آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم مجتبی کرمی

شهید مدافع حرم مجتبی کرمی

بسم الله الر حمن الرحیم و بسم رب شهدا وصدیقین
در عالم رازی نهفته است که جز به بهای خون فاش نمی شود. (شهید اهل قلم آوینی)
مقدمه :
ابن مسعود از صحابه پیامبر(ص) نقل می کند :
رسول خدا روزی مردی را دیدند دعا می کند : خداوندا بهترین چیزی را که از تو در خواست شده به من عطا کن .که پیامبر خطاب به ایشان می فرماید اگر دعایت مستجاب شود . توفیق شهادت نصیب تو می شود . درادامه فرمودند : خداوند خطاب به شهدای احد می فرمایند چه آرزویی دارید ؟ آنها گفتند پرودگارا ما بالا تراز این می توانیم آرزویی داشته باشیم .که غرق در نعمت های جاودان توایم و در سایه عرش تو مسکن داریم .تنها تقاضای ما این است که دوباره زنده شویم و بار دیگر در راه تو شهید شویم .ندا می آید فرمان من تخلف ناپذیر است و کسی دوباره به دنیا باز نمی گردد. عرض می دارند : حال که اینگونه است تقاضای ما این است که سلام مارا به پیامبر (ص) برسانی وبه باز ماندگانمان حال ما را بگویی و از وضع ما بشارت دهی که نگران نباشند که در این هنگام آیات نورانی ۱۶۹ تا۱۷۱ سوره مبارکه آل عمران (( ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله …..)) نازل می شود .
امام رضا (ع) در روایتی بیان می دارند :
هنگامی که حضرت علی (ع) مشغول خطبه نماز جمعه بودند مردم را به جهاد تشویق می نمودند. جوانی بر خواستند و عرض داشت ای امیر مو منان فضیلت جنگجو یان در راه خدا را برای ماتشریح کن امام فرمودند که زمانی که از غزوه ذات السلام بر می گشتیم من بر مرکب پیامبر (ص) بودم و همین سوال را از ایشان پرسیدم ایشان جوا ب دادند :
هنگامی که جنگجویان تصمیم بر شرکت در میدان جهاد می گیرند : خداوند آزادی از آتش دوزخ را برای آنها مقرر می دارد . هنگامی که سلاح بر می دارند و آماده می شوند فرشتگان به وجود آنان افتخار می کنند. هنگامی که با همسر وفرزندان خود وبستگان خدا حافظی می کنند از گناهان خود خارج می شوند . از این موقع به بعد آن ها هیچ کاری نمی کنند مگر اینکه پاداش آن مضاعف می گردد. ودر برابر پاداش هر روز هزار عابد برای آنها نوشته می شود و هنگامی که با دشمنان رو به رو می شوند مردم جهان نمی توانند میزان ثواب آنها را درک کنند.هنگامی که برای نبرد به میدان گام می نهند و نیزه ها رد وبدل می شود و جنگ تن به تن شروع می شود فرشتگان با پر وبال خود اطراف آنها را می گیرند و از خداوندتقا ضا می کنند که در میدان نبرد ثابت قدم بمانند و در این هنگام منادی ندا می دهد .(( بهشت در سایه شمشیر هاست ..))
وهنگامی که شهید از مرکب فرو می غلطد هنوز به زمین نرسیده حوریان بهشت به انتقال او می شتابند و نعمت های بزرگ مادی ومعنوی که خدا برای او فراهم نموده را شرح می دهند. هنگامی که شهید بر زمین می افتد و روی زمین قرار می گیرد زمین می گوید آفرین بر روح پاکیزه ای که از بدن پاک پرواز کرد بشارت باد بر تو نعمت هایی که در انتظار توست که هیچ چشمی ندیده گوشی نشنیده و بر دل و قلب هیچ انسانی خطور نکرده گوارا باد بر تو ….
مقام معظم رهبری و ولی امر مسلمین جهان حضرت آیت ا…العظمی امام خامنه ای : زنده نگهداشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست . با این آرزو که توانسته باشیم قدمی در را ه عملی نمودن این سفارش آقا برداشته باشیم .
زندگی نامه شهید مدافع حرم آل ا… مجتبی کرمی رابه رشته تحریر در می آورم امید است با عنایت حضرت حق تعالی و مدد شهدا بتوانم آنچه شایسته مقامشان هست باز گو نمایم.
امروز قلم را بر روی صفحه کاغذ می نگارم و می خواهم زندگینامه عزیزی را به رشته تحریر درآورم که مدت ۲۹ سال عمر با برکتش را در کنارم بوده و در لحظه لحظه زندگی با هامون خاطره داشته واکنون فراغش را تجربه می کنم .روز گار را ببین چطور انسانهای با معرفت گوی سبقت رسیدن به معبود را می ربایند و به قول بزرگان ره صد ساله را یک شب می پیمایند و همه را مات و مبهوت می گذارند . می خواهم این جمله را تکمیل کنم وبگویم که شهید وشهادت موضوعی اتفاقی نیست و قسمت همه کس نمی شود .به قول شیخمان آقای پناهیان شب زنده دار و اهل عبادت زیادند اما چرا بالا ترین مقام به شهدا می رسد .؟این اخلاص عمل و بدون ریا کار کردن برای رضای خداست که انسانها را به این مقام می رساند اخلاصی که با خون وپوستشان عجین و آمیخته شده (( هر کس چهل شبانه روز خود را برای خدا خالص کند . خدا چشمه های حکمت رابر قلب وزبان او جاری می سازد .)) این ره یک شبه حاصل حداقل چند سال اخلاص عمل است …
و اما بعد …..پاییز ۶۵ با همه زیبایهایش آرام آرام به پایان می رسید در هوایی صاف و آفتابی در حال بازی فوتبال با دوستان در پشت بام منزل مشدی سلیم بودیم خبر آوردند خدا برادری به شما عطا نموده . با شوق وذوق به خانه آمدیم دیدیم مجتبی در آغوش مادر آرام گرفته بود . روی دستش بر چسبی زده بودند مجتبی کرمی فرزند قاسم متولد ۲۰/۹/۶۵ وزن ۳/۳۰۰ که نامگذاریش به خاطر محبت وارادت خاص پدر به کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع) بود. و به پاس احترام شهید مجتبی اسدبگی که تازه شهید شده بود وجز رسوم آن زمان بود نام مستعار ((هابیل)) براو گذاشتیم .خانواده ما با آمدن مجتبی تکمیل شد . ۵ برادر و ۳ خواهر با خورشید وماه جمعا شدیم ده نفر پدر راضی به رضای حق تعالی بود و همیشه شکر گزار نعمت های که خدا به اوعطا نموده (( خدایا غلا مانی را که خودت عطا نمودی محافظت و حفظشان کن )) وبه شکرانه آن هر ساله عید قر بان علیرغم اوضاع سخت اقتصادی آن زمان بهترین ها را قربانی می کرد . بزرگترین و زیباترین گوسفند را انتخاب ودر راه رضای دوست سر می برید .و بین فامیل ها و همشهریان تقسیم می نمود . گاهی وقت ها که گوشت قر بانی کسر می کرد از قصابی می خرید و جبران می نمود . به حقیقت ایمان رسیده بود ما غافل بودیم مگر نه اینکه قرآن فرموده هر گز به حقیقت ایمان نمی رسید مگر اینکه از آنچه به شما عطا نمودیم بهترین را انتخاب و انفاق نمایید آری این چنین بود و پدر مان چنین روحیه داشت .اگر می خواهید اورا بهتر بشناسید داستان رفاقتش رابا عمو جلال و همچنین موضوع خواب سعید نصرت ا.. را پرسجو کنید .مگر خدا به هرکسی کرامت عطا می کند … روز گار کم کم سپری شد وبزرگتر شدیم مجتبی هم کودکی را در کنار برادر و خواهر ها پشت سر نهاد .از همان کودکی جنسش فرق می کرد بین فامیل ها به (داش هابیل) شهرت یافت کودک بود اما عمو ها هم اورا داش هابیل صدا می کردند . شیرین بود وبا محبت به سلامتی خودش هم توجه می نمود و انگار می دانست که چه آینده سخت و پر کاری در انتظارش هست و برای موفقیت باید جسمی قوی داشته باشد .کمک کار پدربود .در تقسیم اجناس شرکت تعاونی بین همشهریان وردست بابا می ایستاد و کوپن می گرفت و حساب کتاب می کرد .بعضی وقت ها هم لبه تیز حلب های روغن دستاشو می برید .گاهی وقت ها هم به سفارش پدر نفت سهمیه بندی را داخل فر غون می گذاشت برای خانواده معظم شهدا مثل عمو گردعلی پدر شهید جهانبخش و عمو صحبت ا.. پدر بزرگوار شهید آیت که سال خورده بودند به درب منزلشان می برد وتحویل می داد. از همان کودکی کار هاش مردانه بود دوستیش محکم واستوار بود همیشه در کنار دوستانش بود مخصوصا با مهدی در کارهای کشاورزی و باغداری اورا یاری می نمود به همین خاطر حاج میزعلی اورا (( کاری )) خطاب می کرد .ابتدایی را در مدرسه نزدیک منزل ( رشدیه) گذراند. درسش خوب بود جز نفرات اول کلاس بود . راهنمایی را در مدرسه ( نیکدل ) و دبیرستان را در مدرسه ( مصطفی خمینی ) پشت سر نهاد . دوران راهنمایی و دبیرستان یکی از اعضا فعال و واقعا تلاشگر بسیج بود و به عنوان بسیجی نمونه در نو جوانی به دیدار آقا اعزام شدند.تا اینکه در سال ۸۲روستای کهنوش ودیار پر خاطره را بهمراه پدر ومادر ترک کردند و به همدان آمدند.دو سه سال بعد راهش را انتخاب نمود . برای عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داو طلب و ثبت نام کرد . در کنار کار ادامه تحصیل نمود و در رشته کار شناسی مشغول بود به لحاظ فشار کاری و اینکه ماموریت آنها در مزرهای غربی بود نتوانست ادامه دهد و به مدرک فوق دیپلم بسنده نمود. سال ۸۶ در اوج غرور جوانی شریک زندگی وهمتای خود را انتخاب نمود . یکی از شروط ازدواجش این بود که من با پدر و مادر زندگی می کنم و امکان دارد به لحاظ شرایط شغلی ام به ماموریت های خارج از کشور اعزام شوم مثل لبنان و… که بعضی ها موافق نبودند و پا پس کشیدند . باالاخره قرعه فال بنام نسرین خانم درآمد و با شروطش موافقت کرد به خواستگاری ر فتیم . مخالف برگزاری عروسی بودند و می خواستند شروع زندگیشان را با زیارت امام رضا (ع) شکل گیرد . که ظاهرا اینگونه نشداما بعدش هر سال دوسه بار زایر آقا بودند. پس از عضویت در سپاه پاسداران در گردان حضرت علی اکبر گروه تکاور شروع بکار نمودند آموزش های ویژه ( پرواز – غواصی – رزمی و عملیاتی و…) را فراگرفت در تیر اندازی باسلاح گرم بلند همیشه اول بود .و دو سه بار هم تشویق شده بود .سال ۹۰ هنگام برگشت از ماموریت با موتور سیکلت تریل دچار سانحه شد واز ناحیه مچ پا مصدوم شد . مدت شش ماه پاش تو گج بود . بعد از سلامتی مجدد به گردان برگشت .سال ۹۱برایش خوش یمن بود خدا دختری به نام ریحانه را به او عطا نمود .گوسفندی را با هم به یمن وجودش قربانی و تقسیم نمودیم .و فامیل ها را ولیمه داد . همان سال مجدد در یکی از مانورهای آموزشی از ناحیه سر مصدوم شد . او را با یک دستگاه آمبولانس گل مالی شده به درب منزل آوردند . زمینه حضور در مناطق جنگی داشت فراهم می شد و انسانهای لایق شهادت پرورش می یافتند. همان سال پای دختر ش ( ریحانه ) نیز شکست .این پدر و دختر آنقدر به هم وابسته بودند که درد را با همدیگر حس می کردند وطاقت نداشتند یکی درد بکشد و دیگری آرام باشد . یکی از همرزمان مجتبی تعریف می کرد و می گفت مجتبی وقتی شنید پای دخترش شکسته تب کرد و بی حال شد که ……آخرای پاییز ۹۲ بود که پدرمان دار فانی را گفتند و به دیار باقی شتافتند.آری بزرگ خاندان طایفه جلیل حاج قاسم بار سفر را بست و رفت و از آن به بعد دیگر سایه مهرش را حس نکردیم .در آن روز ها صدای ساخت حسینیه در بین هیاتیها پخش شد همه خوشحال بودند .آری این کار انجام شد و بنای ساخت حسینیه نهاده شد. بچه بسیجی ها از همان ابتدا پای کار بودند . وخالصانه تلاش می کردند . همزمان با ساخت بر اساس برنامه تفضیلی کار بر گزاری بزرگ داشت اولین یاد واره استانی شهدای سر افراز روستای کهنوش پیش می رفت . مجتبی همیشه یه پای ثابت جلسات بود و در همه جلسات حضور داشت در آنجا هم مثل همیشه جور کشی می کرد و از اعضا جلسات صمیمانه پذیرایی می کرد و…یادواره دو قسمت مهم داشت . یکی بخش فرهنگی وهنری و بخش دیگر پشتیبانی امور پشتیبانی با مهدی و مجتبی بود . کار خیلی سنگین بود کار آماده سازی فضای مراسم همزمان در دو روز در نزدیکی های هفته گرامی داشت دفاع مقدس از نصب داربست گرفته تا آوردن فرش وموکت وپهن نمودن آن در اطراف حسینیه و بلا فاصله روز بعد بردن در روستای کهنوش و همچنین تدارک و تهیه غذا و بسته بندی و پخش بسته های فرهنگی و آبمیوه و…برای حدودا ده هزارنفر واقعا کار سخت وطاقت فر سایی بود . من از نزدیک می دیدم شبانه روز تلاش می کردند . خالصانه و بدون ریا مراسمات که تمام می شد و همه بدنبال کارشان می رفتند تازه کار این دو نفر مجتبی و مهدی شروع می شد . چه در همدان و چه در کهنوش یادم نمی ره ساعت دوشب بود تعدادی از میهمانان عزیز یادواره خانه ما بودند . به مجتبی زنگ زدم گفتم بیا پیش میهمان ها با خنده گفت گردنه گنجنامه با مهدی فرش ها را بار زدیم می بریم کهنوش فردا اول همه به کهنوش رفتم تا اگر کمکی هست انجام بدم . دیدم چادر برپا شده و فرش وموکت ها در هوای آفتابی و گرم پهن شده ماشین ده تنی سپاه کنار دیوار منزل حاج نوری پارک شده و مجتبی و مهدی و هادی و حامد وپژمان با سر و روی و لباس خاکی از فشار خستگی سایه خودرو خوابیده بودند. مراسم آن روز هم در کهنوش به یمن حضور شهدا با عظمت و شکوه خاص به پایان رسید نزدیک ۳ الی ۴ هزار نفر شر کت داشتند. همه رفتند . باز هم این دو نفر ماندند . طبق معمول مجتبی و مهدی فرش وموکت ها را جمع کردند و بار زدند ساعت ۳ به سمت همدان حرکت کردند. آخر کار که کمی کاستی بود گرد ن این دونفر افتاد بجای تشکر نقد و ناراحتشان کردیم در عین حالی که می دانستیم این کارها از همه کس ساخته نیست اما طرف معامله آنها کسی دیگر بود خم به ابرو نمی آوردند و مصمم تر می شدند.دو ماه بعد به محرم رسیدیم .خیالمان راحت بود مجتبی ومهدی بودند .. حسینیه ساخته شده بود اما هنوز سیستم گرمایشی و …. وصل نشده بود و بخاطر ازدحام جمعیت نیاز به تدارکات و پشتیبانی بود . ابتدای ورودی حسینه تکیه زده شد ه بود .برای پذیرایی از عزاداران آقا ابا عبدا.. با شروع محرم مجتبی دم غروب می رفت بساط چای را آماده می کرد .( گاز ها را روشن وسماور ها را پرآب می کرد ) بعد می رفت مسجد امام حسن (ع) پای روضه روشن روان دو باره بر می گشت پنجاه شصت کیلو کیک یزدی می گرفت . داخل ماشین می گذاشت وبه حسینه می رفت . و شخصا لباس کار می پوشید و با لبخندی که همیشه بر لب داشت با خوش رویی از عزاداران پذیرایی می کرد . آخرای مراسم خودشو به نزدیکیهای قاسمپور(مداح حسینیه) می رساند . دل سیری گریه می کرد و جانانه هم سینه می زد . دو باره برمی گشت کارتن خالی های شیرینی را بار می زد تا برای فردا شب از آن استفاده بشه . الحق والانصاف حساب کتاب تو کارش بود . و رعایت می کرد. این کار مجتبی بود تا دهه اول محرم تمام می شد .ناگفته نماند یکی دوشب آخر دهه اول که در حسینیه غذا تقسیم می شد .خودش را وقف حسینیه کرده بود و منزل نمی رفت . شب هفتم محرم حلیم نذری داشتیم آنجا هم سنگ تمام می گذاشت کارها را یه تنه آماده می کرد .حلیمی که بواسطه آن هفت هشت نفری حاجت گرفتند و نذراشون برآورده شد. بگذریم . محرم ۱۴۳۶ گذشت .دو باره گردان ۱۵۴ ماموریت محافظت از مرز های غربی و مبارزه با گروهک های تروریستی … را عهده دار شدند . ۹روز مرز بودند و ۷ روز استراحت . چه استراحتی پس از رفع خستگی به گردان می رفت و کار های تسلیحاتی گردان را انجام می داد و سلاح ومهمات آماده می کرد . در این مدت هم محال بود حد اقل منزل ده نفر از بستگان نرود .پایبند به صله ارحام بود واز پدر به ارث برده بود. عید ۹۴ بهمراه برادران به عید دیدنی می رفتیم . مجتبی ما موریت بود . هر کجا می رفتیم . صاحبخانه می گفت مجتبی زنگ زده واحوال پرسی کرده و عید را تبریک گفته … به پاس قدر دانی از زحمات عزیزان تلاشگر واقف حسینیه تر تیب زیارت محبوب دلها و سرور همه خوبی ها را فراهم نمودند و ۱۷ فروردین تعداد ۴۰ نفر از همشهریها به پابوس آقاشون در کربلارفتند .آقا مجتبی هم با اونا بود زایر بود و نوکری زاِ یر ها را افتخار می دانست . بین راه تا اتوبوس می ایستاد همه پایین می رفتند و رفع خستگی می کردند می دیدیم مجتبی راهشو کج می کرد و می رفت غذا و وسایل پذیرایی را تحویل می گرفت داخل اتوبوس می گذاشت و مو قع حرکت بین زایر ا تقسیم می کرد . یکی از بچه ها دلسوزی کر د و این بار می خواست داخل اتوبوس کار مجتبی را بکنه کمی بعد مجتبی را صدا زد و گفت بیا کار خودته خدا اجرت بده واقعا که ….لحظه لحظه های سفر خاطره بود وخاطره خوبی بود وخوبی یکی دیگر از همشهریها که با خانواده توفیق تشرف همزمان پیدا کرده بود می گفت هر وقت دلم هوای حرم می کرد و به زیارت می رفتم مجتبی را می دیدم مشغول زیارت بود محال بود اورا نبینم . باز هم اونجا سلام می کرد و می گفت عمو کمک کنم ( همشهری همسرش را با ویلچر به زیارت می بردند) گفتم مجتبی کی آمدی جواب می داد نرفتم که بیام همش اینجا بودم . بچه ها تکی تکی و دسته جمعی عکس های یادگاری می گرفتند ( یکی دیگه از دوستان نقل می کنه )یادش بخیربا مجتبی یه روز بین الحرمین بودیم دیدم مجتبی دوربینشو داد گفت حاجی یه عکس یادگاری ( شهادتی ) بگیر من دلم نیامد . تا اینکه کربلایی محمد یه عکس زیبا و اونجوری که مجتبی می خواست ازش گرفت .پشت سرش حرم آقا بود و بعداز شهادتش یکی از پوستر های رو دیوار ها شد . خاطره ای دیگه هست حیفم میاد نگمش چون همین اتفاق در عالم خواب بعد از خاتمه سفر و پس از شهادت مجتبی برای ناقل آن بشکل عجیبی تداعی می شه : توی حرم آقا ابا عبدا..بودیم صدای موزیک زیبای ارتش عراق بصدا درآمد پیکر یکی از شهدا عراقی را برای زیارت داخل حرم آوردندو اورا دور حرم طواف دادن ازدحام جمعیت به حدی بود که نمی شد جلورفت بعدش داخل صحن آوردند .ما نز دیکای تابوت بودیم . مجتبی کمی عقب بود ونمی تونست جلو بیاد دیدم دل مهربون و نازکش مثل همیشه شکسته شد وبرای شهید عراقی شروع به گریه کردن با صدای بلند شد در این هنگام نظامیان عراقی راه را باز کردند و با اشاره به مجتبی اورا دعوت کردند نزدیک بیاد او هم رفت و خودش رو تابوت انداخت و مثل کسی که عزیزشو از دست داده گریه می کرد .(باز هم عشق مجتبی و ارادتش به شهید و شهدا براش فرق نمی کرد شهید را درک کرده بود ایرانی یا عراقی …. ) آخرای سفر خستگی رنج سفر در چهرش معلوم بود .اما همچنان پر انرژی کمک می کرد یه تنه بار مسافرا را در مرز بارگیری می کرد .با ید می بودی و می دیدی بهار ۹۴ با خودش عطر و بویی خاص آورد فضای استان و شهرستان ها وروستاها را همه عطر آگین کرده بود .بله عطر وجود شهدای گمنام به قول عکاس حاضر در صحنه آقای عندلیب و همراهانش آقا مجتبی ومهدی وچند تا از همرزمانشان ماموریت داشتند تا مشام همه مردم استان را از عطر دل انگیز شهدا مست نمایند. از این شهر به اون شهر و از ین روستا به اون روستا و ….حدود یک هفته تمام یاد وخاطرات شهدای گمنام زنده شد. پس از خاتمه ماموریت تشییع شهدا که به خانه برگشتند . چهره آنها دیدنی بود اوج اخلاص مشهود بود آفتاب داغ تموز رنگ چهره آنها را سوزانده بود . و شادی و احساس رضایت و ادای دین آنها به شهدا دیده می شد .بلافاصله وارد ماه مبارک رمضان ماه خدا شدیم . برنامه حسینیه در این ماه نیز قشنگ بود . دم دمای افطار عده ای مشغول عبادت بودند و عده ای قرآن تلا وت می نمودند و باز هم پشتیبانی حسینیه مشغول آماده نمودن سفره افطاری برای روزه داران ونماز گزاران بودند . شب های آخر ماه مبارک بود اعضا ستاد حسینیه جمع شدند . هر کدام به وسع توان مالی خودش پول کمک کرد .حدود پانصد هزار تومانی شد . قرار شد فردا شب افطاری حسینیه مفصل تر بشه شام درست کنیم و همشهریها را شام بدیم حدود . چهار صد نفر می شدند . زنان ومردان نماز گزار فرداساعت دوازده با زبان روزه به آ شپز خانه رفتیم من بودم و یوسف و مجتبی ومهدی بعدش هم میثم و حمید رضا و محمد و… آمدند. انگشت شصت مجتبی و اشاره من بد جوربرید (چرخ گوشت ) دستامون را با پارچه بستیم و کار را شرو ع کردیم . استمبولی خوشمزه ای برای حدود۵۰۰ نفر طبخ نمودیم . دست مجتبی همچنان خون می آمد . یکی دو ساعت تا افطار مونده بود. میثم دوست مجتبی او را به بیمارستان برد . او را به اتاق عمل بردند و بستری کردند . در غیاب مجتبی ومیثم نمازگزاران را افطاری دادیم کارکه تمام شد ساعت یازده دوازده شب رفتیم بیمارستان دیدیم دستش عمل شده وروی تخت بیمارستان خوابیده بود وبا زحمت اورا تر خیص کردیم . یک ماه بعد که دستش خوب شد .بازی والیبال در سالن کوثر را راه اندازی کردیم چند جلسه ای با هم والیبال رفتیم شب های با خاطره ای شد . بعضی وقت ها سرویس های سخت و قدرتی می زد و تیم حریف را عقب مینداخت .شادی بازی والیبال چندان دوام نیاورد . دو سه یار اصلی مجتبی ومهدی و حمید رضا پس از چند روز آموزش های سخت جنگ شهری به سوریه رفتند و ما را تنها گذاشتند در غیاب این عزیزان بازی می کردیم اما شور و نشاطی نبود . قرار بود با تیم پیش کسوتان کهنوش مسابقه بدیم . مشروط کردیم به زمان بازگشت آقا مهدی ومجتبی وحمید رضا شرطی که محقق نشد . یار اصلی ما دیگر نیامد و بازی والیبال ما را برای همیشه تعطیل کرد . تا وقتی از کنار سالن کوثر عبور کنیم . یاد آوری دوران بازی همراه با آهی سرد و عمیق باشد . کمی به عقب بر می گردیم زمان اعزام به سوریه را می خوام نقل کنم .روز دوشنبه مورخ ۱۴/۷/۹۴ساعت ۲۰ همرزمش محمود احمدی به مجتبی زنگ زدندگفتند .آماده شو باید بریم سوریه بلا فاصله نماز مغرب وعشا را در منزل به جماعت سه نفره خواندیم بعدش آماده شد. همسرش می گه روز خدا حافظی این دفعه با دفعه قبلش فرق می کرد .(آخر چند روز قبل آماده شدند برای اعزام رفتند یک هفته ای تهران بودند و برگشتند . ظاهرا ماموریتشان به عقب افتاده بود) رفت با مادر و برادرا ش یوسف و ابوالفضل و…خدا حافظی کرد و برگشت. می خواست با ما خدا حافظی کنه ریحانه را بوسید چند قدم رفت دو باره برگشت و او را غرق در بوسه کرد و محکم به سینه چسباند دوباره رفت می رفت اما برمی گشت و پشت سرش را نگاه می کرد انگار می دانست این آخرین دیداره یه دفعه دل من هم شور افتاد با خود گفتم نکنه خوابم تعبیر بشه ((همسرش چند ماه قبل از اعزام واینکه حرفی از ماموریت سوریه باشه خواب شهادت مجتبی را می بینه و میبینه که مجتبی غریبانه شهید می شود و روی تا بوتش نوشته بعضی ها جا ودانه اندو…)) به او گفتم بیا و ماموریت را کنسل کن اما قبول نکرد. گفت می تونی جواب حضرت زینب (س) را بدی …. ورفت .چند روزی در سوریه بود بعضی وقت ها تماس می گرفت و احوال پرسی می کرد .۳ با مداد پنجشنبه دو روز قبل از شهادت با خانواده و براداران تماس گرفت و پس از احوال پرسی طلب حلالیت کرد . و گفتند چند روزی نمی توانم تماس بگیرم ظاهرا قصد عملیات داشتند وهمینطور بود . جمعه سوم محرم ساعت ۱۰ صبح در یک عملیات درحوالی حومه حلب در درگیری با گروه ترو ریستی و تکفیری داعش بر اثر اثابت گلوله قناسه به فیض عظمای شهادت نایل می آید.
حرف های همرزمان مجتبی شنیدنیست . مهدی فرمانده وترکمنی جانشین گردان می گویند : روز های آخر مجتبی نور بالا می زد و انگار می دانست که شهید می شه دایمن که فرصتی گیر می آورد بالای تپه نزدیک محل استراحتمان می رفت و با خدای خودش راز و نیاز می کرد . ترکمنی گفت یه روز رفتم پیش مجتبی گفتم مجتبی جان چرا گریه می کنی ، با نگاهی با معنی برگشت و گفت من رفتنی ام، مطمئن هستم .
ابوذر همرزم دیگرش می گوید: یک شب توی آسایشگاه بودیم مجتبی آمد و یک جفت جوراب تازه به من داد و گفت آقا ابذر بگیر اینو بپوش ،آخر جوراب من پاره شده بود و ظاهرا دلش برای من سوخته بود….
آقای فرخی همرزم دیگرش می گوید : مجتبی جزو نفرات اول گروهان یک بود و خیلی شجاع بود. مهربون بود و دل پاکی داشت. پوتین پای یکی از دوستانمان بنام مصطفی سیف را زخم نموده بود . مجتبی اطلاع داشت رفت و پوتین های خودش را آورد و داد مصطفی گفت اینا را بپوش از مصطفی انکار واز مجتبی خواهش تا بالاخره مصطفی قبول کرد.
حمید رضا همرزم و از بستگان نزدیک می گوید : مجتبی چند روز پایانی حال وهوای خاصی داشت . من با شوخی می گفتم مجتبی چی شده چرا اینجوری هستی ، یه روز برگشت وگفت جای من خوبه فقط ناراحت ریحانه هستم . سفارشاتی برای اهل خانه و مادرش به من نمود. به جرات می گویم جای خودش در اون دنیا را دیده بود . خبر قطعی از شهادتش داشت .
واین قصه ادامه دارد ….. دو ستان می توانند در صورت تمایل و چنانچه خاطراتی با این شهید بزرگوار دارند جهت درج مطالب آنها در سایت با شماره تلفن ۰۹۱۸۳۱۱۳۲۴۶تماس حاصل نمایند. متشکریم/ ایوب کرمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *