؛ چهره‌اش خیلی خسته و تکیده است.» محمودرضا خودش هم این مجاهده و پرکاری را داشت. این اواخر یکبار گفت: «من یکبار پیش حاج قاسم برای بچه‌ها حرف می‌زدم، گفتم بچه‌ها من اینطور فهمیده‌ام که خداوند شهادت را به کسانی می‌دهد که پرکار هستند و شهدای ما غالبا اینطور بوده‌اند.» بعد گفت: «حاج قاسم این حرف را تأیید کرد و گفت بله همینطور بود.»

https://telegram.me/Agamahmoodreza

برای محمودرضا / سی و هفت:
اوایل دهه هفتاد وقتی تازه به محل آمده بودیم، پنجشنبه شب‌ها یک دستگاه اتوبوس می‌آمد جلوی مسجد، نمازگزارها را سوار می‌کرد می‌برد مسجد جامع برای دعای کمیل. راه دوری بود؛ از این سر شهر تا آن سر شهر. من بیشتر وقت‌ها «درس دارم» را بهانه می‌کردم و توفیق پیدا نمی‌کردم شرکت کنم ولی محمودرضا هر هفته می‌رفت. یادم هست بار اولی که رفت و بعد از دعا به خانه برگشت، گریه کرده بود. پرسیدم: چطور بود؟! گفت: «حیف است آدم این دعا را بخواند بدون اینکه بداند دارد چه می‌گوید.» این حرفش از همان شب توی گوشم است و هیچوقت یادم نرفته. هر وقت دعای کمیل می‌خوانم یا صدای خوانده شدنش به گوشم می‌خورد، محمودرضا می‌آید جلوی چشمم.

https://telegram.me/Agamahmoodreza

💠برای محمودرضا/سی و شش:

در فتنه ۸۸ وبلاگی براه انداخته بودم و تا مدتی بصورت روزنوشت در آن می‌نوشتم که بعدها هک شد. یکی از خواننده‌های ثابت وبلاگم محمودرضا بود. یادداشت‌هایم را می‌خواند و با اسم مستعار «م. ر. ب» پای آنها کامنت می‌گذاشت. گاهی هم بعد از اینکه مطلبی را خوانده بود و کامنتی داشت، زنگ می‌زد. در دیدارهای گاه و بیگاهی هم که تهران با هم داشتیم حتما حرفی در مورد این وبلاگ پیش می‌کشید. گاهی پیش می‌آمدکه چند روز چیزی در وبلاگ نمی‌نوشتم. اینطور وقت‌ها زنگ می‌زد و پیگیر می‌شد. بعضی از این یادداشتها در بعضی از پایگاههای خبری – تحلیلی مثل جهان و رجا و… هم لینک می‌شد که اگر می‌دید زنگ میزد و تشویق می‌کرد. بعد از اینکه وبلاگ در سال ۹۱ با ۷۵۰ یادداشت هک شد، آنرا رها کردم و ‌دیگر توی آن چیزی ننوشتم و بجای آن یک وبسایت زدم. بعد از آن محمودرضا بارها پیگیر برگشتن به همان وبلاگ شد. یکبار گفت: «وبلاگت شخصیت پیدا کرده بود؛ نباید ول می‌کردی!» این را چند بار دیگر هم بعدا برایم تکرار کرد. محمودرضا در ایام فتنه، غیر از اینکه در خیابان و کنار بچه‌های مظلوم بسیج حضور داشت، خوب هم مطالعه و رصد می‌کرد. یادم هست آنروزها رفت لپ تاپ و مودم پرتابل خرید. اگر جایی مطلبی می‌خواند که توجهش را جلب کرده بود به من هم توصیه می‌کرد آنرا بخوانم و اگر هم من توی وبلاگ چیزی نوشته بودم که نظرش را جلب کرده بود زنگ می‌زد و تشویق می‌کرد. روی نظام تعصب داشت و اگر در نوشته‌هایم دفاعی از نظام کرده بودم در مورد آن مطلب حتما صحبتی با من می‌کرد. یکبار چیزی در دفاع از نظام نوشتم که کمی جنجال برانگیز شد و کامنت‌های زیادی پایش خورد. با یکی از خواننده‌های آنروزهای وبلاگ که از جریان فتنه جانبداری می‌کرد بحثم شده بود و چند تا کامنت بلند رد و بدل کرده بودیم و نهایتا هم کوتاه آمده بودم. محمودرضا بعد از اینکه بحث من و آن شخص را خوانده بود زنگ زد. دلخور بود. اصرار داشت که من نباید در بحث با این شخص کوتاه می‌آمدم و پرسید که می‌شناسمش یا نه؟ گفتم: بله سابقه جبهه و جنگ هم دارد. بدتر ناراحت شد. اسمش را پرسید که من معرفی نکردم و گفتم بیخیال شود! گفت: «تو برای این شخص شکسته نفسی کرده‌ای در حالیکه نباید می‌کردی». بعدا دیدم تحمل نکرده و خودش آمده توی کامنت‌ها جواب محکمی به او داده.

💠https://telegram.me/Agamahmoodreza

💠برای محمودرضا/سی و پنج:

تابستان ۹۱ بود. چند روزی بود که از پادگان مرخص شده بودم و تهران بودم. چند تا کار داشتم تهران که قبل از برگشتن به تبریز باید انجامشان می‌دادم. همان روزها، قسمت شد و با یکی از دوستان برای یک زیارت کوتاه رفتیم مشهد. به محمودرضا سپرده بودم که کاری را در تهران برایم پیگیری کند. از مشهد با او تماس گرفتم که ببینم چکار کرده. پشت تلفن فهمیدم که او هم مشهد است. به او گفتم که من دو ساعت دیگر پرواز دارم و بر می‌گردم تهران و از او خواستم که بیاید همدیگر را ببینیم. با او جلوی هتلمان که نزدیک باب الجواد (ع) بود قرار گذاشتم. غروب بود. تا بیاید، رفتم بازار رضا (ع) و دو تا انگشتر عقیق یک اندازه و یک شکل گرفتم و روی یکی‌شان دادم ذکر «العزة لله» را حک کردند و به محل قرار برگشتم. آمد و روبوسی و خوش و بش کردیم. انگشتری را که روی آن ذکر نوشته بودم می‌خواستم برای خودم بردارم ولی آنرا به او دادم و گفتم: این را دارم رشوه می‌دهم که فلان مسأله را برایم حل کنی! گفت: دارم سعیم را می‌کنم ولی ضوابط دست و پا گیر است باید کمی صبر کنی. همینطور که داشت حرف می‌زد اشاره کردم به بارگاه امام رضا (ع) و به محمودرضا گفتم: تو پاسداری و پیش اهلبیت (ع) پارتی داری؛ اینجا توسلی بکن شاید حل شود. مثل همیشه شکسته نفسی کرد و گفت ما که کسی نیستیم و بعد معانقه کردیم و رفت. بعد از شهادتش، انگشتری را که آنشب به او داده بودم توی خانه‌شان پیدا کردم. نگاهم که به انگشتر افتاد، احساس غربت کردم. محمودرضا خیلی سبکبار و بی‌ادعا رفت.

💠 شهید مدافع حرم آقامحمودرضابیضائی :

معرکه شام میدان عجیبی است. بقول امام خامنه‌ای: «بحران سوریه الان مقابله جبهه کفر و استکبار و ارهاب با تمام قوا، در برابر جبهه مقاومت و اسلام حقیقی است.» در واقع جنگ بین حق و باطل و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ نباید. خط مقدم نبرد بین حق (جبهه مقاومت) و باطل در شام است؛ تمام دنیا جمع شده‌اند؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست‌ها، مدعیان اسلام آمریکایی، وهابیون آدمکش بی‌شرف، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده‌اند و هدفشان شکست اسلام حقیقی و عاشورایی، رهبری ایران و هدفشان شکست نهضت زمینه‌سازان ظهور است و بس.

💠برای محمودرضا / سی و سه:

چند بار پیش آمد که در مورد اعزام به سوریه با او صحبت کردم اما هر بار که حرفش می‌شد، با استدلال می‌گفت که نیازی به اعزام نیروی مردمی نداریم و نهایتا یکبار که توی ماشینش دوباره سر بحث را باز کرده بودم، با این جمله که به حضور نیروی «غیر متخصص» احتیاجی نیست، جواب آخر را داد! محمودرضا مربی جنگ افزار بود و رزمنده‌های زیادی را آموزش داده بود. همیشه فکر می‌کردم اگر روزی لازم شد سلاح بردارم، محمودرضا هست و مطمئنم که می‌تواند مرا برای چنین روزی آماده کند. گفتم: بسیار خب، اما اگر روزی به ورود ما نیاز بود و اعزامی در کار بود، چند روز طول می‌کشد من را آماده کنی؟ گفت: دو هفته. فکر کردم شوخی می‌کند. چون بارها از پیچیدگی‌های جنگ شهری در سوریه گفته بود. چند وقت پیش، این حرف‌ها را برای یکی از همسنگرهایش نقل کردم. در جوابم گفت: دو هفته که زیاد است؛ محمودرضا در عرض دو روز آدمی را که صفر بود به تک تیرانداز تبدیل کرده بود.

💠https://telegram.me/Agamahmoodreza

سی و یک:
یکی از همسنگرهایش جمله‌‌ای عربی را برایم پیامک کرده بود و اولش نوشته بود: این سخنی از محمودرضاست. آن جمله این بود: «اذا کان المنادی زینب (س) فأهلا بالشهادة». یعنی: «اگر دعوت کننده زینب (س) باشد، سلام بر شهادت»! چیزی در جواب آن بزرگوار نوشتم. دو دقیقه بعد زنگ زد. پرسیدم: اینرا محمودرضا کجا گفته؟ گفت: آخرین باری که تهران بود و با هم کلاس اجرا کردیم، این جمله را اول کلاس روی تخته سیاه نوشت من هم آنرا توی دفترم یادداشت کردم. تاریخ کلاس را پرسیدم گفت: ۹۲/۹/۲۷ بود (بیست و هشت روز قبل از شهادتش

✅ برای محمودرضا /سی:
یکبار پرسیدم چه کسی این جریان‌های تکفیری را حمایت می‌کند؟ گفت: «از جیب جنازه‌هایشان، از پول سعودی و امارات بگیر تا پول قطر و ترکیه و افغانستان و پاکستان و تا یورو و دلار آمریکا و کانادا، همه چیز در آورده‌ام!» ترکیه را دست خائن در قضیه سوریه می‌دانست و یکبار عکسی توی لپ تاپش نشانم داد که در یکی از مقرهای القاعده گرفته بود و تکفیری‌ها پرچم ترکیه را آنجا نصب کرده بودند. ولی با وجود دو سال حضور در جبهه سوریه، جریان‌های تکفیری‌ها را عددی به حساب نمی‌آورد. می‌گفت: «خیلی دوست دارم مستقیما با خود آمریکایی‌ها بجنگم.»

https://telegram.me/Agamahmoodreza

قهرمان
دانش آموز بود . درس خوان و ورزشکار . ۱۰ سالش بود که کاراته را شروع کرد . به ورزش های رزمی علاقه بسیاری داشت .
در سال ۷۲ در ۱۲ سالگی همراه تیم آذربایجان شرقی در مسابقات بین المللی چهار جانبه تبریز به مقام قهرمانی دست پیدا کرد .
محمودرضا فوتبال را هم خیلی دوست داشت و حتی تصمیم داشت به صورت حرفه ای به این ورزش بپردازد ولی به خاطر مشغله های درسی منصرف شد .

محمود رضا
پاییز سال ۶۰ بود . سال های آغازین جنگ . خانواده بیضایی با احمد رضای سه ساله شان در تبریز زندگی می کردند. آنها منتظر تولد فرزند دومشان بودند. در ۱۸ آذر انتظارشان پایان یافت و محمود رضا به دنیا آمد

نماز شب
معمولا من و محمود رضا در اتاق پذیرایی درس می خواندیم .
پذیرایی ما اتاق بزرگی بود که فقط مواقعی که مهمان داشتیم و یا زمانی که قصد درس خواندن داشتیم اجازه ورود به آنجا را داشتیم .
یک شب بعداز نصف شب برای درس خواندن به اتاق پذیرایی رفتم و دیدم قبل من محمود رضا آنجاست . اما نه برای درس! داشت نماز می خواند . آن موقع ۱۳ سالم بود جا خوردم . آمدم بیرون و رفتم به اتاق خودم .
فردا شب باز محمود رضا در پذیرایی بود و در حال نماز . چند شب پشت سر هم همین طور بود .
یک شب در نظر گرفتمش ، حدود دو ساعت طول کشید . صبح بهش گفتم : نماز شب خواندن برای تو ضرورتی ندارد .
کمبود خواب پیدا می کنی ! در مدرسه چرت می زنی ! تازه گذشته از آن تو هنوز خیلی سنت پایینه و شاید نماز های یومیه هم بر تو واجب نشده باشد ، چه برسه به نماز شب ، آن هم اینجوری .
صحبت که کردیم فهمیدم یکی از دوستان طلبه اش در مورد فضیلت نماز شب برای محمود رضا صحبت کرده و محمود رضا چنان از حرف های آن طلبه تحت تاثیر واقع شده بود که تا یک هفته مرتب نماز شب را ادامه می داد .
اما به هر حربه ای بود مانعش شدیم و فعلا از نماز شب خواندن منصرفش کردیم !ولی هنوز چهره و حالت زیبای نو جوانانه اش سر نماز شب را فراموش نمی کنم .

دعای کمیل
اوایل دهه هفتاد بود . تازه به محله جدید رفته بودیم . پنج شنبه شب ها یک دستگاه اتوبوس می آمد جلوی مسجد ، نماز گزارها راسوار می کرد و می برد مسجد جامع برای دعای کمیل . راه دوری بود . من بیشتر وقت ها درس را پیش خودم بهانه می کردم و نمی رفتم . ولی محمود رضا هر هفته با یک شور و شوقی می رفت . یادم است بار اولی که رفت و بعد از دعا به خانه برگشت گریه کرده بود . پرسیدم چطور بود ؟ گفت : حیف است آدم این دعا را بخواند ولی نفهمد چه می گوید . این حرفش توی گوشم مانده است . هروقت دعای کمیل گوش می دهم محمود رضا می آید جلوی چشمم.
NBA
یکی از علایق محمودرضا در نو جوانی پیگیری لیگ بسکتبال آمریکا بود . جمعه ها قید خواب را می زد . از صبح زودمی نشست پای تلویزیون برای تماشای بسکتبال . اطلاعات خوبی در مورد ان بی ای داشت . یک بار با هم داشتیم مسابقه تیم مورد علاقه محمود رضا را می دیدیم . محو تماشا بود . طبق معمول شروع کرد به تعریف کردن از بازیکن محبوبش شیکل اونیل . من به شوخی گفتم هرچی باشه به پای مایکل جردن نمی رسه ! گفت : شیکل با همه فرق داره . گفتم : چه فرقی؟ گفت : او مسلمان است و هر هفته در نماز جمعه شرکت می کند . یکبار روز جمعه مسابقه داشت که هرچه مسوولین تیم به او اصرار می کنند نمی پذیرد که نماز جمعه نرود . مسوولین تیم مجبور می شوند چند نفر را همراه او بفرستند که به محض تمام شدن نماز ، شیکل را سوار کنند و سریع برگردانند تا به مسابقه برسد . هر طور بود محمود به من اثبات کرد که شیکل از مایکل جردن بهتر است!

خاطرات شهدا
از دوره دبیرستان به عضویت در پایگاه شهید بابایی در آمد .
آشنایی با حاج بهزاد پروین که عکاس و مستند ساز جنگ بود نقطه عطف زندگی محمود رضا بود .
او از حاج بهزاد تاثیر زیادی گرفت و بعدها این آشنایی زمینه ساز ارتباط با میراث مکتوب و محصولات دفاع مقدس و انس با فرهنگ جبهه شد ومقدمه همکاری در مورد کارهای شهدا .
دوم دبیرستان بود که روزی با یک دفتر چه که مخصوص ثبت خاطرات شهدا بود به خانه آمد .
دو شهید را انتخاب کرده بود برای جمع آوری خاطراتشان .
یکی شهید عبدالمجید شریف زاده و دیگری شهید احمد مقیمی ، بی سیم چی شهید باکری که در کربلای ۵ به شهادت رسیده بود
خیلی جدی برای این کار وقت می گذاشت .

تفنگ بادی
اواخر دبیرستان بود . با بچه های پایگاه رفته بود اردو . آنجا بچه ها یک هدف گذاشته بودندکه با تفنگ بادی بزنند . یکی از بچه ها گفته بود یکی بره هدف را جا به جا کند . محمود رضا رفته بود هدف را گرفته بود توی دستش چند قدم جلو یا عقب رفته بود ، گفته بود بزنید. رفیقش هم زده بود روی انگشت محمود رضا . عکس رادیو گرافی که گرفتیم ، ساچمه کنار بند انگشتش پیدا بود . رفت زیر عمل و ساچمه خارج شد و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد .
۱۴ سال بعد در معراج الشهدا وقتی بالای پیکرش رفتم ، هنوز لباس های رزمش تنش بود زخم های پیکرش را نمی دیدم . قبل انتقال پیکر به داخل تابوت زخم ها را که دیدم یاد ساچمه ای افتادم که آن روز از توی انگشتش خارج کردند .
این بار ترکشی که سینه اش را سواخ کرده بود و سر آن از زیر کتف چپش بیرون زده بود او را به عرش برده بود .
حسین نصرتی
محمود رضا دیپلمه رشته تجربی بود . ۱۸ شهریور ۸۰ بود که عازم خدمت سربازی شد . دوره آموزشی را در اردکان یزد و ادامه خدمت را در نیروی هوایی سپاه به مدت ۱۹ ماه در پادگان شهید باکری و ۲ماه در پادگان الزهرا علیها السلام در تبریز گذراند .
در دوره سربازی از نزدیک با سپاه آشنا شد و تحول مهمی در زندگی اش اتفاق افتاد . بعد از خدمت ، علی رغم تشویق اقوام برای ادامه تحصیل و ورود به دانشگاه ، با اعتقاد و اختیار کامل ، وارد سپاه شد و در بهمن ۸۲ وارد دوره افسری دانشکده امام علی علیه السلام سپاه شد و درهمین دوران ازتبریز به تهران مهاجرت کرد .
در سپاه اسم مستعار (حسین نصرتی ) را برای خود انتخاب کرد .
می گفت برگرفته از ندای (( هل من ناصر ینصرنی )) ابا عبدالله علیه السلام است و کنایه از لبیک به این ندا.
شهریور ۸۵ هم از این دانشکده فارغ التحصیل شد .

مجاهد پرکار
بسیار پرکار و تلاشگر بود . تا دیر وقت کار می کرد و گاهی چندین روز به خانه نمی آمد . حتی با اصرار های او در محل کارش تصویب شد که جمعه ها هم سر کار بیایند .
یک بار درحضور حاج قاسم سلیمانی شروع کرد به صحبت کردن برای بچه های گروه ، گفته بود : من اینطوری فهمیده ام که خداوند شهادت را به کسانی می دهد که پر کار هستند و شهدای ما غالبا همین طور بوده اند .
حاج قاسم هم گفته بود : بله همین طور است .
یک بار وقتی بعد از شهادتش به سر کارش رفتم دیدم روی کمدش این جمله از آقا را نصب کرده : در جمهوری اسلامی هرجا که قرار گرفته اید همان جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه کارها به شما متوجه است…

ادب
خیلی شوخ بود . در محیط کار با بچه ها شوخی می کرد و اصطلاحا همکارانش را سر کار می گذاشت .
ولی نسبت به من یک احترام خاصی می گذاشت . هیچ وقت با من شوخی نکرد . حتی این اواخر وقتی با هم معانقه می کردیم شونه ام را می بوسید . این کارش خیلی خجالت زدم می کرد .
بارها شده بود که ازش پول قرض گرفته بودم و محمود رضا هم هرطور شده بود ، حتی با قرض گرفتن از دیگران بهم پول را می رساند و دیگه به رویم نمی آورد . این اواخر یک بار بهم گفت پول لازم دارم و سریع بر می گردونم .
گفتم : لازم نیست برگردانی ، من به تو بدهکارم اول باید بدهیم را صاف کنم . گفت : صافیم .
یادم می آید نوجوان که بودیم . تقریبا به حد رکوع خم می شد دست پدر و مادر را می بوسید .
طوری که پدرم گفت دیگه این کار را نکن .

بصیرت
اطلاعات سیاسی اش به روز بود . روزنامه خوان حرفه ای بود . هرروز روزنامه کیهان را می دید و خیلی خوب و با دقت می خواند . حتی نسخه عربی و انگلیسی کیهان را می خواند و به دوستان عراقی و لبنانی اش می داد . در زمان جنگ ۳۳ روزه لبنان در سال ۸۴ ، خیلی پیگیر قضایا بود و حوادث را با جزییات دنبال می کرد .
سال ۸۶ فهمیدم که در جلسات هفتگی حسین شریعتمداری می رود . به من هم چند بار گفت بیا برویم ، ولی من متاسفانه به دلیل مشاغل درسی نتوانستم بروم .محمود رضا بسیار علاقه مند اطلاعات و سادگی آقای شریعتمداری بود . هر بار که به کتابفروشی انقلاب به خصوص انتشارات کیهان می رفت با کلی تمجید از ایشون یاد می کرد .
اخیرا روی مساله بیداری اسلامی بسیار مطالعه می کرد و اکثر وقت ها که با ماشینش دو تایی به سمت اسلامشهر ، محل زندگیش می رفتیم در مورد بیداری اسلامی صحبت می کردیم . به خصوص سوریه و بیش تر استنادهایش از فرمایشات آقا بود .

فتنه
در ایام فتنه علاوه بر اینکه به عنوان یک بسیجی خیلی حضور پر رنگی داشت ، خوب وقایع را مطالعه و رصد می کرد .
در آشوب ها گاهی به تنهایی بین جمعیت مخالف می رفت و چند بار هم به شدت خودش را به خطر انداخته بود .
در یکی دو هفته اول بعد از اعلام نتایج انتخابات که آشوبگرها خیابان آزادی را شلوغ کرده بودند با او تماس گرفتم و گفتم کجایی ؟
گفت : تو خیابون .
گفتم : چه خبره ؟
گفت : امن و امان . گفتم : این کجاش امن امانه ؟
تو خبر گزاری ها نوشتند که اوضاع اصلا خوب نیست .
گفت : نگران نباش ، بسیجی زیاده.

زبان عربی
به زبان عربی مسلط بود ، به دولهجه عراقی و سوری .یک بار با جمع بسیجی های اسلامشهر در کلاسش حاضر شدم . اسلحه ام ۱۶ را درس می داد . بعد از کلاس ازمن پرسید تدریسم چگونه بود ؟ گفتم : خیلی تپق زدی .
گفت : تا حالا به فارسی تدریس نکرده بودم . خیلی سخت بود . با بسیجی های نهضت جهانی اسلام مدتی طولانی کار کرده بود و تنها اصطلاحات نظامی را به عربی می دانست . یکی از همرزم هایش می گفت که محمود رضا به خاطر ارتباط گیری خوبش با مردم سوریه ، اهل سنت را هم را هم جذب کرده بود و برای کمک به محمود رضا در شناسایی ، اهل سنت هم می آمدند .

کوثر
زمزمه هایی در مورد ازدواجش در خانه می شد . ولی محمود رضا حاضر نبود به تبریز برگردد . می گفت ، کارش را خیلی دوست داشت . فقط علاقه هم نبود . کارش را وظیفه شرعی اش می دانست .
بالاخره با دختری از خانواده ای مومن و ولایتمدار از تهران ازدواج کرد . ۲۵ اسفند ۸۷ ، مقارن با سالروز میلاد رسول گرامی اسلام ( صلی الله علیه و آله ) و امام صادق ( علیه السلام ) بود . بعدش هم ساکن اسلامشهر شد .
ثمره این ازدواج دختر بچه ای شد به نام کوثر که در ۲۵ اسفند ۹۰ به دنیا آمد .
محمود رضا عاشق دخترش بود .
همرزمانش می گویند که در خط ، مدام از کوثر می گفت .

حجیره
محمود رضا خیلی پیگیر اتفاقات منطقه بود . با شروع جنگ در سوریه در سال ۹۰ جزو اولین نیروهای داوطلب اعزامی بود . اوج توفیقات محمود رضا در سوریه حضور در عملیاتی بود که در تاسوعای۹۲ در منطقه حجیره اتفاق افتاد که هدف آن آزاد سازی کامل اطراف حرم حضرت زینب سلام الله علیها بود که منجر به پاکسازی تا شعاع چند کیلومتری حرم حضرت زینب (سلام الله علیها ) از تکفیری ها شد .

کربلا
خیلی به امام حسین علیه السلام ارادت داشت . هر سال روز عاشورا در مقتل شهدای فکه حاضر می شد . اربعین ۹۲ می خواست برود کربلا . بهش گفتم برای من هم جور کن بیام . مدتی گذشت ولی نشد برویم . از هر طریقی اقدام کردیم بسته بود . محمود رضا ۲۷ روز بعد از اربعین در روز میلاد رسول الله ( صلی الله علیه و آله ) در سوریه به شهادت رسید و به زیارت اباعبدالله( علیه السلام ) رفت . ومن همچنان جا ماندم که ماندم .
مجلس ختمش بود که یکی از پای منبر بلند شد آمد در گوشم گفت : مداح می پرسد شهید کربلا رفته ؟ جا خوردم . با کلی حسرت گفتم : نه نرفته بود . بلافاصله یاد جمله سید شهیدان اهل قلم افتادم که می گفت : (( بسیجی عاشق کربلاست و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است میان نام ها ، نه ! کربلا حرم حق است و هیچ کس را جز یاران امام حسین علیه السلام را راهی به سوی حقیقت نیست ))

شیعیان
با شیعیان کشورهای لبنان ، عراق ، بحرین و سوریه و ….. آشنایی داشت و گاهی در موردشان خاطرات و نکات جالبی می گفت . یک بار پرسیدم : شیعیان لبنان بهترند یا بچه شیعه های عراق ؟ گفت : شیعیان لبنان مطیع ترند و شیعه های عراق دچار دسته بندی هستند . اما خیلی در جهاد و شجاعت بی نظیرند . و محبت خاصی به اهل بیت دارند طوری که واقعا تا اسم زینب علیها السلام می آیدطاقتشان را ازدست می دهند .
گفتم : شیعیان ایران کجای کار هستند ؟ گفت : شیعه های ایران هیچ جای دنیا پیدا نمی شوند !

شهید محمد حسین مرادی
آبان ۹۲ بود . برای شرکت در مراسم تدفین پیکر مطهر شهید مدافع حرم ، محمد حسین مرادی ، با محمود رضا به گلزار شهدای چیذر رفته بودیم ، جمعیت زیادی آمده بود . سعی کردم نزدیک شهید شوم اما نشد . برگشتم عقب پیش محمود رضا . محمود رضا به دیوار تکیه کرده بود و زیپ کاپیشنش را به خاطر سرمای هوا تا زیر گلو کشیده بود و سرش را انداخته بود پایین و دست هایش را کرده بود توی جیبش و کف یکی از پاهایش را گذاشته بود روی دیوار . چند دقیقه ای محمود رضا به همین حال بود . سرش را کاملا پایین انداخته بود و نمی دانم چرااحساس کردم دارد با شهید مرادی در دلش صحبت می کند . در آن لحظه چیزی مثل برق از ذهنم عبور کرد که نکند شهید بعدی محمود رضا باشد . دو ماه بعد به شهادت رسید . وقتی برای تحویل گرفتن پیکرش رفتم ، هنوز آن روز محمود رضا در گلزار شهدای چیذر مدام جلوی چشمم بود .

مسوولیت پذیری
بعد از شرکت در مراسم تدفین شهید مرادی با برادر خانومش بلیط قطار گرفته بود برای تبریز . تا حرکت قطار یک مقدار وقت داشتیم . در ماشین نشسته بودیم صحبت می کردیم . گوشی محمود رضا زنگ خورد و از ماشین فاصله گرفت و صحبت کرد . بعد که آمد عمیقا در فکر بود . قضیه را پرسیدم ، گفت : فردا ۱۰ صبح باید فرود گاه باشم . باید برگردم سوریه ، بچه ها خط را از دست دادند و منطقه ای که آزاد کردیم را دوباره تکفیری ها گرفته اند . گفتم : تو فقط ۲ روزه که برگشتی . یک مدتی بمان به خانواده ات رسیدگی کن ، آنها هم یکی دیگر را به جای تو می فرستند . یک کشمکشی در درونش بود بین ماندن و رفتن . می دانستم عاشق خانواده اش هست . بهش گفتم : گوشیت را خاموش کن و دست زن و بچه ات را بگیر برو تبریز.
اینها را که گفتم ، محمود رضا گفت : حاج علی ! هیچ کس نمی تواند مرا سوریه بفرستد ، من به حضرت زینب سلام الله علیها قول دادم .

جیش الخمینی
یک بار محمود رضا تعریف می کرد که : یک روز تو یکی از مناطقی که آزاد شده بود ، متوجه پیر مردی شدیم که سر گردان این طرف و آن طرف می رود . رفتم جلو پرسیدم : چی شده ؟ گفت : پسرم مجروح در خانه افتاده است . اما کسی از اهالی محل این جا نیست کمکش کند . با تعدادی از بچه ها رفتیم داخل خانه و دیدیم پسرش یکی از تکفیری های مسلح است . با هیکل درشت و ریش بلند و لباس چریکی که یک گوشه افتاده بود و خون زیادی ازش رفته بود. تا متوجه حضور ما در خانه شد شروع کرد به رجز خواندن و فریاد کردن و هرچه از دهانش در می آمد نثار علوی ها و سوری هایی می کرد که با آنها می جنگیدند . همین طور که داشت فریاد می زد بد و بی راه می گفت ، یکی از بچه ها رفت در گوشش به عربی گفت : می دانی ما کی هستم ؟ ما جیش الخمینی هستیم . این را که گفت دیگر ساکت شد .

حسن باقری گروه
ما شهید بیضایی را حسین صدا می زدیم . حسین کم سن وسال ترین اعضا بود . آدم عجیبی بود و در کارهایش بسیار جدی بود . بار اول در پرواز تهران به دمشق از صندلی جلویی بلند شد رو به من گفت : آقا سهیل ! برای ساخت مستند می روید سوریه ؟ گفتم : لو رفتم ؟ گفت : در سالن ترانزیت دیدم تون . این شروعی بود برای برادری من وحسین . من همه جا با حسین بودم. از این عملیات به آن عملیات ، از این شهر به آن شهر ، به نظر ما حسن باقری جمع ما بود . ما یک گروهی داشتیم به نام (( شانتورا )) و حسین مغز متفکرجمع ما بود .
من از قبل به همه دوستان گفته بودم که قطعا اگر حسین شهید نشود در آینده به فرمانده بزرگی در این عرصه تبدیل می شود . اگر بخواهم خود را جای حسین بگذارم ، نمی توانم . خیلی سخت است که دختری دو ساله داشته باشم و از آن دل بکنم.

یا ابالفضل
تاسوعای ۹۲ بود . بهمان خبر دادند بچه های مقاومت ، عملیاتی وسیع در منطقه زینبیه انجام دادند و موفق شدند تروریست ها را تا ۳ کیلومتری از اطراف حرم دور کنند . صبح زود رفتیم آنجا محمود رضا را دیدیم ، خیلی خوشحال بود . پرچم سیاه جبهه النصره در دستش بود و می گفت : خودم از بالای آن ساختمان پایین آوردمش . به ساختمانی که اشاره می کرد نگاه کردم و دیدم پرچم سرخ یا اباالفضل را به جایش به اهتزاز در آورده است . رسیدیم خیابان جلوی حرم که دو سال ، احدی جرات نداشت از آنجا عبور کند ، چون تک تیر انداز ها به راحتی می توانستند آنجا را هدف بگیرند و حالا با تلاش محمود رضا و همرزمانش امن شده بود .
رفتیم وسط خیابان و رو به حرم ایستادیم و دیدیم محمود رضا داره آرام گریه می کند و سلام می دهد.
السلام علیک یا زینب بنت علی ابن ابیطالب علیه السلام .

انقطاع از دلبستگی ها
درون خودش کلنجاری داشت اما برای کسی آشکار نمی کرد . اما گاهی در حرفهایش این ناآرامی درونی نمایان می شد . هر بار که بر می گشت و حرف می زد ، حرف هایش بیش تر بوی رفتن می داد و اگر به حرف هایش دقت می کردی می توانستی بفهمی که انگار هر روز دارد قدمی را کامل می کند . آن اوایل که از معرکه برگشته بود ، وسط حرف هایش خیلی محکم گفت : جانفشانی اصلا کار آسانی نیست . بعد تعریف کرد که در یک منطقه ای باید چند متری را در مسیری که در تیر رس تکفیری ها بود می دوید و در همین چند متر کوثر آمده بود جلوی چشمش . بعد توضیح داد که تعلقات چه طور مانع شهادت است .تمرین های زیادی در این یک سال گذشته برای بریدن از تعلقات انجام داده بود و همه را هم برید .احمد رضا بیضایی میگوید:یکی از دوستان شهید جملهای عربی را برایم پیامک کرده بود و اولش نوشته بود: این سخنی از محمودرضاست. آن جمله این بود: «اذا کان المنادی زینب (س) فأهلا بالشهادة». یعنی: ((اگر دعوت کننده زینب باشد، سلام بر شهادت))

نامه به همسر
بسم الله الرحمن الرحیم
الان که این نامه را برایت می‌نویسم، شب قدر است و شب شهادت حیدر کرار است . و من در بین‌الحرمین ، بین‌الحرمین دو مظلومه، دو شهیده، یکی خانم زینب کبری (روحی فداها) و دیگری بنت‌الحسین، خانم رقیه (سلام الله علیها) هستم و به یادتم . نمی‌دانی بارگاه ملکوتی ۳ ساله امام حسین علیه السلام الان هم چقدر غریب است ؛ در محله یهودی‌ها، در مجاورت کاخ معاویه ملعون و در محاصره وهابی‌های وحشی و آدمکش . چه بگویم از اوضاع اینجا ؛ تاریخ دوباره تکرار شده است . و این بار ابناء ابوسفیان و آل سفیان بار دیگر آل‌الله را محاصره کرده‌اند ؛ هم مرقد مطهر خانم زینب کبری و هم مرقد مطهر دردانه اهل بیت ، رقیه (سلام الله علیهما) . ولی این بار تن به اسارت آل‌الله نخواهیم داد چرا که به قول امام (ره) مردم ما از مردم زمان رسول الله(صلی الله علیه و آله ) بهترند . واضح‌تر بگویم ؛ نبرد شام ، مطلع تحقق وعده آخرالزمانی ظهور است و من و تو دقیقاً در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که با لطف خداوند و ائمه اطهار نقشی بر گردنمان نهاده شده است و باید به سرانجام برسانیمش با هم . تا بار دیگر شاهد مظلومیت و غربت فرزندان زهرای مرضیه (سلام الله علیها) نباشیم ؛ اگر بدانی صبرت چقدر در این زمان حساس در حفظ و صیانت از حریم آل‌الله قیمت دارد، لحظه به لحظه آنرا قدر می‌شماری. معرکه شام میدان عجیبی است . بقول امام خامنه‌ای: «بحران سوریه الان مقابله جبهه کفر و استکبار و ارهاب ، با تمام قوا در برابر جبهه مقاومت و اسلام حقیقی است.» در واقع جنگ بین حق و باطل است و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ نباید. خط مقدم نبرد بین حق (جبهه مقاومت) و باطل در شام است ؛ تمام دنیا جمع شده‌اند ؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست‌ها، مدعیان اسلام آمریکایی ، وهابیون آدمکش بی‌شرف ، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده‌اند و هدفشان شکست اسلام حقیقی و عاشورایی، رهبری ایران و نهضت زمینه‌سازان ظهور است و بس . و در این فضای فتنه آلود، متأسفانه بسیاری از مسلمین ناآگاه و افراطی نیز همراه شده‌اند تا این عَلَم و این نهضت زمینه‌ساز را به شکست بکشانند که اگر این اتفاق بیفتد سال‌ها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خون دل بخورد تا تحقق وعده الهی را نزدیک ببیند . شام نقطه شروع حرکت ابناء ابوسفیان ملعون است و این خاکریز نباید فرو بریزد ؛ این حرکت خطرناک و این تفکر آدمکش ارهابی ، پر و بال گرفته است . و حمام خون بین شیعیان و سایر مسلمین راه می‌اندازد و هیچ حرمتی از حرمین شریفین سوریه که هیچ، حرمت عتبات مقدسه کربلا، نجف، سامرا، کاظمین و… را خواهد شکست . جبهه جدیدی که از تفکر اسلام آمریکایی ، صهیونیسم و ارهاب از کشورهای مختلف از جمله افغانستان ، پاکستان ، آمریکا ، اروپا ، یمن ، ترکیه ، عربستان ، قطر، آذربایجان ، امارات ، کویت ، لیبی ، فلسطین ، مصر ، اردن و… به نام جهاد فی سبیل الله تشکیل شده است . هدف نهایی‌اش فقط و فقط جلوگیری از نهضت زمینه‌سازان ظهور و در نهایت مقابله با تحقق وعده الهی ظهور می‌باشد و هیچ ابایی هم از کشتن و مثله کردن و سر بریدن زنان و کودکان بی‌گناه شیعه ندارد . کما اینکه این اتفاق را الان به وفور می‌توان مشاهده کرد و من دیده‌ام . مسئولیت سنگینی بر دوشمان گذاشته شده است و اگر نتوانیم از پسش برآییم ، شرمنده و خجل باید به حضور خداوند و نبی‌اش و ولی‌اش برسیم چرا که مقصریم . کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و بقول سید مرتضی آوینی: ( این یعنی اینکه همه ما شب انتخابی خواهیم داشت که به صف عاشورائیان بپیوندیم و یا از معرکه جهاد بگریزیم و در خون ولی خدا شریک باشیم.) ان شاء الله در پناه حق و تا تحقق وعده الهی و یاری دولت ایشان خواهیم جنگید .
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً
ان شاء الله

آماده شهادت
قبل از آخرین اعزامش بهم زنگ زد گفت : حرف مهمی دارم باهات . گفتم : خب بگو. گفت : اینجوری نمیشه هرموقع کامل فراغت داشتی با هم حرف می زنیم . اصرار کردم بگه . گفت : می تونی بیای خانه ما ؟ گفتم : من فردا باید تبریز باشم ، کار دارم ، تلفنی بگو . گفت : من دوباره عازمم ، یک سری حرف ها باید بهت بگم . داشتم نگران می شدم . گفتم : مثلا چی می خوای بگی ؟ رفتم خانه اش . همه چیز عادی بود . بازی دخترش ، بساط چای ، حدود ۲ ساعت با هم حرف زدیم ولی هیچ اشاره ای نمی کرد به موضوع اصلی اش . بالاخره گفتم : بگو . گفت : اگر من شهید شدم می ترسم پدرم نتونه تحمل کنه ، خیلی مواظبش باش . بعد پرسید به نظرت تهران دفن شم بهتره یا تبریز؟
نمی خواستم فکر کنم به اینکه محمود رضا هم بره. خیلی جدی داشت از رفتن حرف می زد .
حرف را عوض کردم و گفتم : پاشو برو ماموریت مثل همیشه و بیا.
اما خودم هم خوب فهمیدم که محمود رضا داشت وصیت های قبل شهادتش را برای من می گفت .

پیکر خونین
بعد از شهادت ۲بار عمیقا احساس حقارت کردم ، بار اول وقتی بود که سر جنازه اش رفتم و تو لباس رزم که سر تا پا خون بود دیدمش و بار دوم وقتی که تابوتش را در پرچم جمهوری اسلامی پیچیدند و روی دست های مردم بالا می رفت . فکرش هم نمی کردم برادری که سه سال از من کوچکتر بود یک روزی اینقدر در برابرش احساس حقارت کنم .
دو ماه پیش در تششیع جنازه شهید محمد حسین مرادی وقتی در ماشینش به طرف گلزار شهدای چیذر می رفتیم ، گفت: (( شهادت شهید مرادی خیلی ها را خجالت زده کرد )) نپرسیدم چرا این حرف را زد و منظورش چه بود . ولی خودش حقیقتا من را خجالت زده کرد .

چفیه آقا
مادر دو روز بعد شهادت محمود رضا و روزی که جنازه به تبریز رسید از شهادتش با خبر شد ولی بابا از قبل خبر داشت . وقتی پیکر شهید را داخل قبر گذاشتیم ، از طرف همسرش گفتند که محمود رضا وصیت کرده که چفیه ای که از آقا گرفته با او دفن شود . نمی دانستم که از آقا چفیه گرفته . رفتند چفیه را از ماشینش آوردند . مونده بودم چی بهش بگم ! همیشه از ارادت به آقا خودم را ازش بالاتر می دانستم ، چفیه را که روی پیکرش گذاشتم فهمیدم به گرد پاش هم نرسیدم. یادم می آید چند سال پیش گفت : شیعیان بعضی از کشور ها بدون وضو تصویر آقا را لمس نمی کنند و گفت ما اینجا از آن ها عقب افتادیم.

وصیت نامه
همه جا را سپردم دنبال وصیت نامه اش بگردند . حتی تو وسایل سوریه اش . اما وصیتنامه ای در کار نبود . انگا تنها چیز مکتوبی که ازش موجود بود همون نامه به همسرش بود .
اما دوباره محض اطمینان چند روز پیش از همسرش در مورد وصیت نامه سوال کردم گفت : یک بار میان حرف ها صحبت وصیت نامه شد ، به پوستر حاج همت روی کمدش اشاره کرد و گفت : وصیت من این جمله هست :
((با خدای خود پیمان بسته ام تا آخرین قطره خونم در راه حفظ و حراست از این انقلاب الهی یک لحظه آرام و قرار نگیرم …))

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *