آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم علیرضا شمسی پور

شهید مدافع حرم علیرضا شمسی پور

زندگینامه شهید علیرضا شمسی پور
شهید شمسی پور در خانواده ای مذهبی در سال ۴۲ در همدان متولد می شود، دوران ابتدایی را در دبستان سعدی می گذراند و متوسطه را در دبیرستان شهیدچمران، بعد از دبیرستان در سال ۶۰ برای گذراندن خدمت سربازی در لشکر ۲۸ سنندج اعزام و بعد از پایان دوره سربازی دواطلبانه وارد نیروی بسیج می شود. سال ۶۲ به مدت یک سال در پایگاه مقاومت بسیج مسجد امیرالؤمنین فعالیت می کند و رفته رفته بعد از خدمت در بسیج مقاومت وارد سپاه ناحیه همدان می شود و از سال ۶۳ که در سپاه ناحیه همدان مشغول انجام وظیفه بود، بسیار برای حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل به مناطق جنگی اعزام و بارها مجروح شده و در سه مرحله با تهاجم شیمیایی رژیم بعث عراق شیمیایی می شود.
شهید شمسی پور شخصیت باهوشی دارد و همزمان با حضور در جبهه ها، تحصیلات عالیه خود را نیز می گذراند، در عملیات کربلای ۴ معاون دسته می شود و پس از شهادت داریوش ساکی، عهده دار مسئولیت دسته غواصی، مدتی نیز فرمانده یکی از گروهان های غواصی شده و سپس به اطلاعات و عملیات نزد شهید بزرگوار علی چیت سازیان رفته و او را الگوی تمام عیار خود قرار می دهد. بعد از آنکه مسئول دسته شناسایی می شود، همراه با علی چیت سازیان و علی میرزایی در یکی از گشت های شناسایی می رود، در این مأموریت و در زمان شهادت حاج علی چیت سازیان، شمسی پور به همراه علی میرزاییان که در کنار شهید پیت سازیان هستند مجروح می شوند.
اواخر جنگ که می شود فرماندهی گردان را عهدار شده تا اینکه جنگ پایان می یابد و او همچنان آرام و قرار ندارد، گاهی همراه با کاروان راهیان نور برای روایتگری می رود و گاهی دیگر به عنوان جستجو گر نور در تفحص شهدا حضور می یابد و گاهی هم در سوریه به عنوان مدافع حرم آل الله.
«مصطفی طهوری» یکی از همرزمان و دوستان نزدیک شهید شمسی پور که از سال ۶۴ با این شهید والا مقام آشنا می شود در گفت و گو با خبرنگار رودآور می گوید: علی آقا ورزشکار ماهری بود و ما از ورزش دوچرخه سورای با یکدیگر آشنا شدیم و در جنگ تحمیلی نیز با هم بودیم.وی با بیان اینکه شمسی پور محبوب، محجوب، باگذشت و متواضع و همیشه خندان بود، اظهار کرد: شهید شمسی پور اخلاق حسنه و صورتی همیشه خندان داشت، در ولایتمداری زبانزد بود و در فرمانبری از فرمانده خود یعنی شهیدچیت سازیان نمونه یک رزمنده واقعی. شهید شمسی پور مدتی نیز مسئولیت بسیج ورزشکاران سپاه، رئیس هیئت دوچرخه سواری، مسئول تربیت بدنی سپاه استان، و رئیس هیئت مدیر خانه تیراندازی همدان را بر عهده می گیرد. همرزم شهید شمسی پور به حیا و تیزهوشی این شهید بزرگوار اشاره کرد و افزود: از آنجا که علی آقا ارادت ویژه ای به فرمانده خود شهید چیت سازیان داشت، تمام سعی و تلاشش بر آن بود تا خود را در رفتار، کردار و منش به مانند شهید چیت سازیان سازد و این شهید برای علی آقا یک الگو بود.
طهوری عنوان کرد: با آنکه خود شهید شمسی پور در هنگام تفحص شهدا در عملیات برون مرزی در عراق، پیکر مطهر شهدا را جستجو می کردند، اما در لحظه تشییع شهدای تفحص شده در شهر حضور یافته و برایشان اشک می ریخت، آنچنان حال وهوای عجیبی هنگام تشییع شهدا به او دست می داد که گویا با او حرف می زدند. وی از حسن خلق شهید شمسی پور نیز بارها سخن به میان آورد و گفت: برای شهید شمسی پور، دارا و ندار یکی بود، همان احترامی را که برای فرمانده اش می گرفت برای یک کارگر و یا یک سرباز هم همین گونه بود، ورزشکاران نیز ارادت ویژه ی به او داشتند چرا که همیشه خنده بر لبشان جاری بود و دلسوز برای همه، شخصیتی زیرک و دانایی که تمام قد دوست داشت جا پای شهید چیت سازیان بگذارد و تک تک برنامه های خود را با او هماهنگ می کرد و در آخر هم به مانند شهید چیت سازیان به شهادت رسید.
طهوری عنوان کرد: شمسی پور را به مهربانی، متانت و خلوص نیت می شناسند، در فوتبال، دوچرخه سواری، تیراندازی، شنا و غواصی و شمشیربازی نیز مهارت داشت، هر جا که قدم می گذاشت با ارتباط قوی که در این شهید بزرگوار موج می زد همه را جذب خود می کرد، از این شهید بزگوار دو فرزند دختر و پسر به‌یادگار مانده است.
به گفته «بهرام دوست‌پرست» نماینده کمیته جست و جوی مفقودین در همدان و همرزم این شهید والامقام، شهید شمسی پور در بسیاری از عملیات‌های دوران دفاع مقدس از ناحیه سر، دست و پا بارها مجروح می شود، با این وجود پس پایان جنگ و انجام وظیفه در سپاه ناحیه همدان، با اعلام فراخوان کمیته جست و جوی مفقودین به این کمیته می پیوندد، چنانچه با همکاری مجاهدانه او در بازه زمانی سال های ۷۰ تا ۷۲ موفق موفق به تفحص پیکر بیش از دو هزار شهید به همراه دیگر جستوگران نور می شود.
داغ مردم بی پناه سوریه و زجر و رنج کودکان سوری دلشان را سوزانده بود، خواب و خوراک نداشت، نه ایام جشن و عید می شناخت و نه شب و روزی، مدتی در جستجوی آرامش حقیقی به عنوان مدافع حرم به سوریه می رود، اما گویا نوای شهادت از جایی دیگر به گوشش می رسد، باز می گردد و نامه شهادتش را هنگام تفحص شهدا در عراق به دست می گیرد، جایی که گفت: “اینجا شهید باران است”
شهید علیرضا شمسی پور هفته گذشته، ساعت ۱۰ و ۳۰ دقیه صبح ۱۳ اردیبهشت ماه سال جاری در جریان تفحص شهدا در ارتفاعات کانی‌مانگا (پنجوین عراق) بر اثر اصابت مین والمری به درجه رفیع شهادت نائل می شود

خاطرات
شمسی پور
دوستان جنگ تو آب باخشکی خیلی فرق داره البته شما غواصید همه استاد ولی بذاربرای یک عده هم بگیم . آخه بچه ها وقتی تو خشکی میجنگید اول بهترین لباسهای قبراق رو میپوشید بعد هر کسی بهترین سلاح خودشو برمیداره ، میری پشت خاکریز کلاه کاسکت آهنی رو میذاری روسرت توی سنگر البته اگر بود اگرم نبود توی چاله خمپاره ای چیزی روی بهترین جا خدایا خدایا منو ببخشید اما یه غواص لباسی که پوشیده قدرت مانورشو میگیره فقط وفقط اسلحه کلاش ، کلاه هم نداری سنگرم نیست ..خاکریزم نیست ..روی زمین هم نمیشه خیزبرداری هیچی نیست جزاراده و ایمان ، خدایا کو سنگر…کلاه کاسکت .. سلاحی …خاکریزی کجاپناه بگیرند جز پشت اراده وایمانشان چهره معصوم اون عکس تک نفره با کلاه کاسکت رو نگاه کن شهید غواص مختاران نگاه کن ، نمیشه برادران دو قلو محمد زاده رو در حین بدرقه همدیگر تشخیص دادخدایا بزارید تو گوش شما بگم اونجا توی آب در حین نبرد این بچه ها زمین به آسمان وصل شد چقدر سخته جنگ گلوله داغ دشمن ونه پای تو وحتی نه سینه بلکه فقط پیشانی غواص رو میشه زد آخه میگن یعنی به ما گفته بودن برای همین هم است که اجر شهید غواص یا توی آب به اندازه دو شهیده بگم یا خجالت بکشم باز
توی یکی از این عملیاتهاقرار بود بچه ها از اروندرود عبور کنند البته دربین مسیرمیباید بدون درگیری بادشمن از جزیره ام الرصاص رد میشدیم اروند وحشی سرعت آب ۷۰ کیلومتر درساعت بود طغیان آب بچه هارو میبرد برای اینکه کسی رو آب نبره یا گم نشیم طنابی به طول هفتاد متروهرچند سانتیمترو یک حلقه زده بودیم ومچ دست را داخل ان کرده بودیم در حال حرکت به سمت دشمن
عراقیها بدلیل اینکه تقریبا ستون پنجم ودشمن ساعت عملیات رو لو داده وعملیات لو رفته بود آماده بودند وتمام فشنگ هارو بدلیل اینکه در تاریکی شب گلوله ها مشخص باشند ورعب ووحشت بدل بچه ها بیندازند از تیرهای رسام استفاده میکردند یعنی سطح آب مثل باران تیر میامد که خودتم میدیدی به سختی حرکت میکردیم ومن بعضی مواقع دستم را رها میکردم به جلو وعقب سرمیزدم دستورات فرمانده آقاکریم رو هم گوشزد میکردم احساس کردم حرکت بچه ها کمی کندتر شده که به خیال خودم گفتم خوب شب عملیاته شاید ترس به بچه ها غلبه کرده باشه زیاد تشویق میکردیم بچه هارو فرمانده جلو آقا کریم وقتی به نزدیک دشمن رسیدیم فرمان آتش رادادند و جهنمی درست شد بیشتر بچه ها تیر خوردند عبور از روی سیم خاردارها وموانع خورشیدی مین های منور ودر مقابل سنگر های بتون آرمر دشمن که با پیشرفته ترین سلاحها حتی کالیبر ۲۳ میدانی جوانا از این سلاح برای زدن هواپیما واهداف هوائی استفاده میشه اما اونجا داشتند بچه هارو قتل عام میکردند در اولین دقایق بیشتر بچه ها روزدند فرمانده وجانشین آقاکریم وآقای جامه بزرگ در اون لحظات اولیه به سختی مجروح شدند ، وقت تنگه و تایپ سخت فقط باید می بودیدو می دیدید
درهمان لحظات به سختی چند نفر کنار مجروحین جمع بودند امیر طلایی تیر به پیشانیش خورد عبادی نیا و فرمانده من هم داریوش ساکی از پیشانی مورد اصابت تیر قرار گرفته بودند سید رضا داشت به امیر طلایی به سختی کمک میکرد دراون لحظاتی که به شهادت میرسید تاشهادتین رو شکسته شکسته گفت خدایا چه لحظات سختی میشه به این بچه ها گفت زمینید بخدا اونا آسمانی و مائک روی زمین بودند بگذریم چند نفری به سختی از روی موانع عبور کردیم ووقتی خط شکسته شد قرار شد مجروحین رو جمع آوری نمائیم متاسفانه خطوط جناحین ما شکسته نشد وما هم در پشت سراز عراقیها در ام الرصاص عبور کرده از چهار طرف در محاصره قرار گرفتیم برای یک لحظه طنابی که اونشب بدست گرفته بودیم توجه مرا به خود جلب کرد که روی آب معلق ودر زیر نور منورهای دشمن به راحتی خودنمایی میکرد عجیب بود هفت هشت نفری از بچه ها در کنار آن طناب جمع بودندباچند نفر توی یک سنگر مجروحین رو جمع کردیم ومن دو نفررفتیم کنار اون طناب که یک مرتبه دنیا به سرم خراب شد خدایا چه میدیدم
خدایا مگر میشه تازه فهمیدم چرا حرکت اونشب بسیار آهسته وسخت بود آخه یه عده بجای دیگران فین زده وجور اونهارو هم کشیده بودند آره دوستان اونایی که طناب رو رها نکرده بودند در بین مسیر تیر به حنجره وپیشانیشون خورده شهیدومجروح شده وحتی بچه ها بخدا در اون شب یک آخ هم نگفتند قربون اون معرفت بچه هاآنروز اونا یک آخ نگفتن تا ما امروز سربلند باشیم آنروز یک آخ نگفتند که دراون شب بقیه قتل عام نشن آنروز اونا آخ نگفتند تا دیگران زنده باشن وایران سربلند بخدا بذاراین آخرش جیگرهمه رو آتیش بزنم همه شهدا دوست داشتن برن کربلا زیارت آقا اما نودونه درصد وشایدم صدرصد شهداحرم آقارو زیارت نکردند اما راه رو باز کردند تا من شما که اکثرا کربلا رفتیم آزادانه زیارت کنیم وبه ایران عزت دادند به چهره معصوم وکربلا نرفته بچه ها نگاه کنیدراستی وقتی زیارت رفتید به جای اونا وبیاد اونا زیارت کنید ، با تشکر ، شمسی پور

#علی_شمسی_پورشیمیایی_خرمشهر
#خرمشهرشیمیایی_شمسی_پور
#شهیدشمسی_پورخرمشهرشیمیایی
برادر(شهید)حاج علی شمسی پور:
یرادر علی شمسی پور: دوران دفاع مقدس دوران بسیارپرفرازونشیبی بود جنگی نابرابریعنی به معنای واقعی جنگ هفتادو دوملت با یک کشور از نظرقوا واز نظرسلاح هم غیرقابل تصور جنگی که اگر واژه ای بنام عشق نبود سینه ها در مقابل سرب وگلوله دوام نمی اورد اما عشق واژه ای شد که تمام معادلات دنیا رو بهم ریخت ازجمله این روایات که نباید بایکی بود یکی نبودشروع بشه بمباران شیمیائی خرمشهربود یادمه نوزدهم فروردین سال شصت وشش من از غواصی ماموریتی پیش آمد تا به خرمشهربروم ودرخدمت عزیزانم در واحد اطلاعات باشم دراون موقع تغریبآ شهید چیت سازیان سرپرست لشگر بود وعمو اکبر باحفظ سمت دراطلاعات بعنوان فرمانده محور وبدلیل در مرخصی بودن شهید چیت سازیان همو اکبرفرمانده بود دوروز درکناریادگاران وبچه های علی آقا بودم ودرست عصرروز بیست ویکم سکوت عجیبی خرمشهررو فراگرفت وحاکی از خبری عجیب بود دمدمای غروب چندتا گلوله به اطراف واحد وداخل شهرخرمشهرزدن که مشکوک به شیمیایی بود وظاهرآ باگلوله های فسفری داشتن ثبت تیرمیکردند. حاج ولی وچندتا از بچه ها صدا زدن شیمیائیه بچه ها سریعآ ماسکهارو آماده کردن و سریعآ داخل خود واحد بچه هاشروع کردن آتش درست کردن جهت مقابله. خیلی سخت بود اما وقتی هوا کاملا تاریک شد موشک های کاتیوشا و دوربرد وگلوله های هلی کوپترها باریدن گرفت ودقیقا نقاط رو گلوله باران کردند یادمه بوی سیرعجیبی پیچید بعضی ازبچه ها ازخط برگشته بودندو خسته باماسک برچهره خوابیدن کنارآتش. یادمه بچه های گردانها در خط ازطریق بیسیم درخواست آمبولانس میکردند. منم اون شب به زور وبه سختی خوابیدم ساعت پنج صبح بیدارشدم بعد از نماز دلم خواست کمی ورزش کنم به هرکسی گفتم چون خسته بودند نیامدن. خودم بلند شدم واز مقرکه سه کیلومتری خارج شهربود بصورت دو وورزش به سمت خرمشهر رفتم وقتی به اولین خیابان رسیدم دیدم ینفربالباس ورزشی راه راه وسط خیابان خوابیده هنوز هوا تاریک بود بطرفش رفتم که بگم چراتوی خیابان خوابیده نزدیک که شدم احساس کردم چهره اش کبود وبسختی نفس میکشدودرحال جان دادن است. یکدفعه دادزدم وکمک خواستم اولین واحد ونزدیکترین واحد که بالای ساختمانشان آنتن بود را نشانه کردم و بدو بدو رفتم. صداکردم کسی نبود داخل شدم شنیدم صدای پاورصوت بیسیم دائما طرف رو صدا میزنه بچه های مخابرات لشکر خودمان بودند دیدم دونفرخوابیده پتو رابه سرخودکشیده پتو را کنار زدم یاحسین مظلوم. دیدم هردونفر باچهره سیاه صورت ورم کرده نفس نمیکشن وحشت سراپای وجودم را گرفت به خیابان آمده دادوفریاد کردم کسی نیامد خدایا سریعآ خودم رابه واحد رساندم وعمو اکبررابیدار کردم هوابسیارگرگ ومیش شده بود. یادمه به عمو اکبرگفتم بلندشو که فقط ما زنده ایم سریعآ بدستور عمو اکبرآقا مفردیا همون عمو مفرد خودمان بیدارشد. وباجیپ کا ام علی آقا که همه یادشون به اون دوساختمان رفتیم وبعدازاون به واحد تبلیغات خدایا اکثربچه های تبلیغات هم به شهادت رسیده بودن وبعضی از آنها به پشت بام رفته بودند. خدایا چه میدیدیم شهید ناصرشریعتی ویکی ازبچه هابنام غمخوارحسینی بخاطراینکه یه بسبجی نوجوان فاقد ماسک بود ماسک شیمیایی خود رو به اون داده بود بخدابسیارعجیبه اون شخص بسیجی الان زنده است ومعلم شده ولی خود شهید غمخوارحسینی به شهادت رسید سریعآ بدستور عمو اکبر به سمت تدارکات یا آب رسانی رفتیم تا آمبولانسها و کار انتقال شهداباخودرو رو آغاز کنند واز حال وروز اونجا هم خبر داربشیم مقرندارکات آون موقع توی آتش نشانی خرمشهر بود که با بسیجیهای ما وکارگران خدوم شهرداری خرمشهربصورت مشترک کار آب رسانی به تمام خطوط را برعهده داشتند ووقتی وارد اون مقرکه به آب رسانی خرمشهر معروف بود شدیم دیوانه شدم خدایا چه میدیدم کسانی که حتی سلاح هم نداشتن بسبجیان وبعضی از کارمندان بی دفاعی که قصدداشتند بیدارشوند ومثل هر روز آب به رزمندگان برسانندبه چه طریقی به شهادت رسیدند خدایا چه میدیدم نامردای بعثی باسلاح های مدرن اهدائی غرب وشرق گاز خردل استفاده نکرده بودند خدایا بلکه ابوالفضل های اون نقطه آب رسانهای بسیجی رو با گاز سیانور گلوله باران کرده بودند آمدم آبی به طفلان برسانم که نشد خدایا بچه های خمینی چه برسرشون آمده بود منو عمو اکبرهاج واج اینور واونور میرفتیم بخداسربازان خمینی خدا خدا یاحسین😭😭😭😭😭😭😭😭 میدونید گاز سینانور یعنی چی؟. گاز سیانوری که دشمن استفاده کرده بود یعنی چی. توروخدا دوتا از فرزندای اون شهدا خواستن براشون بگیم میگفتن ما از پدرامون هیچی نشنیدیم الان تو گروهند فرزند شهید مسلم خانی وشهید نجفی الان دارن گوش میدن من شرمنده منو ببخشید که میگم مجبورم بخدا😭😭😭😭😭 آره عزیزان باقرص سیانور میشه در عرض چند وقیقه خودکشی کرد اما با گاز سیانور خدایا با سه بار نفس کشیدن تنفس قط

پیام, [۱۵.۰۵.۱۶ ۰۰:۱۹]
[Forwarded from حجت یاری]
ع میشه بخدا الان عمو اکبر بگوشه عصر گفت بگو چه گذشت بخدا راننده ها پشت فرمان ماشین خشکشون زوه بود یکی کنار ش
یر آب یکی ماسک شیمیائی رو تا نزدبک صورتش آورده بود یاحسبن نمیدونم کدومشون پدر شما بودن بخدا نتونسته بود حتی از ماسک خودش استفاده کنه وبه شهادت رسیده بود بخدا خدمه پدافند هوائی پشت سلاح ضدهوایی به شهادت رسیده بود یواش یواش حال خودمان هم خراب میشد آخه این باکدام معاهدات بین المللی هم خوانی داشت گاز سیانو ر شرمنده که میگم به والله قسم تمام حیوانات هم در آنجا مرده بودند بخدا عمو اکبر جناب طهماسبی عمو مفرد همه وهمه شاهد بودند که نامردای بعثی چه به سر فرزندان خمینی آوردن بخدا دیگه خودم تحمل ندارم منو ببخشید ببخشید عفوم کنید فرزندان شهدای عزیزم شادی روحشون صلوات.🌹🌹🌹🌹

#حلبچه_شمسی_پور
#علی_شمسی_پورشیمیایی_حلبچه
برادرحاج علی شمسی پور:
بسم الله
ببینید عملیات حلبچه درفروردین ماه شصت وشش اانجام شد اون موقع من نیروی اطلاعات بودم در جنوب با جناب سعیدآقای صداقتی عازم شدیم به کردستان برای شناسایی
البته درپایان این خاطره یه جوری وصل میشه به کشورهای پنج بعلاوه یک واین توافقات وخیلی چیزا قضاوت با خود شما
کارباشناسائی و مناطق نداریم کار با یک فاجعه داریم که من بهمراه جناب صداقتی ویکی از دوستان وآقاسید حسنی در شهرحلبچه بودیم صبح روز بمباران
شادی ووصف مردم رو توچهره هاشون میدیدیم وعشق میکردیم اونا همه خوشحال بودن که باکمک خودشون وما شهر آزاد شده بود یک شهر شصت هزارنفری بامردمانش همه وهمه
داشتیم توی یکی از خیابونها میرفتیم که هواپیماها اومدن دهها هواپیما بالای سرمان با فرار رزمنده ها به اطراف مردمم میرفتن عده ای هنوز خواب بودن وبیدارنشده بودند
یکمرتبه صدای انفجار کنار شهرجایی نزدیک به روستای به نام عنب دهها بمب بزمین خورد منو آقا سعیدهم کنار خاکریزی پناه گرفتیم انفجار دنبال انفجار دود سفیدی کل اطراف ومقداری از داخل شهررو فراگرفت
خدایا بمب ها ی شیمیایی اون داخل شهر اون هم شهرومردم خود عراق
یکی از بچه ها داد زددودسفیده شیمیاییه خیلی از رزمندگان ماسک خودشون زدن عده ای هم نداشتند خدایا مگر میشه تو شهر مردم زن وبچه یاحسین…

قراره فاجعه واتفاقی بیافته بلند شدیم ورفتیم داخل یک کوچه که ورودی شهر حلبچه ازطرف روستای عنب بود
بعضیا جیغ وداد میزدن یک عده از مردمان بی پناه جلو چشماشون ودهانشون رو گرفته بودن ودود سفیدیم بالای شهر
سریعآ ماشین های خنثی کننده وضد گاز اومدن شروع کردن به پاکسازی شیمیایی با آقاسعید رفتیم جلوتر بخدا وانت باری رو دیدیم مردم رو پر کرده بودن فرارکنند اما بخداداخل خودرو همه سی چهل نفر خفه شده بودند
بخدا مردم فرصت پنج دقیقه نفس کشیدنم نداشتن
خدایا این مردم چه گناهی کرده بودند؟؟.
کنسروی توی ماشین داشتیم دادم به اون بچه ها حتی صبحانه نمیخوردن وشوکه شده بودن از دیدن هزاران جنازه یا خدااااا😭😭😭😭😭😭
یک مرتبه خانمی وآقایی اومدت جیغ دادرفتیم داخل خونه اونها همه شهید شده بودن خدا مگر میشه این صدام لعنتی باچه قانونی باچه مجوزی خدایا چرا مردم بی دفاع رو.. خدایا بچه کوچکی رو دیدم فکر کنم اسمش عادل بود نه سالش بود خواهر سه چهار سالشو کولش کرده بود خدایا گفتم کجا میرین گفت پدرو مادرم مردن
خدایا گریم گرفت ای کاش میدیدید چه صحنه ای بود بخدا دههانفر ساید بیشتر زن رو دیدیم بچه شیرخواره تو بغلشون هردو مرده بودن کاری هم از دستمون بر نمیامد فقط آقا سعید گریه میکرد حتی جواب منم نمیداد
هزاران چیه پنج هزار نفر زن ومرد وبچه وهمه بدون کوچکترین امکانات دفاعی صدام عامل وتمام این کشورای که الان دنبال جلوگیری از تسلیحات شیمیای هستند همین پنج بعلاوه یکیها امریکا صدور مجوز بمباران اسرائیل حمایت بمب های شیمیایی ساخت آلمان هواپیماهای سوپر اتاندارد فرانسه ومیراژها بمباران وانگلستان ملعون حامی تمام این کشورها دراین بمباران که جان پنج هزار نفررا در یک ساعت گرفتند نقش داشتند حال آقا سعید خراب شده بود
گفت بریم کمک بیاریم اون دوتا بچه رو هم عادل با خواهر کوچولوش رو سوار کردیم گریه نمیکردن اما اشکاش میومد غریبانه نگاهش به درودیوار وکوچه ای که دیروز داشتن بازی میکردن بود وما ازآنجا بردیمشون نزدیکیهای مقرواحد اونهارو کنار بک سنگر گذاشتیم وتا چند روز غذا وآب ودارو براشون میبردم حتی هرروز میومد کنار واحد منو صدا میزد میرفتم شاید پدرش ومادرش رو فراموش کنه جندروز بعد حال خواهرش خراب شد بردیمش بهداری وبابرادرش آوردنشون ایران خدایا الان اون بچه ها کجاهستند
آخه این نامسلمانها که به مردم خودشون وبی دفاع ها رحم نکردن حالا چی شده الان داعیه مبارزه با سلاحهای کشتار جمعی دارن بخدا تما زرادخانه هاشون پراز سلاح کستار جمعیه حالا بعضی ها قضاوت کنند ببینند باید بااین کشورها چکار کرد قربون این رهبرمون برم که میدونه اینها هیچ اعتمادی بهشون نیست وبزودی پشت پرده ها معلوم خواهد ش

پیام, [۱۵.۰۵.۱۶ ۰۰:۱۹]
[Forwarded from حجت یاری]
د
شادی روح پنج هزارشهید حلبچه وشهدای شیمیایی خودمون صلوات
حلالم کنید تو ماشین بودم با بغض وفی البداهه تایپ کردم شاید نتونستم حق مطلبو ادا کنم التماس دعا
فقط به اون عکس گورستان که حاجی فرستاد نگاه کنید تصویر یک پنجم اون شهدا ست خدایا کید دشمنان رو به خودشون برگردان
مصی جان شرمنده سریع گفتم و ناقص که حق شما ضایع نشه اما شما یا استاد به جوانها طوری توی خاطره تون بگید بدونن چرا الان دوتا شهرحلبچه داریم
الان تو حلبچه شهید نمیشه کشاورزی کرد
بخاطر شیمیایی
مردمانش بعضی بچه هاشون ناقص بدنیا میان
آب تواون شهر وقتی روی خاک بریزه آلوده میشه وبوته بعمل نمیاد
مردمان حلبچه قدیم وقتی از کنار پنج هزار قبرعبورمیکنن روزی صدبارمیمیرن وزنده میشن
زندگی غمبارغمگینه دلگیره سخته نشدنیه خدا
برای همین رفتن حلبچه جدید رو بیست کیلومتر اونورتر ساختن
کاش چندتا ازاین عکس هارو میبردن هنگام این توافق نامه که ببینن جنایات خودشون رو کاش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *