آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم سید جواد اسدی

شهید مدافع حرم سید جواد اسدی

سید جواد اسدی تربیت شده مکتب عباس بن علی (ع) یکی از ۱۳ شهید مدافع حرم در خان طومان سوریه اعزامی از خطه ولایت مدار مازندران بود که ۱۷ اردیبهشت سال جاری برای دفاع از عمه جانش حضرت زینب(س) راهی سرزمین غربت شد و با گذشت چندین ماه از شهادتش پیکر مطهر او و همرزمانش همچون ارباب بی کفن شان در دشت پر بلای خان طومان ماند تا حریم آل الله از هجوم اشقیا و نوادگان ابوسفیان و یزیدیان در امان بماند.

نوحه خوان اهل دلی که در کربلای خان طومان سوریه با اقتدا به حضرت ابالفضل (ع) در دفاع از حریم آل الله آسمانی شد و هنوز فرزند کوچک سید منتظر است تا سر بابا را در آغوش بگیرد .

برای گفت و گو با خانواده شهید سید جواد اسدی با هماهنگی روابط عمومی سپاه کربلای مازندران به منزل شهید رفتیم. آنچه می خوانید حاصل همکلامی ما با همسرشهید، حدیثه نوبخت و زهره جعفری خاله شهید است در ضمن کنارمان سید احمد تنها یادگار شهید هم نشسته که بی تاب پدر است و به واگویه های مادر گوش می دهد …

این متن تقدیم به شهید مدافع حرم سید جواد اسدی، سرباز وفادار و مظلوم ولایت و تربیت شده مکتب عباس (ع).

خانه ای معطر به عطر شهید

از خیابان ها و کوچه پس کوچه های شهر ساری وارد کوچه ای شدیم. مردم همه در آرامش بودند شاید قدر امنیتمان را ندانیم؛ اما اگر به آن طرف مرزهای کشورمان نظر کنیم قدر امنیت و شهدا را که در خاک غربت جسم شان تکه تکه می شود را خواهیم دانست. رزمندگان مدافع حرم که به فرمان امام خامنه ای لبیک می گویند و به دفاع از حرم آل الله می روند تا دشمن طمع هجوم به مرزهای ما نکند.

وقتی به منزل شهید سید جواد اسدی رسیدیم در و دیوار ساختمان مزین به عکس شهید شده بود حس عجیبی به ما دست داد، زنگ را به صدا در آوردیم. وارد خانه ای شدیم که پر بود از آرامش و عطر بوی شهید، پسر شهید به استقبالمان آمده بود که ۸ سال از حضور پدر بهره مند گشته بود. و حالا در ناباوری نبود پدر، حال و روز یتیمان رو فقط یک دل سوخته می فهمد و ای کاش برخی به جای طعنه به خانواده های شهدای مدافع حرم مرحمی به زخم این نوگلان باشند.

از همسرتان و فصل شروع زندگی تان بگویید چه شد هم قصه زندگی یک شهید شدید؟

سید ۱۸ مهر ۱۳۵۹ در روستای امره ساری متولد شد. دوره ابتدایی را در روستا گذراند. برای دوران راهنمایی و دبیرستان منزل خواهرشان در شهر ساری بود. چون رفت و آمد برایشان سخت بود؛ دیپلم فنی حرفه ای را که گرفت، با اینکه دانشگاه قبول شد، به دلیل فوت پدرش دانشگاه نرفت.

۹ برادر و خواهر بودند که از چهار برادر، یک برادرش شهید شده بود تربیت در چنین خانواده ای سید جواد را مرید شهدا و برادر شهیدش کرد؛ تا راهش را ادامه داد. به بچه های کوچکتر قرآن یاد می داد. تعزیه خوانی هم می کرد. همیشه عباس خوان تعزیه ها بود.

سال ۸۲ سید جواد وارد سپاه شد. سال ۸۳ازدواج کردیم. سید در خانواده ای تربیت شده بود که نسل در نسل مذهبی بودند.

به واسطه یکی از دوستان با سید جواد آشنا شدم. سید که به خواستگاریم آمد خوابی تعریف کرد و گفت با دیدن این خواب تشویق شدم وارد نظام شوم. خواب دیدم بالای تپه ای هستم امام را خواب دیدم به دست من یک آرپیچی داد گفت این تانک را باید بزنی.

چند جا برای کار ثبت نام کرده بود تا اینکه از سپاه زنگ زدند نیرو می خواهند و وارد سپاه شد، اولین روزی که به خواستگاریم آمدند نزدیک اذان بود نماز جماعت در اولین مراسم خواستگاری برپا کردند.
رفتار شهدا همیشه زبانزد دیگران است در طی سالهایی که با شهید زندگی کردید چه شخصیتی داشت؟

برخورد اجتماعی اش خیلی خوب بود. در سلام کردن پیشقدم بود. اصلا فکر منفی نداشت. اهل غیبت نبود. در کمک کردن پیشقدم بود؛ می گفت تا جایی از دستم بر می آید به دیگران کمک میکنم. هر که می آید در مورد اخلاقش می گوید. احترام فوق العاده ای به پدر و مادرش می گذاشت. دغدغه اش اجازه مادرش بود؛ مادرش گفت تو را سپردم به حضرت زینب.

همیشه خنده به لب داشت و با خوشرویی با همه رفتار می کرد با پسرش سید احمد خیلی صمیمی بود در کارهای خانه کمکم می کرد با اینکه بیشتر ماموریت بود اما همان قدر که منزل بود به کارمان می رسید، حتی موقعی که سوریه می رفت احساس کردم پول کم آمد، روز پدر از سوریه زنگ زد گفتم پول کم است تو چقدر قسط می دادی! خندید و گفت همین است وقتی شهید شد دریافتی حقوقش ۵۷۰ هزارتومان بود بقیه برای قسط می رفت.

در این ۱۳ سال زندگی جز ذکر از همسرم نشنیدم، این مدت که می گفت می روم سوریه بر نمی گردم اضطراب داشتم. شبی که سید رفت؛ به من الهام شد دیگر برنمی گردد. هنگام رفتن انگار قلبم را کند و برد.

گویا همسرتان خواب دیده بود با امامان معصوم با تکفیریها و داعش می جنگند ؟

خوابی را برای خاله اش تعریف کرد و مدام می گفت حدیث بر حسب خوابی که دیدم از سوریه برنمی گردم. گفت خواب دیدم با امامان بر علیه داعش می جنگیم. یک خمپاره خورد بدنم تکه تکه شد. روحم به بدنِ تکه تکه ام نگاه می کرد و می خندید.

سید تعزیه خوان امام حسین بود ماموریت می رفت امکان نداشت وسایل تعزیه را نبرد. توشه های تعزیه را با خودش سوریه برد می گفتم مگر سوریه می خواهی تعزیه بخوانی.

آخرین دیدارش چگونه بود؟ لحظه های دل کندن از همسفر زندگی تان سخت نبود؟

سید نشست خونه وصیت نامه اش را نوشت و هرچه لازم بود گفت، گفت نماز اول وقت را فراموش نکن به سید احمد مهربانی کن، پسرم سید احمد، پاهای او را گرفت؛ گفت بابا نرو.

فردایش زنگ زدم ازش حلالیت گرفتم. سید گفت تو حلالم کن الان خوشحالم که حلالیت گرفتم. گفت حدیث دو چیز می گویم یک چیز نماز اول وقت و دیگری حجاب و هرکدام را ۳ بار تکرار کرد. خیلی مقید به نماز بود همیشه بعد از نماز امکان نداشت دعا نکند آخرین دعایش این بود خدایا مرگم را شهادت قرار بده.

به عراق چند بار اعزام شد اما برای اولین باربه سوریه اعزام شد.
معمولا به خانواده های شهدا لحظه شهادت عزیزشان الهام می شود احساس می کردید قرار است اتفاقی بیفتد؟

پنج شنبه شب سید زنگ زده بود. دلهره عجیبی داشتم. جمعه بی قرار بودم. اتفاقا همان روزمهمان هم داشتیم. بستگانم گفتند چرا نگرانی؟ غروب جمعه ناخودآگاه اشک می ریختم. به خاله همسرم زنگ زدم گفتم سید زنگ نزد؟! ناراحت شدم آن شب را یک جور گذراندم. اخبار را نگاه نمی کردم. دیدم دامادشان آمد دنبالم؛ به من گفت خواهر زاده ام شهید شد.

صبح شنبه خبر دادند؛ یکی از مسئولین آقای اسدی زنگ زد و گفت: سید در خانطومان همراه ۱۲نفربه شهادت رسیدند.

هنوز باور نکردم که شهید شد. می گویم سید در را باز خواهد کرد. ساعت ۳ که شد همسرم می آید.

همسرتان از شهادتش حرفی می زد؟

سید خیلی دوست داشت شهید شود. ۱۳ سالی که زندگی کردیم؛ گریه اش فقط برای شهادت و برادر شهیدش بود. فیلم های جنگی را نگاه می کرد. برای شهدا و ائمه (ع) گریه می کرد.

می گفتم سید الان موقع جنگ نیست! گفت حدیث این حرف را نگو اگر من و امثال من نرویم جنگ چه کسی می خواهد برود؟! دشمن بیاید در خاک ما به بچه و ناموس من دست درازی کند. باید بروم که دشمن در خاک ما نیاید. اصلا جلوی ماموریت او را نمی گرفتم. سید عمرش را در پایگاه بسیج و مداحی گذراند. بالاخره در ۱۷ اردیبهشت ۹۵ آسمانی شد.

برای مدافعان حرم گرامیداشت برگزار شده بود؛ بنر عکس شهید مدافع حرم حبیب الله پورنصب بود. سید گفت حدیث، نمی دانم شهید حبیب الله پور چگونه توسط داعش شهید شد. به دختر خاله اش می گفت می شود من به این درجه برسم که شهید شوم؟!

بعد شهادتش خوابی از او دیدید؟

همسایه مان خواب دید سید به او می گوید: به حدیث بگویید بچه ام را حسینی وار تربیت کن. می گفت: تو شیرزنی سید احمد را بهتر از من تربیت کن. دوست داشت پسرم راه سیدجواد را برود. به خواب هر کس می آید فقط دغدغه اش سید احمد؛ پسرش است. خدا کمک کند سید احمد مثل پدر شهیدش شود. بتوانم آنگونه که او دوست داشت پسرش را بزرگ و تربیت کنم از اینکه سید شهید شد نارحت نیستم. سید دوست داشت شهید شود؛ فقط دلتنگی و خاطراتش ناراحتم می کند.

به خواب همه می آید به او می گویند برو خونه خانم و بچه ات تو را ببینند می گوید من اگر به خانه بروم حدیث گریه می کند و من طاقت گریه اش را ندارم.
الان در نبود همسفر زندگی تان چطور صبوری می کنید؟

باور نمی کنم سید دیگر نمی آید بعضی اوقات آرامش خاصی دارم فکر نمی کنم سید نیست. پسرم می گوید بابایم شهید شد و گریه می کند .

فکر نمی کنم سید شهید شد من اصراری به آمدن پیکرش ندارم می گویم دوست داشت شهید شود کنار جده اش حضرت زهرا باشد دوست دارم همانطور رویای من باشد.

انگار همسایه ها مون هم چیزی گم کرده اند واقعا آقا و فرشته بود. موقع نماز صبح صدایم می کرد؛ جای صدایش و نماز خواندنش در خانه خالی است.

شما از خواهرزاده شهیدتان بگویید خانم جعفری.

از اول به سید جواد خیلی وابسته بودم؛ چون برادرش سید خیرالله شهید شد، خیلی با او صمیمی بودم، می گفتم سید جواد تو خیلی شبیه سید خیرالله هستی وقتی نگاهش می کردم؛ فکر می کردم سید خیرالله زنده است. یک روز عکس آورد گفت می تونی تشخیص بدهی من و داداش کدام هستیم؟ خیلی شبیه بودند و هر دو شهید شدند.

سید جواد لیاقت شهادت را داشت؛ اما تحمل دوری و طاقت یادآوری خاطراتش را نداریم.

گفتم سید جواد چرا می خواهی بروی هنوز داغ برادرت را در سینه داریم. گفت فقط رضایت مادرم را بگیرم می روم. چند مدت گذشت دیدم یک شب خیلی خوشحال است گفت: خاله امروز رضایت مادر را گرفتم. گفتم مامان چی گفت؟ مادرم رضایت نداد گفت غم پسر دیگر را تحمل نمی کنم تو را نمی گذارم بروی، تا اینکه حضرت زینب را خواب دید که به او گفته بودند این پسرت هم شهید می شود، خواهرم گفت تو را به حضرت زینب تحویل می دهم.

نویسنده: زینب محمودی عالمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *