آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم سردار حاج حسین همدانی

شهید مدافع حرم سردار حاج حسین همدانی

زندگی نامه:

نام و نام خانوادگی: حاج حسین همدانی
محل تولد: آبادان
تاریخ تولد : ۱۳۲۹/۹/۲۴
تاریخ شهادت: ۱۳۹۴/۷/۱۶
محل شهادت: حلب، سوریه
محل دفن: همدان
وضعیت تأهل: متأهل
تعداد فرزندان: ۴

سردار حاج حسین همدانی در سال ۱۳۳۳ دیده به جهان گشود. وی در همان ابتدای جوانی در صف مبارزان انقلابی درآمد و با حضور در محضر آیت‌الله شهید مدنی در همدان به مبارزه به رژیم شاهنشاهی پرداخت.
وی در همان اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و به دنبال فرمان حضرت امام خمینی (ره) در جبهه مبارزه با اشرار و گروهک داخلی جان‌برکف تن به مجاهدت داد و در سال ۱۳۵۹ به همراه خانم مرضیه دباغ از پایه‌گذاران سپاه استان همدان و بعدها کردستان بود.
سردار حسین همدانی پس از پیروزی انقلاب اسلامی پایه‌گذاری و تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی استان همدان را آغاز و خود نیز به‌عنوان یکی از ارکان اصلی شورای عالی فرماندهی سپاه استان همدان، فعالیتش را آغاز کرد و با کمک هم‌رزمان و پاسداران آن خطه، به پاک‌سازی عناصر طاغوت و عوامل فساد و نفاق برآمده و از آنجایی‌که چندین بار به دست ساواک دستگیر شده و مورد تعقیب بود، عوامل طاغوت را به‌خوبی می‌شناخت.
با آغاز جنگ تحمیلی، لحظه‌‌ای درنگ نکرده و راه کردستان را در پیش گرفت و از آنجا که پیش از جنگ نیز به کمک مردم محروم کردستان شتافته و با دیگر دوستان و هم‌رزمان در آنجا نیز گروهک‌های ضدانقلاب را می‌شناخت، دیری نپایید که به صف دشمن‌ستیزان پیوست و فرماندهی عملیات‌های مطلع‌الفجر را با پیروزی کامل تجربه کرد.
حسین همدانی فرماندهی جبهه میانی سرپل ذهاب هم از دیگر گام‌‌هایی بود که در راستای مبارزه با دشمن بعثی برداشته و پس از مدتی کوتاه به همراه حاج احمد متوسلیان و شهید همت و شهید شهبازی در تشکیل و سازمان‌دهی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) نقش بسزایی داشت.
عملیات فتح‌المبین و بیت‌المقدس آن هم با مسئولیت فرماندهی محورهای عملیاتی، تجربه‌ای نو در قالب هدایت تیپ و لشکر بوده که از فاتحان خرمشهر، سهمی را از آن خود کرد و سپس از تشکیل یگان‌های رزم سپاه به‌عنوان بانی و نخستین فرمانده لشکر ۳۲ انصارالحسین (ع) استان همدان، وارد میدان نبرد علیه دشمن بعثی شد.
موفقیت‌های رزمندگان اسلام در سایه فرماندهی این سردار رشید، سبب شد تا فرماندهان روز به روز بیشتر به او اعتماد کرده و مسئولیت‌های سنگین‌تری را یکی پس از دیگر به او بسپارند. قبل از عملیات‌های بزرگ کربلای چهار و کربلای پنج، سردار حسین همدانی به فرماندهی لشگر ۱۶ قدس گیلان انتخاب شد.
از دیگر سوابق این سردار شهید، می‌توان به معاونت اطلاعات و عملیات قرارگاه قدس که چندین لشکر و تیپ مستقل را تحت امر داشت، اشاره کرد. همچنین حضور پررنگ وی در عملیات غرورآفرین مرصاد و مجاهدت‌های وی در مبارزه به منافقین کوردل از دیگر خدمات ارزنده این شهید به ایران اسلامی بود.
پس از دفاع مقدس به دانشگاه فرماندهی و ستاد رفته و تحصیل تئوریک و آکادمیک هدایت یگان‌ها را هم به تجربیات ارزنده‌اش افزود و با انتصاب به‌عنوان فرمانده قرارگاه نجف اشرف و لشکر ۴ بعثت در غرب کشور، کارنامه‌ای موفق از خود به جای گذاشت.
معاون هماهنگ‌کننده نیروی زمینی و جانشینی نیروی مقاومت بسیج در دو دوره و فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله و به همراه آن، جانشینی قرارگاه ثارالله، از دیگر مسئولیت‌های ایشان بود و معاون مرکز راهبردی سپاه و مشاور عالی فرمانده کل سپاه و جانشینی سازمان بسیج مستضعفان از او فرمانده‌ای کهنه‌کار با کوله‌باری تجربه و شناخت ساخته که سبب شده است تا حساس‌ترین و مهم‌ترین سپاه کشور که دارای ویژگی‌های خاص است، بر عهده ایشان گذاشته شود.

مسئولیت‌های سردار حسین همدانی در هشت سال دفاع مقدس:
۱ ـ فرمانده لشکر ۳۲ انصارالحسین استان همدان
۲ ـ فرمانده لشکر ۱۶ قدس استان گیلان
۳ ـ معاونت عملیات قرارگاه قدس

مسئولیت‌های پس از دفاع مقدس سردار حسین همدانی:
۱ ـ فرمانده قرارگاه نجف اشرف و فرمانده لشکر ۴ بعثت
۲ ـ رئیس ستاد نیروی زمینی سپاه پاسداران
۳ ـ جانشینی فرمانده نیروی مقاومت بسیج سپاه (دو دوره)
۴ ـ مشاور عالی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
۵ ـ جانشین سازمان بسیج مستضعفان
۶-عضو هیئت‌امنای هیئت رزمندگان
۷-فرمانده سپاه محمد رسول‌الله (ص) تهران

سردار شهید سرلشگر حسین همدانی، مفتخر به دریافت دو نشان فتح از دست مقام معظم رهبری و فرمانده کل قواست که به خاطر هدایت و فرماندهی موفق لشکرهای تحت امر در دوران دفاع مقدس بوده است.
سردار حسین همدانی آخرین مأموریتش، دفاع از حریم مطهر حضرت زینب و کمک به مردم سوریه برای رهایی از دست گروهک صهیونیستی تکفیری داعش بود که در همین راه شهد شهادت را نوشید و در سن ۶۱ سالگی پس از سال‌ها مجاهدت و نبرد در جبهه اسلام، ندای حق را لبیک گفت و در تاریخ ۱۶ مهرماه ۱۳۹۴ به فیض شهادت نائل گردید.
پیکر شهید سردار حسین همدانی در تاریخ ۱۹ مهرماه در تهران تشییع و برای خاک‌سپاری به زادگاهش همدان انتقال یافت تا هم‌رزمان این شهید در گلزار شهدای همدان آخرین وداع را با وی انجام دهند.

وصیت نامه
زندگی نامه:

نام و نام خانوادگی: حاج حسین همدانی
محل تولد: آبادان
تاریخ تولد : ۱۳۲۹/۹/۲۴
تاریخ شهادت: ۱۳۹۴/۷/۱۶
محل شهادت: حلب، سوریه
محل دفن: همدان
وضعیت تأهل: متأهل
تعداد فرزندان: ۴

سردار حاج حسین همدانی در سال ۱۳۳۳ دیده به جهان گشود. وی در همان ابتدای جوانی در صف مبارزان انقلابی درآمد و با حضور در محضر آیت‌الله شهید مدنی در همدان به مبارزه به رژیم شاهنشاهی پرداخت.
وی در همان اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و به دنبال فرمان حضرت امام خمینی (ره) در جبهه مبارزه با اشرار و گروهک داخلی جان‌برکف تن به مجاهدت داد و در سال ۱۳۵۹ به همراه خانم مرضیه دباغ از پایه‌گذاران سپاه استان همدان و بعدها کردستان بود.
سردار حسین همدانی پس از پیروزی انقلاب اسلامی پایه‌گذاری و تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی استان همدان را آغاز و خود نیز به‌عنوان یکی از ارکان اصلی شورای عالی فرماندهی سپاه استان همدان، فعالیتش را آغاز کرد و با کمک هم‌رزمان و پاسداران آن خطه، به پاک‌سازی عناصر طاغوت و عوامل فساد و نفاق برآمده و از آنجایی‌که چندین بار به دست ساواک دستگیر شده و مورد تعقیب بود، عوامل طاغوت را به‌خوبی می‌شناخت.
با آغاز جنگ تحمیلی، لحظه‌‌ای درنگ نکرده و راه کردستان را در پیش گرفت و از آنجا که پیش از جنگ نیز به کمک مردم محروم کردستان شتافته و با دیگر دوستان و هم‌رزمان در آنجا نیز گروهک‌های ضدانقلاب را می‌شناخت، دیری نپایید که به صف دشمن‌ستیزان پیوست و فرماندهی عملیات‌های مطلع‌الفجر را با پیروزی کامل تجربه کرد.
حسین همدانی فرماندهی جبهه میانی سرپل ذهاب هم از دیگر گام‌‌هایی بود که در راستای مبارزه با دشمن بعثی برداشته و پس از مدتی کوتاه به همراه حاج احمد متوسلیان و شهید همت و شهید شهبازی در تشکیل و سازمان‌دهی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) نقش بسزایی داشت.
عملیات فتح‌المبین و بیت‌المقدس آن هم با مسئولیت فرماندهی محورهای عملیاتی، تجربه‌ای نو در قالب هدایت تیپ و لشکر بوده که از فاتحان خرمشهر، سهمی را از آن خود کرد و سپس از تشکیل یگان‌های رزم سپاه به‌عنوان بانی و نخستین فرمانده لشکر ۳۲ انصارالحسین (ع) استان همدان، وارد میدان نبرد علیه دشمن بعثی شد.
موفقیت‌های رزمندگان اسلام در سایه فرماندهی این سردار رشید، سبب شد تا فرماندهان روز به روز بیشتر به او اعتماد کرده و مسئولیت‌های سنگین‌تری را یکی پس از دیگر به او بسپارند. قبل از عملیات‌های بزرگ کربلای چهار و کربلای پنج، سردار حسین همدانی به فرماندهی لشگر ۱۶ قدس گیلان انتخاب شد.
از دیگر سوابق این سردار شهید، می‌توان به معاونت اطلاعات و عملیات قرارگاه قدس که چندین لشکر و تیپ مستقل را تحت امر داشت، اشاره کرد. همچنین حضور پررنگ وی در عملیات غرورآفرین مرصاد و مجاهدت‌های وی در مبارزه به منافقین کوردل از دیگر خدمات ارزنده این شهید به ایران اسلامی بود.
پس از دفاع مقدس به دانشگاه فرماندهی و ستاد رفته و تحصیل تئوریک و آکادمیک هدایت یگان‌ها را هم به تجربیات ارزنده‌اش افزود و با انتصاب به‌عنوان فرمانده قرارگاه نجف اشرف و لشکر ۴ بعثت در غرب کشور، کارنامه‌ای موفق از خود به جای گذاشت.
معاون هماهنگ‌کننده نیروی زمینی و جانشینی نیروی مقاومت بسیج در دو دوره و فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله و به همراه آن، جانشینی قرارگاه ثارالله، از دیگر مسئولیت‌های ایشان بود و معاون مرکز راهبردی سپاه و مشاور عالی فرمانده کل سپاه و جانشینی سازمان بسیج مستضعفان از او فرمانده‌ای کهنه‌کار با کوله‌باری تجربه و شناخت ساخته که سبب شده است تا حساس‌ترین و مهم‌ترین سپاه کشور که دارای ویژگی‌های خاص است، بر عهده ایشان گذاشته شود.

مسئولیت‌های سردار حسین همدانی در هشت سال دفاع مقدس:
۱ ـ فرمانده لشکر ۳۲ انصارالحسین استان همدان
۲ ـ فرمانده لشکر ۱۶ قدس استان گیلان
۳ ـ معاونت عملیات قرارگاه قدس

مسئولیت‌های پس از دفاع مقدس سردار حسین همدانی:
۱ ـ فرمانده قرارگاه نجف اشرف و فرمانده لشکر ۴ بعثت
۲ ـ رئیس ستاد نیروی زمینی سپاه پاسداران
۳ ـ جانشینی فرمانده نیروی مقاومت بسیج سپاه (دو دوره)
۴ ـ مشاور عالی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
۵ ـ جانشین سازمان بسیج مستضعفان
۶-عضو هیئت‌امنای هیئت رزمندگان
۷-فرمانده سپاه محمد رسول‌الله (ص) تهران

سردار شهید سرلشگر حسین همدانی، مفتخر به دریافت دو نشان فتح از دست مقام معظم رهبری و فرمانده کل قواست که به خاطر هدایت و فرماندهی موفق لشکرهای تحت امر در دوران دفاع مقدس بوده است.
سردار حسین همدانی آخرین مأموریتش، دفاع از حریم مطهر حضرت زینب و کمک به مردم سوریه برای رهایی از دست گروهک صهیونیستی تکفیری داعش بود که در همین راه شهد شهادت را نوشید و در سن ۶۱ سالگی پس از سال‌ها مجاهدت و نبرد در جبهه اسلام، ندای حق را لبیک گفت و در تاریخ ۱۶ مهرماه ۱۳۹۴ به فیض شهادت نائل گردید.
پیکر شهید سردار حسین همدانی در تاریخ ۱۹ مهرماه در تهران تشییع و برای خاک‌سپاری به زادگاهش همدان انتقال یافت تا هم‌رزمان این شهید در گلزار شهدای همدان آخرین وداع را با وی انجام دهند.

خاطرات
خاطره‌ای ناشنیده از شهید همدانی درباره فتنه ۸۸

سردار شهید همدانی یکی از چهره های شاخصی است که نقش مهمی در خنثی سازی تحرکات ضد انقلاب و خواص فریب خورده در سال ۸۸ داشت. یکی از دوستان سردار به بیان خاطره ای از سردار در این باره پرداخته است.
به گزارش نافع، محمد شیخان در اینستاگرامش نوشت:
خبر آمد بار دیگر علمداری از سپاه اسلام بیرق خود را برای امانت به دست باوفای انقلابیون زمان می سپارد و خود می رود که با خون خویش مزرعه عزت و ایستادگی را آبیاری کند، تا میوه ثمر بخش آن کام مجاهدان فی سبیل الله را شیرین نماید.
با شنیدن این خبر بغض گلویت را می فشارد،
همه وجودت می شود غیرت و تمام روحت پر می کشد تا به آسمان برود برای بدرقه اش،
اما بار امانت بسیار سنگین است و تو می مانی و تکلیفی خطیر.
اولین بار که با او آشنا شدم چهره به چهره نبود بلکه مطالعه بخشی از روایتش پیرامون انقلاب،حوادث کردستان و جبهه های غرب ما را به هم پیوند زد،
ولی تقدیر در گذر زمان ما را به ایشان رساند تا توفیق مشق خدمت در میدان علم و فرهنگ و سیاست با این عزیز را دنبال نمایم.
خاطرات آن ایام تلخ و شیرینی های فراوان دارد،که شاید بخش هایی از آن به مرور برای پاسداشت یاد و خاطره آن مجاهد انقلابی به تقریر درآید.
اما آخرین بار بیش از یکماه پیش او را دیدم،هنوز هم آهنگ خوش صدایش در گوشم نجوا می کند؛
در حاشیه مراسم ختم یکی از نزدیکان همرزم شهید همدانی، در یکی از مساجد تهران او را دیدم، با همان مهربانی و صمیمیت همیشگی ما را به آغوش پذیرفت.
گپ و گفتی با هم داشتیم،بخشی از این گفتگو در خصوص مسائل سیاسی داخلی و منطقه بود.
از او خواستم ما را نیز به جمع یاران در دفاع از مرزهای فرهنگی،سیاسی انقلاب پذیرا باشد.
گفتند:شما خط داخل را حفظ نمایید، دشمن به دنبال نفوذ و یارگیری در صحنه داخلی است.
خیمه نیروهای انقلاب در داخل باید با انسجام بیشتری برای تحقق آرمانهای انقلاب تلاش نمایند.
گفت:سال ٨٨را که یادت هست؟
دشمن با تجربه قبلی این بار با “چهره نفاق” به میدان آمده است.
استکبار با نیرنگ، خزندگی خود را آغاز کرده است،
مراقبت از جبهه داخل به مراتب سخت تر شده است
راه پیروزی در هر دو جبهه پیمودن راه انقلاب زیر پرچم ولایت است.

***********************************

خداحافظ، سالار

عقربه، ساعت ۹ را نشان می¬داد که به ¬فرودگاه امام ¬خمینی رسیدیم. دخترانم با شوق و شتاب، چمدان¬های بزرگ را روی چرخ می¬کشیدند تا به سالن ترانزیت¬رسیدیم و نگاه هر سه نفرمان روی تابلویِ نشانکرِپروازهای خروجی متوقف شد و باچشم پروازها رایکی¬یکی مرور¬ کردیم کمتر از دو ساعت به پرواز تهران- دمشق باقی مانده بود. ظاهراًهمه چیزبرای رفتن رو به راه بود. امّا ‌نمی دانم چرا، دلم شور می¬زد. شاید می¬ترسیدم، پاهایم به پلۀ هواپیما نرسد و یا برسد امّا هواپیما روی باند فرودگاه دمشق ننشیند و یا برود و بنشیند امّا خبری ازحسین نباشد. غرق در افگار جور واجور شدم. زبانم از خشکی به سقف دهانم -چسبیده بود امّا نباید اضطراب ¬درونی ¬در چهره¬ام می‌نشست، چرا که این تشویش به دخترانم انتقال پیدا می¬کرد. آن دو پشت سر من توی صف کنترل پاسپورت ایستاده بودند گل لبخند ¬‌حتّی برای لحظه¬ای از لبهایشان نمی¬رفت. تا نوبت ما شد و مأمور کنترل گذرنامه از داخل اتاقک شیشه¬ای، پرسید: «خانم پروانه چراغ نوروزی؟»
گفتم: «بله خودم هستم»
گذرنامه دخترانم زهرا و سارا را هم گرفت و جلو پیشخوان گذاشت و بعد از یک مکث طولانی سری به علامت تأسف تکان داد و گفت: «گذرنامه شما، سیاسی و مهلتش شش ماهه بوده و تاریخ انقضای ¬آن رسیده است، نمی توانید ازکشور خارج شوید.»
عرق سردی برپیشانی¬ام نشست. گذرنامه ها را گرفتم. ذهنم قفل شده بود. نگاهی از سر درماندگی به زهرا و سارا انداختم. شادی ازصورتشان پرید. مظلومیّت نگاهشان، دلم را شکست. پس از ماهها می¬خواستند برای دیدن پدرشان به سوریه بروند. سارا که خیلی¬دلتنگ دیدن پدر شده بود. پیشنهاد داد: «به مأموران بگیم که خانواده سردارهمدانی هستیم.»
لبخند تلخی¬گوشه صورتم نشست: «دخترم مثل¬این¬که¬یادت رفته بابات چرا نام خانوادگی خودش را«همدانی» و شماهارا«متقیّ نیا»کرد. وافزودم :«بابای شما راضی نیست هیچ کجاودر هیچ شرایطی از اسم اوخرج کنیم»
زهرادختر بزرگم به حمایت از ساراگفت: «ماکه برای تفریح نمی¬ریم. بابا توی دمشق منتظرماست. راهی جز این¬که بگیم خانواده سردارهمدانی¬هستیم، نداریم.»
پس ازماهها دوری، شوق واشتیاقشان رابرای دیدن ِپدرشان، می¬فهمیدم. گفتم: «من برای باز شدن¬گره¬کار، نذر¬صلوات می¬کنم.شما هم ازخانم حضرت زینب بخواهید، راه بسته راخودش بازکند.»
ساراخیلی بانهج البلاغه مأنوس بود. یک گوشه نشست وسرروی کلمات¬امام¬علی(ع) برد. زهراهم زیرلب ذکر صلوات¬گرفت. ومن علیرغم میلم ناچار شدم بابچه¬های حفاظت مستقردر فرودگاه، مشکل پیش¬آمده¬رامطرح کنم.
ودوباره¬بادقّت¬وکنجکاوی تابلوی پرواز رامرورکردم. نگاهم روی پروازتهران-دمشق متوقف شد. نوشته بودکه یک ساعت ونیم تأخیردارد. احساس امیدی زیر پوستم دوید. بچه های سپاه هم باچندتماس¬راه حلی برای رفع مشکل گذرنامه پیدا کردند. ساکهایمان¬را تحویل دادیم وسروقت از پله¬های هواپیما بالا¬رفتیم.
مسافران¬پرواز¬دمشق، به غیر از ما سه نفر، همگی مرد بودند. مهماندار با تعجب پرسید: «حاج خانم، شما برای زیارت می¬روید؟!»
بالحنی¬که رنگ امید و بوی¬دعا داشت، گفتم: «ان شاء الله»
هواپیمابرخاست، من¬نذرصلواتم¬راحین¬پرواز، اداکردم. وبارقه¬امیدی به دلم تابیدحالاکه این گره بزرگ در آغازسفربا اذن دخول حضرت زینب باز شد، حتماًدرادامه هم خانم دستگیرماست.
پس ازدوساعت ونیم میهماندارازطریق بلندگوگفت: «مسافرین محترم، تادقایقی دیگردرفرودگاه دمشق به زمین خواهیم نشست. لطفاً….»
زهراوسارا، صورتشان رابه پنجره تخم مرغی هواپیماچسبانده بودندوحریصانه دنبال پیداکردن، گنبدوحرمی بودندکه ازآن فاصله پیدانبود. من هم چشمانم رابستم تادرباغ آرزوهایم، عطرحضور درحرم حضرت زینب رادوباره استشمام¬کنم.
صدای کشیده شدن لاستیک هواپیماروی آسفالت وتکان ناگهانی آن به خودم آوردوهواپیما روی باند فرودگاه خلوت وخالی ازهواپیمای دمشق نشست. مسافران که ظاهراً مردان سوری بودند، زودتر از ما پیاده شدند. ومن هنوز نمی¬دانستم که چه کسی سراغ ما می¬آید وحسین تلفنی گفته بود که جوانی سوری را به فرودگاه می¬فرستد امّا من وبچه هابرای دیدن خود او لحظه شماری می¬کردیم. با یک¬سینه سئوال¬که پس-ازچهارماه دوری ازحسین بپرسیم؛ از بحران سوریه وآینده آن ووضعیت وشرایط مردم واز مأموریت حسین که تاکی در سوریه می¬ماند و این که اصلا چرا با این شرایط جنگ¬وبحران، ما را به این سرزمین¬کشانده است. تنها چیزی که آرامم می¬کرد. نام ومرام حضرت زینب(س)بود. پس باید صبور می¬شدم.
از پله های هواپیما پائین رفتیم. قیافه کسی مثل حسین ازدور پیدا بود. یک آن تردید کردم که حسین است یانه، خودش بود امّا در این¬چهار، ماه به اندازه چهار سال پیر شده بود. دخترانم مثل من از قیافه ژولیده بابا، متعّجب شدند. حسین مارا که دید گل خنده روی صورتش واشد. امّاچانۀ سفیدوریش توپی اش رامیان دستش پنهان کرده بود. وهمین زهرا وسارا رانگران کرد. زهرا به سارا گفت: «مثل این که بابا مجروح¬شده» ومن نخواستم¬که نگرانیشان¬را تشدیدکنم هر چند درون خودم غوغا بود.
یک جوان سوری با اسلحه عقب تراز او، جلوی یک ماشین به ظاهرضدگلوله ایستاده بود ماشینی¬که-چندجای آن¬با گلوله سوراخ سوراخ شده بود. حسین دخترانش رابوسید وسلام کرد سارا دستانش را توی محاسن سفید بابا کشید ومهربانانه پرسید: «مجروح شدی بابا؟»
خندید¬وگفت: «نه عزیزم، می بینی که سالم وسرپام»
«سارا ادامه داد: « پس چرا صورتت راپوشانده بودی؟!»
حسین با خونسردی¬جواب داد: « می¬دانستم که ازدیدنم تعجّب می‌کنید، خواستم کم کم به قیافه¬ام عادت کنید.»
غیرازریش¬های¬درهم وبلند، صورتش¬تکیده وگونه¬هایش استخوانی وبرآمده شده بود. باچشمانی¬که ازبی-خوابی، چال افتاده بود. زل¬زد به¬چشمانم، پیش¬دخترها¬ خجالت¬کشیدم ¬و سرم¬راپایین ¬انداختم¬ وگفت: «شماچطوری حاج خانم؟!»
هنوزمحوقیافۀ ناآشنایش بودم باتعجّب پرسیدم: «یعنی این مدت فرصت رفتن به سلمانی نداشتی؟!»
خندید¬‌¬¬¬وگفت : « خواهید دید که این جا، ریش وقیچی دست مسلّحینه. البتّه آنها اگه دستشان برسه، به جای ریش،گردن می¬زنند»
جوان سوری که نجیبانه عقب ایستاده بود. با اشاره حسین جلو آمد. طوری که او نشنود. پرسیدم: «محافظ شماست؟!»
حسین حرفم را نشنیده گرفت، عادت داشت که وقت معرفی یک نفر به دیگران، ازفضائلش¬بگوید. به¬روش خودش¬گفت: «اسم این جوان عزیز«محمودالبرقوقی »است. محمود آقا یک شیعه محّب اهل بیت وعاشق خانم زینب است وپدرش را به جرم این عاشقی سربریده¬اند.»
جوان سرش راپایین انداخت. حسین اضافه کرد: «من عربی یادنگرفته¬ام امّامحمود فارسی راخوب بلد است. پس حواستان باشد که چه می¬گوئید»
بی صدا خندیدیم. محمود ساکها را پشت ماشین گذاشت. حسین پشت فرمان نشست وحرکت کردیم.
به هر طرف که نگاه می¬کردیم، ویرانه بود. همه جا، از روی دیوارساختمانها گرفته تا بدنه ماشین ها وحتی آمبولانس¬ها، نقشی ازجنگ نشسته بود.
زهرا وسارا کنجکاوانه، اطراف را ورانداز می¬کردند. برایشان این همه خرابه، تازگی داشت امّا برای من، دیدن ویرانه های جنگ در سالهای¬دفاع مقدس در شهرهای پشت جبهه¬ای مثل اهواز ودزفول وکرمانشاه، عادت شده بود.
هرچه به دمشق نزدیک می¬شدیم. ویرانه ها بیشتر می شد. دمشق به خرمشهرپس از تهاجم بعثی ها بیشترشبیه بود تابه اهواز، دزفول وکرمانشاه، طبقات ساختمان‌های بتونی بلند، مثل کاغذ یک کتاب روی هم خوابیده بودند.کج ومعوج بودندوچشم آزار.
من زیر لب آیه الکرسی خواندم ودخترها از موقعیّت مسلّحین پرسیدند وپدرشان که می‌دانست دخترانش مثل خود او با ترس بیگانه‌اند، آخرماجرا را گفت که: «تقریبا همه جا دست آن هاست وتاپشت کاخ ریاست جمهوری آمده اند.»
واردشهر شدیم. شهر اگر چه خالی از سکنه نبود اماّ قیافه یک شهر کاملا جنگی را داشت. تیرهای برق، خمیده، سیم‌ها وکابل¬ها آویزان وبریده، کرکره¬ها پائین یامچاله شده ودرختان اُکالیکتوس باچترهای شکسته شان گویی که صاعقه زده اند.کمترکسی در پیاده روها تردد می کردوماشین های نظامی وگاهی آمبولانس ها بیشترین خودروهایی بودند که به چشم می آمدند. حسین از یک خیابان اصلی که نزدیک کاخ بشار اسد بود، گذشت وپا روی گاز گذاشت. از دور صدای تیر اندازی می آمد. همان طور که گاز می داد گفت: «بچه¬ها می دونید این سر وصداها بخاطر چیه؟!» زهراوسارا سکوت کردند، منتظر بودند که خبری از درگیری¬ها اطراف کاخ بدهد خیلی جدی¬گفت: «مسلّحین خبر دارشدند که شما آمدید. به شما خیر مقدم می گن، امّا به زبان خودشان.»
دخترها خندیدند روحیه حسین مثل خون توی رگ وریشه شان جاری¬بود. آن¬ها بدون این که جنگ وسختی هایش را تجربه کرده باشند، خودشان رابرای هر شرایطی آماده کرده بودند.
به سریک کوچه رسیدیم حسین گفت: «شمارومستقر می کنم وبرای جلسه می¬رم وان شاء الله بر می گردم»سرایدار یک ساختمان سه طبقه که نگاه چندان مهربانانه¬ای به ما نداشت، درب راباز کرد. بغض وکینه پنهانی نسبت به ما ایرانی هاداشت که می شد عمق این بغض رادر ابروهای بهم رفته وگره صورتش خواند وما هنوز علتش را نمی¬فهمیدیم.
چمدان ها وچند کارتون مواد غذایی، برنج، خواربار را از پشت ماشین به زحمت تا طبقه سوم ساختمان بالا بردیم. آمدم بپرسم که این آقا چرا این قدر اخم کرده بود که حسین گفت: «حاج خانم پیداست که با این وسآئل آمدی پیک نیک»
راستش خودم هم باور نمی¬کردم که در بحرانی ترین شرایط پابه دمشق گذاشته باشم حسین ساک¬هاو وسائل را برداشت و به محمود گفت: «بگو که این جا کجاست»
محمود لب به کلام باز کرد وگفت: «اسم این منطقه، کفر سوسه، است یک منطقه سنی نشین وپولدار که نه با شیعه ها میانه خوبی دارند و نه با ایرانی¬ها»وهدفش از بیان موقعیّت مکانی، این بود که می¬خواست بگوید، این جا نا امن است.
تاحسین وسائل را سرجایشان توی اتاق بچیند، محمود اطلاعات بیشتری¬از کفرسوسه داد: «از این جا تا سفارت ایران چندان راه نیست همه جا نا امن است، حتّی سفارت ایران وچند روز پیش مسلحّین تا پشت دیوار کاخ ریاست جمهوری آمده اند»
پرسیدم: «حرم خانم حضرت زینب چطور؟»
آه سردی کشید و سرش راپائین انداخت وحرفی نزد.
دلم سوخت امّا از این که در این شرایط حسین را تنها نگذاشته ام، خوشحال بودم. می¬دانستم که نقش او بعنوان مستشارنظامی ایران در بحران سوریه، نقش اوّل است. امّا ازچندوچون کار اوچیزی نمی دانستم. محمود که سئوالم را بدون پاسخ گذاشته بود. آن چه رادر دلم می¬گذشت، نپرسیده وندانسته گفت: «در مسیر آمدن به فرودگاه از حاج آقا پرسیدم: «چرا زن وبچّه ات را توی این بحران به دمشق می آوری؟!»
حاج آقا در جوابم گفت: « همین موضوع را آقای بشار اسد دیروز از من پرسید و در جوابش گفتم :«من شیعه علی بن ابی طالب وپیرو مکتب حسین بن علی هستم، سید الشهدا همه هستی خود از زن، وفرزند و برادر وخواهر تا دختر سه ساله اش را به کربلا آورد وبه ایشان – بشاراسد- گفتم که اگر می خواهی توی مردم حکومت کنی، خانواده را توی مردم ببروشریک سختی هایشان باش تا باتمام وجود، همراهی¬ات کنند»
وقتی محمود از پیشنهاد حسین به بشار اسد سخن گفت از فکری که ذهنم را مشغول کرده بود، شرمنده شدم. می¬دانستم که حسین هیچ کاری را بدون علت اعتقادی انجام نمی¬دهد امّا این حدّ از باور عاشورایی او با وجود سی وشش سال زندگی مشترک، برایم نا مکشوف مانده بود. همان جا از حضرت زینب خواستم که کمکم کند که در این معرکه، کم نیاورم.
حسین که خیالش از استقرار ما درساختمان راحت شد. آهنگ رفتن کرد. امّا دید که زهرا وسارا پشت پنجره ایستاده¬اند و از لابلای پرده کرکره، کوچه هاو خیابان های اطراف را نگاه می¬کنند.
آمد که بگوید، عقب بیائید، رگباری به سمت ساختمان گرفته شد. تیر ها وز وز کنان به در ودیوار خوردند وما خودمان را جمع وجورکردیم.
حسین گفت: « حتّی پشت پنجره هم نباید، بایستید، تک حرمله ها، می زنند»
اسم حرمله مرابه اعماق تاریخ مظلومیت شیعه بردبه حنجره بریده علی¬اصغر، وتیرسه شعبه وسینه سیدالشهدا وتیرحرمله. وقت رفتن یک سیم کارت عربی گذاشت کف دستم وگفت: «محض احتیاط است شما نباید از تلفن همراه استفاده کنید. مسلحّین، شبکه شنود بی سیم قوی دارند. این خط برای شرایط خیلی ضروری¬است. به همین علت مجبوریم، دائماً شماره تلفن¬ها ومحل استقرار وحتّی پلاک ماشین¬ها یمان را عوض کنیم»
ودور ازچشم دختران، یک قبضه کلت کمری ویک نارنجک دستی گذاشت زیر مبل وبا محمود البرقوقی که راننده، محافظ، حسابدارورفیقش بود، رفتند وما ماندیم با خانه¬ای که بوی غربت می¬داد.
وسایل را چیدیم کلت ونارنجک رابالای کمد، قایم کردم. از سال ۵۹وبعد از آموزش نظامی¬درسپاه، دستم به کلت ونارنجک نخورده بود، آرزو کردم که هیچگاه بکار نیاید. زهرا وسارا خیلی زود، حوصله¬شان سر رفت و گفتند: «مامان اجازه بده، ما بریم بیرون، ببینیم چه خبره.»
گفتم: «محمود آقا و بابا گفتند که چه خبره.»
زهرا گفت: « امّا این جا کسی ما رو نمی شناسه، – ان شا ء الله- که اتفاقی نمی افته»و سارا خواست که با او هم داستان شود که صدای چند رگبار پی در پی حرفش را نیمه تمام گذاشت. صدا به قدری نزدیک بود که شیشه¬ها لرزیدند. دلم پیش حسین مانده بود. کم کم صدای تیر اندازی بیشتر وبیشتر شد. ساختمان می لرزید، شلیک آر¬پی¬جی ورگبار تیر بار سنگین برای ما که صبح امروز توی محیط امن تهران بودیم غیرمنتظره بود¬ و سئوال بر انگیز. یعنی چه اتفاقی در شرف وقوع است؟!.
تلفن همراه را روشن کردم. امّاتماس نگرفتم و بی خبر از این که کوچه از چند طرف در محاصره مسلحین است. قرآن را باز کردم که بخوانم دیدم زهرا وسارا بی خیال تیر وتیر بار، دوباره پشت پنجره رفتند ودر کمال خونسردی مردان مسّلحی را از شکاف پرده کرکره به هم نشان می¬دهند. که لباسهایشان یکدست سیاه بود وریش¬هایشان بلند باجلیقه¬های خشاب زیتونی رنگ روی سینه وکلاشینکف¬های قنداق تاشودردست وهرآینه ممکن بودکه نگاهشان به زهراوسارا بیفتد.
سرشان داد زدم: « مگر آمده اید سینما؟!»
سارا خندید و¬زهرا گفت : «مامان شما در جنگ صحنه درگیری زیاد دیده اید، خب اجازه بده ما هم ببینیم.»
دستشان را گرفتم و پشت دیوار نشاندم هیچ اثری از ترس در نگاهشان نبود. به خودم بالیدم امّا اگر رهایشان می کردم. تا کانون در گیری می رفتند. حالا صدای شلیک خمپاره و توپ هم به آرپی¬جی و تیربار اضافه شده بود. گفتم: «بچه ها ما برای دیدن این صحنه ها این جا نیامده ایم».
-«آمده ایم پیش بابا که……..»
انفجاری نزدیک شیشه را ریز ریز کرد. ومن به یاد بمباران پادگان ابوذر- سرپل ذهاب – در زمستان سال ۱۳۶۳افتادم. که موج انفجار چند نفر را از طبقه بالای ساختمان به کف خیابان پرتاب کرده بود گفتم: «بچه ها بریم طبقه پائین» جلو افتادم ودخترها، پشت سرم، سریع خودمان رابه طبقه پائین رساندیم. تادخترهابه میانه راه برسند، از بالای کمد، نارنجک دستی رابرداشتم وتوی لباسم قایم کردم.
دخترها به طبقه همکف رسیده بودند. سرایدار لای درب حیاط را باز کرده بود وچند نفر مجروح که از سر رویشان خون می ریخت، داخل حیاط آمده بودند. نزدیکتر نشدم نمی¬دانستم که این¬ها کدام طرفی اند. تا این که میان آن همه سر وصدا تلفن همراهم، زنگ خورد. اسم «باباحسین» را که روی گوشی دیدم. آرام شدم¬، گفت: «کوچه و خیابان محاصره شده. برید کف اتاق دور از پنجره، پشت مبل ها بنشینید دو تاتیکه ای که گذاشتم زیرمبل، دم دستت باشه». نگفتم که به طبقه پائین آمده ایم فقط فرصت کردم که بپرسم: «سرایدار با ماست»
گفت : «آره،…..» و صدا قطع شد.
دخترها را به طبقه میانی ساختمان برگرداندم و کف اتاق، شانۀ به شانۀ هم بی حرکت نشستیم تا ساعت یازده شب در گیری بود. گاهی فریادهایی عربی مثل رجز خوانی، لابلای صدای تیرها می آمد. تا کم کم صدا، کم شد ونمازمان را خواندیم که حسین رسید. تنش بوی باروت می داد. از این که همه، همدیگر را سر پا می دیدیم، خوشحال بودیم. گفت : «سه بار تا نزدیک این کوچه آمدیم امّا مسلحین عقبمان زدند. حتّی باآرپی¬جی به طرف ماشینمان شلیک کردند، ولی به خیر گذشت. اعلام کرده اند که تا دوشنبه تمام دمشق را می گیرند. شما هم باید برگردید.»
دخترها با هم پرسیدند: «کجا؟»
گفت: «فردا عصر یک پروازاختصاصی تمام ایرانی ها را به تهران بر می گردونه.»
این بار من زودتر از دخترهاگفتم: «حسین، ما آمده ایم که مثل خانم حضرت زینب تو را همراهی کنیم. ما برای تفریح نیامده بودیم که بخواهیم بر گردیم.»
زهرا و سارا هم یک کلام و قاطع گفتند: «ما می مونیم»
حسین که می¬دانست شعار نمی دهیم گفت: « باشه، بمونید امّا فردا تا چند روز برید بیروت و شرایط که بهتر شد، بر گردید.»
زهرا پرسید : «شما هم می¬آی ؟!»
حسین دستان زهرا را میان دستان خسته اش گره زد وگفت: «دخترم کار من دست خودم نیست »
سارا همان را گفت که زهرا می¬خواست: «پس ما هم از این جا، تکان نمی خوریم» حسین که اصرار بچه ها را دید، ناچار شد گوشه ای از اتفاقات چند روز گذشته را باز گو کند تا ما برای رفتن متقاعد شویم: «هفته گذشته وقتی شما توی ایران بودید داخل، کاخ ریاست جمهوری یک انفجار رخ داد که منجر به کشته شدن چند نفر از مسئولین سوریه شد، آن خبر صورت و ظاهر ماجرا بود. مسلّحین تا داخل کاخ نفوذ کردند این انفجار حاصل همکاری آشپزمخصوص بشار اسد با مسلحین بود. زیر میز کنفرانس، بمب کار گذاشته بودند. بعد از این ماجرا نخست وزیر به اردن فرار کرد. وکابینه از هم پاشید. و مسلحین تا پشت کاخ آمدند ویک طرف آنرا گرفتند. همان روز من به آقای بشار اسد گفتم: «به مردمت اعتماد کن و درب اسلحه خانه ها را روی مردم باز کن، ارتش سوریه توان جنگیدن با مسلحین را ندارد» زهرا پرسید: «چرا نمی تونند مگر دلشان با دولت سوریه ومردم بی دفاع نسیت؟!»
حسین خنده تلخی کرد وجواب داد: « در ارتشی که شما می گید، نماز خواندن جرمه. حجاب زن یک ارتشی باعث اخراج او از ارتش می¬شه. این ارتش، یک ارتش خشن ودر عین حال بی انگیزه س رفتار درستی در بعضی از جاها نداشته و بهانه دست مخالفین مسلح داده مردم بی دفاع هیچ گونه دلبستگی به مسلحین ندارند. مردم مظلوم سوریه نه پیرو اندیشه های وهابی و تکفیری مسلحینند ونه از¬ارتش دل خوشی دارند این وسط، آن ها بی دفاع وبی پناهند وتمام هستی و زندگیشان در درگیری بین یک ارتش بد رفتار و بی انگیزه با جبهه النصره و جیش الحُرر در حال نابودی است .گروه¬های مسلح فقط با حاکمیت ودولت طرف نزاع نیستند. اونا شیعیان وعلویان رومشرک می دونند ومعتقد¬ند که مراقد ائمه، صحابی و اهل بیت از جمله، مرقد خانم حضرت زینب از مظاهر شرک و بت پرستیه و باید نابودبشه.»
دخترها پرسیدند: « با وجود این ارتش، چه کسانی می خوان آرامش رو به مردم بر گردونند.»
حسین گفت: «من به دنبال راه اندازی دفاع وطنی ام اگر الگوی بسیج مردمی خودمان در این کشورشکل بگیره. دست نا محرمان به ناموس اهل بیت – زینب کبری-نمی رسه»
حسین به حدی امیدوارانه صحبت کرد که گویی چند ساعت پیش این کوچه وخیابان در تصرف همین مسلحین نبوده است.
ساراپرسید: «حالا چرا باید به لبنان بریم»
-«لبنان و سوریه هر دو در پیشانی جبهه مقاومت اند. اصلاً راهبرد دراز مدّت جبهه استکبار بعد از تسویه حساب با سوریه. نابودکردن جبهه مقاومت حزب الله در لبنانه و پس از اون حتماً سراغ شیعیان عراق می‌رن ودست آخر سراغ ایران می آن و این ها همه در پوشش دین و با شعار لا اله الا الله دنبال می شه واین همان چیزیه که اسرائیل غاصب سالهاست درسر می پرورانه»
حسین روزه بود وهنوز افطار نکرده بود. محمود از بیرون غذا تهیه کرد. ومن و دخترها، چند انار درشت یزدی را که از ایران آورده بودیم، دانه دانه کردیم، دست حسین به غذا نمی رفت. می¬دانستم که غمی بزرگ توی دلش خانه کرده است. چند لقمه از سر بی میلی خورد .
پرسیدم: « چرا این قدر پیر شدی؟!»
حرف را پیچاند و نخواست سفره دلش را باز کند، چشمان خسته و خواب زده اش را مالید و گفت: «از دوری شما»
سارا یک کاسه انار¬رابا گلاب قمصر کاشان قاطی کرد وجلویش گذاشت وبا مهربانی¬گفت:« بابا چون خیلی انار دوست داشتی، مخصوص شما آوردیم»
حسین کاسه انار را جلوی صورتش گرفت وچشمانش را بست وبوی گلاب را توی بینی اش کشید وگفت: «بو¬ی ایران می آد، بوی آرامش وامنیت»و ادامه داد «هیچ نعمتی بالاتر از امنیت نیست. این شب ها مردم ایران دور هم جمع می شن، هندوانه وانار می خورن، تخمه می¬شکنن. برای هم از گذشته های شیرینشان خاطره تعریف می¬کنن امّا مردم سوریه آواره بیابانن. نه خواب دارن و نه خوراک، تنها مانده اند و خونشان به ناحق ریخته می¬شه. مسلحین سر مرد هایشان را می برن و زنانشان را به اسارت می برن. ومثل کنیز می¬فروشن ومی¬خوان خانم حضرت زینب را دو باره به اسارت ببرن. این جا، دمشق نیست این جا شام ویرانه که شاهد غربت واسارت خاندان پیامبر بوده وانگار می خواد همان فجایع یک باردیگر در تاریخ تکرار بشه. آیاغم اسیری دوباره حضرت زینب پس از ۱۴ قرن، آدم را پیر نمی¬کنه؟!»
سارا چند قاشق انار توی دهان حسین گذاشت وگره از ابروی او باز کرد. بابا دست روی شانه های زهرا و سارا گذاشت و گفت: «می¬دونید که چرا دوست داشتم به جای وهب ومهدی، شما به دمشق بیائید؟!»
زهرا وسارا ساکت ماندند.
خودش جواب داد: « شما ومادرتان بهتر از هر کسی می¬تونید، با پاهای تاول زده حضرت زینب وحضرت رقیه همراهی¬کنید. من از جوانان سوری بسیجی و رزمنده می سازم. امّا شما باید پیام مقاومتشان را زینب گونه به گوش تاریخ برسانید حالا برید بخوابید، فردا صبح می آم سراغتان»
پرسیدم: «یعنی نیامده می¬خوای، این وقت شب بری، پس کی استراحت می¬کنی ؟!»
باد از داخل پنجره بدون شیشه زوزه می¬کشید وداخل می¬آمد. از همان جا با اشاره دست زینبیه را نشان داد وگفت: «قبل از رفتن به لبنان خدمت خانم می¬رسیم، فردا صبح آماده باشین.»
شب از نیمه گذشته بود وحسین رفت وخواب از چشم هر سه ما پرید. برای من، این رفتن های وقت و بی وقت ازهمان سالهای دفاع مقدس ۸ساله، امری طبیعی بود. همان سالها که سه فرزندم، وهب، مهدی، زهرا کوچک بودند و همراه حسین از این شهر جنگی به شهر دیگری می¬رفتیم. وگاهی فکر می¬کردم که حسین کی می¬خوابد که صبح زود این قدر سرحال است.و ازش می پرسیدم: «توکی و کجا می خوابی؟» می¬گفت: «خواب¬ها رو گذاشته¬ام برای روزی که در این دنیا نباشم»

صبح با دعوای گربه ها بیدار شدم. دختر ها بعد از نماز صبح خوابشان برد، از بس خسته بودند. تا صبحانه را حاضر کنم حسین هم رسید. بوی تند باروت را می¬شناختم دخترها هم که بوی بابا را حس کردند بیدار شدند. بی هیچ صحبتی فهمیدم که از هدایت یک عملیات سنگین برگشته است .
دوش گرفت و لباسِ نوکرد صبحانه را پس از مدّتها با هم خوردیم و به شوق زیارت حضرت زینب، ساک هایمان را تند و سریع پشت ماشین گذاشتیم تا بعد از زیارت از دمشق به بیروت برویم.
حسین ¬پشت ¬فرمان و محمود با اسلحه کنار او، من، سارا و زهرا عقب نشستیم. پشت سرمان یک خودرو مجهّز به تیربارسنگین، ما را همراهی می¬کرد .
تا زینبیه مسیر خلوت وکوتاه بود و سارا تعجب کرد که چراپدرش با شتاب می رود آن قدر با شتاب که خودرو اسکورت، جاماند. کیلومتر ماشین که روی ۱۸۰ رسید. سارا با دست، عقربه را نشانم داد. محمود اسلحه اش را مسلح کرده بود و به چپ وراست جاده نگاه می کرد. سارا همچنان دستش را توی دست من حلقه کرده بود. نمی¬ترسید امّا متعّجب بود – آهسته-و در گوشی گفت: «مامان کیلومتر رو ببین !!»
به آهنگ او جواب دادم: «چیزی نگو»
حسین توی آینه ما را دید. بدون این که پایش را از روی پدال گاز شل کند، گفت: «اینجا نا امن است »
و داشت ادامه می¬داد که وز وز چند تیر، گوشمان را آزرد. هیچکس عکس العملی نداشت وهیچ کدام از گلو له ها به خودرو نخوردحسین خیلی خونسرد بدون هیچ عکس العملی از شعاع دید تک تیر اندازها دور شدو گاز ماشین را کم کرد. با خنده گفت: «این ها همان حرامیان، حرم هستند که دیروز سنگ به پیشانی عزیز فاطمه می¬زدند و امروز قناسه به دست گرفته اند که به حرم برسند و برای این¬که جگرما رو آتش بزنند، اسم گردان تک تیراندزشون رو گذاشتن، گردان حرمله»
زهرا پرسید: « تا کجا آمده اند؟»
محمود به جای حسین جواب داد: «مثل موش رفته اند زیر زمین، دارند تونل می زنند که از پایین به حرم برسند»
حسین با آن صدای دورگه اش گفت: «قُمپز در می گنند پهلوان پنبه های وهابی»
ومحمود را خطاب قرار داد: «می دونی که قُمپز یعنی چی؟»
محمود گفت: «اصطلاحات شما را بلد نیستم امّا فکر می¬کنم منظور شما اینه که بلوف می¬زنند¬».
خندیدیم ودقایقی بعد به کوچه هایی باریک، محصور در ساختمان های بلند و نیمه ویران رسیدیم.
تابلو آبی رنگ راهنمای زینبیه، باگلوله تکفیری ها، سوراخ سوراخ شده بود، درقاب چشمانم نشست واز دور گنبد زخمی زینبیه پیدا شد. غم وشوق توامان در دلم شعله کشید و اشک توی چشمانم پر شد ای کاش می مُردم واین صحنه را نمی دیدم. تازه فهمیدم که چرا حسین خواب وخوراک ندارد. زندگی او به این حرم بی زائر و دفاع از مردم مظلوم، گره خورده بود .
داخل حیاط، صحن، روی ستون ها وتا کنبد، نقش گلوله نشسته بود. گویی همه دردهای نگفته و زخم های نهفته خانم زینب، سر باز کرده و به این شکل عیان شده است. پایم روی زمین بود ودلم توی آسمان. همه روضه های که از کودکی در گوشم مانده بود، در خاطرم آمد. وزیر لب ذکر گرفتم وچادرم را روی¬سرم کشیدم و باگریه از عمق جان نجوا کردم «امان از دل زینب ،امان از ….»
این صحن وبارگاه ، هیچ شباهتی به آن، زیارتگاهی که سال ها پیش در روزگار امن دیده بودم، نداشت. حتّی، خبری ازکبوتران حرم که چرخ می زدند واطراف گنبد می نشستند، نبود. با صدای بغض آلوداز خانم اذن دخول گرفتم و وارد حرم شدم. چشمم به ضریح بی زائر که افتاد، لال شدم. قلبم به طپش افتاد و بی کلام بازبان دل باخانم درد دل کردم.
ساراو زهرا به ضریح چسبیده بودند و بی صدا می¬گریستند. حسین هم یک گوشه ای نشسته بود و چشم دوخته بود توی ضریح.
نماز خواندیم. من به نیت پدر، مادر، خواهران، برادران و دایی ام زیارت کردم و از آنجا به زیارت مرقد غریب، حضرت رقیه سه ساله رفتیم. بیرون صحن، پر از کفش های بدون صاحب بود. از دم پایی¬های بند انگشتی عربی تا کفش های لنگه به لنگه کودکان، خبری از همهمۀ زائران نبود. گاهی صدای تک تیری از دور می آمد. گویی که تکفیری¬ها یا همان مسلّحین، با زبان گلوله به ما پیام می دادند که بالاخره دستشان به مدفن، سه ساله حسین (ع) خواهد رسید.
فکرش آتشم می زد. داشت جگرم می سوخت. یعنی آن ها که سربریده حسین را پیش دختر سه ساله اش توی تشت گذاشته بودند، آمده اند تا دوباره….
با¬ورش عذابم می¬داد. نمی¬خواستم به آن فکر کنم. غرق در غربت رقیه شدم تا آرام شدم. آرام به حدی که صدای تک تیر اندازها را نمی¬شنیدم و چندنفررادیدم که داشتند برای نماز جمعه به داخل حرم می-آمدند. شاید این جا امن ترین نقطه شام بود. ما هم به صف غریبانه وخلوت نماز جمعه پیوستیم.
وقت برگشتن، باز همان¬آش بود وهمان کاسه، حسین جلو افتاد و ماشین دوم پشت سرش، من ذکر تسبیحات حضرت زهرا(س) گرفتم ومیانه راه، از داخل یکی از ساختمان¬ها رگباری به طرفمان گرفته شد. محمود که گوشش از این صداها پر بود این آیه راخواند: «یریدون لیطفوا نورالله بافواههم والله یتم نوره ولوکره الکافرون. »
از زینبیه دور شدیم. به بازار شیعه ها رفتیم. غذایی خوردیم و حسین جلو سفارت ایران از ما جداشد وگفت: «دعا کنید. وضعیت بهتر بشه تا بتوانم، سری به شما بزنم»
گفتم: «فردا ماه رمضان شروع می شه و ما توی بیروت قصد ده روزه می کنیم و بعدش می آئیم این جا»
حسین با خوشرویی جواب داد: « به روی چشم، سالار»
مدّت زیادی بود که سالار صدایم نکرده بود. دخترها قصه سالار را نمی دانستند. چند بار پرسیدند که چرا بابا شما را سالار صدا می¬کند و من طفره رفتم. سالار قصه کودکی ام بود و نمی¬خواستم به آن روزها فکر کنم. حسین رفت هر چه از دمشق دور می¬شدیم، آثار تخریب جنگ کمتر می شد. اگرچه محمود می-گفت: « بسیاری از جاها مثل زبدانی در مسیر دمشق به بیروت در تصرف مسلّحین است.»
اسم زبدانی مرا به باغ خاطره های حسین می¬برد. به روزهای پس از آزادسازی خرمشهر در خرداد ماه سال ۱۳۶۱ و پس از عملیات رمضان که رزمندگان لشگر محمد رسول الله به فرماندهی حاج احمد متوسلیان برای
مقابله با حمله احتمالی اسرائیل به جنوب لبنان به زبدانی آمدند. حسین همیشه حسرت آن روز های را می خوردکه پای پله هواپیما از حاج احمد متوسلیان جداشد. حسین باپای مجروح به جبهه برگشت وحاج احمد با پای مجروح به جنوب لبنان رفت و به اسارت دشمن صهیونیستی در آمد.
زبدانی برای محمود هم که در آن سالها دوران کودکی را می¬گذراند، خاطره ها داشت. شاید از پدرش شهیدش شنیده بود که تولد مقاومت لبنان و پیدایش حزب الله از زمان استقرار لشگر محمد رسول الله در زبدانی و آموزش جوانان شیعه لبنانی در بعلبک و ضاحیه از همان سال آغاز شد. و می¬گفت که سید مقاومت -سید حسن نصرالله -از ثمرات آن آموزش هاست.
مسیر دو ساعت ونیمه دمشق تا بیروت به کندی گذشت، حرکت خودروهای مردمی که از ترس هجوم تکفیری هابه سمت لبنان می¬رفتند. آهنگ رفتنمان را کند تر می کرد. به غیر از خودروها، حاشیه های جاده نیز، از انبوه زنان و کودکان و پیر مردهایی¬که بار وبنه چند روزه ای با خود به دوش می کشیدند، پربود. نگاهشان می کردیم. بیشتر کودکان پا برهنه بودند چقدر این صحنه شبیه روزهایی بود که زنان و کودکان عرب خوزستان از سوسنگرد وبستان و هویزه وحمیدیه آواره بیابان شدند و به طرف اهواز فرار می¬کردند. دلم از درد ریش ریش شده بود امّا کاری از دستمان بر نمی آمد.
نزدیک مرز لبنان رسیدیم. محمود گذرنامه هایمان را داد مهر ورود به لبنان زدند برای عبور از مرز مشکلی نداشتیم. امّا نمی¬دانستیم که مردم آواره سوری، چگونه از این مرز عبور می¬کنند و اصلاً به این جا می-رسند یا نه. ای کاش می ماندیم وبا تاول پاهایشان وبا چشمان اشکبارشان ودلهای شکسته شان همراهی می¬کردیم.
وارد بیروت شدیم. همه چیز برعکس دمشق بود. خلوتی خیابان ها، جای خود را به ترافیک سنگین خودروها داده بود. هیچ کرکرۀ دکانی پائین نبود. ساختمان های بلند سرپا بودند ومردم زندگی یشان رامی-کردند. شادی ونشاط از سرو روی شهر می¬بارید.
جلو پیاده روها، سر بلوار¬ها، چراغ های رنگی، لابلای درختان کوتا، و سبز کاج، خاموش وروشن می شد وچشمک می¬زد.
دلم برای چشم های گریان مردم آواره دمشق دوباره گرفت. محمودگفت: «اگر سی سال پیش بذر حزب الله در این جا پاشیده نمی¬شد، علف های هرز تکفیری این جا را مثل سوریه پر می کرد»
آهی از سر سوز کشیدم و پرسیدم: «مگر سوریه جوانانی مثل حزب الله لبنان نداره؟!»
محمود سرش را به علامت تائید تکان دادوگفت: «چرا داره امّا یکی مثل حاج حسین نبوده که اونا رو پیدا کنه. او به سوریه آمد تا نهال حزب الله دیگری را بکارد،» ویک خاطره از شروع کار حسین در سوریه تعریف کرد.
«حاج آقا چند ماه پیش که آمد از آقای بشار اسد خواست با سران ارتش آشنا شود. من به عنوان راننده، او را به محل ستاد ارتش بردم. وقتی وارد شدیم حاج آقا با تعجّب دید که ژنرال¬ها با شلوارک و زیر پوش نشسته اند. عدّه ای قلیان می کشند و تعدادی مشروب می¬خورند. به قدری دود سیگار وتوتون فضا را پر کرده بود که حاج حسین به سرفه افتاد. ژنرال ها خندیدند.
حاج حسین بعد از آشنایی با فرماندهان گفت: «اگر یک فرد انتحاری داخل شما نفوذ کند، ارتش آسیب جدّی می بیند. این جمع شدن ها، از لحاظ امنیتی درست، نیست.»
ژنرالها توجهی نکردندخندیدند وبه عربی طعنه زدند. سر ظهر شد. نهار آوردند امّا حاج حسین گفت: «اوّل نماز» ژنرال ها با نماز و نماز خوان ها میانه خوبی نداشتند. امّا از حسن رفتار حاجی خوششان آمد. وقت خدا حافظی حاج حسین به رئیس ستاد ارتش دوباره سفارش کرد که «یک جا جمع نشوید».
چند روز بعد شنیدیم که فردی انتحاری از جبهه النصره خودش را بایک خودروی پر از مواد انفجاری، به محل اجتماع ژنرال¬هاکوبیده و تعدادی از همان ژنرال ها را کشته است .
بعد از این اتفاق حاج حسین رفت پیش رئیس جمهور وگفت: «اوّل باید نمازخوان تربیت کنیم نه شراب خوار»
محمود شیرین و شنیدنی خاطرات تلخ آن روز ها را تعریف می کرد ومن و دخترانم احساس غرور می-کردیم تا این که چند جوان از حزب الله لبنان آمدند و ما را به محل استقرار مان – جایی نزدیک سفارت ایران در بیروت- بردند. آن جا چند خانواده ایرانی غیر از ما بودند. توی یک ساختمان چند طبقه که در روز، چند ساعت بیشتر برق نداشت.
هوای بیرون گرم وشرجی بود. از سر و رویمان عرق می ریخت. درست مثل حمام سونا. بعد ازساعتی زهرا و سارا بی¬حال افتادند. وزهرا گفت: « مثل سوسک های پیف پاف خورده. زنده ایم ولی دست وپای راه رفتن نداریم»
سارا هم گفت: «مامان به بابا زنگ بزن بگو بیا ما را از این جا ببره¬ یه جای دیگه»
حق به جانب گفتم: «خودتان خواستید که بیائید، مگه بابا نگفت که بر گردید ایران»
سارا دوباره فکرکرد: «الان هم می¬گیم که به ایران برنمی نگردیم ولی این جا هم جای ماندن نیست، به بابا بگوکه…»
گغتم: «مجبوریم که بمونیم. محمود آقا هم که برگشت دمشق، پس باید تحمّل کنید»
تا غروب مثل بچه یتیم ها نشستیم، مقداری پول داشتیم که از بیرون غذا تهیه کنیم. دخترها گفتند: «حداقل بزنیم بیرون. از این حمام که هواش بهتره »
تا چادر¬هایمان را پوشیدیم، چند نفر آمدند کت وشلوار رسمی مثل دیپلمات¬ها، تنشان بود. یکی شان خودش را معرفی کرد: «غضنفر رکن آبادی هستم سفیر ایران در لبنان، خیلی خوش آمدید» وتا دید که شرشر، عرق می¬ریزیم، سرایدار را صدا کرد واز او خواست با موتور برق کولر را روشن کند.
نسیم کولر که به تنمان خورد. کمی حال آمدیم. اگر چه کولر فقط، بادگرم را جابجا می کرد.
آقای¬رکن آبادی¬گفت: «شما خانواده سردار همدانی، مثل خانواده خود من هستید، ولی امکانات بیروت، بیشتر وبهتر از این نیست. تنها دلخوشی ما دراین جا همراهی وهمدلی مسلمانان وحتّی غیر مسلمانان با ایران و ایرانی است. از فردا که میان مردم رفتید. این مهر و محبت و ارادت را از نزدیک خواهید دید. اگر چه جای پای تکفیری ها هم در لبنان باز شده، امّا این جا مثل سوریه ناامن نیست»
آقای سفیر که رفت در را بستیم و به بیرون زدیم. بیروت و مردم آن، همان بودند که آقای سفیر گفته بود .همین که می¬دیدند ایرانی هستیم، تحویلمان می¬گرفتند و ابراز محبت می¬کردند. عربی بلد نبودیم. با ترکیب زبان لالی و قالی، خرید هایمان را کردیم. اگر چه همه چیز گران بود و یک بستنی به پول ما بیست و پنج هزار تومان می¬شد.
به خانه بر گشتیم و اوّلین شب ماه رمضان را در یک شب دم کرده در بیروت گذراندیم. از فردا یا همسایه های ایرانی میهمان ما می¬شدند ویا ما میهمان آن ها و به همین منوال تا ده روز، بدون این که از محل استقرار دور شویم، گذشت تا محمود سراغمان آمد و به دمشق بر گشتیم.
دمشق با همه غربتش برای ما از بیروت، آرامش بخش تر بود. این جا، حسین به ما سر می زد و امین – دامادم –به جمع ما اضافه شده بود.
امین – شوهر دختر بزرگم زهرا – چند روزی بود که از ایران آمده بود و تا ما از بیروت بر گردیم. پیش حسین مانده بود. او می توانست حلقه ارتباط ما با حسین باشد و اصلاً جای خالی حسین را برایمان پر کند ما را به زینبیه و زیارت ببرد. واز حرفهایی که حسین برای ما نمی¬زد، بگوید.
به شب های قدر نزدیک می شدیم و شرایط دمشق هیچ تفاوتی با قبل از رفتن ما به بیروت نداشت. هرشب، صدای تیراندازی می¬آمد. و گوشمان به صدای انفجار و لرزیدن شیشه ها عادت کرده بود. محل استقرار مان در ساختمانی ۲۷ طبقه بودکه ما در طبقه هفدهم آن ساکن بودیم وبرای ما به ساختمان ۱۷ معروف شد. گاهی شب هنگام سر بالکن می آمدیم و از برق انفجارها و ردّ تیر های سرخ به مکان در گیری نیروهای دولتی با مسلحین نگاه می کردیم. امین خیلی زود با جغرافیای دمشق آشنا شده بود و می¬گفت که مسلحین چه مناطقی را به تصرف خود درآورده اند وچه خیابان هایی نا امن هستند. و می-گفت که حاج قاسم ، چند نفر محافظ و چند خودرو اسکورت را برای محافظت از جان حسین در اختیار او گذاشته است. ولی حسین همه را پیچانده و کار خودش را مثل گذشته فقط با محمود، انجام می دهد.
فردا وقتی حسین به خانه آمد. زهرا پرسید: « بابا ماجرای اسکورت و محافظ چی بوده؟!»
حسین فهمید که قضیه را امین لو داده است. خندید و گفت: « خیلی تابلو شده بودم درست مثل یه هدف متحرک که مسلّحین هر وقت اراده می کردند، می¬تونستند. این هدف را بزنند¬ومن نمی خوام به این زودی شکار آن ها بشم»
آن شب حسین سر سفره بیشتر از گذشته از روش های جنگ تکفیری¬ها یا به قول خودش مسلحین تعریف کرد. وقتی که رفت، امین به من و دخترانم گفت: « برای سلامتی حاج آقا صدقه بدیم و براش دعا کنیم»
با شناختی که طی چند سال زندگی مشترک او با دخترم داشتم فهمیدم که این درخواست بی حکمت نبوده است، پرسیدم: «امین آقا برای حسین اتفاقی افتاده بود؟»
گفت: «نه، امّا باید براش صدقه کنار بذاریم و دعاش کنیم»
زهرا که شوهرش را بهتر از ما می شناخت گفت: « بگو، چی شده که نگرانت کرده» و امین که اشتیاق و اصرار مارا برای شنیدن دید، از ماجرایی که در ایام حضور ما در بیروت برای حسین افتاده بود، تعریف کرد: «حاج آقا بعداز این که محافظ ها را دور زد و تنها شد، تصمیم گرفت به شکل ناشناس به شهر کفریا که تحت سیطره تکفیری¬ها¬ست، بره. کفریا، جائیه که تکفیری ها، سرهای مردان را بریده و در دروازه شهر آویزان کرده بودند. حاج آقا ساعت ها میان تکفیری ها گشته بود و تنها این بخش مختصر از مشاهداتش رو برای من باز گو کرد. حالا خودتون قضاوت کنید که آیا برای کسی که یک تنه به قلب خطر می زنه نباید صدقه کنار گذاشت؟»
با شناختی¬که ازدفاع مقدس خودمان داشتم، پرسیدم: «مگر برای شناسایی مواضع تکفیری¬ها، از نیروهای اطلاعات عملیات استفاده نمی¬شه؟!»
گفت: «نه. ارتش سوریه یک ارتش کلاسیکه ومثل ما، از نیروی انسانی برای شناسایی استفاده نمی¬کنه. اونا¬ چون میان مردم نیستند، راههای نفوذ را هم بلد نیستند. اگر بلد هم بودند، جگر این کار را نداشتند، شما بهتر از من حاج آقا رو می شناسید، شنیدم که در سالهای دفاع مقدس، خودش، به شناسایی مواضع دشمن می¬رفته و تا از جزئیات زمین و شرایط دشمن مطمئن نمی¬شده به خط دشمن نمی¬زده، و…»
زهرا پرسید: «مگر بابا برای مستشاری به سوریه نیامده؟»
امین تبسمی معنادار کرد، «بابای شماست از من می¬پرسید؟!»
ساکت شدیم، داشت صدای اذان می¬آمد. از پشت پنجره، نگاهی به زینبیه انداختم آسمان مهتابی بود و گنبد طلایی توی تاریکی شب، مثل روز می¬درخشید و چشم نوازی می کرد. محو پرچم سرخی که روی-گنبد بر افراشته بود شدم. دقایقی به پرچم و گنبد خیره ماندم تا صدای حسین درگوشم تکرار شدکه« شما ودخترانم را به شام آورده ام که با حضرت زینب، همراهی¬کنید»

آماده شدیم، زودتر از همیشه، سر حال وقبراق، قرار بود بدون حسین به زیارت خانم زینب برویم. امین کنار محمود نشست و حرکت کردیم.
خیابان ها، خلوت تر و سروصدای تیر اندازی بیشتراز ده، روز گذشته شده بود. محمود گفت: «تک تیر انداز ها، صبح تا شب، پشت تفنگ های دوربین دار، داخل ساختمان های در کمین نشسته اند»
به زینبیه نزدیک شدیم. توی خیابان اصلی منتهی به حرم، با فاصله هر بیست متر، یک دیوار بتونی پیش ساخته گذاشته بودند وپشت سر آن ها چند جوان یا نوجوان سوری با آرپی جی وتیر بار نشسته بودند. تا مبادا، تکفیری¬ها با خودرو به روش انتحاری خودشان را به حرم برسانند.
محمود، به حالت زیکزاگ و آهسته از بین دیوار های بتونی عبور کرد و برای جوانان سوری، دست تکان داد قیافه محجوب و مهربانی داشتند، شبیه به بسیجی های خودمان در سالهای دفاع مقدس.
محمود گفت: «این ها، اوّلین نیروهای داوطلب مردمی¬اند که حاج حسین سازماندهی کرده، اسمشان«دفاع وطنی» است و قراره، صدها گردان از سرتاسر سوریه به این شکل سازماندهی شوند»
از ماشین پیاده شدیم. به جایی رسیدیم که از خیابان اصلی¬نمی¬توانستیم عبورکنیم، تک تیر انداز ها می-زدند.
محمود جلو افتاد و امین کمی با فاصله عقب تر از ما و از داخل خانه هایی که با حفر سوراخ از داخل اتاق و دیوار به هم متصل شده بودند، عبور کردیم. شرایط به مراتب، بدتر از گذشته بود. به گفته محمود، تکفیری ها، اگر چه نتوانستنه بودند به حرم برسند. ولی خون زیادی از مردم و محبّان حضرت را توی کوچه ها و کنار حرم ریخته بودند. فقط به جرم این که آن ها چه شیعه وچه سنی، مُحبِِ اهل بیت بوده-اند.
پایمان به صحن و حرم که رسید، نفس راحتی کشیدیم.گویی که در حرم امن خدا نشسته ایم، ساعتی به دعا و نماز و زیارت گذشت، سبکبال و دل قوی شدیم و بر گشتیم.
برای افطار آش گذاشتم، حسین از آش، خیلی خوشش می آمد، اصلاً بدون او، خوردن آش برای من و دخترانم، لطفی نداشت. دمدمای افطار بود که رسید. سعی کرد خستگی اش را پنهان کند و سر حال نشان بدهد بوی آش را بهانه کرد و سر مزاح را باز. وگفت: « به قدری گرم کار بودم که گذر زمان را احساس نمی کردم. مسلحّین نزدیکمان بودند و بوی انفجار ها، برایم سر گیجه آورده بود که یکدفعه بوی آشنایی به مشامم رسید. بوی آش سالار که از هفت تا کوچه آن طرف تر می¬آمد. ومسلحین را هم منگ و حیران کرده بود در گیری را نصف ونیمه گذاشتند و رفتند»
لبخندی کم رنگ گوشه لبم نشست و زهرا وسارا سفره راانداختند. دو طرف پدرشان نشستند وگفتند: «بابا، این جا، ما اصلاً احساس غربت نمی کنیم، امّا نگران شما هستیم.»
شاید این احساس نگرانی تأثیر خاطره ای بود که امین از رفتن حسین به کفریا گفته بود. حسین قاشق آش را که جلو دهانش معطل مانده بود، توی دهان گذاشت و گفت: «برای من جنگیدن برای دفاع از حرم، ادامه عملیات الی بیت المقدس – فتح خرمشهر – است و گذر زمان هیچ چیز را عوض نکرده.»
زهرا سادگی کرد و حرف شوهرش را لو داد: «امّا برای آزاد سازی خرمشهر در کنار شما، محمود شهبازی بود. همت بود، وزوایی بود. خودتان می گفتید که ۱۴ شب از کارون تا روی جاده اسفالت اهواز-خرمشهر- با یک گروه برای شناسایی می¬رفتید و پاهایتان تاول می¬زد، امّا این جا تک وتنها به شنا سایی….!.»
حسین ابرو گره کرد و زیر چشمی نگاهی به امین انداخت و سر چرخاند و به زهرا گفت «حرفهایت بوی برگشتن به ایران می ده، نمی خوای که خانم زینب را تنها بذاری، می¬خوای؟!»
زهرا میان ریش های سفید و درهم پدرش چنگ کشید و آن ها را صاف کرد: «بابا، هر جا که بری، آویزان توئیم، خیالت راحت باشه.»
گفت وگوی زهرا و پدرش ادامه داشت که صدای هلی¬کوپتر آمد و غرش توپخانه بلند شد و شیشه ها لرزیدند و برق رفت ویک آن، همه جا تاریک شد. از دور برق انفجارها، گاهی داخل اتاق نور می¬انداخت. دو تا شمع روشن کردم وگذاشتم وسط سفره، حسین یاد گذشته ها کرد و گفت: «پروانه خانم، خدا پدرت را بیامرزه، نور به قبرش بباره» واگر حسین هم یاد پدرم را نمی کرد. زیر نور کم سوی شمع، یاد پدرم می افتادم که وقتی از راه می رسید، برایمان می خواند: «شمع وگل و پروانه، بلبل همه جمعند »
آن سالهای دور، من وخواهرانم زیر نور شمع برای پدرم حکم، گل و پروانه وبلبل را داشتیم و حالا دخترانم برای ما.
ساعتی بعد حسین باز هم رفت و ما زیر نور لرزان شمع، تنها و منتظر نشستیم. تا حسین بیاید.

تا چند روز خبری از حسین نبود. زیر آوار دلتنگی مانده بودیم که محمود آمد، پرسیدم: «از حاج آقاچه خبر ؟»
گفت: «خوبه فقط خیلی سرش شلوغه. منو فرستاد که ببرمتون زینبیه»
اسم خانم زینب و زیارت که آمد، آسمان گرفتۀ دلم وا شد. وقت حرکت محمود گفت: «ساکهایتون رو بردارید، قراره بعد از زیارت بریم بیروت»
سارا وزهرا اصرار کردند که همین جا می مانیم تا بابا بیاید. امّا محمود گفت: «حاج آقا ازمن خواستند که برای یه مدت کوتاه ببرمتون بیروت »
چاره ای نبود. بچه ها با بی میلی ساکها یشان را برداشتند هوای گرم وشرجی و عطش روزه بی حالمان کرده بود. تنها چیزی که در این برهوت تنهایی آراممان می کرد، زیارت بود .
ماشین عوض شده بود و چند نفر از حزب الله لبنان با یک خودرو پشت سر ما می آمدند. این بار محمود از یک راه فرعی به طرف زینبیه رفت. تا پنجاه متری حرم از لابلای دیوار های بتونی عبور کرد که چند نفر جلویمان را گرفتند و به عربی به محمود چیزی گفتند. صدای تیر می آمد. محمود دور زد. پرسیدم: «چرا بر می¬گردی؟!»
گفت: « اطراف حرم در گیریه نمی شه جلوتر رفت»
بغضی گلوگیر، راه نفسم را گرفت. از سر و روی دخترها غم می بارید. امین به دلداری گفت: «چند بار تا نزدیک حرم اومدند، امّا نتونستند غلطی بکنند»
اشک توی چشمان سارا حلقه زد. بالحنی ترک خورده، و صدایی شکسته گفتم: «دخترم، مطمئن باش دفعه بعد که بیاییم، دستمان به ضریح خانم می رسه، گریه نکن»
از دمشق دور شدیم، سارا و زهرا، هر از گاهی سرمی چرخاندند و پشت سرشان را با حسرت نگاه می-کردند.
امین با محمود گرم تعریف بودند ومن به قصد زیارت، دعای توسل را آهسته زیر لب، زمزمه می کردم و گاهی به بیرون و اطراف جاده نظر می انداختم مثل گذشته مردم آواره، با مشقّت و با هر وسیله ای به طرف بیروت می رفتند. بعد از ظهر بود وتا افطار چند ساعت باقی مانده بود. جایی نماز خواندیم و پشت ماشین حزب الله لبنان ادامه مسیر دادیم تا به بیروت رسیدیم.
محل اسکان ما نزدیک جای قبلی بود. با همان قطع برق نیم روز، وگرما و هوای دم کرده که ما به آن عادت کرده بودیم و با این خانه بدوشی هم زود کنار می¬آمدیم .
محمود مقداری مواد غذایی تهیّه کرد و به دمشق برگشت ما هم دستی روی اتاق و آشپزخانه کشیدیم وبرای افطار فقط نان وهندوانه خوردیم و سراغ همسایه های ایرانی را گرفتیم و تا چند شب با آمدن یا رفتن برای میهمانی افطار، خودمان را مشغول کردیم.
ماه رمضان که تمام شد. حسین آمد. دختر ها از شادی در پوست خود نمی گنجیدند و سیر نگاهش می کردند ومثل پرندگان رها شده از قفس، بال می زدند. حسین هم به وجد آمده بود و نمی توانست. شور و شوق درونی اش را پنهان کند. تا چند لحظه زهرا و سارا را بغل کرد و بوسید. من هم مثل پروانه، دور حسین چرخیدم. وبه صورت نورانی او که مثل چراغ می درخشید. نگاه کردم وجان ¬گرفتم.
امین هم دوست داشت، اخبار دمشق را از زبان حسین بشنود و حسین مثل همیشه، طفره ¬رفت و با جمله«خوبه» یا «همه چیز درست می شه» جواب می داد.
پرسیدم: « کی رسیدی؟»
-«دیروز دم غروب»
-: «پس چرا حالا اومدی؟»
حرفم را برید: «باسید حسن نصرالله جلسه داشتم و ازش یک هدیه خوب برای سارا خانم گرفتم.»
سارا بی تاب دیدن هدیه بود و حسین پیچ وتابش می داد سارا به التماس افتاد که هدیه را زودتر ببیند. حسین از داخل ساکش یک جلد قرآن بیرون آورد و دستخط سید حسن نصر الله را که خطاب به سارا به زبان عربی نوشته بود، نشان داد. سارا قرآن را گرفت و بوسید وهمه دل به صدای او دادیم که بخواند و بشنویم. امّا او لب برچید و توی دلش خواند. دل آشوب بود و اشکش سرا زیر شد. دانه های اشک که روی کاغذ افتاد. حسین قرآن را گرفت و داد به امین وگفت: «تا سارا خانم با اشک¬هاش نوشته سید رو بهم نریخته. بخوان»
همه غرق در صدای امین شدیم که اوّل عربی اش را خواند .

بسم الله الرحمن الرحیم
«الا خت العزیزه سارا همدانی مع دعائی لک بالتوفیق لکل خیر والسعاده و عافیه فی الدین و الدنیا والا خره.»
نصرالله ۱۴۳۴-ه-ق
وبعد ترجمه کرد: دختر عزیزم سارا همدانی، دعا می کنم برای توفیق تو در هر کار خیر و همراه با سعادت وعافیت در دین و دنیا وآخرت.
سید حسن نصرالله سال ۱۴۳۴ هجری قمری
قرآن را گرفتیم و بوسیدیم و یکی یکی دستخط سید حسن نصرالله را نگاه کردیم با وجود سید حسن و نیروهای او، لبنان اقتدار و امنیت داشت و حسین گفته بود که می خواهد، حزب الله دیگری در سوریه راه اندازی کند. اواز همان سالهای دفاع مقدس، کار های نشدنی، بسیارکرده بود امّا این جا شرایط متفاوت بود.
این تفاوت را حتّی حاج قاسم }سلیمانی{ در آخرین بار که سری به ما زد، بیان کرد. حاج قاسم از اهمیّت کار حسین گفت امّا سربسته: «ما در جنگ خودمان به معنی واقعی فرماندهی می کردیم، یک لشگر پشت سرمان بود. به اتکای آن ها برنامه ریزی می کردیم و می جنگیدیم. اما فرماندهی که نیرو نداشته باشد و دردیار غربت باشد. فقط خدا از غربت او خبر دارد.».

زمستان از راه رسید و لابلای درختان کاج کوتاه، چراغ های رنگی، چشمک زنان، خاموش و روشن می شدند. جلو مراکز تجاری مجسمه بابانوئل را با آن ریش بلند و سفید و کلاه قرمز و منگوله دارش گذاشته بودند تا برای مسیحیان پیغام آور شادی باشد؛ پیغام حلول سال نو مسیحی.
بیروت جای عجیبی¬است، یک پایتخت آسیایی¬که شیعه و سنی، دروزی و مسیحی با گرایش های حزبی مختلف، به منافع مشترک ملی و استقلال می اندیشند و حزب الله را حافظ این منافع می¬دانند. مسلمانان چه شیعه و سنی در شادی عید سال نو مسیحیان سهیمند. و من و دخترانم با وجود این آرامش و نشاط اجتماعی، دل در گرو غربت زینبیه با همه خطرات آن داریم حسین تاکید داشت که «در بیروت آرام وامن بمانید» و ما اصرار که « به دمشق برمان گردان» سرانجام حسین پافشاری بیش از حد ما را دید، تسلیم شد.
عصر روز بعد، ساکهایمان را بستیم. حسین پشت فرمان نشست و راهی دمشق شدیم. پشت سرِ¬ما خودرویی می آمد که محافظ حسین، داخل آن بود. اسم محافظ هم حسین بود یک بسیجی با ریش بلند که به قول حسین قیافه اش داد می¬زد که ایرانی است. به همین علت، او را «حسین آقای تابلو» صدا می-کرد.
امین که بیشتر از ما از سرکار گذاشتن های محافظین خبر داشت. با سر به محافظ اشاره کرد و پرسید: «حاج آقا این یکی را نپیچاندی؟!»
حسین ابرو بالا انداخت و گفت: « بعضی ها پیچاندی نیستند، از بس دوست داشتنی¬اند، حسین تابلو یکی از اوناست»
امین که ول کن معامله نبود. سئوال دیگری¬کرد: « حاج آقا، پروژه به کجا رسید؟»
حسین خنده تلخی کرد و گفت: «پروژه غزل خداحافظی رو خواند» پیدا بود که نه حسین و نه امین نمی خواستند، فاش حرف بزنند. یادم آمد که پروژه نام یکی از مراکز ایرانی ها نزدیک دمشق است.
از گفت و گوی اشاره وار حسین و امین کلافه شدم وبالحنی جدّی پرسیدم: « حالا ما نامحرم شدیم که شما با کد و رمز با هم حرف می¬زنید؟!»
حسین گفت: « نه جایی که دست مسلحین، افتاد و سقوط کرد، رمز و اشاره نداره، ماجرا از این قرار بود که قبل از سقوط پروژه، نفوذی ها، یک اتوبوس چهل وهشت نفره ایرانی را بردند و تحویل مسلحین دادند ما توی پروژه داشتیم برای آزاد کردن این¬ها از راه سیاسی و دیپلماسی وگفت وگو با قطر و ترکیه برنامه ریزی می¬کردیم که دیدیم از دیوار پروژه بالا آمدند و با وجود چهار برجک نگهبانی، از چهار طرف دیوارها بالا کشیدند و تیراندازی¬کردند. من و چند نفر داخل مانده بودیم. بچه ها گفتند الان اسیر می¬شیم. پس تا آخرین فشنگ بجنگیم گفتم نه، حتی یک تیر شلیک نکنید و اگر شرایط به گونه ای شد که ناچار شدیم، من اوّلین تیر را می زنم بعد شما بزنید. تکفیری ها مثل گرگ های وحشی و گرسنه، روی دیوارها، زوزه کشیدند و شعار دادند و تیراندازی می¬کردند. اما هر چه زدند، جوابی نشنیدند. ترفندمان گرفت و اونا از این بی پاسخی، جاخوردند و خودشان فرار کردند. می دانستم که فردا شب دوباره برمی گردند. اسناد را از ساختمان به جای دیگری انتقال دادیم و خودمان پروژه را ترک کردیم. فردا شب تکفیری ها آمدند و ساختمان مرکزی پروژه را اشغال کردند به همین راحتی»
امین پرسید: «سرنوشت اون چهل و هشت نفر ایرانی چی می شه؟!»
-« همه گروه های مسلح و مخالف نظام سوریه از اهالی سوریه نیستند. سوریه میدان تسویه حساب تاریخی بعضی از دولت ها مثل ترکیه و اردن با سوریه شده بعضی از دولت ها هم مثل عربستان و قطر، مراکز تولید فکر تکفیری هایی هستند که خیلی مایلند جنگ ایدئولوژیکی راه بیندازند و مخاصمه در سوریه رو جنگ سنی با شیعه ها قلمداد می¬کنند. وهرکدام، گروهای خاص خود را حمایت فکری ومالی می کنند. البته هر چه زمان می گذره ازسایر کشورها، حتّی اروپایی ها از طریق شبکه های مجازی جذب، احزاب تکفیری می شن و برای جنگیدن به سوریه می آن و تا امروز از ۸۰ کشور تروریست به سوریه آمده که بخشی از آن¬ها داعیه حکومت بر دو کشور عراق وسوریه را دارند وحتماً جبهه جدیدی را در عراق برای تصرف وتجزیه عراق باز خواهند کرد.آن ها مارا خارجی می دانند وتلاش می¬کنند از طریق شبکه های اینترنتی برای افکار عمومی مردم دنیا، این گونه جا بیندازند. که ما ایرانی ها هم برای سهم خواهی به سوریه اومدیم امّا خودشان هم می دونند که اگر ما امروز در سوریه با آن ها مقابله نکنیم. فردا باید پشت مرزها و حتّی داخل شهرهایمان با اونا بجنگیم. البته این چهل و هشت نفر برای زیارت آمده بودند. وما از طریق دیپلماسی در تلاشیم تا با همکاری ترکیه وقطر راهی برای¬ آزاد کردن این زائرین بی گناه پیدا کنیم»
امین که از تعریف¬های حسین ذوق زده شده بود سری به علامت تائید تکان داد و گفت: «پس بی دلیل نیست که شما در کنار برنامه ریزی برای جوانان سوری بدنبال افشا گری پشت صحنۀ گروههای مسلح از طریق راه اندازی ارتش سایبری و بسیج رسانه ای¬هستید.»
حسین که تا اینجا کاملا جدی بود از توی آینه ماشین به امین نگاهی کرد وامین لب گزید و ادامه نداد .
به دمشق رسیدیم. گوشه گوشه شهراز انفجار توپ وخمپاره، روشن وخاموش می¬شد .درست مثل رعد وبرق، یک رعد و برق سنگین وپرصدا که گوش را می آزرد وچشم را می¬زد.
فکرکردیم که دوباره به ساختمان۱۷ می رویم امّا به یک محله جدید وخانه جدید رفتیم. خانه ای دو طبقه و بزرگ که چند درخت نارنج حیاطش را دلنشین ودیدنی¬کرده بودند.
فردا صبح حسین رفت و محمود برای خرید آمد سراغمان. مقداری مواد غذایی و وسایل خریدیم.خوشحال بودم که با وجود جنگ شهری و کوچه به کوچه تعدادی از کسبه هنوز کرکره، دکانهایشان را بالا می زنند. بیشتر از خرید، دنبال نگاهشان به ایران و ایرانی بودم که نسبت به گذشته مهربان تر شده بودند. آن ها با وجود سانسور شدید خبری به واقعیت های تازه ای در میدان عمل رسیده بودند. وماهم خرید را بهانه می کردیم که با آن ها صحبت کنیم هر چند گاهی سر یک کلمه گیر می کردیم. امّا بازبان دلمان با آن¬ها حرف می¬زدیم وآن ها هم با خوشرویی و مهربانی پاسخمان را می¬دادند.
به خانه رسیدیم پرده کرکرها را پائین کشیدم. دور جدید درگیری آغاز شده بود و شیشه ها می لرزیدند. نماز را خواندیم. اتاق را جارو زدیم. زهرا گفت: «مامان وقتی که هر لحظه ممکنه شیشه ها خرد بشن. این جارو زدن خنده دار نیست؟!»
گفتم: «مامان جان، وقتی بابا می آد، خانه باید تمیز باشه همه چیز دست خداست وماباید زندگی عادی مان را داشته باشیم.»
شب میان آن سرو صدا، تلویزیون را روشن کردیم. مردم را نشان می¬داد که پیاده برای زیارت، از نقاط مختلف عراق به طرف نجف وکربلا می روند. دلم پر کشید وبه گریه افتادم. همه آن زائران برای همراهی با حضرت زینب، این راه را می رفتند امّا خانم این جا، در آستانه اسارت دوباره بود .
با بچه ها، زیارت عاشورا خواندیم. ومثل همیشه چشم انتظار حسین. تا پاسی از شب نشستیم امّانیامد.
فردا صبح مقداری دل گوسفند برای نهار گذاشتم وپیاز سرخ کردم. با بوی پیاز سرخ کرده، دخترها بیدار شدند و صبحانه خوردند. سارا کتاب خواند و زهرا خانه را جارو کشید. وبه دختر¬ها گفتم: «بریم از داخل حیاط مقداری نارنج بچینیم»
پای درخت نارنج که رسیدیم. چند خمپاره زوزه کشان دور وبر خانه فرود آمدند دخترهاگفتند: «نمردیم و بالاخره جبهه رو دیدیم.». گفتم: «جبهه جایی است که پدرتان می جنگه. این جا پشت جبهه¬س» و خندیدیم.
وقت چیدن نارنج، به روزگار کودکی ام برگشتم وبه یاد درخت توت بزرگی که وسط حیاط خانه قدیمی مان بود، افتادم به زهرا وسارا که نگاه می کردم، کودکی، نوجوانی و سر نترسی که داشتم برایم تداعی می¬شد. تا انفجارخمپاره ای، رشته پیوند با گذشته را از خاطرم پاره کرد و به دخترها گفتم«دیگه کافیه، بریم داخل اتاق»
آن شب چشم به حیاط و در دوخته بودم. ساعت دوازده شب حسین در را باز کرد. خیلی خسته بود خسته وکوفته باچشمانی سرخ که انگار توی کاسه خون نشسته است. شام نخورده بود وگفت: «تا حالا با حاج قاسم بودیم وبه خطوط سرکشی می کردیم.
سفره شام را باز کردم. چشمش به نارنج های قاچ شده افتادو گفت: «میل ندارم» وتعریف کرد که «مردم بی خانمان از ترس هجوم مسلحین. زندگی، باغ، کشاورزیشان را رها کرده اند وسر به بیابان ها گذاشته اند. چقدر پرتغال ونارنج زیر درختان ریخته وخراب شده اند. حتّی حیوانات خانگی هم آب وغذا ندارند. دست وپایشان قطع شده ویا از گرسنگی مرده اند. دیدن این صحنه¬ها، اشتهایم را کور کرده و میلی به خوردن ندارم»
گفتم: «ضعیف شدی ، اگر از غذا بیفتی، نمی تونی خدمت کنی»
گفت: «کمی سوپ درست کن فردا ببرم سرکار»
با تعجب پرسیدم: «الان گرسنه بمونی تا فردا ظهر؟!»
-«محافظم سرما خورده، تب ولرز شدیدی داره. با هم می خوریم»
-«همان حسین تابلو»
-«نه، حسین با یکی دیگر عوض شد، به اسم مجتبی»
این را گفت و روی کاناپه دراز کشید. تا من سری به آشپزخانه زدم وبر گشتم. همانجا خوابش برد. از ساعت دو نیمه شب، برق رفت و فن کویل خاموش شد وهوا سرد. دلم نیامد، بیدارش کنم. رویش دو تا پتوی ضخیم انداختم. و کنار کاناپه نشستم و برای سلامتی¬اش دعای¬توسل خواندم. نزدیک صبح پلکم سنگین شد وخوابم برد.
برای نماز صبح با صدای شلیک توپ و تانک بیدار شدم و حسین که همیشه بعداز نماز سر کار می¬رفت، گرفت خوابید. حتماً علّتی داشت. که عادت نخوابیدن بعد از نماز را شکست .
صبح که از لای پرده کرکره به بیرون نظر انداختم. برف سفید، همه جا را پوشانده بود. اوّلین بار بودکه در سوریه برف می¬دیدم. یاد حرف حسین افتادم که«مردم آواره توی سرما، مثل بید می لرزند و بچه هایشان از سرما می میرند.» دیدن برف همیشه برایم لذت بخش بود امّا این بار حس خوبی نداشتم. سارا وزهرا زودتر از پدرشان بیدار شدندو تعّجب کردند که چرا بر خلاف همیشه تا حالاخوابیده است. حسین داشت خواب می دید. ناله می کرد. دخترها نگران، نگاهش می کردند. سرو صدای شلیک و انفجار هم بیدارش نکرد. توی خواب انگار داشت گریه می¬کرد. سارا طاقت نیاورد. تکانش داد: «بابا، بابا جان»
حسین یکه خورد و روی کاناپه نشست دور وبر را ورانداز کرد. از میان ما، چشم توی چشم سارا دوخت،
ساراپرسید: «بابا، خواب دیدی؟»
گفت: «آره چه خوابی شیرینی!»
-« پس چرا ناله می کردی؟!»
-« خواب زینب را می¬دیدم، بیست ساله شده بود، سن وسال قیافه الان تو»
دختر ها سر در گم شدند. آن¬ها نمی دانستند که فرزند اول ما دختر بود. دختری که من اسمش را الهه گذاشته بودم و حسین، زینب صدایش می کرد. زینب ۲۰روز بیشتر توی این دنیا نبود. وقتی که از دنیا رفت، حسین تنهایی به گورستان شهر – باغ بهشت – رفت و او را دفن کرد. وقتی که برگشت، به قدری گریه کرده بود که چشمانش، سرخ و خونین شده بود .
سارا و زهرا فکر کردند که حسین، از بیست سالگی خانم زینب حرف می زند و او را به خواب دیده است. نخواستم بیش از این در حیّرت بمانند، حسین هم چشم به سارا دوخته بود و حظ می¬کرد. شاید تصویر زینب بیست روزه را در سیمای سارای بیست ساله اش می¬دید.
گفتم: «دختراصبحانه حاضره، بعدا براتون از خواهر بزرگتون زینب می گم»
تلفن حسین زنگ زد نمی دانم چه شنید که خواب وخستگی، از کله¬اش پرید. سجده شکری¬کرد و حلقه اشک توی چشمانش نشست.
گفتم: «اتفاقی افتاده ؟»
گفت: «قراره ۴۸ اسیر ایرانی معاوضه بشن، باید بریم»
ولباس های خاکی ورزمی¬اش را که شب به تن داشت با کت وشلوار عوض کرد. من سوپ سفارشی را داخل ظرف، بسته کردم، خندید و گفت: «فرصت این کارها نیست مجتبی هم خوب می شه. شما هم اگر دوست دارید، بیائید».
مثل برق وباد،جنبیدیم. وزود شال وکلاه کردیم وبه محلی رفتیم که قرار بود. اسرای ایرانی را پس از معاوضه بیاورند. ساعتی منتظر شدیم. حسین رفت ودقایق به کندی¬گذشت. چند ایرانی دیگر غیر ازما از وزارت خارجه، آن جا منتظر بودند به همراه تعدادی عکاس و خبرنگار .
بالاخره، انتظار به سر رسید واسرا را آوردند. همه آن ها نحیف ولاغر شده بودند. قیافه اسرای ایرانی را داشتند که پس از ۸سال اسارت از زندان های صدام آزاد شدند. امّا این ها فقط چند ماه در اسارت تکفیری ها بودند وبه این قیافه در آمده بودند. بوی چرک وخون سالن را پرکرده بود. قراربود برای¬آن ها لباس نو بیاورند. نشستند و یکی شان ذکر گرفت وروضه خواند و بقیه گریه کردند.
حسین از عکاسان وخبر نگاران خواست که تا دقایقی در اتاق مجاور بمانند. پس از رفتن آن ها تعدادی از اسرا از آنچه که در این چند ماه بر آنان گذشته بود، گفتند. از شکنجه های روزانه ای که می شدند¬ و از غذایی که فقط به اندازه زنده نگه داشتن شان به آن ها می دادند. یکی تعریف کرد که وقتی اسیر شدیم توی لباس هایم کارت عضویت سپاه را پیدا کردند. چند بار تا لب حوض درازم کردند وتبر روی¬گردنم گذاشتند وگفتند، بگو که غیر از توچه کسی نظامی است. به حضرت زینب متوسّل شدم وشهادتین را گفتم. سایر اسرا از پشت پنجره این صحنه را می¬دیدند. برای تکفیری ها گردن زدن، امری عادی بود. امّا می خواستند که من بقیه را لو بدهم. یکی شان که سر کرده بود و فحش می داد و توهین می¬کرد. برای آخرین بار ازمن خواست که اقرار کنم. حرف نزدم. منتظر بودم که با تبر گردنم را بزند که خمپاره ای از سمت نیروهای طرفدار دولت شلیک ونزدیک این فرمانده منفجر شد. ترکش به سرش خورد وافتاد. تکفیری هاعصبی شدند وجنازه فرمانده شان را از جلومادورکردند و از آن به بعد، روزانه فقط سهمیه کتک خوردن را داشتیم تا امروز.
یکی دیگر از اسرا تعریف کرد که: «در عالم خواب امام رضا -علیه السلام –را دیدم جایی که برف سنگین می آمد. حضرت آمد وگذر نامه ما را یکی یکی گرفت و امضاء کرد وفرمود، شما آزاد خواهید شد. فردا که از خواب بیدار شدم. خبر آزادی را شنیدم. در حالی که همان برفی که در خواب دیدم می¬آمد»
اسیر ایرانی که تعریف می کرد. همه گریه می کردند. سر ظهر، برای اسرا لباس نو آوردند. وما از هتل بیرون آمدیم. وبا محمود و امین، راهی مرقد حضرت رقیه شدیم .
مسیر امن تر از دفعه قبل به نظر می رسید. تکفیری هارا از اطراف حرم عقب زده بودند. بقّیه مسیر تاحرم را پیاده رفتیم ودلمان آتش گرفت، خانه های منتهی به حرم خالی بود. تک تیر اندازها نبودند. امّا همه چیز را زیر و رو کرده بودند.
بوی تعفّن جنازه ها، مشام را می آزرد. لاشه گاو وگوسفندها گوشه وکنار باد کرده بودند و پشه ها و زنبورها دور و برشان وز وز می کردند. درب خانه ها همه باز بود. زن ها فرصت نکرده بودند، حتیّ لباس هایشان را از روی بند رخت، بردارند. ماشین ها توی پارکینگ زیر آوار سنگ وآهن مچاله شده بودند.
به حرم رسیدیم. داخل حرم به قدری سرد بود که دندانهایمان به هم می خورد. چند نفر زیارت می کردند و یکی روضه می خواند. از سرما نمی توانستم ،بنشینم. حتیّ حس می کردم که دانه های اشک روی گونه هایم دارد یخ می زند. همه این سختی ها و سردی ها با گرمی ودیدن ضریح ایستاده حضرت زینب و حضرت رقیه قابل تحمل شده بود. پس از زیارت ذکر « قل هو الله احد» گرفتم. تا صدای اذان آمد . مصلّی از حرم حضرت رقیه فاصله داشت برای نماز بیرون آمدم که سارا گفت: «مامان یک لنگه کفشم نیست»لرز و سرما دو باره به تنمان بر گشت چرخیدم تا لنگه کفش را که زیر برف و یخ مانده بود پیدا کردم، ساراداشت از سرما گریه می کرد.
خودمان را به محل نماز رساندیم وبه نمازجماعت رسیدیم و ناگهان حسین را کنارمان دیدیم وجان به تنمان برگشت وگرم شدیم. پس از نماز چند ماشین، مثل کاروان پشت سرهم، قطار کشیدیم. حسین، محمود و محافظش را به ماشین دیگری فرستاده بود. پشت فرمان نشست. سارا گردن حسین را که درد می کرد ماساژ دادو پرسید: «این همه ماشین قراره کجا برن؟»
حسین گفت: «فرودگاه »
وادامه داد: « قراره ۴۸ نفر آزاد شده روبدرقه کنیم »
از زینبیه دور شدیم. وماشین ها از هم فاصله گرفتند و بی دلیل نبود. در مسیر فرود گاه حسین مثل اوّلین بارکه سوارمان کرد، پا روی گاز گذاشت.
دیگر بلد شده بودیم که این جا نا امن است و تک تیر انداز ها در مسیر فرودگاه در کمین اند. رگبار تیر بار سنگین که به طرفمان گرفته شد. من کمی¬ترسیدم ودخترها خندیدند و حسین تخته گاز کرد. تا به فرودگاه رسیدیم.
صحنه ای دیدنی بود. اسرا حمام رفته بودند ولباس نوپوشیده بودند. چند گوسفند جلو پایشان قربانی شد. تعدادی از آن ها روی دست و پای حسین افتادند. حسین یکی یکی بوسیدشان و بدرقه شان کرد. وقتی هواپیما از فرودگاه بلند شد . جماعت حاضر صلوات و تکبیر فرستادند.
دفتر یاد داشتم را باز کردم وگوشه اش نوشتم: «در آخرین روز های ماه صفر ودر آستانه شهادت پیامبر (ص) وامام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع) ۴۸ اسیر ایرانی با عنایت ائمه آزاد شدند. خدایا، مردم دربند سوریه، کی از چنگال تکفیری ها آزاد می شوند؟».

هوای برگشتن به ایران را نداشتم ولی دلم برای پسرانم وهب ومهدی وبقیه فامیل تنگ شده بود. زنگ زدم. مهدی یک خبر خوب داشت و وهب یک خبر بد.
مهدی گفت: «کار ثبت نام سارا در دانشگاه تمام شد و باید برای ترم بهمن این جا باشه.»
امّاخبر وهب یک خبر سیاسی بود. گفت: «دیروز یک مجادله بد و غیر اخلاقی بین رئیس جمهور – آقای احمدی نژاد- و رئیس مجلس آقای لاریجانی در مجلس، درگرفت.»
گوشی را که گذاشتم. زهرا وسارا که اول شادی را درچهره ام دیده بودند و بعد غم را پرسیدند: «مامان چی شده ؟»
اول خبر بد را گفتم: « امثال حسین، توی این غربت، شب وروزشان برای تحقق آرمان های امام، انقلاب، شهدا ورهبری یکی شده امّا داخل کشور، مسئولین به جای پرداختن به مشکلات مردم، اسباب دلسردی شان روفراهم می کنند، دیروزتو مجلس حرفهایی گفته شده که در شأن مسئولین نظام نبوده.»
وبیشتر از این توضیح ندادم. و زود رفتم سراغ به زعم خودم خبر شادی آور وگفتم: «سارا خانم هم ازاین ترم، ان شاء الله می روند سرکلاس دانشگاه.»
ونگاه به قیافه درهم سارا انداختم که به جای این که خوشحالی کند با یک قیافه حق به جانب وجدّی گفت: «کلاس ودرس دانشگاه این جاست.»
گفتم: «دخترم اگر برای همراهی با، بابا می گی که چند ماهه آمدی و….»
سرد وگرفته گفت: «به هر صورت من بنای برگشتن به تهران رو ندارم»
باتحکّم گفتم: «اگه بابا بگه بر گرد چی؟»
سکوت کرد ورفت سراغ قرآنی که سید حسن نصرالله به او هدیه داده بود. طی این مدت یک ختم قرآن کرده بود.
از پیوند و وابستگی روحی او وزهرا به پدرشان، عمیقاً خبر داشتم.
حتما زهرا هم باوجود برگشتن شوهرش امین به تهران، حرف سارا را می زد. گفت وگو برای اقناع آن ها رابی فایده دیدم وگفتم بماند تا حسین خودش یک جوری راضی شان کند.
در این اثنا، محمود آمد. اوهم مثل حسین بی وقفه کار می کرد وتنها یکی از کارهایش، رتق وفتق امور زندگی مان بود.
به پیشنهاد اوسری به بازار زدیم و با وجود خطر و شلیک های کور خمپاره ای، بخشی از بازار تعطیل نشده بود. یک ترازو خریدیم وبه خانه آوردیم. وقتی محمود رفت. خودمان را وزن کردیم. هرسه نفرمان وزن کم کرده بودیم. آن شب تصمیم گرفتیم به شکرانه آزادی ۴۸ اسیر ایرانی، روزه مستحبی بگیریم. برای سحر بیدار شدیم که حسین رسید. سرش از بی خوابی درد می کرد. سرما هم خورده بود وسرفه می زد. امّاپیش ما سرحال نشان داد ماسحری خوردیم او داخل اتاق رفت و مشغول نماز شب شد. نماز صبح را که خواند، دیگر رمق ایستادن روی پاهایش را نداشت. دخترها جورابش را کندند و پاهایش را ماساژ دادند و گاهی از کف پا قلقلک.
ظرف چند دقیقه، حسین از این رو به آن رو شد. ومن دلم سوخت که با این عشق وارتباط بین آن ها چطور از برگشتن به تهران حرف بزنم. اصلاً دل خودم با حسین بود و با حضرت زینب. بااین حال سر صحبت را باز کردم واز تماس های وهب ومهدی گفتم رگ خواب حسین را می دانستم. چرا که همان را گفت که من پیش بینی می کردم. برای این که دخترها را برای برگشتن به ایران راضی کند اوّل از سختی عملیات شب گذشته گفت و بعد ازتغییر شرایط روی زمین: «یکی دو روز پیش، یک خانم به ما زنگ زد وگفت شوهرش فرمانده یکی از گروههای تکفیریه و جا و موقعیت اونو به ما داد. همین موضوع زمینه برنامه ریزی برای یک عملیات در بیرون از شهر دمشق شد. مابا هدایت گردان های دفاع وطنی وهماهنگی ارتش سوریه توانستیم. چند روستا را در مسیر فرودگاه پاکسازی کنیم که یکی از اونا مقرهمان فرمانده شورشی بود. اگه ژنرال های ارتش کم نمی آوردند عملیات را تا صبح ادامه می دادیم. امّا خسته شدند. و سوز سرما هم بیداد می¬کرد و زمین گیر شدند. یک کیسه خواب برای من آوردند که بخوابم. امّا چون همه امکاناتی مثل پتو وکیسه خواب نداشتند، نگرفتم ویک گوشه روی زمین دراز کشیدم. ازخستگی خوابم برد امّا خیلی زود از سرما بیدار شدم. انگار روی یخ خوابیده بودم. به این علت، سرما خوردم زهراپرسید: «باباشما سرما خوردید وماباید برگردیم ایران. این چه ربطی به هم داره؟!»
حسین بعد ازاین مقدمه رفت سر اصل مطلب وگفت: «همکاری مردم با ارتش زمینه های موفقیّت را در دمشق خیلی بالا برده وشما به راحتی می تونید بدون محافظ به زیارت حضرت زینب وحضرت رقیه برید. وبعد به ایران برگردید ودر یک فرصت دیگه به این جا بیایید.»
ساراگفت: «من می تونم یک ترم مرخصی تحصیلی بگیرم وتا آخر تابستان بمونم.» زهرا هم از در دیگری وارد شد «بابا جان، برگشتن ما به تهران یک شرط داره.»
حسین پرسید: «چه شرطی؟»
-« شما هم برگردی »-
حسین دست روی شانه های زهرا انداخت وگفت: «عزیزم، درسته که دمشق از خطر سقوط نجات پیدا کرده امّآ، تروریست ها، مسلحین و تکفیری ها در همه استان های سوریه، بخش هایی را به تصرف خود در آورده اند. وتقریبا ۷۰درصد خاک سوریه در اختیار آن¬هاست.
زهرا با ترشرویی¬گفت: «نوبتی هم که باشه، نوبت یک فرمانده دیگه س شما نزدیک یکساله که اینجائید.»
حسین جواب اخم زهرا را با خوشرویی دادوگفت: «نهال دفاع وطنی تازه به بار نشسته واگر رهایش¬کنیم، خشک می شه ودمشق به شرایط روزهای اوّلی که شما دیدید، برمی گرده.»
زهرا معصومانه پرسید: « س تکلیف ما چی می شه؟»
وچشمانش میان حلقه اشک نشست. حسین می دانست که دخترش غیرت مردانه دارد. از طرفی نمی خاست که گریه زهرا را ببیند. ناچار شد گوشه ای از جنایات تروریست های مسلح را بازگو کند. گفت: «زهرا جان دخترم، من برایت خاطره ای تعریف می¬کنم. خودت قضاوت کن که آیا با وجود این شرایط می توانم تکلیف الهی ام را زمین بگذارم؟».
وادامه داد: «برای توجیه فرمانده هان سوری، به منطقه ای رفته بودیم آن شهربه ظاهر امن به نظر می رسید. امّا راننده می ترسید که وارد شهربشه بااصرار من وتاکید چند فرمانده سوری، مجبور شد وارد شهر بشه. اوناجا را قبلاً، تنهایی شناسایی کرده بودم که چند هزار شیعه داشت امّا، تروریست ها داخل شهر مثل طاعون، پراکنده شده بودند.
ظهرشد. داشت کارمان تمام می شد. فرمانده هان رابه نهار دعوت کردم. میهمان من شدند البتّه به صرف ساندویچ. بعدازغذا و چرخیدن در شهر، راننده گفت: بنزین نداریم آدرس پمپ بنزین را گرفتم وبه محض اینکه وارد پمپ بنزین شدیم. سرهای بریده ای را دیدم که تکفیریها، برای ایجاد ترس ووحشت مردم، روی پمپ ها قطار کرده بودند. آن سرها متعلق به همان شیعیانی بود که با سران تکفیریها بیعت نکرده بودند. زهرا جان، هر روز در یک گوشه ای از سوریه چندین جنایت مثل این اتفاق می¬افته. تروریست های وارداتی از همه جای دنیا به این جماعت پلید اضافه می¬شن. حالا من کُنج عافیت را انتخاب کنم وبرگردم؟ آیا این سرهای از بدن جا افتاده زن و بچه نداشتند؟ آیا این ظلم نیست. بخدا قسم اگر این اتفاق در قلب آمریکا هم می افتاد، من تکلیف خود می دانستم که برای دفاع وداد خواهی از مردم بی گناه، کاری¬بکنم.»
زهرا سرش را پایین انداخت ودانه های اشک روی شیار صورتش غلتید.
حسین صحنه را عوض کرد وگفت: «اگه می¬خواید قبل از پرواز به تهران، یک زیارت کاملا خصوصی بریم، بسم الله»
زهرا گفت: «عجله ای نیست شما کمی استراحت کن، تا بعد.»
وحسین دستانش را زیر سرش بالش کرد وهمان جا خوابید .

روز وداع با زینب کبری وحضرت رقیه روز سختی بود. اوّلین بار بود که دوست نداشتم به زیارت بروم. هنوز خدا حافظی نکرده، دلم گرفته بود. دخترها لباس گرم پوشیدند و من شربت آب لیمو وعسل درست کردم وبه حسین دادم. صدایش صاف شد امّا تب داشت. این را از روی دانه های عرق روی پیشانی اش فهمیدم.
ساعتی بعد محافظی به نام علی سراغمان آمد وراه افتادیم. محافظ تازه کار بود. این تغییر مکرر وپشت سرهم محافظین هم، برای ما سئوال شده بود. هرچه بود حسین اعتقادی به محافظ نداشت. یکبار به یکی از آن¬ها گفته بود: «شما مأمور حفاظت جان من هستی امّا اگر دیدی که تکفیریها دارند، اسیرم می کنند. اوّل مرابزن.»این ماجرا را امین که به این موضوعات اشراف داشت برایمان تعریف کرده بود.
حسین در تب می سوخت وبا دستمال سفیدی، مرتّب عرق پیشانی اش را می گرفت. صدای تیر نمی¬آمد امّا محافظ، گلنگدن کشید، حسین گفت: «پسرم نگران نباش، امن است.»تا به زینبیه رسیدیم.
ماداخل صحن زیارت نامه خواندیم که خدّام حرم یک دست پیرهن سفید برای حسین آوردند، ویک پارچه سفید دست اودادند ودر ضریح را باز کردند. خودم و زیارت را فراموش کردم ومحو حسین شدم .
اوبه تنهایی وارد ضریح شد و اوّل دورکعت نماز کنار پای زینب کبری «س»خواند و بعد با دستمال از ضریح غبار گرفت تا به سنگ مزار زینب کبری رسید. و روی آن افتاد. من، زهرا وسارا وچند نفر که از مردان وزنانی که بیرون بودیم، گریه می کردیم حسین مثل یک تکه نور شده بود. انگار مزد نزدیک به چهل سال جهادش را داشت می گرفت. باران اشک امانمان نمی داد. اوگرم کار خودش بود و چهار گوشه مزار را می بوسید ومن زیر لب با خانم نجوا می کردم.
یعنی می شد که ماهم دستمان به مزار برسد وباخانم درددل¬¬ کنیم؟قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد. یک نفر از رادیو و تلویزیون سوریه از حسین تصویر می¬گرفت. چند نفر هم با همان لباس های سفید به حسین اضافه شدند که ما نمی شناختیمشان.
مردان که غبار روبی کردند از ضریح بیرون آمدند ودور شدند. تنهاآن تصویر بردار وهمراهش ماندند و به ما اجازه دادند، وارد ضریح شویم. زهرا وسارا هم اشک ریزان کنارم ایستادند.
وغافل بودیم که شکار دوربین شده ایم. چادرم را روی صورتم انداختم و روی سنگ مزار افتادم و زار زدم وزمزنه کردم: «سلام بر تو وقلب شکسته تو، آن زمان که مادرت، زهرا را در کوچه می زدند و تو می¬دیدی.
سلام بر تو آن زمان که طناب برگردن پدرت علی(ع) انداختند وقلب کوچک تو می¬شکست ونظاره می-کردی .
سلام برتو آن زمان که از بالای تل، برق خنجر را روی گلوی برادرت حسین دیدی و ضجه زدی.
سلام بر تو آن زمان که میان گودال قتلگاه، غربت وبی یاور بدنبال تن بی سر برادر می گشتی.
سلام بر تو که شاهد سوختن خیمه ها بودی و اسارت فرزندان برادرت را دیدی.
سلام برتو که پرپر شدن رقیّه امانت سه ساله برادرت را دیدی و صبر پیشه کردی.
سلام بر دل پر درد تو زینب جان.
امان از دل تو، امان…»
به خودم آمدم. زهرا وسارا دستانم را می مالیدندو لیوان آبی جلودهنم گرفته بودند. روزه بودم نخوردم. یکی روضه عربی می خواند و ما با این که نمی فهمیدیم چه می گوید، می¬گریستیم.
از داخل ضریح بیرون آمدیم مؤذن با لهجه عربی اذان داد. چند نفری که بودند، به اصرار حسین را جلو فرستادند و نماز جماعت ظهر و عصر را پشت سر او خواندیم. چه نمازی و چه حالی.!!
وقتی بر می گشتیم، حال پرواز داشتیم، غصه مان گرفته بود که باید فردا در تهران باشیم.
حسین دید که رمق در دست و پای من نیست گفت افطار مهمان من هستید و رفت تا از بیرون غذا تهیه کند. تا برگردد. دخترها، تلویزیون را روشن کردند. کانال ۶ تلویزیون سوریه حرم را نشان می¬داد. و ما را دوباره به حسّ و حال دو، سه ساعت پیش برد. و دوربین چرخید و روی زهرا مکث کرد.
زهرا کلافه شد و گوشی را برداشت و به حسین زنگ زد و گفت: «بابا تو را به خدا کاری کن که تصویر من در بخش های دیگر خبری پخش نشود. نمی خواهم دیده شوم.» نمی دانم حسین از آن طرف چه جوابی داد. حسین بعد از حاج قاسم سلیمانی، همه کاره مسائل سوریه بود. اما بعید به نظر می¬رسید که در این کارها ورود کند.
تا افطار¬زمان¬زیادی نمانده بود و حالم خوب نبود. جلو آینه رفتم، صورتم مثل گچ سفید شده بود و حال تهوّع داشتم. خواستم سماور را روشن کنم که سرم گیج رفت. اتاق دور سرم چرخید. نمی¬خواستم زهرا و سارا را صدا¬کنم. دستم را از دیوار گرفتم و کشان کشان تا لب مبل¬آمدم که با صورت روی¬مبل افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم.
دانه های خیس آب را روی صورتم حس کردم که سارا روی صورتم پاشیده بود وبادهانش، صورتم را پُف می کردتا خنک شوم چشم که باز¬کردم سارا و زهرا چپ و راستم نشسته بودند. زهرا با قاشق زعفران و گلاب و عسل¬توی دهانم ریخت و سارا که دستش را مثل بالش پشت سرم گرفته بود، گفت: «مامان فشارت افتاده.» و پیشانی¬ام را بوسید.
از این که دم افطار روزه ام شکسته شده بود. دلم شکست ولی با خودم گفتم که تا آمدن حسین، سرپا شوم. و به دخترها سفارش کردم که از افتادن من برای حسین حرفی نزنند.
بچه¬ها سفره افطار که انداختند. حسین آمد. برای شام کباب ترکی¬خریده بود. با بی میلی چند لقمه خوردم.
حسین گفت: «پروانه، آدم همیشگی نیستی؟!»
خودم را زدم به آن راه: «حال آدمی که می¬خواد از حرم دور شه که از این بهتر نمی¬شه.»
خندید: «مگر می¬خوای بری که بری، خب هر وقت، دلت تنگ شد، برگرد.»
نفسم را با آهی که از غصه سرشار بود، بیرون دادم و گفتم: «نرفته دلم تنگ شده، خودت خوب می دانی.»
نماز را خواندم و خوابم برد. وقتی بیدار شدم. پشت سرم درد می¬کرد. حسین گفت: «آقای دکتر جلیلی- دبیر شورای امنیت ملی- قراره امشب بیاد باید برم.»
و رفت و نگاه معصوم دخترها، بی کلام دلم را سوزاند. اما خیلی زود برگشت پرسیدم: « آفتاب از کجا درآمده که این قدر زود آمدی.»
خندید و گفت: «برای بدرقه آفتاب آمدم.»
خجالت کشیدم، زهرا و سارا هم ریز خندیدند، پرسیدم: «مهمانت چی شد؟»
گفت: «مشکلی پیش آمده که نیامد. ماند برای بعد.»
فردا صبح بار و بنه مان را بستیم و راهی فرودگاه شدیم از در و دیوار سالن ترانزیت فرودگاه بی¬مسافر، غم می¬بارید. قرار بود ساعت ۱۱ پرواز کنیم. امّا خبری نشد. حسین می¬رفت و می¬آمد و با کسی که لباس کاپیتان-خلبان-هواپیما به تن داشت، صحبت می¬کرد. خلبان از ترس شلیک توپ یا خمپاره تکفیری¬ها بنزین هواپیما را در گوشه باند خالی کرده بود و نمی خواست پرواز کند. حسین با او و چند نفر دیگر کلنجار رفت تا بالاخره راضی شد و دوباره سوخت زد.
بدون هیچ تشریفات خروجی و بازرسی، سوار هواپیما شدیم. و نفهمیدیم که با حسین چطور خداحافظی کردیم.
هواپیما که از زمین کند، بغضم ترکید. این بار برای مظلومیت و تنهایی حسین گریه کردم. زهرا و سارا ساکت بودند و از پنجره¬ی تخم مرغی هواپیما به دمشق نگاه می¬کردند.
زهرا که دید بُق کرده¬ام پرسید: «راستی مامان از خواهر بزرگترمان زینب بگو.»
سارا هم وارد گفت وگو¬شد. «تا حالا فرصت نشده که قصه زندگیت رو، برامون تعریف کنی. از کودکی هایت بگو، و از آشنایی با بابا و تولد زینب.»
دل و دماغ صحبت نداشتم با بی حوصلگی¬گفتم: «باشه برای بعد.»
زهرا پرسید: «حتما می خواهی به یادداشت های آن روزها مراجعه کنی .»
خنده تلخی¬کردم و بی حوصله گفتم: «بر خلاف این چند ماه که هر روز اتفاقات را در دمشق می نوشتم، سی و هفت سال زندگی با حسین را. فقط در دلم نوشتم، سارا دست روی خطوط پیشانی¬ام گذاشت و با نرمی انگشت آن را کشید: «من می میرم برای حرف های دلی، قول بده رسیدیم به تهران، یادداشت های دلت را برای ما بخوان، باشه مامان.»
جوابی ندادم حرف های زندگی با حسین نگفتنی و نهفتنی بود. دخترها با اشتیاق، منتظر جواب بودند. هواپیما از لابلای ابرهایی که رعد و برق می زدند، بالا رفت. یاد شلیک توپ و تانک در خیابان های دمشق افتادم که به اشتباه فکر می¬کردم رعد و برق است. دخترها غم را در چهره¬ام می دیدند و دوست داشتند که رشته اندوه زده ذهنم را پاره کنند گفتم: «می¬دونید که با خاطره گویی میانه خوبی ندارم.»
هواپیما که از آسمان سوریه خارج شد. به دخترها که همچنان منتظر پاسخ بودند، گفتم: «خاطراتم رو می نویسم.»

با خودم درگیر بودم. یک گوشه دلم به نوشتن بود و یک گوشه آن به سکوت.
در آخرین تماس با دمشق به حسین گفتم که نزدیک یک ماه است که به تهران آمده ایم و می خواهیم با سارا و زهرا برگردیم.
حسین از زبان سارا شنیده بود که بنا دارم خاطراتم را بنویسم اما مرددّم، حسین تشویقم کرد که«پروانه، من و تو متعلق به خودمان نیستیم. من یک تکلیف حسینی دارم و تو یه تکلیف زینبی، پس خاطراتت را بگو یا بنویس، وفعلا از آمدن به سوریه حرف نزن، وقتش که شد می¬گم بیا.»
حسین که در سخت ترین شرایط بحرانی سوریه ما را تشویق به آمدن می کرد، گفت: «بمان و بنویس.»او هیچگاه چنین درخواستی از من نداشت. روی حرف او تمرکز کردم. گفته بود «من و تو تکلیف حسینی و زینبی داریم.»
یعنی چه حکمتی پشت این درخواست بود. آیا پس از چهل سال جهاد برای او دمشق ایستگاه آخر است؟آیا کوتاهی من در نگفتن خاطرات زندگی با حسین، قصور در تکلیف زینبی است؟یعنی من باید خودم را برای روزی که حسین نیست، آماده کنم؟اصلاًبهتر نیست، این دفعه از او بخواهم که مدّتی پیش ماباشد. وبه سوریه نرود؟ چرا میان این همه فرمانده باید حسین این مسئولیت رابدوش بکشد؟ چرا؟
غرق در این افکار آشفته بودم که عقلم، هی، زد که: پروانه، ازخدا بترس، اگر مانع رفتن حسین شوی، فردای قیامت می توانی پیش حضرت زینب سرت را بالا بگیری؟
به خودم آمدم وشیطان رالعنت کردم وتصمیم گرفتم کتاب زندگی ام را بنویسم قاب عکس حسین را که خنده شیرینی داشت، مقابلم گذاشتم. قلم و کاغذ برداشتم و چشمانم را بستم به گذشته های دور نقبی زدم تا تصویر کودکی ام. جان گرفت و به سال ۱۳۴۱ در همدان وآن خانه بزرگ پدری ام درکوچه« برج» ومحله« پل مراد» رسیدم گرمی آن روزهای دور، زیرپوستم دوید. قلمم روی سفیدی کاغذ نشست ونوشتم؛
«سه تا خواهربودیم؛ ایران،افسانه وپروانه با یک دنیا آرزوی کودکانه. شب ها که ستاره ها چشمک زنان، توی آسمان پهن می شدند، عروسک هایمان را کفِ مهتابی ، رها می کردیم و به زحمت از نردبان چوبی بالا می رفتیم. مامان رختخواب هایمان را شانۀ به شانۀ هم می انداخت و می گفت: «هرکس بره لبِ پشت بام شیطان از عقب هُلش می ده پایین.»
می ترسیدیم واز جایمان جُنب نمی خوردیم. سرروی بالش هاییِ گرد وقلمبه می گذاشتیم ومحو ستاره ها می شدیم. و تا مامان برای شستن ظرف های شام سر حوض برود وبرگردد، از آسمان ستاره می چیدیم.
ایران ۱۱ساله ومن ۷ ساله وافسانه ۵سالش بود وبیشتر از ما کودکی می کرد و برای خودش رویا، می بافت .برعکس، ایران بزرگتر وعاقل تر بود و توی بازی، مامان ما می شدوبه من می¬گفت: «پروانه ، اجازه بده، افسانه برای ماسه نفر،ستاره انتخاب کنه.»
همان طور که سرهایمان روی بالش بود وچشمانمان رو به آسمان، افسانه با انگشت کوچکش، یک ستارۀ بزرگ وپرنور را نشان می داد ومی گفت: «اون مال منه» وبه یک ستارۀ کوچک اشاره می کرد :«اونم مالِ ایران.»ومی رفت زیر پتو. طاقت نمی آوردم ومی پرسیدم: «پس من چی؟»
ایران خانمی می کرد وگوشه ای از آسمان رانشان می دادکه انبوهی از ستاره ها جمع شده بودندومی¬گفت: «اون ستارۀ دُنباله دارهم برای پروانه.»
معنی ستاره دنباله دار را نمی فهمیدم، می پرسیدم: «ستارۀ دُنباله دار چیه.»
می¬گفت: «یه ستاره س با یه عالمه ستاره دیگه که دنبالشند.»
باهیجان می پرسیدم: «مثلاً چندتا؟!»
ایران دستهایش را تاجایی که می شدبازکند، باز می¬کرد و می¬گفت: «این هوا.»
آن¬قدر میان ستاره¬ها، پرسه می زدم تا مامان می رسید وبا کمک ایران، پشه بندبزرگ وسفیدراکه آقام از کویت آورده بود، برپا می¬کرد .
نسیم شامگاهی از سمت کوه الوند می وزید وبه صورتمان می¬خورد ومامان رویمان، پتوهای ملحفه شده می انداخت ومی¬گفت: «ایران، پروانه زود بخوابید. تا چندروزدیگر مدرسه بازمی شه، باید عادت کنید زود بیدار بشین.»

باایران توی یک مدرسه درس می خواندیم. او به کلاس پنجم می¬رفت ومن به کلاس اوّل.
مدرسۀ ادب، فاصلۀ چندانی با خانۀ ما نداشت.هر روز روپوش طوسی می پوشیدیم. مامان روی سر من یک روبان سفید خوشکل می بست که شکل پروانه بود. ایران هم روسری می پوشید ودستم را توی یک دست وکیف چرمی¬اش را توی دست دیگرش می¬گرفت واز محله مان- کوچۀ برج -راه می¬افتادیم واز کنار «چشمه کبود»رد می¬شدیم وآن طرف «پل مراد» به« مدرسۀ ادب» می¬رسیدیم.
ساعت ده که می شد، ایران از توی کیفش، نان وپنیر وسبزی وگردویی که مامان گذاشته بود، در می¬آورد و با لذّت تمام می¬خوردیم. به این لقمۀ گردو ودراز که حکم یک وعده غذاداشت، «لقمه قاضی» می¬گفتیم. ازمدرسه ومعلّم ومشق خوشم می آمدوسرکلاس شش دانگ حواسم به حرفهای اوبود. یک روز در پاسخ به سئوال یکی از بچه هاکه پرسید: «چرا بال پروانه می سوزۀ» گفت: «چون از نور، خوشش می¬آد، دوست داره آن قدر دور شمع یا چراغ بگرده که بسوزۀ» از این حرف دلم شکست و گریه¬ام گرفت وقتی به خانه برگشتم، می خواستم از مامانم بپرسم که چرا اسم من را پروانه گذاشتید که پدرم از سرویس آمد. پدرم راننده ماشین سنگین بود. ماه به ماه نمی دیدمش، خیلی دلتنگش بودم. دیدن او پس از مدّت ها، غم وغصۀ داشتن «اسم پروانه» رااز دلم برد وفراموش کردم که ازمامان درباره اسمم بپرسم.
آقا صدایش می¬کردیم. یک آقای مهربان که هیچ وقت دست خالی از سفر نمی¬آمد به محض این که می رسید این جمله را می¬گفت: «شمع وگل وپروانه و بلبل همه جمعند» اسم پروانه را که می¬آورد حظ می کردم ودلم غَنج می¬رفت. یکی یکی بغلمان می کرد وبه هر کدام سوغاتی را که از خرمشهر آورده بود می داد. که بیشتر اسباب بازی ولباس بود. وهرچقدر برای ما سوغاتی وخوراکی آورده بود به همان مقدار را کنار می¬گذاشت و به مادرم می¬گفت: «اینا سهم گوهر وبچه هاشن، فردا بهشون بده.»
«گوهرتاج» خواهرش بود وعمۀ من که با بچه هایش منصور، اکرم ،حسین واصغر طبقه پائین ما زندگی¬می کردند. البتّه حیاط ۱۰۰۰ متری آن قدر بزرگ بود که دو خانواده دیگر آن طرف حیاط وباغچه، مستـأجرمان بودند.
پدرم راننده دست و دل بازی بود. به مستأجرها سخت نمی گرفت. وقتی می¬آمد. مامانم میهمانی بزرگی راه می¬انداخت وهمه فامیل را جمع می¬کرد ودنیا به کام ما بچه ها می شد که به درخت توت بزرگ وسط حیاط «کوف »ببندیم و بازی¬کنیم. ازاین جمع«حسین» سرش به کارش بود و با ما قاطی نمی¬شد.
حسین پسرِ بزرگ عمه ام، با آن سن کم، نان آور خانه بود.پدرم همیشه می¬گفت: « حسین از سه سالگی یتیم شده وچشمش روکه باز کرده عصای دست خواهرم شده، به همین خاطر از دوتا چشمام عزیزتره ..»
عمه گوهر هم برای ما مثل مامان بود. از گُل بهتر به ما نمی گفت. ورد زبانش، به خواهرانم، جانم، عزیزم، دخترم بود. امّا اضافه بر این القاب، به من خطابی جداگانه داشت که درآن زمان معنایش را نمی¬فهمیدم؛ «عروسِِ گُلم». مامانم را هم« خانم عروس » صدا می کرد. وگاه و بی گاه به مامانم یادآوری می¬کرد که: « خانم عروس جان، یادت که نرفته، پروانه عروس خودمه. ازهمان روزی که به دنیا آمد، نشانش کردم. برای حسین.»
مامانم می¬گفت: « شاواجی ، این حرفها پیش بچّه خوب نیست!»
وعمه با یک نگاه حق به جانب جواب می داد: «چه چیزا می¬گی. خانم عروس!! اصلاً عقد دخترعمه وپسردایی توی آسمان¬ها بسته شده کله قند و حلقه هم که ما آوردیم برای نشان بوده وگرنه خدا، گِل پروانه وحسین را برای هم سرشته.»
مامان کوتاه می¬آمد ومن که عقلم قد نمی داد معنی این حرفها را بفهمم، با خواهرانم بازی می¬کردیم. بچه بودم وسئوال هاپشت سرهم توی ذهنم تلنبار می¬شد. چرا اسم من پروانه است؟چرا ماباعمه وبچه هایش خانه یکی هستیم؟عروس گلم یعنی چه؟
تااین که پدرم دریک شب سرد زمستانی وقتی همۀ اعضاء خانواده، دورتا دور کرسی نشسته بودیم تعریف کردکه «چند سال توی کویت کارمی کردم خیلی سخت می گذشت. از خداخواستم اگر بچه اولّم دختر شد. اسمش راایران بگذارم دلم برای خانواده وآب وخاکم تنگ شده بود. اهل مطالعه وکتاب وشعر بودم.گاهی¬که هوای¬وطن¬می¬کردم. باخودم در غربت این شعررا می¬خواندم که«شمع وگُل وپروانه وبلبل ،همه جمعند»وجای خودم راخالی می¬دیدم. اسم پروانه را از اوّل، دوست داشتم وخودم انتخاب کردم. امّا افسانه را مادرتان انتخاب کرد و من هم قبول کردم.»
پدرم که ازپروانه حرف می زد. من یاد خانم معلّم وقصۀ سوختن ِپروانه افتادم. گفتم: «من از اسم پروانه خوشم نمی آد!»
پدرگفت: « تویه اسم دیگه داری که هیچ کس نداره.»
باهیجان پرسیدم: «چه اسمی»
گفت: «سالار»
گفتم: « سالار دیگه چیه؟»
گفت: « سالار یعنی مرد،یعنی مدیر، یعنی شیر دختر، یعنی سروِرهمه دخترها.»
حسّ پسرانه داشتم و از این تعریف ها خوشم می آمد. اوهم رگ خواب من دستش بود. ومرا از سنّم بزرگتر می دید. می¬گفت: «ایران ازهمه مظلوم تره، پروانه ازهمۀ سالارترهِ وافسانه از همۀ رویایی تره»این تعریف های¬پدر، به حدی به دلم نشست که دوست داشتم همۀ به جای پروانه،»سالار صدایم کنند. اومثل یک روانشناس حال درونی مرا می فهمید. می¬گفت: «امروز با مامانت برو، سبزه میدان، خریدکن»مامان می گفت: «پروانه بچه س،هوا سرده از این کارها بلد نیست !»امّا پدرم اصرار داشت که نه، «سالار، مردِخانه س و…..»
سوار دُرشکه می¬شدیم وفاصله خانه، با میدان تره بار -سبزه میدان-را می¬رفتیم وزنبیل مان را از سبزی ومیوه پرمی¬کردیم مثل آدم بزرگ ها یکی از زنبیل ها را می¬گرفتم. وسعی می کردم راستی راستی سالار باشم وکم نیاورم. صورتم از سرما، گُل می انداخت ومثل لبو می شدامّا روی خودم نمی¬آوردم. وقتی بر می¬گشتم، مامانم برای آقام تعریف می¬کرد که «پروانه ،چنین وچنان کرد»آقام هم باد به غبغب می انداخت ومی¬گفت: «گفتم که سالار همۀ دختراس.»

کلاس اوّل تمام شد. وتابستان رسید ومن همچنان درحال وهوای سالاری بودم. سطل را برمی¬داشتم وازدرخت توت وسط حیاط بالا می رفتم. عمۀ گوهر بیشتر از مادرم. نگران می شد واز «سیزان »بیرون می آمد ومی¬گفت: «عروس گُلم، بیاپائین، می¬ترسم بخاطر، چارتا توت بیفتی خدای نکرده دست وپات بشکنه»می شنیدم که مامانم از داخل سیزان به عمۀ می گوید: « شاواجی، از وقتی که برادرت به پروانه گفته، سالار، راستی راستی باورش شده که مرد شده وکارهای مردانه می¬کنه.»
عمۀ گوهر جواب می داد: «نه خانم، عروس جان، نقل این حرفها نیست، قبل از این حرفها، پروانه ازهمان کودکی پاهاش یه جا بند نمی شد مگه یادت نیست رفتیم مشهد توی حرم آقا گُم شد؟!».
من بی خیال این نصیحت ها، دامنم را از توت پر می¬کردم وتوی سطل می ریختم تا پر شود.
ایران وافسانه هم پای درخت، توت های اضافی راجمع می¬کردند وگاهی با غیظ وغرور می گفتم: « اونا کثیفند.خوردن ندارند.»
حیاط باقلوه سنگ فرش شده بود. وسط حیاط، چاه بود. بایک دلو وریسمان که باآن آب می¬کشیدیم. امّا فقط برای خوردن، مادرم خیلی اهل آب وآبکشی بود. برای شستن لباس ها، به حوض وحیاط ودلو وچاه، راضی نمی شد. لباس ها راتوی تشت می ریخت وبا مریم خانم می¬رفت سرچشمه کبود.
مریم خانم چند تا بچّه یتیم داشت وبرای تأمین هزینۀ بچه هایش، مجبور بود. رخت شویی¬کند. بااین حال مادرم پابه پای اوبه سر چشمه می¬رفت ولباس¬ها را می شست وبه مریم خانم هم دستمزد می¬دادوهم لباس وبرنج وچای وقند.
حیاط بزرگ مارا، بر خلاف بچه¬های هم سن وسالمان، بی نیاز از رفتن به کوچه می¬کرد. تفریح بیرونمان به غیر از خریدهمراه با مادر، جلسه قرآنِِ دختران بود که نوبتی توی خانه ها می¬چرخید.
وپنجشنبه ها، جلسه روضه خانگی داشتیم. خانواده ما، با عمۀوبچه هایش، ودو خانواده آن طرف حیاط، جمع می¬شدیم حاج آقا ملیحی می آمد واوّل احکام می گفت وبعد آیه ای را تفسیر می¬کرد ونوبت به روضه که می رسید خانم¬ها چادر هایشان را روی صورتهایشان می انداختند و آرام آرام گریه می کردند.
روضه را مثل قصه دوست داشتم. هربار قصه یکی برایم جالب بود. یک روزقصه، علی اصغر یک روز علی اکبر، یک روز قاسم و یک روز قصه حضرت زینب.
حاج آقا ملیحی وقتی گریه می کرد صدایش توی گریه گُم می شد یکبار شعری¬خواند چون اسم سالار را آورد، درحافظه¬ام جاگرفت. گوشواره شعراین سه کلمه بود؛ «حسین سالارِ زینب»
وقتی حاج آقا ملیحی می رفت، عمه ومامان را سئوال پیچ می¬کردم از شعرمی¬پرسیدم و¬از ماجرای حضرت زینب. عمه بغلم می کردو می¬گفت: «پروانه جان، بزرگ شدی، بیشتر معنی این حرف ها را می¬فهمی» واز پدرومادر بزرگ من، تعریف می¬کرد که چقدر عاشق اهل بیت بودند. وقتی به کربلا می¬رفتند یک ماه می ماندند و می¬گفت که این روضۀ اهل بیت، سفره¬ای است که از زمان جّدتو در خانه ما افتاده است ومبادا بعد از ما ترک و تعطیل شود.
مدرسه ها باز نشده وبه کلاس دوم نرفته بودم که پدرم از خرمشهر آمد. باز هم مثل همیشه اوّل سهم عّمه وبچه هایش را کنار گذاشت و بعد سوغاتی های ما را داد. برای من یک شلوار چرمی، پوست ماری خال خال آورده بود که وقتی پوشیدم، بیشتر احساس«سالاری» کردم.
پدرم سری به عمه ام زدو مادرم باشوق وشوری که به خاطر آمدن پدرم داشت، گفت: «دخترها، آقاتان دوست داره، غذا رو، پشت بام بخوره، برید بالا تا من شام را حاضر کنم.»
آقا یک چراغ نفتی ۹فتیله ای آورده بود که خیلی اعیانی به حساب می آمد. امّا مادرم عادت داشت غذا را روی اجاق داخل مطبخ، بپزد.اجاق سینۀ دیوار با گِل و آجر بالا آمده بود. زیرش با گپّه هیزم های خُشک وخردشده داغ می شد وآشپزی های بزرگ وفامیلی و نذری درمطبخ بود. ولی وقتی خودمان بودیم. برنج وخورشت را روی چراغ ۹فتیله ای می پخت وبوی طبخش خانه راپرمی¬کرد. مامان باچندتا جعبه، چیزی مثل میزچوبی درست کرده بودکه روی آن پارچه وسفره می انداخت که حکم میز غذاخوری داشت.
آن شب طبق معمول، ایران جلو افتاد واز نردبان داخل مهتابی به طرف پشت بام، بالا رفت. به افسانه گفتم: «پشت سرایران برو» ومنتظرشدم که تا وسط راه برسد وخواستم که باهمان روحیه ناشی از حسّ سالاری ازاو جانمانم، نردبان را دوپله، یک گام بالارفتم که پایم لیز خورد ووسط راه چرخیدم وبه شکل سقوط آزاد با سر روی سنگی که تکیه گاه نردبان بود افتادم. یک آن احساس کردم مغزم توی دهنم آمد. پیشانی¬ام شکاف وخون فواره کشید وکف مهتابی به یک چشم به هم زدن، خیس و قرمز شد.
ایران از بالا مادرم را صدا کرد مادرم جیغ کشیدسراسیمه آمد ودستمالی روی پیشانیم¬گذاشت. صورتم پراز خون شده بود واز روی بینی ام می چکید، ولی گریه نمی کردم. می ترسیدم که اگر آقام مرا با این سر و رو ببیند دعوا کند.
اتفاقاً آمد وبه صورت رنگ پریده وخونی ام خیره شد. عصبانی که نشد، بادغرور هم به غبغب انداخت و گفت: «حالا معلوم می شه که چقدر سالاری» وبغلم کرد دیگر نفهمیدم که چگونه مرا به بیمارستان رساند.
چشم که باز کردم. توی خانه بودم عمه ودخترهایش، منصور واکرم ومامان و خواهرهانم، ایران وافسانه دورم نشسته بودند.
عمه قربان صدقه ام می رفت دستهایش را به علامت شکربالا می برد ومی گفت: «به خیر گذشت» وبه پدرم می گفت: «دامُلا ، برای دفع همه چشم زخم ها وبلا ها، باید یه گوسفند قربانی کنی وگوشتش رو بدی به فقیر وبیچاره ها حُکماً عروس گُلم رو چشم زدند» پدرم گفت: «به روی چشم. امّا قبل از آن باید یک معجون درست کنم تا، سالار جان بگیره.»
و رفت و موزی را که از اهواز آورده بود با شیر و عسل قاطی کرد و دو تا لیوان به من داد. تا آن وقت، موز ندیده و نخورده بودم. خیلی مزه کرد و پدرم گفت: «حالا رنگ و رخسارت برگشت» و چندتا ماچ آبدار از صورت رنگ پریده ام کرد. شانس آوردم که چند روز تا باز شدن مدرسه بیشتر باقی مانده بود.
توی خانه استراحت می کردم و پدرم هر روز یک جور تنقلات برایم می خرید. خوب که شدم به مامانم گفت: «خانم برو برای ایران و سالار، پارچه چادری بخر می خواهم ببرمشان سیرک هندی ببینن.»
مامان دو قواره پارچه گُل گُلی چادری خرید و داد دوختند و پوشیدیم. ایران، غُرغُر -کرد اما وقتی فهمید قراراست سیرک هندی ببینیم. اخمش تبدیل به شادی شد. پدرم چند قران داد و برای ما بلیط خرید. وارد محوطه سیرک شدیم. هندی ها، یک چادر خیمه ای بزرگ وسط یک محوطه خاکی علم کرده بودند و چندتا شیر و خرس و ببر را داخل قفس به مردم نشان می دادند. بیشتر پولدارها و بالاشهری ها آمده بودند و میان آن همه جمعّیت من و ایران چادر داشتیم، ایران دیگر اخم نمی کرد. می خندید و می¬گفت: «پروانه ببین ما دوتا شده ایم مثل ننه نُقلی» و هر دو می خندیدیم.
شیر و ببرها دهانشان را باز می کردند. دندان نشان می دادند و ما بجای اینکه بترسیم، هورا می کشیدیم.
پدرم چون¬می¬خواست به سرویس برود، سنگ تمام گذاشت و بخاطر این که خاطره خوبی به یادمان بماند از سیرک هندی به «جهان نما» رفتیم، جهان نما رستورانی رو باز در منطقه پولدار نشین همدان بود که به غیر از شام، سور و سات ساز و آواز هم بر پا بود. شام را خوردیم و قبل از این که نوازنده ها و خواننده ها بزنند و بخوانند به خانه برگشتیم.
پدرم قبل از رفتن برای اینکه ما بدانیم، خمس چیست. جمعمان کرد و به مامان گفت، خمس سالانه را پیش آقای آخوند ملاعلی حساب کردم. نزاربه این بچه ها بد بگذره تا من با حسین برم و برگردم.»
آره درست شنیده بودم. پدرم می خواست این دفعه پسر عمه ام، حسین را همراه خود به خرمشهر ببرد. همان نوجوان پرکاری که هر بار مرا می دید سرش را پایین می انداخت و زود رد می شد. بزرگتر شده بودم و سال دیگر به سن تکلیف می رسیدم و همین که عمه بهم می گفت: «عروس گُلم» سرخ می شدم و لپهایم گُل می¬انداخت.
حالا حسین، به من مثل یک دختر بچه بازیگوش نگاه نمی کرد. برایش نامحرم بودم. وقتی می خواست وارد خانه شود، پشت درب چوبی¬می¬ایستاد. درب دوتا کلون داشت، مردانه وزنانه و کُلون درب زنانه را سه بار با فاصله می زد تا من و ایران سرمان را بپوشانیم بامکث وارد می¬شد. جلو دالان تاریکه که ورودی خانه بود، کجکی می ایستاد و یا الله می گفت و بعد داخل می آمد. وبیشتراوقات چندتا نان سنگک برشته خشخاشی دستش بود. مثل پدرم هرچه می خرید، نصف می کرد و وقتی به سرویس رفت جای خالی اش را با همه حجب و حیایی که داشتم، احساس می¬کردم.
کلاس دوّم راحت تر از قبل می گذشت. ایران کلاس ششم را می خواند و سال بعد به دبیرستان می رفت از طرفی برایش خواستگار می آمد و مامانم امروز و فردا می کرد. تا پدر و حسین، بعد از چند ماه از خرمشهر آمدند دست آقام سنگک تازه و روی دوش حسین، جعبه میوه بود. تا رسید مامانم از خواستگاری ایران گفت و من از داخل تنوی گوش می کردم که آقام می گفت: «ایران ۱۳ سالشه حالا زوده»و من یواشکی اخبار را برای ایران می¬بردم.
هنوز سال به پایان نرسیده بود که پدر با ازدواج ایران موافقت کرد او به خانه بخت رفت و من خیلی گریه کردم.
زمستان سرد و یخبندان همدان فرا رسیده بود و برف و کولاک بیداد می کرد پدرم یخ حوض را می-شکست و وضو می¬گرفت و پس از نماز دور کرسی می نشستیم و بالذّت تمام شام می خوردیم ووقت خوابیدن، مادرم یک کاسه آب وسط کرسی می گذاشت که هر کس بیدار شد و تشنه بود بخورد. زیر کرسی داغ بود و بیرون کرسی سرد. صبح که بیدار می شدیم آب داخل کاسه، یخ زده بود.
بیشترروزها، آفتاب را نمی دیدیم. برف تقریباً، هرروز می بارید وحسین پارو روی دوش می¬انداخت و از داخل مهتابی روی پشت بام می رفت. و یک تنه، تمام برف ها را توی کوچه می ریخت و برای برگشتن از همان پشت بام، روی برف های توی کوچه که تا سینه دیوار بالا آمده بودند، می¬پرید.
بیشتر شب های طولانی زمستان، عمه و بچه هایش میهمان ما می شدند و گاهی هم، ما به طبقه پائین می رفتیم. زیر کرسی گرم عمه می نشستیم و از کشمش و گردو و مویزی که حسین از باغ عمه آورده بود، می خوردیم. باغ مثل همین خانه بزرگ، ارث پدری عمه و پدرم بود که بعد از فوت پدر و مادرشان به آن ها رسیده بود.
تا اینجای قصه زندگی مشترک با خانواده عمه را می دانستم. امّا از ماجرای مهاجرت آنان از آبادان به همدان بی خبر بودم تا اینکه در یک شب سرد زمستانی پدرم پایه رو بروی کرسی نشست و چند تلمبه به چراغ طوری زد. قصه عمه را مثل یک قصه گو برایمان تعریف کرد: «شوهر عمه، انسان زحمت کش و عرق ریزی بود که در شرکت نفت آبادان کار می کرد. همه او را به تقوا و پاک دستی می شناختند، شوهر خواهرم بود ولی پشت سرش نماز می خواندم. در گرمای بالای ۵۰ درجه آبادان روزه می گرفت و کار می کرد. به قدری تشنه می شد که عصرها قبل از اذان تا گردن توی رودخانه می رفت و آب روی سر و صورتش می¬ریخت اما روزه اش را نمی شکست و از بس تشنگی کشید جگرش سوخت و کارش به بیمارستان و اتاق عمل کشید امّا کسی نبود به او خون بدهد. ما در همدان بودیم که شنیدیم فوت کرده است. عمه ماند با دوتا دختر و دوتا پسر توی شهر غریب بدون دخل و خرج. من خیلی تلاش کردم تا مستمری او را پس از سال ها از شرکت نفت بگیرم. گرفتم امّا این حقوق کفاف زندگیشان را نمی داد و از طرفی ارث پدری مان در همدان بودبه ناچار عمه و بچه هایش به همدان آمدند. چند سال بعد حسین با این که ۵ سال بیشتر نداشت شاگرد عطّاری شد. روزی یک ریال مزد می گرفت و هر روز عصر می آورد و به خواهرم می داد. حسین به حدی مثل پدر خدابیامرزش دست پاک و نجیب بود که اگر یک روز مریض می شد، اوستای عطّار به خانه می آمد و سراغش را می گرفت، همزمان با کار درس هم می خواند. برای حسین کار عار نبود. بعد از شاگردعطّاری، وردست اوستای کفّاش شد و پینه دوزی کرد. مدّتی هم شاگرد باطری ساز شد. در این مدّت حتّی یک نفر از او گلایه و شکایت نکرد. من که کارم در بیابان بود. بدنبال یک شاگرد، شوفر مطمئن بودم و دیدم بهتر و مطمئن تر از حسین چه کسی را پیدا کنم. تاپیشنهاد دادم، حسین قبول کرد ولی چون نمی خواست به درسش لطمه بخورد فقط تابستان¬ها با من می آمد.»
آن شب آقام، آن قدر از عمه و حسین، خاطره گفت که پلک هایمان سنگین شد و من آخرین کسی بودم که خوابم برد.
شکوفه های سفید بادام که باز می شد. تمام اعضای خانوادۀ ما¬ و عمه، ساک وزنبیل برمی داشتیم وپیاده ازخانه به باغمان در«فخرآباد»می¬رفتیم.
راه، طولانی وسربالایی بودامّاشوق بازی وتفریح درباغ، به پاهایمان قوت می داد. بهار همدان در فروردین ماه بایک نسیم خنک از سمت کوه الوند، همراه بود. سرصبح سردمان می شد. حسین با چوب های خشک آتش درست می کرد و گرم می شدیم. عمه بادمجان وسیرماست درست می کرد ما«یه قل دوقل »بازی می کردیم وبعد، چاقاله بادام می چیدیم وبانمک می خوردیم. حسین که درنبود پدرم، مرد خانه مان شده بود بیل برمی داشت و به «درۀ یاسین» می رفت تا«وریان » آبرا به طرف باغمان باز کند.
آب خُرخُرکنان می آمد واز بالا به سمت استخر بزرگ وسط باغ روانه می شد وآن را پرمی کرد. از اوّل عیدتا آخر تابستان جمعه ها، باقوم وخویش توی باغ بودیم و درطول هفته چشم به راه آمدن جمعه،که به باغ برویم.
پای حسین یک جا بند نمی شد. عرق می ریخت وکار می کرد. یک روز داشت خاک را برای تقویت زمین پشت ورومی کرد. که از زیر خاک یک مار بزرگ، بیرون آمد.دخترها، جیغ کشیدند وعمه داد زد: «وای حسین»حسین کاری به کارِ مار نداشت ومار راهش را گرفت وطول باغ را طی کرد ورفت بافریاد عمه وجیغ ودادما، «محمودکچل»همسایه باغ از داخل خانه باغش بیرون آمد وبه حسین گفت: «پسرجان، خوب کردی که مار رو نکشتی. اینها چند تا هستند که اگر کاری باهاشان نداشته باشی، نیشت نمی زنند»
از این سر نترس حسین خوشم می آمد، عمه گوهر هم که برای آینده زندگی ام، از نوزادی نقشه داشت. کارهای حسین را پیش من پر رنگ تر می کرد. ومی گفت: «از غول بیابانی وآل خاتون هم نمی ترسه، مارکه یک حیوان بی آزاره.»
از عمه پرسیدم: «حسین چطوری از غول بیابانی وآل خاتون نترسیده؟!»
عمه گفت: «تابستان توی باغ فخرآباد،کمبود آب بود، هفته ای یک بارنوبت آب داشتیم که باید حسین رامی فرستادم تا «دره یاسین» «وریان» آب را به طرف باغ ماباز کند. یک روز حسین را قبل از نماز صبح توی تاریکی شب فرستادم. حسین عصای دست من بود .
بعدازساعتی درحالی که خیس عرق بود برگشت، بیل را زمین انداخت وبا این که ده سال بیشتر نداشت رفت ونماز صبحش را خواند.
پرسیدم: «چرا دیر کردی؟»
گفت: «توی تاریکی وزیر نورمهتاب، وقتی از کنار درختان قدبلند که دو طرف جوی آب بود، رد می شدم. سایه درختان کوتاه وبلند می شدند وخیال می کردم که آل خاتون. غول بیابانی پشت درختان پنهان شده اند، یک نفس می دویدم ووقتی می ایستادم صدای قلبم را می شنیدم وترس تمام وجودم را گرفته بود. منتظر بودم که غول بیابانی یا آل خاتون حلقومم رابگیرند و خفه¬ام کنند. یک آن تکیه به درخت دادم وچندبار صلوات فرستادم تا آرام شدم. آن قدر آرام که شاخ خیالی غول بیابانی وآل خاتون از ذهنم پرید وگفتم، غول بیابانی و آل خاتون دروغ است وازآن به بعد با ترس بیگانه شدم.»
تعریف های عمه از حسین کار خودش رو کرده بود و نبض پسرانۀ وسالاری من از شنیدن خاطرات پسرعمۀ باغیرت و پرکارونترسم، می تپید.
تابستان داغ، طعم دیگری داشت. حسین جعبه های خالی را از زردآلوهای درشت وآبدار پرمی کرد و روی الاغ می گذاشت. عمه سبد به سر، جلو می افتاد وحسین از باغ تا خانه، مواظب بارالاغ بود که وارونه نشوند. راه خیلی طولانی بود وخسته می شدم امّا دوست داشتم مثل حسین با سختی کناربیایم وقتی به خانه می رسیدیم بزرگترها هسته زردآلوها راجدا می¬کردند وداخل سینی می چیدند تا لب پشت بام، آفتاب بخورد. ماهم از خستگی خوابمان می برد.
ماه رمضان رسید هم سن وسال های من روزه کله گنجشکی می¬گرفتند امّا من با اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم روزه¬ام مثل بزرگترها کامل بود. توی مدرسه، همکلاسی ها می گفتند: «پروانه ما روزه کله گنجشکی گرفتیم. دلمان قار وقور می کنه واز تشنگی داریم می میریم تو چطوراین قدر راحت روزه می گیری» البّته آن قدر که همکلاسی ها می گفتند، راحت راحت هم نبودم ولی تمرین می کردم که تحملّم بالا برود.
به غیر از ماه رمضان، ماه محرم را هم خیلی دوست داشتم وقتی برای دیدن دسته های عزاداریها با مامان وعمه ودخترها به خیابان می رفتیم. انگار تصویر تمام روضه هایی را که از حاج آقا ملیحی در کودکی شنیده بودم، جلو چشمم می آمد. تعزیه خوان ها، با اسب های زین ویراق دار وبدن های خون مالی شده، به میدان اصلی شهر می آمدند. میدانی که مجسمه شاه اسب سوار در یک بلندی مثل خار توی چشم عزاداران بود.کمی آن طرف تر از میدان، هیئت های عزادار از دسته های زنجیر زن، سینه زن وسقا به طرف مسجد جامع شهر می رفتند، حسین جزء دسته سینه زن ها بود که همیشه از خانه تاهیئت را پا برهنه می رفت. عمه¬می¬گفت، درکودکی، تربت سیدالشهدا را که پدرومادرم از کربلا آورده بودند به دهان حسین گذاشتم، بی وضو شیرش ندادم و گوشش را با روضه امام حسین عادت دادم. ونذر کردم که حسین نوکر اهل بیت باشد. پای حسین که به هیئت امام حسین بازشد، کفش از پا کند وپا برهنه شد.

بچه¬ها بزرگ شده بودند و برای دخترها، خواستگار می رفت ومی آمد.
با توافق عمۀ، پدرم خانۀ مشترک را فروخت وسهم عمه راداد. دخترعمه ام، منصور، به خانۀ بخت رفت وعمه وبچه هاش-اکرم وحسین واصغر-به تهران رفتند. وآقام در منطقه ای بیابانی که به «چاله قام دین»معروف بود. زمین خرید وخانه ساخت.
«چاله قام دین »بیابانی دور از شهر، با دره ای پردرخت وپرآب بود¬که چندخانه بیشتر درکنار این درختان ساخته نشده بود. امکانات اولیه نداشتیم، آب را باتلمه دستی از چاه می کشیدیم و درنبود پدرم وپسر عمۀ¬ام -حسین- کارهای مردانه به دوش من افتاده بودخرید می¬کردم وحیاط را آب وجارو می¬زدم. وبا تلمبه حوض را پر می کردم. برای پر کردن حوض باید نزدیک هزار مرتبه تلمبه ها رامی شمردم و شماره-های آخر¬خیس عرق می¬شدم و از کت وکول می¬افتادم و به ماهی¬¬های قرمزی که داخل حوض می-چرخیدند نگاه می¬کردم چاله قام دین اصلاً شور وحال محلۀ بُرج وصفای زندگی با عمه و بچه¬هایش-رانداشت. دلخوشی ام، دخترعمه –منصور-بود¬که با قوم وخویش شوهرش، در چاله قام دین خانه ساخته بودند.
زندگی مان آمیخته باسختی ورنج بود. مامان برای شستن لباس ها، کنار حوض، وسواس داشت. رودخانه¬ای نزدیکمان بود که زمستان¬ها از سرتاسر آن، بخار بالا می آمد. می¬گفت: «سالار، رخت ها را بردار وبریم سر اصیل.»
این که مادرم مثل آقام، سالار صدایم می¬کرد، می خواست هندوانه زیر بغلم بدهد ومی¬فهمیدم که کار سختی پیش روست. روی آب رودخانه یخ زده بود. زن¬ها باتشت ولباس کنار «اصیل» که از آب رودخانه جمع می شد، می¬ایستادندولباس ها را نوبتی می¬شستند. ما دیر رسیده بودیم. باید صبر می¬کردیم. که خانم ها، لباس هایشان را آب بکشند وبروند. ونوبت ما که رسید، عصرشد. آفتاب بود امّا گرما نداشت و زورش به سرما نمی چربید. لباس¬ها را شستیم وآب کشیدیم و روی تشت وتوی زنبیل گذاشتیم وآمدیم به طرف خانه.
دستانم از سرما باد کرده وسرخ شده بود. به مامانم می¬گفتم «مُردم از سرما»در مانده می¬گفت: «پروانه جان، چکارکنم¬که آب یخه دست¬هات را بزار زیر بغلت شاید گرم شی»می¬گذاشتم امّا فایده¬ای نداشت. بالا وپائین می¬پریدم وغُر می¬زدم. دستهایم لُپ لُپ می¬کرد ومثل نبض می¬زد. اشکم که در آمد. مامان دستانم را جلو دهانش¬گرفت وبا نفسش گرم کرد. گفتم: «تقصیر شماست. اگر ماهم مثل بقّیه زودتر سر چشمه می¬رفتیم، آب می¬کشیدیم، این طوری نمی شد» مامان ناز ونوازشم می¬کرد ومی گفت: «سالار آب یخ زده که تقصیر من نیست.»
به غیر از رفتن به «اصیل»هفته¬ای یک بارمامان جمعمان می¬کرد می¬برد به حمام. حمام انتهای خیابان شهناز بود وبدین نام –شهناز- شناخته می¬شد. من وافسانه را روی اصل وسواسی که داشت، آن¬قدر کیسه می¬کشید ومی شست که پوست می انداختیم وباز اشکمان در می¬آمد. یک وقتهایی آن قدر توی حمام می¬نشست که دلاک حمام می¬گفت: «خانم، همه رفتن، بجنبین وگرنه آب سرد می شه.»
مامان قول یک قران پول اضافه به حمامی می¬داد وباز می¬افتاد به جان ما. وقتی بیرون می¬آمدیم گرما زده شده بودیم وداشتیم از تشنگی هلاک می¬شدیم که حمامی پارچ آب یخ را به مامان می¬رساند وسر می کشیدیم. ومامان بادمجان ترشی داخل نان گذاشته بود ولقمه می¬کرد. یکی یکی می¬داد. ومن وافسانه، یادمان می¬رفت چه مصیبتی کشیدیم. باهمه سختی حمام بهتر از رفتن به«اصیل» بود.
اسم اصیل که می¬آمد. ابرو گره می¬کردم وغمبرک می¬زدم. منصور خانم-دختر عمه¬ام-برای این که گرم شویم ولباس¬ها را با آب گرم. آبکش کنیم. یک حلبی آماده کرد. بامامان ومنصور خانم، حلبی را بر می-داشتیم. مامان لباس¬ها را می شست و ما زیر حلبی پراز آب را با چوب گرم می¬کردیم. وهر بارکه دستمان سرد می شد. توی آ ب داغ می¬زدیم.کف دستانمان به خارش می افتاد ولی از سرما بهتر بود.
لانه زنبوری نزدیک¬چشمه بود. یک بار چوب برداشتم از سر شیطنتی که داشتم، داخل لانه کردم. دخترعمه هم¬کنارم بود وحواسش به دویست، سیصد زنبوری که از لانه بیرون آمدند، نبود. من زودتر فرارکردم وزنبورها به جان دختر عمه افتادند. وبه قدری پلکها یش را نیش زده بودند، چشمانش معلوم نبود. دستش را گرفتم و روبه خانه بردیم. مادرم می¬دانست که کار من است ولی رویم نزد فقط بخاطر این که به منصور خانم روحیه بدهد می¬گفت: «منصور خانم شدی مثل تُنگله ».
وقتی به خانه برگشتیم، مامان دعوایم¬کرد که«این چه بلایی بود سردختر عمه¬ات آوردی؟!». دختر عمه، مدّتی از خانه بیرون نمی¬آمد. فاصله سنی چندانی با مادرم نداشت. مثل دوتا خواهر بودند، وچون دختر نداشت وقتی به خانه ما می¬آمد به مادرم می¬گفت: «خانم عروس، اجازه بده، پروانه را ببرم پیش خودم.»
مادرم اولّش سخت می¬گرفت ومی¬گفت: «کار داره، درس ومشقش می مونه» امّا بالاخره راضی می شد. وقتی به خانه دختر عمۀ می¬رفتم باز دست از شیطنت برنمی داشتم. با این حال دختر عمه، مثل آبجی ایران، خانم بود ومرا تحمل می¬کرد.
به خانه دخترعمه به خاطرشباهتش به خانۀ خودمان، خانه دوقولو می گفتیم. خانه دوقولو مثل خانه ما دردلِ صحرا درحصارزمین کشاورزی ورودخانه بود. ما نمی دانستیم که این جا مثل باغ فخرآباد، ماروعقرب، فراوان دارد.
یک روز مهمان، منصور خانم بودم وداخل اتاق می چرخیدم که پایم تیرکشید وسوخت، نگاه کردم عقرب زرد بزرگی نیشم زده وداشت با دم کج وبدریختش، به گوشه اتاق می رفت.
جیغ کشیدم وگریه سر دادم. حسین آقا، شوهر منصور خانم، عقرب را گرفت وداخل قوطی¬کرد. وبامنصور خانم، ماشین پیدا کردند وزود رساندنم به بیمارستان، وعقرب را برای تشخیص نوع پادزهربه آزمایشگاه دادند. پایم را با چاقوبدون بیهوشی وبی حسی چاک زدند وسّم عقرب را کشیدند ویکی، دو، آمپول هم زدند وپا را بستند. زیاد بیمارستان نماندم و برای استراحت به خانه آمدم.
چند روز بعد، منصور خانم برای عیادتم آمد وخواست دوباره میهمانش شوم بهترین هدیه برای من رفتن به خانه دخترعمه منصور بود. خیلی خوش می گذشت مادرم با اکراه قبول کرد ورفتم امّا از بختم دوباره حادثه ای رخ داد که عاملش خودم وروحیه پسرانه ام بود؛ از نرده روی دیوارحیاط رفتم وخواستم مثل بندبازها با یک پا لی لی کُنان راه بروم که تعادلم را از دست دادم واز همان بالا به کف حیاط افتادم. وقتی به زمین خوردم صدایی مثل صدای ترقه شنیدم، صدای شکسته شدن مچ دست چپم بود وبازهم دردسر برای منصور خانم وشوهرش حسین آقا، وحکایت بیمارستان وگچ گرفتن دست وتا مدّتی افتادن در بستر بیماری. با این اتفاق مادرم به دخترعمه گفت: «دیگر اجازه نمی دم پروانه را ببری، هردفعه که آمده کاری دست خودش داده»دخترعمه بی تقصیربود. مامان می ترسید به درسم لطمه بخورد والبتّه درسم بد نبود. با این همه شیطنت نمره بیست نداشتم ولی نمراتم دور وبر پانزده تا هفده می چرخید، آموزش وپرورش، نظام جدید راهنمایی را تازه راه انداخته بود ومن در مدرسه راهنمایی «اوحدی» درس می خواندم. مامان به جای بابای همیشه در سفر، به مدرسه سرمی زد. اگرچه با وجود ریشه مذهبی، جلسات قرآن، روضه های هفتگی، ازلحاظ اعتقادی خاطرش جمع بود امّا همواره بدلیل روحیات ماجراجویانه¬ام نگران بود که مبادا کار دست خودم بدهم. من هم مواظب بودم که زمینه حادثه ای را فراهم نکنم. امّا گاهی چندچیزدست به دست هم می داد تا اتفاقی که نمی خواستم بیفتد.
کنار خانه ما یک محوطه یونجه زار بزرگ بود که سگ ها آزاد بودند ومی چرخیدند. یکی از آن ها، مثل سگ نگهبان خانه ما شده بود. بدون اینکه ما بخواهیم.گاهی تک استخوانی یا قطعه گوشتی جلوی او می انداختیم. حیوان آزاری برای ما وهمسایه ها نداشت امّا درآن بیابان برهوت، برای ما حکم نگهبان را داشت. به خاطر رنگش «زردی» صدایش می¬کردیم.
یک روز از مدرسه آمدم تا ناهار بخورم وبه مدرسه برگردم دیدم برادر کوچکم علی، توی کوچه بازی می کند ولای در باز است. دست علی را گرفتم ودرب را بستم.
مامان هم قابلمه خورشت به دست داشت از آشپزخانه به طرف اتاق می آمد کیفم را یک گوشه انداختم و وارد اتاق شدم تا سفره را بیاندازم که دیدم یک میهمان ناخوانده، بالای اتاق جا خُشک کرده وآرام نشسته، حواسم به مامان که پشت سرم وارد اتاق می شد، نبود .
گفتم: «مامان، مامان نیا، زردی این جاست!!»
با فریاد من، مامان ترسید دستش شل شد وقابلمه خورشت قرمه سبزی از دستش روی فرش افتاد واتاق شد یکی با خورشت. «زردی» را به سختی بیرون کردم. حیوان بوی گوشت به دماغش خورده بود و نمی-خواست برود.
آن روز، مادرم تمام وسایل داخل اتاق مثل فرش ها را به حمّال داد وبا الاغ بردند، فرش شویی همدان. وبا این که تمیز شده بود باز مادرم به دلش نمی چسبید وتا مدّت ها اسیر آب وآب کشی بودیم وقتی پدرم آمد از زبان عمه ام¬گفت: «خانم عروس، چرا، وسواس نشان می دهی، اینجوری خودتو پیر می¬کنی.»
امّا مامان دست از حساسّیت برنمی داشت .
آن سالها، تلویزیون تازه به خانه مردم آمده بود. دخترعمه منصور، تلویزیون داشت. وتنها سریال تلویزیون،-مرادبرقی- را نگاه می کردند. مانداشتیم. یعنی آقام پول داشت امّا می¬گفت، تلویزیون حرام است. می پرسیدم: «پس چرا منصور خانم داره؟»می گفت: «حالا،شوهرش حسین آقا یه خریدی کرده، حتماً دوست داشته من دوست ندارم»چکار کنم وقت پخش سریال «مراد برقی» خانه دختر عمه منصور مثل سینما می شد. ما می رفتیم وحتّی همسایه ها هم جمع می شدند.
حسین آقا –شوهرش- تخمه آفتاب گردان می خرید، چغ چغ می شکستیم ووقتی فیلم تمام می شد، کف اتاق پرازاشغال تخمه بودگاهی عمه وپسرانش حسین واصغر به همدان می آمدند. حالا به غیر از دختر عمه منصور، خواهرش اکرم هم شوهر کرده بود وعمه بغیر از حسین واصغر، کسی را کنار خود نمی¬دید. البّته هربارکه می آمد. با آن لحن مهربان کنار حسین، می¬گفت: «عروس گُلم، خیلی دلم برات تنگ شده»من سرخ می شدم وزیر چشمی به حسین نگاه می کردم. اوهم سرخ می شد واز اتاق بیرون می رفت.
حسین در اداره گمرک تهران بعنوان انبار دار کارمی کرد. کار انبار داری رافقط به آدم های خاطر جمع ودست پاک می¬دادند.
حسین خیلی¬جا افتاده تراز سنش بود. اگرچه ۹سال ازمن بزرگتربود. دردلم مهری نسبت به اوایجاد شده بود. این مهر از ایمان او بود یا از تلاش ا ویا از آشنایی دیرینه ازکودکی یا تعریف¬های آقا و مامانم یا زمزمه-های مهربانانه عمه از دیر باز یا…..،نمی دانم. هرچه بود، فکر می کردم مردآینده زندگی من حسین¬است. امّا نمی دانستم که اوهم به من همین احساس را دارد یانه؟ از فرط نجابتی¬که داشت، نه حرفی می¬زد ونه عکس العملی نشان می¬داد. سرش را پائین می¬انداخت وسرخ می¬شد. یک بار میهمان عمه در تهران شدیم. حسین توی¬خیابان، جوادیه در منطقه محروم وفقیر نشین تهران یک اتاق اجاره کرده بود. دم اذان رسید، بلا¬فاصله رفت وضو گرفت ونمازش را خواند. خیلی خوشم آمد. بعد نمازبا اشاره عمه رفت از کبابی سرکوچه چند سیخ کوبیده گرفت. چون میهمان عمه بودیم عروس گلم واز این حرفها نگفت، می¬دانست حسین خجالت می کشد و نمی¬خواست حرفی بزند که حسین برود. آن روز یکی از شیرین ترین روزهای زندگی¬ام بود. وقتی برگشتیم، گفتند، حسین برای خدمت سربازی رفته است.

محل خدمت حسین تیپ هوابرد شیراز بود. که اتفاقاً دایی¬ام که اسم اوهم حسین بود. در آن تیپ بعنوان استاد چتربازی به سربازان آموزش می¬داد. ماکه حسین را نمی¬دیدیم. امّا دایی حسین از اخلاق، تواضع وصبوری¬حسین، در محیط سخت وطاقت فرسای سربازی برای مادرم تعریف می¬کرده. دایی گفته بود: «وقتی سربازان را باچتر از داخل هواپیما هل می¬دادم. نوبت حسین که می¬شد. دلم نمی¬آمد حسین خیلی جدّی قبراق وآماده جلو درب می¬ایستاد ومی¬گفت: «بپرم،»می¬گفتم: «بسم الله»از هواپیما که رها می¬شد. میان زمین وآسمان برایم دست تکان می دادوبعد چترش را باز می¬کرد. فاصلۀ حسین باهمۀ سربازان تیپ هوابرد شیراز، فاصلۀ زمین تا آسمان است. وقتی دایی¬ام از شهامت و اخلاق ومردانگی حسین خاطره می گفت، دلتنگش می¬شدم. بیش ازیک سال بود که به سربازی رفته بود ولی¬خبری از مرخصی نبود. کم کم داشت قیافه¬اش از یادمان می¬رفت که به همدان آمد. امّا تنها همان یک بار بود وتا پایان خدمت به مرخصی نیامد.
پدرم از سرویس که می آمد. توی خانه حرف از حسین بود. حتّی مامانم برای او گریه می¬کرد ونامه می نوشت. برای سلامتی اش صدقه کنار می¬گذاشت. ولی آقام خونسرد وتودار بود ومی¬گفت: «حسین هیچش نمی شه، چون مَرده»وبرای دل قرصی مامان، خاطرات کودکی تا نوجوانی حسین را برایمان مرورمی¬کرد: « حسین ۷ساله بود که یک شب وقتی از سرویس آمدم بهش گفتم. این یک قران را بگیر وبرو ماست بخر، توی آن ساعت شب، همه جا بسته بود، الاّ همان دکان بقالی که حسین باید می رفت، حسین رفت و با یک کاسه ماست برگشت، انگشت به ماست زدم وگفتم: ترشه، برو پسش بده از سرما می لرزید وبغض کرده بود. خواهرم در گوشی بهش گفت: حسین برو، اگه نری، دایی فکر می¬کنه که مرد نیستی حسین کاسه ماست¬را پس داد. آمد. امّا گریه¬اش گرفته بود. یک قران را به خودش هدیه کردم وگفتم: می¬خواستم امتحانت کنم که قبول شدی. حسین جاهای دیگر امتحانات بزرگتری داد. که برای من که دایی¬اش هستم درس بود. حسین که پا رکابی من شد بار افتاد و به شمال رفتیم کنار دریا ماهی ریخته بود وگفتم حسین از این ماهی¬ها که امواج به ساحل آورده، چند تا بیار کباب کنیم مکث کردوگفت: مگه این ماهی¬ها حلالندگفتم آب، دریاوماهی همه مال خداست مال کسی نیست که ما دزدیده باشیم. گفت: ولی ما بازحمت خودمان آن¬ها را صید نکردیم، شاید سهم ماهیگیر¬ها باشندنه مال ما. این تقوای حسین بود وامّا شجاعتش؛ به خرمشهر رفتیم بار راتوی گاراژ خالی کردیم. که با گاراژ دار که یک عرب بود، دعوام شد وناگهان چها رپنج نفر گرفتنم زیر مشت ولگدوفکر نمی¬کردم از آن زیر، زنده بیرون بیایم. ناله ودادوهوار می کردم. عرب ها می زدندوگوششان بدهکار نبود. که حسین به دادم رسید وبابیل به جانشان افتاد. همه آن¬ها را درو کرد. اگر حسین نبود، زیر دست وپایشان له می شدم. لباسهایم را تکاندم وخون را ازلب ودهنم پاک کردم وپرسیدم: «زبل خان، بیل از کجا آوردی؟» گفت: « اززیریکی از کمپرسی¬ها»
پدرم ازتقوا و شجاعت حسین تعریف می¬کرد. و مرا به یادروزی می¬انداخت که محونماز خواندنش شدم. کم کم معنی دوست داشتن را می¬فهمیدم .

خواستگارها پاشنه در را ول نمی¬کردند، بیشترشان پولدار وآدم های اسم ورسم داربودند. از گاراژدار و راننده کامیون تا کارمند وبازاری. سرآمد آن¬ها که خیلی سمج بود پسریک خان معروف بود که گاراژو ملک و باغ ومغازه وحیاط بزرگ را با هم داشت ما رفت وآمد دوری با آن¬ها در ایام عید داشتیم. وآرزو می¬کردیم که عید برسد وبرویم حیاط زیبای آن¬ها را تماشا کنیم. بجای سگ، گرگ جلو درب بزرگ حیاط بسته بودند وبه اصطلاح پولشان از پارو بالا می رفت. پدرم راضی بود. امّا مادرم می گفت: «این پول وپله،پروانه را خوشبخت نمی کنه»ومن در اتاق بغلی فال گوش ایستاده بودم و می¬شنیدم که مادرم می¬گفت: «حسین تیکه تن ماست»وپدرم جواب می¬داد «حسین پسر خوبیه، خواهر زادمه، بزرگش کردم هیچ مشکلی نداره، امّا دست وبالش خالیه»ومامانم صدایش را بلند تر می کرد «دو رکعت نماز حسین به یک دنیا پول می ارزه من راضی به این وصلت نیستم. اصلا جواب خواهرت را چطور می¬خوای بدی، بگی که برای پول، پروانه را دادم به غریبه ها؟!.
پدر سکوت می¬کرد و من از این¬سکوت خوشحال می¬شدم. حیا می کردم که نظرم را بگویم، فقط خواستگا¬رها را بی محل می¬کردم و مامان خودش می¬فهمید که نظر من فقط حسین است. البّته این علاقه دو طرفه بود. این موضوع را بعدها از زیان حسین شنیدم .
کلاس سوم راهنمایی بودم که با مامان به حمام خیابان شهناز رفتیم. برای مامان کیسه می¬کشیدم که ناگهان حس کردم چیزی مثل رو شوره _سفید آب_زیر کیسه گیر کرد. ولی سفید آب نبود، دو تا غده بود سربسته که خیلی ناراحتم کرد. به خانه برگشتم. حال عمومی مامانم خوب نبود، مرتّب بی¬حال می¬شه. به دایی حسین در تهران اطلاع دادیم، دایی پرفسور شمس که جّراح معروفی بود با خودش به همدان آورد. پرفسور شمس معاینه کردبه دایی¬آهسته چیزی گفت و رفت، مامان گریه¬اش گرفت وگفت: «شیر پنجه گرفته¬ام. همان درد بی¬درمانی¬دچارش شدند» دایی به تهران برگشت پدر در سفر بود. حسین هم که دستمان را می¬گرفت. تازه از خدمت آمده بود. وسه شیفته کار می کرد، مامانم برای خانم ها از مریضی¬اش تعریف کرده بود. گفته بودند: «برو تهران .همدان دوا ودکتر درست وحسابی نداره.»
چند روز بعد دایی حسین از تهران خبر داد که پرفسور شمس گفته: «خانم بیاد عملش کنم.»
پدرم از سفر رسید تو سرش زد خیلی مادرم را دوست داشت وخواست خودش به او دلداری بدهد. گفت: «ناراحت نباش، هرچقدر خرج عمل و دوا بشه، می¬دم. فقط غصه نخور. به خدا توکل کن.» پدرم با این که راننده بیابان بود وشش کلاس درس خوانده بود، فهم بالایی داشت تمام سختی¬هایی که در سفر می¬کشید. به خاطر مامان و ما بود. مامان را برداشت و برد پیش پرفسوور شمس. همان وقت، حسین هم خبر دارشد وچون دایی حسین برای جنگ به ظفّار رفته بود. همه کارهای مادرم به دوش حسین افتاد.
مامان را عمل کردند وشیمی درمانی شروع شد. من به خاطر درس ومدرسه نمی¬توانستم به تهران بروم. امّا تمام حواسم به مامان بود. البتّه دایی حسین قبل از رفتن به مأموریت خارج از کشور به حسین گفته بود. من تا ۱۲ روز دیگر برمی¬گردم وآبجی را می برم مشهد برای زیارت، دکتر شمس هم بعد از عمل وشیمی درمانی به پدرم گفته بود: «عمل خانم شما خوب جواب داد. تضمین می کنم تا ۲۰ سال دیگر راحت زندگی¬کند»
باشنیدن این خبر پدرم خوشحال وذوق زده رفت ویک دست النگوی ۶ تایی به عنوان هدیه برای مامان خرید وداشت همه چیز خوب پیش می رفت که خبر رسید، دایی درمأموریتِ کشور عمانِ، فوت کرده عده‌ای می¬گفتند: «توی ماشین بوده، تصادف کرده» عده ای هم می گفتند: «هواپیمایشان را زده اند.»قرار شد خبر مرگ دایی را به مامان ندهند چرا که شنیدن خبر مرگ دایی حسین برای مامان یک جور مردن بود. خیلی به دایی¬علاقه داشت. ما که کوچک بودیم. برایمان گفته بود دایی تک پسر وعزیز دردانه خانواده بوده، وپدربزرگ ومادر بزرگ تا۷ سالگی موهای سرش را کوتاه نکرده بودند وتا به کربلا بردند وبه وزن موهایش طلا دادند.
زن¬ها با هم مشورت کردند وگفتند: «بگیم، برادرت تصادف کرده و حالش خوب نیست وکم کم خودش می فهمه، این جوری شوک بهش وارد نمی¬شه.»
بالاخره، یکی جرأت کرد وبه خیال خودش حرف را لای پنبه گذاشت و ماجرا را گفت.
مامان اوّلش جا نخورد. همین اندازه را هم باور نکرد وگفت: «حسین ایران نیست که بخواد تصادف کنه.» خانم ها گفتند: « توی مأموریت خارج از کشور هم تصادف رخ می ده.» مامان یکباره ترکید وبا گریه گفت: «بگید چی شده؟.برادرم مُرده؟!»
وقتی سکوت خانم¬ها را دید.خودش را آنقدرزد که از هوش رفت. جای عمل روی سینه¬اش خون آلود شد و دوباره کارش به بیمارستان کشید. و از آن روز خنده از لبانش رفت وروز به روز پژمرده تر شد. ناله می-کرد وبا گریه می¬گفت: «این خانه برای ما خوش یمن نبود. از وقتی به «چاله قام دین» آمدیم. روز خوش ندیدیم. ازخدا می¬خواهم بروم پیش برادرم.»
ایران، افسانه ومن وبرادرانم علی ورضا گریه می¬کردیم. دخترعمه منصور دلداریش می¬داد ومی¬گفت: «خانم عروس پیش بچه¬ها ازاین حرفها نزن، دلشان می شکنه» وراستی راستی دل ما می¬شکست و هر کدام یک گوشه کز می¬کردیم و ضجه می¬زدیم و چشم به راه آمدنِ آقا بودیم که پسرعمه –حسین-با جیپ از تهران آمد.
مادرم را«آجی» صدا می¬کرد و با این که دلش آشوب و غم بود امّا خودش را خونسرد نشان می¬داد. به محض این که رسید گفت: «آجی، از دکتر شمس وقت گرفتم، یه نسخه بریم پیشش.»
مامان وقتی حسین را دید، آرام شد. اصلاً وقتی حسین آمد، همه ما که از گریه چشمانمان سرخ شده بود، آرام شدیم.
حسین ماهی یکبار مادرم را برای شیمی درمانی به تهران م¬ برد و می¬آورد. دکتر شمس برخلاف حرف قبلی اش که گفته بود. این خانم، بیست سال دیگر زنده است به حسین گفته بود: «با این غمی که به دل این زن رسیده، به حدی وضعش بحرانی شده که یکی، دوسال بیشتر زنده نمی ماند.»
حسین حرف دکتر را به هیچکس نگفت وهر بارکه می¬آمد، می دیدکه، مادرم ضعیف، وضعیف تر شده، وبا سی وپنج سالگی مثل پیرزن¬ها، قدخمیده وزمین گیرشده و به سختی از جایش برمی خیزد. حسین کوتاه نمی¬آمد و با جدیّت مامان را سوار ماشین می کرد و به تهران می¬برد.
کار به جایی رسید که زیر بغلش را می¬گرفتیم و چندبالش پشتش می¬گذاشتیم، لگن آب می¬آوردیم، تا وضو بگیرد.
یک روز ما داخل حیاط مشغول شستن ظرف¬ها بودیم. حسین با مادرم خداحافظی کرد. که یکباره دیدیم. مامان با دست پشت شیشه می¬کوبد وحسین را که درحال رفتن بود. صدا می زند. حسین برگشت وبا تعجّب گفت: «آجی بمان چرا بلند شدی برات خوب نیست؟!»ما همه مانده بودیم که چه چیزی به پاهای رنجور مادر توان راه رفتن داده است. روکرد به حسین وگفت: «حسین جان، این راه را بخاطر من این قدر نیا، جاده خطرناکه مبادا خسته باشی وتوی رانندگی خوابت ببره»البّته مامان نخواست همه حرفهایش را پیش ما بزند. ما که به حیاط برگشتیم. سفارش دیگری به حسین کرد حسین سرش راپائین انداخت. حرفی نزد. حسین راهی تهران شد.

عمه خجالت می¬کشیدکه بگوید برای خواستگاری آمده ام. با این که سالها ورد زبانش، عروس خانم وعروس گلم بود. امّا به حرمت دایی¬ام، خیلی نجیبانه با مادرم برخورد می¬کرد. حرف که می زد سرش پایین بود. حسین را نیاورده بود واز طرف او یک حلقه گران قیمت وقشنگ آورده بود. عمه جوری از حسین پیش مادرم حرف می¬زد که گویی مادرم او را نمی¬شناسد. می¬گفت، حسین مرد زندگیه، روزی سه شیفت کار می کنه، اهل حلال وحرامه، مهربانه وآخرش گفت: « عاشق پروانه¬س»
مامان پس از ماهها، لبخندی شیرین زد وگفت: « شاواجی یه جور از حسین حرف می¬زنی انگار نه انگار خونه یکی بودیم وبچه ها مون با هم بزرگ شدند من به داداشت گفتم که دورکعت نماز حسین به دنیا می ارزه»عمه بلندشدمامانم رابوسیدوحلقه راتوی دست من کرد. و باهمربانی گفت، هرچه خدا بخواهد همان می شود. و خدا توروبرای حسین خواسته»
عمه رابوسیدم وگفتم: «ایشالله زیر سایه شما بزرگترا»ورفتم سرمشق ودرسم.
پدرم باعقد مخالف بود. می¬گفت: «این نشانی که گوهر آورده برای ما، مثل قسم حضرت عباسه، سالار تاوقتی¬که مامانش خوب بشه، صبر می¬کنه وبعد می¬ره خونۀ حسین»
حسین از انبار گمرک رفته بود ودر تولید دارو کار می¬کرد. امّا همیشه بخاطر مادرم یک پایش همدان بود.
همچنان نامزد مانده بودیم که برای اوّلین بارحرفهای شخصی بامن زد ومی¬خواست بامن اتمام حجّت کند، گفت: «پروانه خانم، خوب فکر کن، هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده وما فقط یک حلقۀ آوردیم، شما توی خانۀ دایی، خیلی راحت زندگی کردی امّا اگر بامن زندگی کنی، خیلی سختی می¬کشی»
حرفی نزدم ونپرسیدم چه سختی، سرم پائین بود. ادامه داد: «من رابط همدان وتهران هستم، دریک گروه انقلابی ضد شاه کار می¬کنم. هر آن ممکنه، گیر بیفتم، یاحتّی اعدام بشم»چون چرایی نداشتم. باز سکوت کردم وحسین سعی¬کرد به حرفم بیاورد. جدّی ترگفت: «راهی که من انتخاب کردم توش راحتّی ورفاه نیست این برای شما مهّم نیست؟!»
یک کلمه بیشتر نگفتم: « نه»
خودمانی شدوگفت: « بیخودی نیست که دایی بهت می¬گه سالار»
تصمیمم جدّی بوددر سیمای حسین، آینده¬ای بود که سعادت وخوشبختی من درآن موج می¬زد. ذره¬ای تردید نداشتم ومدّت زیادی بود که منتظر این اتفاق بودم.
چند ماه بعد عمۀ وحسین اسباب کشی¬کردند و به همدان آمدند. همه فکر می¬کردند که اوبرای سروسامان دادن زندگی من به همدان آمده است. مامان به پدرم اصرار می کرد که «تا من زنده¬ام. پروانه را بفرست سر خانه وزندگیش، حسین هم از این¬در بدری نجات پیدا کنه». تا بالاخره، پدرم به عمه پیغام دادکه: «گوهرجان بیا دست عروست روبگیردوببرامّا خیلی خودت وحسین را به زحمت نینداز.»
قضیه برعکس شده بود. حسین سنگ تمام گذاشت. یک سرویس طلای عالی¬خرید، لباس عروسی¬راهم که کرایه، می¬کردند، خرید. خانۀ مشت قنبر راهم توی کوچه خودمان در چاله قام دین، اجاره کرد ومن در سیزده سالگی، به خانۀ بخت رفتم.
خانه مشت قنبر ساده ویک طبقه بود. دوتا اتاق برای خانواده مشت قنبر بود و دوتا اتاق هم برای ما، از این دوتا یکی را عمه می¬نشست ودیگری را حسین و من، یک آشپزخانه کوچک مشترک هم برای همه بود. خانه نه آب داشت و نه حمام، سرحوض باآب سرد، لباس ها وظرف ها را می شستیم، سخت، امّا شیرین بود.
برای اوّلین وعده، برنج با مرغ درست کردم یک گاز کوچک داشتیم که با کپسول، کار می¬کرد. خانه مامانم آشپزی نکرده بودم وناز پرورده بودم.
حسین¬که آمد. آن قدر شاد وسرحال شدم که یادم رفت مرغ روی گاز دارد می¬سوزد.
سفره را انداختم امّا مرغ به حدی سوخته بود که از قابلمه جدا نمی¬شد. برنج هم شفته وخمیرشده بود. خجالت کشیدم. حسین گفت: «به به چه غذایی؟!»
وچنان اشتهایی برای خوردن نشان دادکه من هم دستم به قاشق رفت دیدم. اصلاً خوردنی نیست.
گفتم: «خجالت می¬کشم که اوّلین دستپختم سوخت وخراب شد.»
خندید ودرحالی که مرغ های سوخته را به دندان می¬کشید گفت: «باورکن ،تابه حال غذابه این خوشمزگی نخورده¬ام»
غذا را بامیل تمام خورد وگفت: «پروانه، من اینجا را اجاره کرده¬ام. چون نزدیک خانه مامان توست. باید بروی سربزنی، بمانی، کمکش کنی. اصلاً به فکر من نباش ناراحت نمی¬شم. اگه بیام وببینم، صبح تا شب پیش مادرت بودی و غذا درست نکردی، ناراحت نمی¬شم فقط فکر مادرت باش»حرفهای حسین پراز انرژی بود. سرحال می شدم و فکرمی¬کردم خوشبخترین عروس عالمم.
عمه هم که می¬دید زندگی ساده وبدون امکانات ما اینقدر گرم وصمیمی است، خوشحال بود. دورانِ دوری تمام شده بود. ما در یک زندگی گرم وپر محبّت، کنار هم بودیم. حسین سرِکار می¬رفت و اگر یک¬روز می ماند آن را نصف می¬کرد. نصفش رابرای صله رحم به مادرم وخواهرانش می¬گذاشت و نصف دیگر رابه تفریح می¬رفتیم. گاهی از کنارِ باغِ فخر آباد، رد می شدیم وخاطرات کودکی رامرور می¬کردیم وحسین می¬گفت: «این جا بود که شاخ غول بیابانی را شکستم»
یک روز با موتور آمد وگفت: «دوساعت وقت دارم، بریم سینما» سوار موتور شدم وبه سینمای دورمیدان -سینما تاج- رفتیم. فیلم مربوط به محرومیت¬های جهان سوّم بود که در شکل یک داستان روایت شده بود .وقتی از سینما بیرون آمدیم حسین مثل یک کارشناس، بادقت مسائل فیلم را برایم تجزیه وتحلیل کرد. ومتوجه شدم که. من فقط صورت فیلم را می¬دیدم وحسین لایه¬های عمیق سیاسی و اجتماعی آن را.
روزدیگر توی یک کیف چند کتاب آورد وگفت. این ها را بخوان.کتابهای حج وفاطمه فاطمه، دکتر علی شریعتی بود. می¬خواندم وتاکید داشت که باید مطالعه کنی ودرست را هم بخوانی.
کار جدید حسین در همدان در شرکت شن و ماسه بود. مثل تهران سه شیفت کار نمی¬کرد. امّا مشغلۀ دیگری داشت. شب ها، اعلامیه های امام را از رابطین قم وتهران می¬گرفت وقبل از نماز صبح برای توزیع از خانه بیرون می¬رفت.
یک بار دو تا ضبط صوت آورد ویک پتو روی سرش کشید. پرسیدم: «این زیر چه خبره؟!»
گفت: «باید تا صبح نوارهای پیام امام را پیاده وتکثیر کنم. مبادا صدا بره بیرون وصاحب خانه بشنوه»
وتا صبح چند نوار تکثیرکرد و طبق معمول قبل از اذان صبح بیرون زد.

خواهر بزرگم ایران، در تهران زندگی می کرد، علی و رضا، کوچک بودند وبا اجازه ای که حسین داد. هرروز برای پختن غذا وخرید وآماده کردن بچه¬ها برای مدرسه، صبح تا غروب پیش مادرِخانه نشینم بودم. پدرم بیست روز یک بار می¬آمد و دو، سه روز می¬ماند و می¬رفت .
حسین برای تشویق بیشتر من برای کمک به مادرم یکراست به خانه مادرم می¬آمد واگر ظرف نشسته مانده بود، از چاه آب می¬کشید و سر حوض می¬نشست و ظرف ها را می شست. لباس هارا روی طناب پهن می کرد. سینی بزرگ را می¬آورد ومثل کد بانوها، برای قورمه سبزی، سبزی خُرد می کرد. مامان که این صحنه ‌ها را می¬دید. کِشان کِشان تا لب مهتابی می¬آمد واز بالا صدا می¬کرد. «حسین جان الهی قربانت برم، عزیزم توچرا داری کار می¬کنی؟پروانه نگذار بچه¬ام این قدر ما رو شرمنده کنه»حسین می¬خندید و با ساتور روی سبزی¬ها می¬زد.
هرچه زمان می¬گذشت، حسین در چشم و دلم برزگ وبزرگتر می¬شد.برای دیدنش لحظه شماری می¬کردم. وقتی می¬آمد. خانه پراز نشاط می شد حتّی مامان، دردش را فراموش می¬کرد.
برای علی ورضای کوچولو هم جای خالی پدر را پر کرده بود. دُولا می¬شد وبه علی ورضا می¬گفت: «سوار شوید»و طول اتاق را چاردست وپا می¬رفت ومی¬آمد. وقتی می رفت شادی هم می¬رفت. حسین ازهمۀ طیف دوست ورفیق داشت که بیشترشان مُومن وانقلابی بودند. و به پنهانی فعالیّت سیاسی می¬کردند.
باچند نفرشان ازجمله با دکتر باب الحوائجی رفت وآمد خانوادگی داشتیم. خدا به دکتر یک نوزاد داد وقرار شد ما برای یک میهمانی به باغی در«دره مرادبیک»برویم. این میهمانی، نشست سیاسی بود که اگر لو می رفت¬گروه متلاشی می¬شد. در مسیر باغ، مأموران حکومتی، جلو ما سبز شدند وهمه رادستگیرکردندوبازجویی شروع شد.
اول تمام لباس هایمان را گشتند. اعلامیه¬های ضد شاه، داخل قنداق بچه پیچیده شده بود.
خانم دکترمی¬لرزید ونگران بچّه بود. اگر دست مأموران به اعلامیه ها می¬رسید، زندانی شدن همۀ ما حتمی بود.تنها جایی که مأموران نگشتند، همان قنداق بچه بود.
وقتی برگشتیم حال مامان هم برگشت. فشارش افتاد. دکترباب الحوائجی بالای سرش آمدبه حسین¬گفت: «داره می ره»
حسین به عمه اشاره کرد که «بچه ها راببرید خانه منصورخانم» نمی¬خواست رضا، علی و افسانه جان دادن مادرشان را ببینند گریه امانم را بریده بود. مامان پیش چشمم پر کشیدورفت. حال من مثل حال مادرم در زمان شنیدن خبر فوت دایی بود.گفتم: «بعد از مامان نمی خواهم زنده بمانم.»
حسین با این که زن دایی ومادرزنش را از دست داده بود. ولی کمتر از من نمی سوخت. فقط گریه نمی-کرد توی این دوماه زندگی، به صورتش که نگاه می¬کردم از درونش خبر دار می شدم. داشت مثل شمع آب می¬شد ولی به من روحیه می¬داد.
می¬گفت: «آجی خیلی زجر می¬کشید، خودش از خدا خواست که برود. ماهم باید تسلیم به حکم حق باشیم.»کلمه، کلمه حسین مثل آب روی شعله های آتش دلم بود وآرامم می¬کرد.
دو روز بعد وقت تدفین، آقام از سرویس آمد وقتی همه جاراسیاه پوش دید. فروریخت وشوکه شد آدم سنگین وباوقاری بود وخیلی دوست نداشت احساسات درونش را نشان بددهد. امّا این جا مثل یک بچه یتیم روی سرش می¬زد.
تا مدّتی بعد از مرگ مادرم، آقام به بیابان نرفت، می¬گفت: «حسین مظلومه، نمی خوام از اخلاقش سوء استفاده کنم.»حسین قسمش داد که به زندگی برگردد و کار کند و خاطرش را جمع کرد که نمی گذارد آب توی دل یتیم های پدرم، تکان بخورد.
مدتی بعد، ایران، از تهران به همدان آمد هردو مستأجر بودیم. امّا نوبت بندی می کردیم که هیچ وقت بچه¬ها تنها نمانند. عمه هم باغ ارث پدریشان را ۳۰ هزارتومان فروخت چون حسین دیگر فرصت نمی¬کرد برای آبیاری برود به باغ.
حسین با پول باغ نزدیک خانه پدرم درچاله قام دین یک زمین خرید. مقداری هم قرض کرد کار در شرکت شن وماسه راهم رها کرد. گفت: «شرکت مال یک سرمایه داره و نمی¬خوام ادامه بدم. می¬رم سریک کار حلال تر.» وشروع کرد به ساختن خانه تا رسید به زیر سقف، پولش تمام شد. رفت و وام گرفت وبالاخره خانه را تا سفت کاری رساند. پول قرضی هم تمام شد وبرای کارهای داخلی مثل لوله کشی وبرق کشی ماند.
گفت: «پروانه حتی یک ریال هم پول ندارم. نمی¬دانم چکار کنم.»
یادم آمد که داخل سماوری که جهیزیه¬ام بوده مثل قلک، پول می¬ریختم، حساب و کتاب آن را نداشتم. سماور رو آوردم و پیش حسین برگرداندم و بدون اینکه بدانم چقدر پس انداز کردم. گفتم: «این هم پول »
برق شادی توی چشم حسین افتاد، پرسید: «این ها رو از کجا آوردی؟!»
گفتم: «پول هایی بود که خودت می¬دادی هر روز جمع کردم» پول¬ها رو شمرد، خیلی¬نبود. امّا از ابتکارم خوشش آمد. گفت: «بیخود که دایی بهت نمی گه سالار.»
این دومین بار بود که با اسم سالار صدایم می¬کرد. خوشم می¬آمد. بیشتر از آن زمانی¬که آقام، با این اسم صدایم می¬کرد.

بعد از یکسال از خانه مستجری مشت قنبر، اسباب کشی¬کردیم وبه خانه نوساز خودمان رفتیم، گچ ها، هنوز خیس بودند وهمه جا بوی نم می¬داد. تا این خانه، خانه شود خیلی¬راه بود. به معمار مؤمن وخدا شناسی به اسم حاج مهدی بدهکار بودیم. حسین از بدهکار بودن بیزار بود. تنها راهی که به فکرم رسید فروش جهیزیه‌ام بود. یک جهیزیه خوب شامل یک تخته فرش دستباف کاشان، سرویس طلا وظروف کامل دست نخورده را فروختیم وپول حاج مهدی را دادیم.
پشتکار وپاک دستی، حسین، یکی از سهامداران اتوبوس های مسافر بری را برآن کرد که از او بخواهد راننده اتوبوس¬های –مسیرهمدان- تهران- شود واین پیشنهاد همان چیزی بود که حسین می¬خواست حسین قبلآ گفته بود که رابط ما برای آوردن اسلحه شخص مطمئن نیست وگروه به این رسیده که یکی باید در پوشش راننده، این مأموریت را بعهده بگیرد.
یک روز حسین آمد، ولی با پیشانی بخیه شده، چشم¬های سرخ و خون مرده و پلک های کبود با نگرانی پرسیدم: «چه بلایی سرت آمده؟!
تعریف کرد: «با چند نفر به تهران اعلامیه می¬بردیم. مأموران برای تفتیش وارد اتوبوس شدند وما دعوای الکی راه انداختیم ودوستانم دعوا را جدی¬گرفتند. و چشم وچالم را سیاه کردند ولی مأموران خام شدندورفتند.»
دفعه دیگر به خانه آمد از حالاتش می¬فهمیدم که اتفاقی افتاده، امّا سعی می¬کرد همه چیز را حتّی به من نگوید و سروته ماجرا را با شوخی بدوزد.
گفتم: «حسین توچشمانت می¬خوانم که اتفاقی افتاده؟»
گفت: «به خیر گذشت. جریمه شدم. یه جریمه حسابی، که خیلی بهم چسبید.»
پرسیدم: «چی چسبیدجریمه؟!! مگه جریمه هم خوشحالی داره؟!»
گفت: «آره »
وتوضیح داد که «با اتوبوس از آرامگاه بوعلی خارج می¬شدم که پلیس آمد وگفت: «بزن کنار»
مسافرهای تهران را پیاده کرده بودم و من بودم و اتوبوس و یک گونی اسلحه که در جعبه بغل بود اگر پلیس می¬گرفت، بالای چوبه دار بودم .منتظر بودم که بگوید در صندوق بغل را باز کن: کنار صندلی¬بغل ایستاد و مدارک¬را خواست و قبض جریمه را نوشت یک جریمه خیلی¬سنگین. خودم را خونسرد نشان¬دادم وگفتم: «چه خطایی از بنده سر زده جناب سروان؟!».
گفت: «انگار خیلی عجله داری با اتوبوس توی شهر، چراغ قرمز را رد¬کردی، خلاف از این بالاتر؟»
قبض جریمه¬را گرفتم وخیلی خوشحال به راه افتادم. این بهترین جریمه¬ای بود که آن زمان شده بودم.»
حسین چندما ه بعد رانندگی اتوبوس¬ را کنار گذاشت کار او صبح تا شب، فعالّیت برای براندازی¬حکومت شاه بود.

پائیز را دوست داشتم و ترکیب متنّوع وچشم نوازبرگ های زردوسبزوسرخ روی درختان را. باد لای شاخ وبرگ درخت بلندبیدِجلوخانه می¬پیچیدودرخت را از برگ می¬تکاند و کف حیاط، ازحجم برگها پر می شد.
نزدیک ظهر بود که عمه گوهر برای احوالپرسی آمد. هنوز از عوارض آن شب وبی حالی خلاص نشده بودم، عمه¬برای نهارآش¬گذاشت. وپیاز داغ ونعناراکه روی تابه بهم زد. ناخواسته دلم بهم خورد. نخواستم مادرشوهرم رانگران کنم. امّا اوبا نگاه نافذ، به چشمانم خیره شدوگفت: «پروانه جان، مژه هات کنارهم، جُفت شده، تومی¬خواهی مادر بشی ومن صاحب نوه »
وبغلم کردوصورتم را بوسید.
حسّ مادرانگی، حسّ خوبی¬بود. که برای اولّین بارتجربه می¬کردم. حسین¬هم رسید. صدای سایش پای حسین روی برگ¬ها که¬آمد، خجالت کشیدم وبه اتاقم رفتم. عمه سلام کرده، نکرده خبر را به حسین¬داد اوّلش باور نمی¬کرد. یکه خورد وآمد سراغم وپرسید: «مامان راست می¬گه»
گفتم: «عمه گوهر همیشه راست می¬گه»
هرچقدررنگ من سفیدوشاید زردبود، صورت حسین از شوق وشعف سرخ و برافروخته شد. ¬¬ودر پوست خود نمی¬گنجید، گفت: «پروانه،از امروز شمادونفرید، باید، بیشتر مواظب خودت باشی»
پرسیدم: «درس ودبیرستان چی می¬شه؟»
گفت: «تا وقتی که توانستی، مدرسه برو ودرست رابخوان»
دبیرستان شاهدخت درس می خواندم و از میان همکلاسی ها با خانم مصداقی و زهرا کار بیشتر ارتباط داشتم. برادر زهرا کار را ساواکی¬ها دستگیر کرده بودند و خودش هم زمینه انقلابی¬داشت او از من کتاب می‌خواست و من از حسین، حسین به غیر از دادن اسلحه به شکل مخفیانه به انقلابیون، کتاب و اعلامیه هم توزیع می کرد. وقتی که موضوع را مطرح کردم، پرسید: «دوستانت قابل اعتماد هستند؟»
گفتم: «آره، برادر یکی¬شان را ساواک دستگیرکرده، وهردو مطمئن هستند.»
و برایشان کتاب های شریعتی ومطهری را بردم.
چهار ماهه شده بودم و نوزادم در شکمم می¬جنبید. امّا مثل گذشته کار می¬کردم. مشکل آب آشامیدنی اصلی ترین، درد سرآن روزهای زندگی من بود. هنوز با دلو از چاه آب می¬کشیدم. وقتی ریسمان را به ته چاه رها می¬کردم. صدای تالاپی می¬آمد چین به صورت آب می¬افتاد وکمتر ازیک دقیقه طول می¬کشید تا دلو، پر از آب شود. ریسمان را، چپ ¬راست با دست بالا می¬کشیدم تا دلو به لب چاه برسد، جانم در می آمد.
حسین که می¬آمد، دعوایم می¬کرد که به خاطر بچّه ات هم که شده از چاه آب نکش وخودش دبه¬ها را از چاه پر می¬کرد .
یک روز، یکی از همسایه¬ها، صحنه آب کشیدن با دلو را دید. دلش سوخت وگفت: « موتور چاه ما سالم است، هر وقت خواستی بگو، موتور را روشن کنم و آب بردار، فقط به شوهرت بگو ، ۷۰ متر شلنگ بخره.
موضوع را با حسین در میان گذاشتم، بخاطر سلامتی من وبچّه ام پذیرفت . فقط شرط کرد که همسایه، پول آب را حساب کند و۷۰متر شیلنگ خرید . حالا شیلنگ داشتیم امّا آب از شدّت سرما توی شیلنگ یخ می زد و شوهر همسایه شیلنگ را می¬برد توی حمام زیرشیر آب داغ می¬گرفت تا یخش باز شود. وقتی حسین به خانه می¬آمد نمی¬گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. ونمی¬گذاشت آب توی دلم تکان بخورد و می¬گفت: « فقط زینب، باید توی دل شما تکان بخوره.»
من اسم الهه را برای فرزندم انتخاب کرده بودم و حسین زینب را. می¬گفت: «زینب یعنی زینت پدر و اگه برادری ¬بعد از او خدا به ما داد، بشه سنگ صبور برادر»،
من هم قبول کردم.
زینب که به دنیا آمد، حسین سر از پا نمی¬شناخت، می¬گفت: «درسته¬که پروانه ای امّا من باید به دور تو بچرخم» وبه دورمن می¬چرخید امّا این شادی و شور بیست روز بیشتر دوام نداشت زینب، مریضی زردی گرفت و بهار عمرش خزان شد و جلو چشممان جان داد .
آن روز دنیا برای من وحسین به قدری تیره وتار شد که در کنار گل پرپر شدمان، سر به روی شانه¬های هم گذاشتیم و مثل ابر بهار گریستیم .
حسین زینب را برداشت وگریان به گورستان شهر – باغ بهشت- برد و شست ودفن کرد. وقتی¬آمد از شدّت گریه چشمانش سرخ و از انبوه غصه، صدایش گرفته بود. زینب مرد و خانه، غمخانه شد، یاد زینب حتّی برای یک ساعت از خاطرم نمی¬رفت عکس یک نوزاد دختر را روی کمد زده بودم و خواب و خوراکم اشک بود.
حسین دلداریم می¬داد که غصه نخورم. می¬خواستم امّانمی توانستم. در فاصله کمتر از دو سال هم مادرم را از دست داده بودم وهم دخترم را. هر هفته سر مزارشان می رفتم گریه می¬کردم و سبک می‌شدم.
مدّتی بعد حسین خبر دادکه قرار است یکی از علمای بزرگ وانقلابی به نام آیت الله سید اسدالله مدنی به همدان بیاید و من ودوستانم برای آمدن او به همدان برنامه ریزی می¬کنیم.
شور انقلابی و مبارزه با رژیم طاغوت، غم بزرگ زود هنگام زینب را از دلش برد و من هم تلاش کردم آن گونه که او می¬خواست، صبور باشم.
بعد از فوت آیت الله آخوند ملا علی معصومی همدانی، آیت الله مدنی تکیه گاه مردم همدان شد. حسین هر روز به خانه او می رفت و با اخبار تازه می¬آمد. می¬گفت: « این پیر شجاع ونترس از ما جوانان در هرکاری جلوتر است و با آمدن او علماء سرمنبر، دل وجرأت بیشتری برای افشای خیانت شاه پیدا کرده-اند»
وهمین هم شد. فریاد دادخواهی ومبارزه علیه حکومت شاه، علنی¬شد. ومردم با شنیدن پیام¬ها و خواندن اعلامیه¬های امام در تبعید به خیابان¬ها می¬آمدند و مأموران حکومتی پاسخ اعتراض آن¬ها را با گلوله می-دادند وهر روز خبر شهادت کسی می رسید. یکی از آن¬ها، همان همسایه دلسوز ما بود که شیلنگ یخ زده را زیر آب گرم حمام باز می¬کرد. یک مرد مظلوم که من برایش خیلی گریه¬کردم .
سرگرد کازرونی، یکی از فرماندهان حکومتی بود که وقتی پا به کوچه یا خیابانی که مردم اجتماع کرده بودند، می¬گذاشت برای زهر چشم گرفتن، یکی را گوشه ای گیر می¬انداخت واسلحۀ کلت روی سرش می گذاشت و مغزش رامتلاشی می¬کرد. حسین خیلی برای او داشت و هر روز که به خانه می¬آمد. از جنایت جدید کازرونی نکته¬ای می¬گفت و می¬گفت: «بچه ، مسلمان ها، بالاخره، این¬جلاّد را به سزای اعمال پلیدش خواهند رساند.»
روزی با خوشحالی آمد و خبر داد که بچه¬های «گروه حدید » کازرونی را زدند. با مرگ کازرونی مردم شهر، نفس راحتی¬کشیدند هر چند همچنان پاسخ الله اکبر شان، رگبار وگلوله بود. وامیر پسر منصور خانم – خواهر حسین -از این گلوله¬ها بی نصیب نماند و تیر به شکمش خورد و کارش به بیمارستان کشید.
باحسین رفتیم عیادتش، به محض این که امیررادیدگفت: «یواش یواش داری¬مرد می¬شی، تیر به سروسینه وشکم هرکس نمی¬خوره. آفرین برایمان وشجاعت تو.»سخنان گرم وروحیه آفرین حسین، مثل مرهم بر زخم امیرنشست وتحمل درد رابرای اوآسان کرد.
امتحان ایستادن درمقابل گلوله¬ها، هرروزبرای حسین تکرارمی¬شد ونقطه اوج آن، سینه سپرکردن روی اسفالت جاده کرمانشاه به¬همدان درمقابل ستون تانک¬ها بود. آن¬ها می¬خواستند که برای سرکوب مردم ازجاده کمربندی¬شهر، به تهران بروندکه جوانان انقلابی تحت هدایت آیت الله مدنی، راه¬راباچوب وآهن بستندوهمۀ خدمه های تانک راخلع سلاح کردند.
حسین اعتقاد داشت که این ارتش زمینۀ پیوستن به مردم رادارد و نه تنهاارتشی¬ها بلکه سلاح وتانک هایشان بایدبرای فردای انقلاب آسیب نبیندولذا او و دوستانش هرسلاحی راکه بدست می¬آوردند به منزل آیت¬الله مدنی می بردند. هرچه زمان می گذشت، دورانقلاب تندترمی شد و ارتباط حسین باآیت الله مدنی بیشتر.
هنوز مجسمه شاه، وسط میدان مرکزی شهر همدان، سوار براسب، مثل خاری به چشم مردم مسلمان وانقلابی بود. و پلیس وشهربانی وچندتاتانک ارتشی دورتا دورآن راگرفته بودندکه کسی نزدیک نشود.
حسین و دوستانش ازآیت الله مدنی خواسته بودنداجازه بدهدکه مجسمه شاه راپائین بیاورند امّا آیت الله مدنی بانگاه دوراندیش خودگفته بود. لازم به این کارنیست وشاه رفتنی است.
روزشمارتاریخ، دهم بهمن سال ۱۳۵۷رانشان می¬دادکه باشنیدن¬خبر ورود امام به تهران، حسین به تهران‌رفت و سه¬روز بعددرحالی که نمی¬توانست روی پای خودبایستد، برگشت، کف پاهایش، پراززخم بودوتاول. پرسیدم: «چرااین طوری شدی؟!»
گفت: «قبل ازنشستن هواپیمای امام درفرودگاه مهرآبادقرارشدکه از فرودگاه تابهشت زهرا، یعنی مسیرحرکت امام راگل بچینیم، کفش¬هایم گُم شدوپابرهنه شدم. احساس روزهایی¬راداشتم که درایام محرم-هرسال-پابرهنه می¬شدم و توی خیابان عزاداری می¬کردم. احساس خوبی بود. دنبال کفش¬ها نگردیدم. تمام مدّت روز، پابرهنه بودم. تابه بهشت زهرارسیدم.»
حسین از حلاوت تاول¬ها¬ به¬گونه¬ای شیرین تعریف می¬کردکه به حال اوغبطه خوردم. اوازسخنرانی پرشورامام دربهشت¬زهراتعریف¬کردوازآشنایی¬باجوانی¬نوزده¬ساله¬به اسم محمودشهبازی که اصفهانی¬بود وازطرف دانشجویان دانشگاههای تهران، مسئولیت سازماندهی¬جوانان ودانشجویان رابرای امنیت بهشت زهرابعهده داشت.
هنوززخم تاول¬هاخوب نشده بودکه حسین دوباره آهنگ تهران کرد. این دفعه باآیت الله مدنی ودکترباب الحوائجی ویک ماشین پرازاسلحه.
وقت رفتن حسین یک جمله گفت: «کارشاه تمام است»

زمستان رفته بود، ازنوک قندیل های سفیدوبلوری که اززیر شیروانی آویزان بودند، آب روی¬آسفالت می افتاد. آفتاب وسط آسمان بودامّا زورش به یخ¬ها نمی¬رسید، من وحسین ازروی تراس خانه به محوطه چاله قام دین نگاه می¬کردیم. دل ودماغ چیدن سفره هفت سین رانداشتم.
رادیو، سرودِ «ازخون جوانان وطن لاله دمیده» رامی¬خواند و من برای زینب۲۰روزه ام، بغض می¬کردم.
اردیبهشت ماه سال۱۳۵۸، حسین از تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دراستان همدان خبرداد وگفت: «سپاه درحال¬حاضرفقط درتهران تشکیل¬شده و ما اولّین سپاه استانی درسطح کشورهستیم. که اعضای تشکیل دهنده آن بچه مسلمان¬های انقلابی ومبارزهستند. ونکتۀ جالب این که، فرماندۀ مایک زنه. زنی به اسمِ طاهرۀ دباغ، که۷دخترداره و¬یک پسر. بااین حال یک چریکه¬که سالهاشکنجه¬های زندان ساواک راتحمل کرده ومدّت¬ها برای آموزش¬نظامی به لبنان و فلسطین رفته و قبل ازپیروزی انقلاب درایام تبعیدامام بااو در دهکدۀ نوفل لوشاتو پاریس بوده و این شیر زنِ باتجربه، امروزباحکم مستقیم امام به همدان آمده تاسپاه را فرماندهی¬کنه.»
ساختمان سپاه درمحل پیشاهنگی درساختمانی دوطبقه بود که درطبقه بالا، خواهران سپاهی و درطبقه پائین برادران بودند من به حسین پیشنهاد دادم که عضو بخش خواهران سپاه شوم واوهم استقبال¬کرد. با این که می¬دانست باردارم، فقط تاکید کردکه آموزش های نظامی¬سنگین انجام ندهم.
روزها روش، کاربااسلحه را یاد می¬گرفتیم. وشب ها به رزم شبانه می¬رفتیم، یک فعالیّت پرجنب وجوش وهمراه با تیر اندازی که در¬کوه پایه الوند، انجام می شد.
خانم هاکه متوجه شدندمن باردارهستم واسلحه ژ۳حمل می¬کنم دعوایم کردندبخصوص آنها که می-دانستند، بچه اول من نمانده است، می¬گفتم، مشکل ندارم نگران نباشید پابه پای شمامی¬آم واتفاقی هم نمی¬افته. وآن ها که حریف بگومگوی من نمی شدند، سربه سرم می گذاشتند که«اگر بچه ات پسرباشۀ، جنگجو می‌شه. یک جنگجوی قُدّ و یک کلام.»
حسین رانندۀ فرمانده سپاه – خانم طاهره دباغ- شده بود. اورابرای جلسات به تهران می¬بردومی آورد. ویک پای اوهم درکردستان ناآرام بود. آن¬جا که گروههای مسلح کمونیستی درقالب دوحزب کومله ودمکرات، سنندج رابه محاصره درآورده بودند.
حسین قبل از رفتن برای شکستن محاصره سنندج، کتابی را خواند که دربارۀ ماجرای، یکی ازصحابی سیدالشهداء در روزعاشورا به نام وهب بود. عجیب تحت تأثیراین کتاب قرارگرفت.
وصیت نامه اش رانوشت. وازمن¬خواست کتاب رابخوانم واگرفرزندمان پسربود اسم اوراوهب بگذاریم.
اسم وهب وقصه وهب به دل من هم خیلی نشست به خصوص آن قسمت از داستان زندگی وهب که پس از شهادتش¬سربریدۀ اورابرای مادرش می فرستندواو سررا به طرف¬سپاه ابن زیاد پرتاب می¬کند¬‌ ومی گوید«قربانی که درراه خدا داده ام، پس نمی گیرم.»
حسین برای شکستن محاصره سنندج ازمسیر قروه رفت وبابچه های سپاه به گردنه صلوات آبادرسیدندوآن جا بانیروهای کومله درگیرشدند.
قریب یک ماه ازرفتن حسین گذشته بود ومن پابه ماه بودم. دکتر باب الحوئجی که از نزدیک ترین¬دوستان حسین بوداز کردستان آمدوگفت: «یک نفر درمیان بچه های سپاهه¬که سکه راتوی هوا¬ با تیر می¬زنه»
پرسیدم: «کی؟»
گفت: «حسین»
چندروز بعدخبری از رادیو شنیدم¬. خبرشهادت فرمانده عملیات سپاه همدان، بود. پاهایم سست شد -وارفتم، نام خانوادگی شناسنامه¬ای حسین، «شاه کوهی»بود. واسم آن شهید، حسین شاه حسینی، ومن با شنیدن اسم حسین وکلمه شاه، تعادلم راازدست دادم ودنیا روی سرم خراب شد. گریه¬ام گرفت وفریادزدم که «حسین شهید شد»
خواهرم ایران گفت: «پروانه، شلوغ نکن، این شاه، یک شاه دیگره.»
برای¬این که به من روحیه بدهد اززبان شاهدان تعریف کردکه اگر شجاعت وابتکارحسین نبود. محاصره سنندج ازمحور گردنه صلوات آباد، شکسته نمی¬شد.
پس از ۴۰روزحسین آمدوتارسید مرابه بیمارستان برد. دکتربه اوگفته بودکه «یامادر فوت می¬کنه یابچه، کمی دیرشده وبچه درشکم مادرپیرشده»
وقتی دیدم حسین دورازچشم من باخواهرم ایران، پچ پچ می کند ودرگوشی حرف می زند مضطرب شدم هرچقدرپرسیدم جوابی ندادند. وازآن¬جا به بیمارستان بوعلی رفتیم. پیش یک خانم دکتر¬متخصص، بیمارستان ازحسین هزینه زیادی گرفت و وهب سالم به دنیا آمد، فقط سه روز داخل دستگاه بود.
حالا هم وهب خوب بود وهم من، فامیل به ویژه مادرحسین با این اسم ناآشنا، اُخت نمی شدند. مادر شوهرم می گفت، علی اسم بهتری است وحسین باخنده می گفت: «مامان این یکی وهب باشه تابعدی هم خدا بزرگه.»
ماجرای بعدی که برای حسین پیش آمد، مقابله باکودتاچیان درسه راهی همدان به پایگاه شهید نوژه بود. کودتاچیان- که تعدادیشان خلبان بودند- با یک اتوبوس وچند خودروسواری از تهران حرکت کرده بودند که خودشان رابه پایگاه برسانند وباپرواز جنگندهای فانتوم ازپایگاه، نقاط مهم وحساس ازجمله محل استقرار حضرت امام درحسینیه جماران را بمباران کنند.
این توطئه بادرگیری بچه های سپاه همدان از جمله حسین درهمان سه راهیِ تهران-همدان- پایگاه، درنطفه خفه شد.
باتوّلد وهب، دیگر فرصت رفتن به سپاه رانداشتم. وهب مرتّب مریض می¬شد وهفته ای، دو، سه بار کارم رفتن به دکتربود. ایران به شوخی¬می¬گفت: «پروانه توبادکترترابی قراردادبستی» واز سر دلسوزی می¬گفت: «چقدر ازاین درۀ، چاله قام دین، بالا وپائین می¬ری؟!»
می¬گفتم: «چه کنم، حسین که شبانه روز درگیر کاراه واگربه اونرسم، قصه زینب، تکرارمی¬شه.»
بانحسی ومریضی دائم وهب ونبودن حسین می ساختم، بدن نحیف وهب به آمپول های پنی سیلین وسُرُم عادت کرده بودودکتر ترابی می¬گفت: «بچه ضعیفه وکمک شیرمی¬خوادوخیلی ازبچه هاتاده سالگی این جوری هستند .»
من وعمه برای این که بفهمیم. حسین کجاست، گوشمان به رادیوبود، که ناگهان خبرحمله سراسری عراق ازمرزهای جنوبی وغربی را اعلام کرد. یک جنگ تمام عیار ازهوا وزمین ودریا، که بابمباران چند فرودگاه از جمله فرودگاه همدان آغاز شد.
حسین ودوستانش قبل ازهجوم سراسری عراق به مرز رفته بودند وتاوهب چهار ماهه شد، حسین نیامد.
حاج محمد سموات می آمدوبرای بچه ها سپاه همدان که درقصرشیرین وسرپل ذهاب بودند، تدارکات می برد. وهربارکه می¬آمدسری به ما می زدوخبری از حسین می¬داد.
اواخر مهرماه بود که حسین آمد. پیش عمه بودم وبی حوصله، حسین می خواست از جنگ بگوید ومن از نحسی وهب، پیش عمه دهنم رابستم وچیزی نگفتم، حسین وهب را بغل گرفت وگفت: «چقدر مردم آواره دیدم که از قصرشیرین فرار می¬کردند وآوارۀ کوه وبیابان بودند. نه¬ماشین داشتند که با آن مسیر۳۵کیلومتری قصرشیرین به سرپل ذهاب را بیایند ونه فرصتی که اسباب واثاثیه شان را جمع کنند. بچه هاازگرسنگی وتشنگی وسرمای شب توی بیابان ها می¬مردند. بعثی ها، هم به اموال مردم تعدّی کرده بودند وهم به ناموس وزن هایشان. ماامکانات جنگیدن نداشتیم. آن هاباتانک می آمدندوماباژ۳مقابلشان بودیم. تقریباًهمۀ اعضای شورای فرماندهی سپاه همدان رادر پاسگاه مرزی تیله کوه به اسارت درآوردندومن شاهد صحنه تلخ اسارتشان بودم.
قصرشیرین که سقوط کردبرای دفاع ازسرپل ذهاب، بابیست، سی نفرازبچه های سپاه همدان، عقب آمدیم. بعثی ها پشتِ سرِما، می آمدندوخیلی زود به ورودی شهر رسیدندکنارپمپ بنزین باآن ها درگیر شدیم. امّازورمان به آن¬ها نرسید و وارد شهر شدند. اهالی سرپل ذهاب، فرصت بیشتری ازمردم قصرشیرین برای فرارداشتند. آن هابه شهرهای عقب¬ترمثل کرِند رفته بودندوشهرخالی از سکنه بود. فقط ما بیست، سی نفربودیم ودرمقابلمان دههاتانک که تاساختمان سپاه سرپل ذهاب آمدند و آرم بزرگ سپاه راکه روی دیوار نقاشی شده بود، باتیرمستقیم زدند. غیرتمان به جوش آمد. تانک ها راعقب زدیم ومتجاوزین از شهر فرار کردند. روی ارتفاعات مشرف به شهرمستقرشدند. روی دو ارتفاع بلند به نام های قراویز وبازی دراز، بچه¬های سپاه تهران در بازی دراز با آن هامی جنگیدندومادرقراویز. تعدادی شهید دادیم امّازمینگیرشان کردیم. تانیروهای کمکی رسیدند، وقتی به سرپل ذهاب برگشتیم. درب همه خانه ها بازبود. وسقف بسیاری از خانه هاویران، وسائل زندگی آن¬ها ازهمه نوع دست نخورده، باقی مانده بود. حتّی. مردم سرپل جانشان راازمعرکه به دربرده بودند ولی اموالشان رانه.
پس از چند روز جنگیدن، غذایی برای خوردن نداشتیم توی پارگینگ یکی از خانه ها، چند جعبه نوشابه بود. مقداری نان خشک پیدا کردیم وبانوشابه خوردیم. ویاد¬ داشت نوشتیم که این آدرس ماست که اگر صاحبانش برگشتند، پولش رابدهیم»
حسین آن چه را که دیده بود. شرح وبیان کرد ولی هنرمندانه تاجایی که با اوهم داستان شدم: «طفلی، بچه های بی مادر!» وحسین آه کشید: «صحنه هایی دیدم که نمی توانم، بگویم»
زمستان سال۵۹، حسین به سرپل ذهاب برگشت وما درکنارمشکل آب وشیلنگ های یخ زده، قطعی برق هم داشتیم، اداره برق از روی تیری به ما برق داده بود که ظرفیت مناسبی نداشت. دائم برق قطع ووصل می شد. وسیلۀ برقی قابل استفاده نبود وخانه از سرما شده بود، زمهریر.
دیگرتوش وتوان بردن وهب را به دکتر، نداشتم. شب هاچندپتوروی خودمان می کشیدیم امّاحریف سرمانمی شدیم.
عمه خیلی دلش سوخت وبه اداره برق رفت وازآن ها خواست که مشکل برق راحل کنند. وخیلی زودکارگران اداره برق ، تیربرق جداگانه ای جلو خانه نصب کردند وبرق، دیگر قطع نشد.
عمه گرمارابه خانه ام آورد ولی گرمی حضورش رابرد. اومجبورشدبخاطرپسردومش-اصغرآقا-به تهران برگرددومن دوباره تنهاشدم.
روزهای پایانی¬سال، حسین که مسئول تدارکات سپاه همدان بود. ازجبهه برگشت وخبردادیک جوان اصفهانی به همدان آمده وبعنوان فرمانده سپاه استان معرفی شده است. وگفت، همان دانشجویی است که هنگام ورودامام به بهشت زهرا بااوآشناشده واسمش محمودشهبازی است.وگوشه¬ای از سوابقش رااین¬گونه شمرد.
«سال گذشته تعدادی ازجاسوسان آمریکایی راقبل ازحمله نظامی آمریکادرصحرای طبس، برای پنهان کردن به همدان آورده بود. عضوشورای فرماندهی ستاد مرکزی سپاه است وجذبه خاصی داردوتسلط عجیبی برنهج البلاغه.»
وچندروزبعدهمین فرمانده جوان رابه خانه آوردباوجودفاصله سنی ده ساله بااودراین چندروزه، به قدری باهم خودمانی ورفیق شده بودند، گویی که سالهاست باهم بوده اند. محمودبالهجه شیرین اصفهانی باحسین شوخی می کردوحسین بالهجه غلیظ همدانی سربه سرو می¬گذاشت ومن چه می¬دانستم که این دودرآینده، پاره تن هم خواهندشد. اگریک روزاورانمی دید دلتنگش می¬شد. می¬پرسیدم مگراین جوان بابقیه چه فرقی دارد که تورامجذوب خودش کرده؟
می¬گفت:«همۀ¬چیزازجنبه¬اعتقادی¬وعملی¬تاحسن¬رفتاروهوش¬سرشار،وقدرت¬نفوذدردلهاوتدبیروتسلط برکاروخلاقیت وابتکارویک سیمای نورانی وشب زنده دارکه مغناطیسش هرکسی رابه سمت خود، جذب می‌کند.»
خندیدم: «حالا این آقا مجرده یامثل توزن وبچه داره؟»
-«مجرده امّاتمام بچه های سپاه، اهل بیت اوشده اند. ودعوادارند که اورابه خانه هایشان ببرند»
حسین راست می¬گفت، این شیفتگی نسبت به فرمانده جوان نه فقط دراوبلکه درهمه بچه های سپاه بود ومن همین تعریف وتمجیدها رااززبان خانم حاج محمدسموات هم شنیدم.
حاج محمدسموات، یک بازاری متمّول، پیش ازانقلاب بودکه برخلاف بیشتر بچه های¬سپاه، دستش به دهانش می رسید. امّا همۀ زندگی و داشته خودراپای انقلاب وسپاه آورده بود. حقوق بچه های سپاه رااو می داد. برای متاهل¬ها دوهزارودویست تومان درهرماه که این راهم بچه¬های سپاه برای خودزیادی می دانستندوحسین می گفت که «عده ای از متاهل ها حقوق نمی¬گیرندوبیشترمجردها نه تنهاحقوق نمی گیرندبلکه به صندوق مالی حاج آقاسموات کمک ماهیانه هم می¬کنندوهرروزصبح، همۀ ¬پشت سرفرمانده جوان، سرتاسرسپاه راجارومی زنندوتمیز می¬کنند. واین فرمانده، جوان، خانه دل همه راآبادکرده است»
فرمانده جوان به حسین دوتاهدیه داده بود، یکی¬کتاب سرالصلوه رابا یک یاد¬داشت صمیمانه که برای اونوشته بود و یک انگشتری بایک نگین سرخ که حسین همیشه به یاد او باشد.

اوضاع داخلی کشور، نابسامان ومسئولین ناهماهنگ بودند. دشمن خارجی ازمرزها می آمدوشهرها رایکی پس ازدیگری می¬گرفت ورئیس جمهوربه جای هماهنگ کردنِ ارتش و سپاه، برای مقابله بادشمن خارجی، سازمخالف می زد و برطبل اختلاف می کوبید. حسین ازاین آقای رئیس جمهوربیزاربود. وقت عصبانیت نرمی گوشش سرخ می شدومی¬گفت: «قراره که رئیس جمهوربه همدان وسپاه بیاد، این مردک مایه ننگ ما همدانی هاست »
آن روز، مردم شهرچند پشته توی خیابان هابرای دیدن بنی صدرصف کشیده بودندوچون قراربود اوّل درمحل منزل پدری اش برای مردم صحبت کندمابه آن جارفتیم.
وهب راپیش خواهرم، ایران گذاشتم وحسین یک کُلت کمری بهم دادکه جزء تیم امنیتی بخش خواهران درطبقه بالای ساختمان باشم. هر آینه ممکن بوددریک حیلۀ خودساخته، دستی¬روی ماشه¬ای برود. بنی صدررابکشدوازاو بُت بسازد. بُتی که قراربودتمام قد، مقابل امام، عَلَم شود.
سخنرانی بنی صدردرخیابان تختی- منزل پدری اش-بی حادثه به خیرگذشت. اگرچه او بذر فتنه راپاشید و به بهانۀ صحبت صریح وبی واسطه باملت، به تضعیف جایگاه رهبری، مجلس ونخست وزیرمنتخب مجلس-محمدعلی رجایی-پرداخت وبعدبه طرف سپاه رفت. دل من مثل سیروسرکه می جوشید که مبادا اتفاقی بیفتد.
بنی صدرتادروازه سپاه رفته بود وچون مُخبرانش خبرداده بودند که شرایط برای ورود اوبه سپاه فراهم نیست، برگشته بود.
چندماه بعد، مجلس رای به عدم کفایت سیاسی بنی صدربعنوان رئیس جمهورداد. اوازکشور گریخت وجریان نفاق که تاآن روزها، زیرنقاب بود، آشکارشد. منافقین دست به اسلحه بردندودور ترورهای کور مردم آغازشد. مردمی¬که فقط جرمشان اعتقادبه نظام ورهبری امام بود.
حسین باموتور به سپاه می¬رفت ومی آمدوحاج آقا سموات، هشدار می¬دادکه منافقین، مسیر رفت وبرگشت تورا شناسایی و زهرشان راخالی می¬کنند.
حسین¬ازترور و تروریست، پروایی نداشت. یک پایش شهربودویک پایش جبهه، وما نمی¬دانستیم که او و محمود شهبازی درتدارک عملیاتی سنگین برای دورکردن دشمن از ارتفاعات قراویزدرسر پل ذهاب هستند.
از روز دوازدهم شهریور، هرروز چندین شهید به شهرمی¬آوردند، شهدای عملیات شهیدان¬رجایی وباهنر درسرپل¬ذهاب¬را.
حسین پس ازیک هفته به همدان¬آمد. خسته بودوبی قرارمثل مرغ سرکنده بال بال می زد. ومی¬گفت: «بیشتر بچه های سپاه استان همدان در این عملیات شهیدومجروح شدند و عملیات را یکی ازعاملین نفوذی منافقین لودادوپیکرشهدا زیربرق آفتاب روی کوه قراویزماند.»
ازشهدا گفت وچشمانش میان اشک نشست، وباحسرت وآه خطابم کرد: « من آخرین کسی بودم که برگشتم. پیکر دوستان شهیدم راروی زمین می¬دیدم ومی سوختم. ناله مجروحین را می¬شنیدم وفقط توانستم یکی از آن ها-محمدشکری صفا-را روی دوش بیندازم وعقب بیاورم. پروانه، آن روز برای من مثل عصر عاشورا بود. غربت ودلتنگی حضرت زینب رابا ذره ذره وجودم احساس کردم وقتی که برگشتم. محمود شهبازی گفت: حسین چطوربه شهر برگردیم وپیش خانوراده شهدا سرمان را بلندکنیم. آن روز من ومحمود، سرروی شانۀ هم گذاشتیم وگریه کردیم….»
پرسیدم: «محمودشهبازی زنده س .»
گفت: «آره، و در تدارک یک عملیات دیگه.»
تابستان سال۱۳۶۰، حاج محمدسموات برای بار دوّم بامن صحبت کرد که شما در چاله قام دین، امکانات ندارید. خانه به سپاه، دور است وحسین آقا، این مسیر رابا موتورمی رود ویک سپاهی موتورسوار، برای منافقین که به صغیر وکبیر رحم نمی کنند، هدف ایده آلی است.
گفتم: «من وحسین به شما وهمسر محترمتان خیلی ارادت داریم. من حرفی ندارم امّا حسین راضی نمی شه. مگر این که عمه-مادرشوهرم ازاو بخواد.»
عمه که اسم موتور وترور راشنید، از حسین خواست که به خانه حاج آقا سموات برویم.
حسین نرم شدولی گفت: «ازمنطقه که برگشتم، اسباب کسی می کنیم»برای عملیات رفت وپس ازیک ماه برگشت ونگفت که براو ودوستانش چه گذشته است. ازحاج آقا سموات پرسیدم: «حسین مگر مسئول تدارکات سپاه نیست، پس چرا این قدربرای عملیات می¬رود؟»
حاج آقاسموات گفت: «حسین آقا یک فرمانده عملیاتی است از زمانی که محمود شهبازی فرمانده سپاه همدان شده، دست راست اوست، وقتی که حاج محمود اورا می بیند، می گوید: آرام دلم آمد.قوت قلبم-آمد. دراین عملیات اخیردر ارتفاعات تنگ¬کورک هم-حسین آقا-محمود شهبازی را قانع کرد که عقب بماند وخودش مثل یک بزکوهی از صخره های تنگ کورک بالا رفت ونیروها را تابالای سنگر¬های¬دشمن هدایت کرد.سه شبانه روز بی خواب وغذا، بالای کوه¬جنگید وفشاردشمن را از جبهۀ دیگری درگیلانغرب که ۵۰۰۰رزمنده رامحاصره کرده بودند، برداشت»
وهب می¬توانست روی پای خودش بایستد. امّاهمچنان ناآرام بودویک نفرمی¬خواست که۲۴ساعته مراقبش باشد. عمه بخاطر شرایط من مرتباً در همدان ماند. وحسین همیشه می¬خواست مرا برای روزهای سخت آماده کند هرروز به منزل یکی ازهمرزمان شهیدش می¬برد. دستم را خوانده بود. می¬دانست که خسته ودلتنگ شده ام ودنبال فرصتی هستم که ازاوبخواهم تامدّتی در شهر بماند وپیش ماباشد. وقتی از منزل خانواده شهدا بر می¬گشتیم می¬گفت: «این شهید، زن وچندتابچه داشت، بسیجی بودوبا اختیار این راه را انتخاب کرده بود و بار مسئولیتِ امثال من را سنگین ترکرد.»
وقتی حسین از غربت ومظلومیت شهدا وتنهایی خانواده شان حرف می زد، به فکرفرو می¬رفتم به خودم نهیب می¬زدم که اعتراض نکن، امّاسختی زندگی وسوسه ام می کردکه خیلی ها مثل حسین، سپاهی هستند ومسئولیت دارند امّا این قدر درگیرجبهه نیستند. بالاخره لب باز کردم وگفتم: «حسین باردار شده ام، شایدیک بچه دیگرمثل وهب» باشنیدن این خبر، برق شادی توی چشمانش درخشید. گونه هایش گرد شدوبامهربانی گفت: «زهرا باشد یامهدی، فرقی نمی کندو بچه سالار، مثل خودش سالار است.»
من زورکی خندیدم واو ادامه داد: «محمودشهبازی سپاه همدان را رها کرد ورفت»
باتعجب پرسیدم: «کجا»
گفت: «پیش فرمانده سپاه مریوان، احمد متوسلیان وفرمانده سپاه پاوه، ابراهیم همت»
گیج وسر درگم پرسیدم: «یعنی کسی که آن همه ازش تعریف می¬کردی، سپاه همدان رارها کرده ورفته مریوان وپاوه؟! »
گفت: «نه، سه نفری رفتند دوکوهه »
داشتم قاطی می کردم که حسین آرامم کرد: «این سه نفر توی حج امسال کنارحرم پیامبر هم قسم شدند که یک تیپ درست کنند به اسم تیپ محمدرسول الله(ص)» وصلوات فرستاد.
پرسیدم: «اونا هم قسم شدند که تیپ درست کنند، شما…»
نگذاشت ادامه بدهم گفت: «شهبازی راقسم دادم که اگرمرا به دوکوهه نبری، فردای قیامت، سرپل صراط یقه ات را می گیرم»
بغض کردم: «پس من، وهب، واین بچه، چه می¬شویم؟! »
نگاهش¬رابه نگاهم گره¬زدوگفت: «بعثی ها، زن وبچه مردم رادر خرمشهر وبستان وهویزه وسوسنگرد به اسارت برده اند دار و ندارشان رادر این شهرها غارت کرده اند، بایک خیز دیگر به دزفول واهواز می¬رسند. پس غیرت شیعی ماکجارفته و چرا ضجۀ مادران بارداری راکه آواره بیابان شدند، نمی شنویم؟! »
سرم راپائین انداختم. بوسه ای ازروی سرم زد وگفت: «به خدا می دانم که زجر می کشی، شرمندۀ توام، محمودشهبازی پیغام داده که نیروهای زبدۀ سپاه همدان رافردا به دوکوهه ببرم»
حرفی نزدم و با وهب که گریه می کردخودم رامشغول کردم. حسین رفت و ازمن خواست درمورد حرفهایی که شنیده ام حتّی با نزدیکترین دوستان وخویشانم، درد دل نکنم.

زمستان سردوسختی بود. برف تمام پشت بام¬ها، کوچه¬ها وحتّی خیابان¬هارا پوشانده بود. چندروزی از رفتن حسین به دوکوهه می¬گذشت که یکی از دوستانس با خانواده ازبندرعباس به همدان آمدند ومیهمان ماشدند، مردشان گفت: «هوای بیرون سرداست، حسین آقا هم که نیست، خیلی به زحمت نیفتید، یک غذای ساده درست کنید مثل آش »
عمه آش رابار گذاشت وبا میهمان¬هاسرگرم شدیم. یادم آمدکه کشک نداریم. وهب را پیش عمه گذاشتم و جوری که میهمان¬ها متوجه نشوند، از خانه بیرون زدم. تمام دکان های نزدیک به چاله قام دین، ازسرما بسته بودند. باید به میدان اصلی شهر می¬رفتم. ماشین ها به سختی ازبلندی چاله قام دین بالا می¬آمدند. یکی پیداشد وسوار شدم. ازسبز میدان کشک راخریدم.
برف می آمدو ماشین هابازنجیر جابجامی شدند.برف تازانو بالاآمده بود.نزدیک یک ساعت، برای تاکسی معطل شدم.
مردم هجوم می آوردندو پنج، شش نفره، سوار می شدند.انگشت پاهایم از سرما کزکزمی کرد. پوست صورتم می¬سوخت. گره پلاستیک کشک ازدستم شل شد وافتادبه سختی انگشتانم رابهم رساندم وکشک رابرداشتم ونه یارای راه رفتن داشتم ونه وسیله ای می ایستاد. یک آن دلم برای خودم وبچه¬ای که توشکم داشتم. سوخت، گریه¬ام گرفت ویک راننده تاکسی، جلویم ترمز کردتابه خانه برسم، ازسرما دندانهایم به هم می زد.راننده تاکسی¬که یک کپسول گاز کوچک جلوی پایش، روشن کرده بود. وقتی پلاستیک کشک رادستم دیدگفت: « خانم چه دل خوشی داری توی این سرما ازچاله قام دین تاسبز میدان آمدی برای خریدکشک؟! »
به خانه رسیدم، عمه دست و پایم را مالید و دلداریم داد وبه بخاری نفتی چسبیدم تا لپ¬هایم از حرارت گُل انداخت عمه گفت: «پروانه¬جان، وقتی بقالی سر کوچه بسته بود، باید برمی¬گشتی، نه این که تا سبزه میدان بروی،»
هیچی نگفتم میهمان¬ها رفتند، عمه هم به تهران برگشت و زمستان هم گذشت.
هنوز علف¬های سبز از دل خاک قد نکشیده بودند که رادیو مارش حمله زد. وخبر یک حمله بزرگ سراسری به نام عملیات فتح المبین را داد.
حاج آقا سموات نبود که از حسین و بچه¬های همدان خبری بدهد. او هم به خوزستان رفته بود.
ایام نوروز بود و بدون حسین، سفره هفت سین لطفی نداشت فقط قرآن می¬خواندم و از رادیو اخبار عملیات را دنبال می¬کردم. پیام امام که پخش شد. دلم آرام گرفت. ظاهراً بخش وسیعی از خوزستان از اشغال دشمن خارج شده بود. رادیوی استان زمان تشیع شهدا را اعلام می¬کرد. چشمم به در بود که کسی از سپاه یا بنیاد شهید بیاید و خبری را که نمی¬خواستم بشنوم، بدهد.
روزها از پی هم می¬گذشت و خبری از حسین نبود. اخباری داغ و پر التهاب از تلویزیون پخش می¬شد؛ اخبار و تصاویر عملیات برای آزادسازی خرمشهر.
پس از دو هفته، آمبولانسی با چراغ قرمز گردون، دم در خانه ایستاد. ریختم. قلبم به کوپش درآمد. راننده آمبولانس، حاج آقا مختاران –دوست حسین- را دیدم. سراسیمه جلو رفتم چشمانم حسین رامی¬جست. دیدمش. روی برانکارد دراز کشیده بود و دست تکان می¬داد، کمی آرام شدم و دو نفر سر و ته برانکارد را گرفتند و به خانه آوردنش. تیر به پایش خورده بود. زخم را در پشت جبهه بسته بودند. هنوز لباس خاکی وشوره زده جبهه تنش بود و شلوارش خونی، صورتش سوخته و سیاه و کف پاهایش پر از تاول¬ها ترکیده.
باور نمی¬کردم زنده ببینمش. لال شده بودم. وهب با ریش¬هایش بازی می¬کرد و حاج آقا مختاران مواظب بود که روی پایش نیفتد. حاج آقامختاران گفت:
«گلوله تیربار خورده به پاهاش، نمی¬خواست بیاید به زور آوردیمش»
هر روز از بهداری سپاه می¬آمدند و زخم را ضد عفونی می¬کردند. تب داشت ولی به روی خودش نمی¬آورد. مبادا نگران شوم.
پرسیدم: «چرا بیمارستان نرفتی؟»
گفت: «یک زخم سطحی است تیر به گوشت خورده و بیرون رفته، زود خوب می شه.»
وبه حاج آقا مختاران تلفن زد.
۷ماهه بودم و وهب هم نحسی می¬کرد. انتظار داشتم تابدنیا آمدن فرزند دوممان بماند.
ابرو گره کردم «کجا؟ یعنی نیامده می¬خوای برگردی با این زخم»
برعکس من، تبسم کرد و گفت: «بچه¬ها پشت دروازه خرمشهر رسیده¬اند. حاج احمد متوسلیان هم مثل من از پاترکش خورده ولی برگشته»
-«تو با این پای زخمی حتی نمی¬توانی بایستی، حداقل بمان، زخم که خوب شد برو»
آهی کشید که از ته وجودش بالا آمد: «شاید آن وقت دیر شده باشد، حاج محمود تنهاست»
همان روز حاج آقا مختاران با همان آمبولانس آمد با دو تا عصا بجای آن دو نفر. حسین عصاها را زیر بغل زد. سیر نگاهم کرد و کشان کشان تا پای آمبولانس رفت.
و رفت.

«خرمشهر، شهر خون آزاد شد»
این خبر را از تلویزیون شنیدم و دیدم تصویر هزاران، هزار عراقی را که زیرپوش هایشان را درآورده بودند و دستهایشان به علامت تسلیم بالا بود.
مردم همدان توی خیابان¬ها آمده بودند و ماشین¬ها توی روز با چرا روشن می¬رفتند و بوق شادی می¬زدند. بوی اسپند و صلوات در همه جا پیچیده بود. سر چهارراه¬ها شیرینی پخش می¬کردند و به هم تبریک می-گفتند. وهب را بغل کرده بودم و توی خیابان می¬گشتم که چشمم به پلاکاردی افتاد که میخکوبم کرد. نوشته بود: «پرواز ملکوتی فرمانده سپاه همدان و جانشین تیپ ۲۷ محمد رسول الله حاج محمود شهبازی بر مردم شریف و انقلابی…»
چشمانم سیاهی رفت و یک گوشه نشستم. حاج محمود و حسین مثل یک روح در دو بدن بودند. می-توانستم حدس بزنم که حسین چه حال و روزی دارد. دیگر نه به فکر زخم پای او بودم و نه در اندیشه بچۀ تو راهیم. بچه¬های سپاه را که از خرمشهر آمده بودند، می¬دیدم و از حسین می¬پرسیدم. می¬گفتند «حالش خوب است و عصا را کنار گذاشته»
می¬پرسیدم: «پس چرا نمی¬آید؟!»
-سکوت می¬کردند و می¬رفتند-
چند روز بعد پیکر محمود شهبازی و سایر شهدای فتح خرمشهر را برای تشیع به همدان آوردند. پشت سر تابوت او از میدان امام تا خیابان شهدا رفتم. احساس می کردم پشت تابوت حسین می¬روم. همسر حاج آقا سموات که نگرانی¬ام را می¬دید، گفت: «نگران نباش، حسین آقا حالشان خوب است اما چون مسئولیت دارد، ناچار شده بماند.»
محمود شهبازی را برای تدفین به شهرش اصفهان بردند. تعدادی از خواهران سپاهی هم به اصفهان رفته بودند و می¬گفتند، پدر و مادرش تا آن روز نمی¬دانستند که فرزندشان، فرمانده سپاه همدان است.
شهادت شهبازی داغی سنگین بر دل حسین بود. این را درلابلای، نامه¬ای که برایم نوشت، فهمیدم. نوشته بود «نمی¬توانم بگویم کجا هستم و چه می¬کنم اما دلتنگ تو، وهب و آقا مهدی هستم.»
فرزندمان پسر بود و قرار بود اسمش مهدی باشد. پا به ماه بودم. خواهرم ایران از وهب مواظبت می¬کرد.
عمه هم تهران بود و چند ماهی می¬شد که پدرم، پس از دو سال تنهایی، به اصرار بزرگترها، زن¬گرفته بود. وقتی مهدی به دنیا آمد از بیمارستان به خانه آمدم.
نه همسری، نه مادری و نه مادر شوهری، تنها ایران بود که مثل پروانه دورم می چرخید . هر چند نمی-توانستم دلتنگی و غصه¬ام را پنهان کنم. انگار نه انگار که مهدی به دنیا آمده است. سر بیشتر کوچه¬ها، حجله شهید گذاشته بودند. شهدای عملیات جدیدی به نام رمضان.
حالا فهمیدم که چرا حسین نمی¬توانست بیاید. کم کم جای خالی حسین را برای ما حاج آقا سموات و همسرش پر کردند. حاج آقا هر روزدم غروب برایمان نان سنگک می¬آورد. ماه رمضان بود. وهب زولبیا، بامیه می¬خواست. تهیه می¬کرد و به خانه می داد. پیغام¬های حسین را هم می¬رساند که دارد نیروی¬های تیپ محمد رسول الله را برای مقابله با اسرائیلی¬ها که به جنوب لبنان حمله کرده¬اند، از مهرآباد به سوریه می فرستد.
پرسیدم: «حسین هم می¬ره؟!»
جواب داد: «اگر بخواهد بره، حتما سری به شما می¬زنه.»
روز آخر ماه رمضان بود، روز جمعه و روز قدس، سر ظهر داشتم مهدی را شیر می دادم که انگار زلزله شد. ساختمان لرزید و صدای انفجاری مهیب شهر را لرزاند. رفتم سر پشت بام و توده عظیم و سیاهی که مثل قارچ از وسط شهر به آسمان می¬رفت را دیدم. محل نماز جمعه در استادیوم ورزشی بمباران شده بود.
آن روز بیش از ۱۲۰ زن و بچه که روی سجاده نماز نشسته بودند، قطعه قطعه شدند. بمب وسطشان خورده بود. خواهران حسین، منصور و اکرم شاهد این صحنه بودند و قطعه¬های گوشت را از گوشه کنار جمع کرده بودند. وعصر همان روز با حالت رنگ پریده آمدند. خسته بودند. رفته بودند گورستان برای شستن شهدا. اکرم خانم که به آب و تمیزی وسواس داشت با لیف و کیسه حمام و سنگ پا، پیکر شهدا را شسته بود. منصور خانم می¬خندید و می¬گفت: «پروانه، اکرم برای شهدا سنگ پا می¬کشید. خوش به حال مرده¬ای یا شهیدی که اکرم او را بشوره. مثل برف سفید و تمیزمی شه» .
اکرم از دست و پاهای از بدن جدا افتاده می¬گفت و از دخترکانی که هنوز هویتشان معلوم نشده است.
عملیات رمضان تمام شد. ماه رمضان هم تمام شد. شهدای بمباران نماز جمعه دفن شدند و حسین آمد.
مهدی ۱۷ روزه بود. یک چشم حسین خندان و چشم دیگرش گریان بود. خنده برای آمدن مهدی و گریه برای رفتن حاج محمود شهبازی.
مهدی را بغل کرد و دهنش را نزدیک گوشش برد و برایش اذان و اقامه خواند. گفتم: «از وهب آرام¬تره.»
گفت: «حتما تو آرام بودی که مهدی هم آرام¬تره»
به جای پاسخ نگاهش کردم. یک نگاه معنی¬دار، از همان نگاه، پاسخم را شنید و لحنش را تغییر داد: «می-دانم که این چند ماه که نبودم به تو، چه گذشته ولی خدا شاهد است که باید درجبهه می¬ماندم. حاج محمود، یک شب قبل از ورود ما به خرمشهر شهید شد و کارش به دوش من افتاد. بعد از نبرد دو ماهه برای آزادی خرمشهر، عملیات رمضان را برای به سرانجام رساندن جنگ ادامه دادیم، اما سمبه دشمن پر زور بود و هر چه زدیم، به در بسته خوردیم. توی دژها و خاکریزهای مثلثی کوشک و شلمچه گیر کردیم. همزمان بنا شد که بخشی از نیروهایمان را به جنوب لبنان بفرستیم. حاج احمد خودش زودتر از بقیه رفت و با چند نفر دیگر به اسارت گروهی درآمدند که دستشان با اسرائیلی¬ها یکی بود. حاج همت برای هدایت نیروها به سوریه و جنوب لبنان رفت و من را از دم پله هواپیما برگرداند. مجبور شدم بمانم. آیا با این شرایط، می¬توانستم حتی یک روز به شما سر بزنم؟!»
رک و صریح گفتم: «آره، به اندازه یک رفت و برگشت یک روز می¬توانستی بیایی و بروی. همان طور که برای مداوای زخمت آمدی و رفتی»
سرش را پایین انداخت، وهب با زبان کودکانه¬اش گفت: «بابا نبودی هواپیماها، بمب انداختند روی سر مردم». حسین، مهدی را بغل کرده بود و وهب را هم روی زانویش نشاند و خطاب به من گفت: «پیداست که زخم پای من خوب شده، امّا زخم دل تو، نه».
بغضی گلوگیر داشت خفه¬ام می¬کرد. بریده بریده، گفتم : «زخم زبان¬ها می¬شنوم که جگرم رو می¬سوزونه. می¬گن همه امکانات مملکت مال پاسدارها شده و غرق در رفاهند. می¬گن، پاسداران، بچه¬های مردم را می‌فرستند جلوی گلوله و خودشان جلو نمی¬رن می¬گن…» و ترکیدم.
حسین بچه¬هایش را به سینه چسباند و دردمندانه گفت: «پروانه، امتحان تو از امتحان من، جنگ من، زخم من، سخت¬تره. همان گونه که مصائب خانم زینب از امتحان حسین(ع) سختر بود. با تمام وجود می-فهمم که چه می¬گی، اما به زینب کبری، قسَمَت می¬دم، توهم شرایط من رو درک کن»
اسم مبارک حضرت زینب را که آورد، ساکت شدم و چشمم به انگشتری عقیقی که محمود شهبازی به او هدیه کرده بود، افتاد.
آن روز نهار حاج آقا سموات نهار میهمانمان کرد. وهب با همه شلوغی¬اش وقتی به خانه حاج آقا می¬رفتیم، ساکت می¬شد. حسین از زحماتی که حاج آقا و حاج خانم در نبودنش متحمل شده بودند، تشکر کرد. حاج آقا گفت: «حسین آقا می¬بینی که طبقه پائین خالیه. شما هم که در منطقه هستین. قبلاً قول داده بودید که برید منطقه و برگردید، اسباب کشی می¬کنید. نگذار بیشتر از این پروانه خانم و بچه¬ها توی چاله قام دین غریبانه زندگی کنند.» باورم نمی¬شد که حسین راضی شود. شاید حرف¬های روز گذشته من و دلایل منطقی حاج آقا دست به دست هم دادند که او «بله» را بگوید.
چند روز بعد از چیدن وسایل، حسین رفت. این بار به کرمانشاه و زود آمد.
کرمانشاه مرکز منطقه ۷ کشوری سپاه بود که سه استان همدان، ایلام و کرمانشاه را تحت پوشش داشت.
حسین می¬گفت که هر استان قرار است یک تیپ مستقل از نیروهای مردمی تشکیل بدهند. اگر این تیپ برای استان همدان شکل بگیرد، دیگر همدانی¬ها به تیپ ۲۷ محمدرسول الله تهران نمی¬روند و هیچگاه نگفت که قرار است خود او فرمانده این تیپ باشد.
تا پایان رمستان سال ۶۱ به کرمانشاه می¬رفت و می¬آمد. بعدها شنیدیم، در این فاصله برای هدایت عملیات مسلم بن عقیل در سومار در کنار حاج همت بوده و باهم کار می¬کردند.
ایام نوروز رسید مثل سال¬های گذشته کنارمان نبود. تیپ ۳۲ انصارالحسین(ع) را در اسلام آباد غرب تأسیس و راه اندازی کرده بود و حسابی سرش گرم بود. نیمه دوم فروردین ماه با حاج آقا سموات از اسلام آباد آمدند و بعد از یک توقف کوتاه به ملایر رفتند. پیش امام جمعه ملایر حضرت آیت الله حاج آقا رضا فاضلیان.
انگار مژده گرفته و به مرادشان رسیده بودند. هر دو خوشحال و با نشاط بودند. حسین از حاج آقا سموات خواسته بود که نگوید فرمانده تیپ است. اما من پس از پنج سال زندگی با حسین، درونش را می¬خواندم، حتی اسرار مگویش را.پرسیدم: «اقور به¬ خیر، پارسال دوست، امسال آشنا. بی خبر می¬آیید و یهو می¬روید ملایر و شاد و شنگول برمی¬گردید.»
خودش را به آن راه زد: «پروانه، توی اسلام آباد، رزمنده¬های بسیجی، حالی دارند، دیدنی. شب¬ها توی سوله¬ها همه برای نماز شب خواندن بیدارند، درست مثل شب های احیاء ماه رمضان. همدان که یک گردان نیرو بیشتر نداشت. حالا، پنج، شش گردان پیاده داره و یعنی یک تیپ مستقل.»
پرسیدم: «فرمانده تیپ کیه؟»
بدون¬اینکه بخندد¬خیلی¬عادی¬گفت: «ما همه انصارالحسین هستیم. البته به تعبیر صحیح¬تر، پیرو انصارالحسین هستیم. انصار و یاوران واقعی امام حسین(ع)، علی اکبر(ع)، قاسم بن الحسن(ع)، ابالفضل العباس(ع)، مسلم بن عقیل، علی اصغر(ع) هستند. پس ما زیر علم انصار آمده¬ایم. همان علمی که یک عمر به پایش سینه زدیم و اشک ریختیم. این¬ها، اسامی گردان¬های ما هستند که حاج آقا رضا پیشنهاد داد.»
نخواستم با پرسیدنم، بیشتر اذیتش کنم، گفتم: «خوش به حالتان. ماچی؟ همسران رزمندها کجای این قافله¬اند؟»
گفت: «این سؤال رو یکی از همسران رزمنده¬ها از علی(ع) پرسید. حضرت فرمود شما در ثواب جهاد شوهرانتان سهیم هستید.»

طبقه پایین خانه حاج آقا سموات زندگی گرمی داشتم. مشکلات کمتر شده بود. شاید هم من با شرایط کنار آمده بودم. وقتی حسین می آمدهمه راجمع می کرد. خواهرانم ایران وافسانه وشوهرانشان، خواهران خودش منصورخانم واکرم خانم وخانواده وآقام بازنش وعمه واصغرآقا که از تهران می¬آمدند. درست مثل سال هایی که همه مجردبودیم وتوی خانۀ بزرگ محلۀ «برج»باهم زندگی می کردیم. ازآن جمع فقط مادرم نبود.
همۀ ازحسین می پرسیدند واوهم شرایط راخوب¬وعادی¬وامیدوار کننده نشان می داد ولام تاکام ازمسئولیتش، سختی جنگ وعملیاتهای پی درپی، حرف نمی زد.
مرداد سال۶۲، پسرمنصورخانم، حمیدازعملیاتی که تیپ انصارالحسین(ع)درمناطق کوهستانی کردستان عراق به نام والفجر۲انجام داده بودآمد. حال حسین را پرسیدم گفت: «ترکش به کمرش خوردوبردنش عقب »
وقتی رنگ پریده وقیافه درمانده¬ام رادید، ادامه داد: «دایی حسین، بیدی نیست که بااین بادها بلرزه. حتّی راضی نمی شه به بیمارستان بره، به زور بردنش.»
مجروحیت قبلی حسین برایم تداعی شد، چادرم راپوشیدم ودست وهب راگرفتم ومهدی را بغل کردم ودرب طبقه بالا را زدم. حاج آقا سموات شب گذشته از جبهه آمده بود. در را باز کرد، نگرانی رادر صورتم دید وقبل از این که بپرسم چی شده؟ حسین کجاست، خودش گفت: «حسین آقا یک خراش جزئی برداشته، پیغام داد که نگران نباشی»
-«الان دقیقاً کجاست، کدام بیمارستانه ؟»
-«شما که حسین را بهتر ازمن می شناسید. میانه ای با بیمارستان نداره، قراره خودم بیارمش»
حاج آقا رفت وحسین را تا بیاورد، مُردم وزنده شدم. ظاهرش سرپا بود. امّا کمرش می گرفت وراه می رفت. حتیّ بلد نبود مهدی را بغل بگیرد یا وهب راروی پایش بنشاند. به حاج آقا سموات درگوشی چیزی گفت وکنجکاویم را بر انگیخت تشویشی جانگاه بر وجودم چنگ می زد. سکوتشان ودر گوشی حرف زدنشان، آزارم می داد. حاج آقا سموات سکوت راشکست: «شما یک چیزی بگو، پروانه خانم»
گفتم: «من که حسابی سردرگم شدم، نمی دانم شما از چی حرف می زنید.»
حسین وارد گفتگوشد: «این حاج آقا، زیادی ماجرا را شلوغ می کنه، یک ترکش نخودی که نیازی به جراحی واتاق عمل نداره»
حاج آقاسموات گفت: «امّا دیروز دکترت گفت که باید بری تهران پیش متخصص.»
حسین خواست آتش درون مرا بخواند: «هرچی خانم بگه، دکترمن پروانه خانمه»
گفتم: «برویم تهران»
وهب ومهدی راپیش خواهرانم گذاشتم. با آمبولانسی که ازسپاه آمد، راهی تهران شدیم. حسین پشت آمبولانس دراز کشیده بود ناله می کرد ونگرانم می کرد. اوکه وجودش بادرد عجین شده بود. از فرطِ درد، بی اراده ناله می کرد. عکس ازکمرش گرفتند، ترکش کنار نخاعش بود.
دکتر گفت: «دیر آمدید وسریع باید عمل شود»
چند ساعت اتاق عمل بود ولحظه های انتظار به کندی می گذشت. آوردنش وتا چند ساعت بیهوش بود.
سطر سطر دعای توسل رابا اشکهایم خیس کردم تا چشم حسین باز شد. ونگاهش به من افتاد. دوسه بار گفت: «پروانه، پروانه، پر….وباز پلک هایش افتاد. عمه واصغر آقا هم آمدند. عمه کنار تختش نشست وسیرگریه کرد.
حسین دوباره چشم باز کرد. بچه های سپاه هم باحاج آقاسموات آمده بودندواتاق گوش تاگوش، پربود. حسین انگشتان پاهایش را تکان داد تامن وعمه بفهمیم که فلج نشده است. حالا گریه ام از شادی بود امّا بیرون از اتاق.
کنار ستون فقراتش رابه اندازه یک کف دست شکافته بودند و یک ترکش کوچولو- به قول خودش نخودی درآورده بودند. جای بخیه ها، زیگزاگی روی کمرش بود. راه که می رفت، گاهی¬می¬ایستاد. پایش تیرمی کشید. عکس رادیولوژی نشان می داد که پزشکان، ترکش نخودی رادر آورده اند. امّا یک ترکش آزارش می داد. دکترگفته بود. اگر می خواستیم ترکش دوم را برداریم. قطع نخاع می شد. باید با آن بسازد وتا مدتی استراحت در منزل داشته باشد
مدّتی ماند، اتاقش محل جلسات مسئولین تیپ شده بود واین آمدن هاورفتن هارا دوست داشتم، چون حسین پیش مابود. امّا دیری نپائید که سازرفتن زد.
گفتم: «مگراین روش چه اشکالی داره که بیان و توی خانه گزارش بدن.»
خندیدوخنده اش کش آمد: «آن وقت می¬گی مردم زخم زبان می زنندو بدو بیراه می گن. خب
اگه فرمانده تو خانه اش بنشینه ونیروهایش زیرآتش باشند، همان حرف طعنه گوها می¬شه.»
پس ازدوسال اولین بار بود که حسین اظهار می کرد که فرمانده است آن هم غیر مستقیم وحتماً این مقدمه چینی ها برای رفتن به جبهه بود. می دانستم.
شوخی تلخی کردم: «سال گذشته از پاخوردی امسال ازکمر، این طورکه پیش می¬ری، نوبت قلبت رسیده،»
باخونسردی جواب داد: « قلب من همراهم نیست که تیروترکش بخوره. وقتی می رم، می ذارمش پیش تو وبچه¬ها»
دلم غنج رفت. اگرچه تعبیری شاعرانه بود. امّا این تعبیرحرف دل حسین بود.
خواستم مثل خودش حرف بزنم، گفتم: «خُب، اگردلت این جا مانده باشه، پس تیروترکش ها بالاترمی رن، آن وقت زبانم لال به سرت…….»
خندید«به سرم؟!سرم راکه سالهاست به خدا سپرده ام. به همین خاطر، سری میان سرها درنیاورده¬ام»
کم آوردم وکوتاه آمدم. ساکش رابستم وقرآن بالای سرش گرفتم. تاآن روز اورا مثل خانوادۀ یک رزمنده، بدرقه نکرده بودم.

عملیات خیبر درجنوب آغازشده بود انتظار داشتم که خبری ازمجروحیت حسین بیاید که نامه اش آمد. بااین که عادت به فرستادن نامه نداشت. توی نامه از عنایت خداونددر پیروزی عملیات والفجر۵ نوشت شادی وشوردر میان کلمات نامه اش موج می زد. نوشته بود. «مُزذتلاش ما، دیدن لبخندرضایت روی لب های حضرت امام است.»
وقتی که آمد انتظار داشتیم همان شوروشادی که درنامه اش حس کردم درسیمایش ببینم. امّا پشت دستش می زد ومی گفت«حاج همت هم رفت»
بهار سال۶۳راباحضورگرم حسین درخانه آغازکردیم. پدروعمه هم میهمانمان بودند. پدرم ازتب وتاب افتاده بود کمتربه سرویس می رفت وجنب وجوش دوران زندگی با مادرم را نداشت. وقتی می آمد برای وهب ومهدی، هدیه می آورد. باحسین از گذشته¬ها تعریف می¬کرد واز بزرگی پدر حسین می گفت وگاهی به کودکی حسین گریز می زد و از روزهایی که او رابا خودش به سرویس می برد. نکته هایی ناگفته می¬گفت. حسین با وقار گوش می داد و دست آخر اظهار می کرد که شما دردوران یتیمی¬ام برای من نه فقط دایی، که جای پدربودید و اگر خداوند به من توفیق جهاد در راه خدا داده، اثر نان حلال وهمراهی دختر باکرامت شماست.»
بااین که دوتابچه قد ونیم قد داشتم امّا ازاین که تعریف وتمجید حسین را پیش پدرم بشنوم، حیاء می کردم وخجالت می کشیدم.
تعاون سپاه همدان برای خانواده های متأهل خانه ساخته بود وحاج آقا سموات مسئول تقسیم آن ها بود. به حسین گفت: «یک واحد برای شما در نظر گرفته ام» حسین گفت: «اگر چه این جا مزاحم شمائیم ولی چون من کمتر همدان هستم پروانه وبچه هااین جاراحت ترند»
حاج آقا دستش را گذاشت روی چشمش: «جای شما وبچه هات روی تخم چشم ماست. من برایتان خانه ای که توی چاله قام دین دارید، می فروشم. یک واحد کنار بقیه بچه های سپاه می خرم»
حسین راضی نمی شد و می¬گفت: «من دو تا بچه دارم. امّا کسانی مثل ستار ابراهیمی، چهارتابچه دارند، به آن می رسد.»
-«اتفاقاً شما همسایه ستار ابراهیمی می شوید، بخاطربچه¬ها هم که شده قبول کنید.»
حسین نگاهی به من کرد و دید که راضی¬¬ام. پذیرفت. خانه چاله قام دین رافروختیم. امّا کم داشتیم، فرش زیر پاهایمان راهم فروختیم. باز کافی نبود.
حسین داشت پشیمان می شد. خانه مورد نظر ساده ودر منطقه ای پائین شهر بود امّا پول ما به آن هم نمی رسید. از طرفی نمی خواست بدهکار شود. چند تا عقیقه ارث مادری داشتم. آن ها را فروختم وخانۀ سازمانی را خریدیم. خانه ای که در انتهای خیابان ِخانۀ پدری ام بود، نزدیک کوچۀ برج.
هنوزتوی خانۀ جدید، جاگیر نشده بودیم که حسین به جبهۀ جنوب رفت. وپس ازیک ماه برای چندروز آمد. ظاهراً سالم بود. تیر وترکش نخورده بود. امّا تمام صورت ودستش، مثل آبله مرغان بچه ها، شده بود. جوش های کوچک سرخ وبعضی ها چرکین. که پشه کوره هابرپوستش نقش کرده بودند قیافه اش راخنده دارکرده بود. فهمید و به شوخی می گفت: «پشه های جزیره مجنون از روی پوتین هم می گزند، چه گزیدنی!»
روزی¬که خواست برود گفت: «انگار که این خانه خوش یمن است. پرسیدم: «چطور؟.»
-«سال گذشته از حّج تمّتع جا ماندم. امسال قراراست با تعدادی از بچه های جبهه، اگرقسمت شود، عازم شویم»
گفتم: «ان شاء الله»ورفت
مردان همسایه، اعضای شورای فرماندهی تیپ بودند باهمسرانشان رفت وآمدداشتیم. همدیگررا می فهمیدیم امّا سفره دلمان را پیش هم وا نمی¬کردیم. گاهی از زبان شوهرانشان از مدیریت واخلاق حسین تعریف می کردند. تعدای از آن ها قرار بود. همان سال عازم حج شوند.
پس از چند ماه¬ حسین از جبهه جزیره مجنون آمد وگفت: « قسمت نیست چشم من به گنبد خضرای پیامبر، منور بشه ¬باید بمانم امّا سهم من محفوظ و قراره یک نفر جای من بره»وطاق ابرو هایش را بالا انداخت. وبدون کلام به من اشاره کرد «یعنی که شما»
ذوق زده شدم «آخر بدون تو….؟!»
-«من با توام، شک نکن اگر خواستی یاد من بیفتی، فقط چشماتوببند و باز کن، کنارت هستم»
کمتراز ده روز تازمان پرواز باقی نمانده بود. نه لوازم احرام داشتم و نه گذرنامه.
حسین از آن کارها که دوست نداشت، کرد. چاره ای نداشت اگر به آقامحسن- فرمانده کل سپاه- نمی-گفت. ظرف دو، سه روز گذرنامه صادر نمی¬شد.

نیازبه باز و بسته کردنِ چشم ها نبود. زیربرق آفتاب مسجدالحرام، حین طواف، کنارمزارهای بی نشان بقیع ودر جوار حرم رسول خدا، همه جا، حسین راکنارم می¬دیدم. حتّی وهب، مهدی را فراموش کرده بودم.
او فرسنگ ها آن طرف تر، انصارالحسین رابرای عملیات عاشورادرجبهه میمک آماده می¬کرد واین راحاج حسن یوسفی ازدوستان اوکه همسفر حج مابود، گفت.
به نیّت حسین، محرم شدم واعمال رابرای او انجام دادم. شب به خوابم آمد وبا چشمهای گریان وباالتماس گفت: «پروانه، پشت دیوار بقیع، از خدا بخواه مرگ من را شهادت درراه خودش رقم بزند دراوج گمنامی مثل مادر شهدا، فاطمه زهرا(س)..؟!»
برای سلامتی وتوفیق بیشترش دعاکردم. وقتی برگشتم بایک پیکان قدیمی به فرودگاه مهرآباد آمده بود. ازراه گردنه آوج آمدیم وسرظهر، نهار کناریک غذا خوری توراهی، لب یک حوض روی نیمکت نشستیم وکباب برگ خوردیم. پرسیدم: « ازبچه ها چه خبر؟!»
گفت: «یک عملیات ناموفق¬توی میمک داشتیم، خیلی بمباران می¬شدیم. بچه هارا ازمنطقه به عقب آوردیم»
خندیدم، بعد اخم کردم: «وهب ومهدی را می گویم، فرمانده!».
حسین لب گزید وسر جنباند: «از منطقه که آمدم وهب پیش مامانم بود ومهدی پیش خواهرت افسانه خانم. مامان می گفت چند روز از رفتنت گذشته بود که وهب چند تا کله معلق زد ورفت زیر رختخواب وبنا کرد گریه کردن، خانم ها برات آش پشت پاپخته بودند. وهب بایک لنگه دم پایی دنبالشان کرد وباگریه گفته بود وقتی که مامانم نیست شما این جا چکار می کنید. مهدی طفلی آرام بود.
وقتی آمدم بردمشان پارک. امّا باز وهب بی تابی¬کرد. تااین که مادرم اورا باکاروان پیرزن ها برد شیراز. حالا برگشته ومثل بقیه منتظر حاج خانمه»
به سرکوچه رسیدیم. بوی اسپندمی آمد. جلو پایم قربانی کشتند وبا سلام وصلوات وارد خانه ای شدم که بیشتر ازیک ماه ازش دور بودم.
پسر بچه ها توی حیاط بازی می کردند. وهب تامرادید. دوید وبه پایم چسبید. بغلش کردم وبوسیدمش. مهدی¬کوچولوهم یک گوشه ایستاده بود وگوسفندِسربریده ای را که قصاب به درخت بسته بود، تماشا می کرد خون از گلوی گوسفند، شرشر می ریخت. وهب رازمین گذاشتم وچسبیدم به مهدی. عمه هم گریه کنان آمد وتوی ظرف اسپند فوت کرد ودورسرم چرخاند. پدرم رادیدم ویاد مادرم افتادم امّا بغضم راخوردم. هوا سرد بود وازدهان هرکسی که چاق سلامتی می کرد وزیارت قبول می گفت، بخار درمی¬آمد.
تاسه روز میهمان داشتیم ودنیا بیشتر به کام بچه هابود که باسروصدا بازی می کردند.روز چهارم حسین با میهمان هارفت، آن هابه خانه هایشان وحسین به جبهه و من ماندم و دو تا پسربچه که از دیدنشان سیر نمی شدم.
گرمی وشور میهمانی، خیلی زود جایش را به سردی زودرس زمستان داد. آن روزها عصای دستم، افسانه خواهرکوچکترم بود که بعداز ازدواج سر زندگی وخانه خودش رفت.
می ماند خانم حاج آقا سموات که از او هم دور شده بودیم. و نبود که هوایم را داشته باشد. همه چیز از ارزاق عمومی، کوپنی بود. از مرغ وتخم مرغ وگوشت تا روغن و پنیر و قند و شکر و چای. باوهب ومهدی می رفتیم وکوپن ها را می دادیم وبا ساک یا زنبیل بر می گشتیم. مهدی هم ناچاربود راه بیاید .
گرفتن ارزاق نسبت به تهیه نفت برای بخاری تفریح به حساب می آمد.
سرمای زمستان زیر ۳۵درجه رسیده بود. از آن سرماهای «گدا کش » که مثل برگ خزان آدم های بی خانمان را می¬ریخت. آن ها که مثل ما خانه داشتند اگر نفت نمی¬رسید حال و روزشان با گداها فرقی نمی کرد. مردم با بمباران خانه هایشان راحت تر کنار می آمدند تا با بی¬نفتی.
اواسط زمستان نفتمان تمام شد. مدت زیادی¬از رفتن حسین می¬گذشت. دوستانش کم وبیش به خانواده هایشان سر می¬زدند. وخبر سلامتی اش را می دادند. غرورم اجازه نمی داد که به آن ها بگویم، نفت نداریم.
مهدی را بغل می کردم ویک بیست لیتری دست دیگرم می¬گرفتم. سه تا کوپن بیست لیتری سهمیه داشتیم. امّا نمی¬توانستم بیشتر از یک پیت، با خودم ببرم. چرخی ها توی بیشتر کوچه ها می چرخیدند ونفت جابه جا می¬کردند.
رسیدم سرخیابان، جایی که نزدیکترین شعبه توزیع نفت بود. صف طویل مردمی که با طناب پیت های نفتشان رابسته بودند، نشان می¬داد که حالا حالاها نوبت من نمی¬شود.پیت را داخل صف گذاشتم. ونفر آخر شدم. آفتاب بی رمقی به برف ها می خورد. پولک های سفید برف، چشم ها رامی زد. وهب ومهدی سردشان بود. وبا وجود شال وکلاه ودستکش وچکمه، لپ هایشان از سوز سرما سرخ شده بود. نیم ساعت بعد، همان آفتاب کم رمق هم رفت. بچه ها می لرزیدند، اول مهدی به گریه افتاد وبعد وهب.
تنها کسی¬که توی آن صف طولانی بادوبچه ایستاده بود، من بودم. پیرمردی که بالباس خاکی، هئیت یک رزمنده راداشت، از جلوصف بیرون آمدوگفت: «حاج خانم شماجای من بیا نفتت را بگیر و برو»
وحلب خالی رااز طناب درآورد و برد جلوی صف. سه تاکوپن رادادم و دوتا پیت هم از صاحب شعبه گرفتم. حالا فقط می توانستم به سه تا پیت بیست لیتری پر از نفت فقط نگاه کنم. پیرمرد لطفش راکامل کرد ورفت چرخی از صاحب شعبه به امانت گرفت وبیست لیتری هارا، شانه به شانه هم چید وبه زور چرخ را از میان برف ویخ ها به طرف خانه حرکت داد.
وهب باگریه می خواست اورا هم مثل مهدی بغل کنم. یکی، دوبار بغض کردم امّا پیش پیر مرد که هر از گاهی به عقب سر می¬چرخاند، بغضم راخوردم.
نزدیک خانه یکدفعه ماشین «آریا» کنارم ترمززد. حاج آقاسموات بود که برای سرکشی به خانواده رزمنده ها به محله مامی آمد.
وقتی صحنه رادید. فرو ریخت. پیرمرد حاج آقا سموات راشناخت. ازسر دلسوزی¬گفت: «احتمالاً، شوهراین خانم رزمنده¬س. امّا خُب باید کسی یا کسانی باشند که نگذارند، این ضعیفه، توی این سرما با دوبچه بیاد، سرصف نفت.»
حاج آقا صبورانه از او تشکر کرد و پیر مرد رفت. حاج آقا گفت: «من و امثال من باید، بمیریم که شماها…..»
وپیت ها را از سر پله ها بالا آورد.
فردا برگشت با یک تانکر بزرگ¬ نفت¬که دویست لیتر ظرفیت داشت. دوتا کارگر، تانکر راگوشه حیاط گذاشتند.
گفتم: «حاج آقا نه من راضی ام و نه حسین آقا.»
گفت: «نگران نباش، برای همه همسایه ها، تانکر سفارش دادم،» آرام شدم و دعایش کردم.

زمستان نفس های آخرش را می¬کشید که حسین آمد. دم نزدم واز کمبود هاوسختی زندگی، گلایه نکردم.
گفت: «پروانه جان، ساکت روببند، بچه ها روحاضرکن، بریم یک خانه دیگه.»
گفتم: «ازدربدری وخانه بدوشی خسته شدم. همین امسال آمدیم توی این خانه، کجا بریم؟»
گفت: «خانه ای که به جای چند ماه یک بار، حداقل هفته ای یک باربه شما سرمی زنم، خانه ای نزدیک جبهۀ سرپل ذهاب.»
دید که رفتم توی فکر، پرسید: «هستی؟!»
محکم گفتم: «آره تاهر جا که بخواهی باتومی آیم»
دستش رابه شانه ام زد وگفت: «پروانه، سالارِحسین یعنی همین»
ساک را بستم باکُلی لباس پشمی وزمستانی، حسین خندید: «این جا زمستانه وسرپل ذهاب بهار. خبری ازبرف و یخ نیست. هوا آن قدر لطیفه که فکرمی کنی آخر اردیبهشته وتوی باغ های فخرآباد«قدم می زنی»
اسم قدم را که آورد. یاد همسایه بغل دستی مان قدم خیر خانم افتادم. همسر یکی از فرمانده گردان ها به اسم ستار ابراهیمی. از اوهم چند روز پیش شنیده بودم که همسرش بهش گفته که می خواهد اورا به سرپل ذهاب ببرد. ازاین موضوع به حسین چیزی نگفتم وپرسیدم«فقط ما می رویم»
گفت: «فعلاً، بله، من باید از خودم وخانواده ام شروع کنم تا ازبقیه هم بخوام خانواده هایشان رو به منطقه جنگی بیاورند»
خندیدم و خنده¬ام کش آمد: «پس چندان هم باغ وبستان نیست. منطقه جنگی یعنی، توپ وتانک وبمباران»
پرسید: «پس نیستی»
گفتم: «ساکم روبسته¬ام، فقط پوتین نپوشیده ام»اگر این گفت وگوها هم نبود. حسین واقف به فکر درونی من بود.
سوار تویوتای جنگی فرمانده تیپ شدیم. راننده نداشت خودش پشت فرمان نشست. وهب ومهدی چپ وراستِ، من، نشستند.
صبح راه افتادیم و نزدیک غروب از تنگه ای که به طرف سرپل ذهاب سرازیرمی¬شد، رد شدیم. طبیعت، همان بهشتی بود که حسین توصیفش کرده بود. سبزه ها تازانو بالا آمده بودند و باد آن ها را روی هم می خواباند. نه از سرما خبری بود ونه از برف ویخ. ساعتی پیش، نم بارانی روی دشت نشسته بود وبه فرش سبز طبیعت، طراوت بهارانه داده بود. حسین شیشه تویوتا را پائین کشید وگفت: «بو بکشید» وهوا را از راه بینی تا ته ریه اش فرستاد.
من محو طبیعت بودم. پرسیدم: «این جاجبهه بوده؟»
گفت: «وقتی عراقی ها تاسرپل ذهاب آمدند، این جا عقبۀ جبهه بود»
گفتم: «الان جبهه کجاست؟»
گفت: «کمی جلو تر به سرپل ذهاب می رسیم سمت راست شهر، مرز عراق است. آن جا یک گوشه از جبهه است امّاجبهه اصلی وفعال آن سوی قصرشیرین است. که عراقی ها پس از آنکه تمام شهر رابا خاک یکی کردند. به عقب رفتند وخط جلوی شهر بسته شده».
دقایقی بعد وارد شهر سرپل ذهاب شدیم کم وبیش مردم به شهر باز گشته بودند. امّا ویرانی از سر روی شهر می ریخت.
خانه ها یک طبقه و درو دیوار شان همه، سوراخ بودند ومتربه متر آسفالت خیابان ها، خراش خمپاره وتوپ نشسته بود. حسین آهسته از لابلای چاله ها رد شد وهر از گاهی، نیم نگاهی به خانه ای می کرد وجایی رانشان می داد که درآغاز هجوم عراقی ها، محل استقرار بچه های سپاه همدان بوده وباحسرت از شهدایی می گفت که توی این خانه های خالی ازسکنه؛ شب زنده داری می کردنداز شهیدان بهمنی، فریدی، حاج بابایی ومظاهری.
از شهر به جاده ای که به پادگان ابوذر می رفت، چرخیدیم. خودروهای نظامی ارتش وسپاه از سمت مخالف مامی آمدندوبه سمت قصرشیرین می رفتند. ازدور ساختمان هایی یک شکل وپنج طبقه نمایان شدند.
وارد پادگان که شدیم. از بلند گوهای پادگان صدای اذان مغرب¬ آمد. حسین از دژبانی رد شد وگفت: «درجبهه هیچ کاری مقدم برنماز اوّل وقت نیست»
و ما را به مسجدی برد که روی دیوار آن عکس بزرگ مسجد الاقصی نقاشی شده بود. با این جمله از امام که؛ «راه قدس از کربلا می گذرد.»
توی مسجد قدس پادگان ابوذر سرپل ذهاب در قسمت خانم ها، سه چهار خانواده بیشتر نبودند امّا وقتی نماز تمام شد، صدها رزمنده بالباس های بسیجی، سپاهی، وارتشی، از مسجد بیرون رفتند.
وارد ساختمانی شدیم که از خانوادۀ رزمندگان تیپ انصارالحسین(ع)غیر از ما کسی نبود. جلو پنجره ها بجای پرده، پتوزده بودند. وپشت شیشه هاچسب. که شب ها نور چراغ بیرون نزند وشیشه ها باشکسته شدن دیوار صوتی توسط هواپیماهای دشمن ویا بمباران خُرد وریز نشوند. زندگی ساده وسربازی داشتیم. امّا حسین می¬گفت: «پادگان ابوذربرای ما کویته»
کویت برای هر کس نماد، ثروت وپول وامکانات بود امّا برای ما یاد سفرهای طولانی پدرم را تداعی می کرد وغربت مادرم را.
خیلی زود به زندگی در پادگان عادت کردیم. وهب، پیش پیرمردی که نگهبان ساختمان بود وتازه خواندن ونوشتن یاد گرفته بود. الفبای فارسی را یاد گرفت. وبا هواپیمای پلاستیکی که از مکه خریده بودم، توی اطاق می چرخید وبازی می کرد. حسین هم که گفته بود حداقل هفته ای یکبار می آیم. می آمد. امّا نیامده رفت.
چند روز بعد آقای بشیری مسئول تدارکات تیپ ومحسن امیدی – فرمانده یکی از گردان ها- باخانواده هایشان آمدندو سرگرمی ما بیشتر شد. بچه هاباهم بازی می کردند وما با خانم شان تعریف. چهارمین خانواده ای که به ما اضافه شد. خانواده ستار ابراهیمی بودند.
همان قدم خیر خانم که بیشتر خبر آمدنش را داده بود. قدم خیر از من کوچکتر بود. وسه تا بچه کوچک داشت دو دختر ویک پسر که هم بازی های مهدی ووهب شدند.
ازمحوطه پادگان نمی توانستیم بیرون برویم. حسین که آمدگفتم: «این جا پشت جبهه¬س، دوست دارم. جبهه را ازنزدیک ببینم»
به حالت تصنعی گفت: «جبهه وخانم؟! »
گفتم: «مگر خودت نمی گفتی که اوائل جنگ در خرمشهر، زن ها اسلحه برداشتند ودوش به دوش مردانشان ایستادند مقابل دشمن.»
لبخند زد وگفت: «امّا جبهه ای که ما می¬ریم یک جبهه کاملاً مردانه س»
لبخندش رابا خندۀ طعنه آمیز جواب دادم: «خودت می گفتی که تو سالاری، مردی، چنین وچنان، نه؟»
انگار که تسلیم شده باشد گفت: «خُب آره ولی..».
-«ولی چی، من خانمم ورفتن به خط مقدم یک کار مردانه س؟۱»
گفت: «نه»
گفتم: «امّا گره های صورتت، داد می زنه که یه غصه توی دلت داری»
مهربانانه نگاهم کرد وبا صدایی که لحن التماس داشت گفت: «فقط برای سلامتی امام وپیروزی رزمندگان دعاکن»ادامه ندادم. شام رابا ماخورد ورفت وهمان، هفته ای یک بار هم نیامد.
کم کم بچه ها دلشان برای عمه ها وخاله هاتنگ شد وحوصله شان سر رفت. مثل یک تبعیدی شده بودیم که نمی توانستیم از محدودۀ پادگان خارج شویم.
هلی کوپترهای ارتشی که کنار ساختمانمان می نشستند وبرمی خاستند، سرگرمی آنهابودند، یاصف رزمندگانی که درحال دویدن، سرود می خواندند.وبرای رفتن به خط آماده می شدند.
یک روز آقای بشیری از خط مقدم برگشت می خواست خانواده اش را به همدان ببرد. سراغ من آمدوگفت: «ما که می خواهیم برگردیم. شما هم بیایید.»
پرسیدم: «پیشنهادشماست یا سفارش حسین آقا»
گفت: «حاج آقا از این موضوع بی اطلاعه، انتخاب باشماست»
گفتم: «می آئیم»
باقدم خیر خانم، خداحافظی کردیممظلومانه با بچه هاش نگاهمان می کردند خواستم بگویم، شماهم باما بیایید. امّا چون اجازه نداشتم لب گزیدم.
ازسر پل ذهاب دور می شدیم. همه جا آرام بود. یک آرامش قبل از طوفان. عصر به همدان رسیدیم وفردا خبر رسید که پادگان ابوذر سرپل ذهاب وحشتناک بمباران شده.

یاد قدم خیر افتادم وبچه هاش وافسوس خوردم که چراآن جا نبودم.
دیدوبازدیدهای سنتی عید، رونق نداشت. دل مردم شهربا بچه هایشان درجبهه بود. وقتی خبر شهادت رزمنده ای می آمد، حجله ای سرکوچه می گذاشتند، با این وضع گفتن تبریک سال نو وخوردن آجیل وشیرینی وحتّی دور هم جمع شدن های مرسوم ایام نوروز، از زندگی ما رخت بر بسته بود. مونس تنهایی ام، افسانه هم به خانه بخت رفته بود ومن مانده بودم با وهب بی قرار ومهدی به شدّت لجباز ویک دنده که سخت وابسته ام بود.
اصغرآقا برادر حسین هم زن گرفت وعمه از تهران به همدان آمد. عمه هم مثل من بی قرار حسین بود.
حسین را بعد از بمباران پادگان ابوذر سرپل ذهاب ندیدم که با او درد دل کنم. یکی، دوتا از همسایه ها گفته بودند که: «همدانی قبل از بمباران ابوذر، خانواده اش را به همدان فرستاده وبقیه خانواده ها، زیر بمباران مانده اند.» غرق در این افکار مغشوش وآزار دهنده بودم که یک باره به جان زمین لرزه افتاد.
برای چند ثانیه خانه جُنبید امّا زلزله نبود. به پشت بام رفتم. توده ای عظیم از دود سیاه از سمت جنوب همدان به آسمان می رفت.
یک آن فکر کردم، چاله قام دین زیر وروشده، بی اختیار دادزدم: «عمه، منصور خانم، بچه هاش و…»
وهب و مهدی را که ترسیده بودند، برداشتم وبه سمت محلۀ قدیمی مان در چاله قام دین رفتم. راننده تاکسی¬گفت: «موشک عراقی نزدیک آرامگاه بوعلی خورده وچند خانه ویه کوچه روصاف کرده.»
از نزدیک آرامگاه بوعلی رد شد، آمبولانس ها آژیرکشان به محل انفجار می رفتند ومردم هراسان وسراسیمه جابه جا می شدند. چندتا لودر هم به محل اصابت موشک می رفتند. راننده آهی¬ازته دل کشید وگفت: «یعنی کسی اززیر آوار زنده در می آد؟»چیزی نگفتم
به چاله قام دین رسیدم. عمه ودخترش منصور خانم زیر زمین ، نشسته بودند. شیشه ها ریخته بود. امّا خانه سر پا نشان می داد. عمه مرا که دید، مثل گذشته ها گفت: «بیا عروس گلم، بیا ……:
ویک آن، لحن مهربان او مرا به روزهای شاد کودکی¬ام برد. احوال حسین را پرسید: «گفتم حالش خوبه وگاهی به خوابم می آد»
عمه دلش سوخت. وهب ومهدی را بغل کرد وگفت: «پروانه جان، تو که به دوری حسین عادت کرده ای غم به دلت راه نده.» لبخندی زدم واز منصور خانم. احوال پسرهایش را پرسیدم: گفت، «جبهه اند».
عمه به دلداری گفت: «خدا حافظ همۀ رزمندگان باشه، وصدام زورش به اونا در جبهه نمی رسه، بابمباران مردم دق دلش رو خالی می کنه، خدا لعنتش کنه، ان شاء الله مرگش نزدیکه»
دستم را بالا بردم و وهب ومهدی هم دستهای کوچولویشان را به تبعیت ازمن بالا بردند وگفتم: «ان شاء الله»
تاچندروز عمه میهمان مابود. یکی از اهالی محله¬ماتوی خانه¬اش، گاوداشت وهب ومهدی باهم می رفتندوازش شیر تازه می خریدند. وهب ۶ساله می خواست دلتنگی ام را در نبودِ پدرش باخریدهای این گونه، پرکند. با آن سنِ کم، روح بزرگی داشت که در جسمش جانمی شد و این تعبیری بود که اولّین بار، خانم دباغ، اولّین فرمانده سپاه همدان، در باره او گفت. بااین حال کودکی می کرد وگاهی دعوا ونزاع.
یک روز از خریدآمده بودم که دیدم مهدی کارد میوه خوری رابرداشته وبه کوچه می رود. دنبالش کردم. نمی توانستم پابه پای اوبروم. دادمی زد که« وهب را دارند می زنند» ومی دوید. سرکوچه، چهارنفر هم سن یابزرگتر از وهب اورا زیر مشت ولگد گرفته بودند، مهدی که از فرط هیجان وعصبانیت، صدای من را نمی شنید، وسطشان رفت ونگران بودم مبادا از کارد استفاده کند که دعوا بافرار آن چند نفر ختم شد. مهدی مثل آدم بزرگ ها گردوخاک لباس وهب را تکاند. ومن با تندی گفتم: «تو با این قد وقواره ات چطور می خواستی حریف اونا بشی؟» باقُدی حاضر جوابی¬کرد: «دیدی که شدم»
کمی خوشم آمد امّا تشویقشان نکردم. حسین همیشه می گفت: «مهدی خیلی به تو وابسته شده، نذار بچه ننه بشه»
من هم سعی می کردم مثل هم بزرگشان کنم. اگرچه خُلقشان متفاوت بود. مهدی با همۀ جور کشی که از وهب داشت گاهی سرتقسیم تخم مرغ دعوایش می شد به ناچار کارد را وسط تخم مرغ آپز می گذاشتم وبه دو قسم مساوی، نصف می کردم تا مهدی غُرنزند.
یک شب تابستانی سربالکن خوابیده بودم ودر عالم خواب دیدم که کسی با اسلحه از نرده بالا کشید وخودش را بالای سر من وبچه ها رساند. می خواستم، فریاد بزنم. امّا صدا از گلویم در نمی آمد مرد مسلح نقاب دار می خواست وهب ومهدی را بدزدد. بالشی روی صورتم انداخت تا خفه ام کند. من دست وپا می زدم و به لحاف وبالش چنگ می انداختم. در آخرین لحظات خفگی ، تمام توانم را در گلویم ریختم وبا تمام قدرت فریاد زدم: «نه» بافریادم. وهب ومهدی مثل جن زده ها از خواب پریدند. خودم هم نیم خیز نشستم. گلویم از خشکی به هم چسبیده بود وتنم از خیسی غرق آب. وهب یک لیوان آب آورد. خوردم. امّا دیگر خوابم نبرد. هربار زیر نور مهتاب به نرده روی دیوار نگاه می کردم. تصویر بالا آمدن دزد نقاب پوش در ذهنم تکرار می شد.
فردا صبح ماجرا را برای خانم فرخی، زن همسایه تعریف کردم. خیلی ناراحت شد. وازهمان شب دختر۸ ساله اش عاطفه را پیش من فرستاد که تنها نخوابم. عاطفه دختر مهربانی بود. با وجود اختلاف سنی ۱۳ساله ای که با او داشتم. برایش مثل یک دوست تعریف می کردم تا می خوابید تعریف هایم مثل لالایی، وهب را هم که عادت داشت. دیر بخوابد، به خواب می برد. امّا مهدی عادت داشت که سر ساعت هشت شب بخوابد، این راهمِه قوم وفامیل می¬دانستند.گاهی که به میهمانی دعوت می¬شدم، همۀ می دانستند که باید بخاطر مهدی سفره شام راقبل از ساعت ۸بیندازند. اگر بی شام می خوابید، قوت خودم بسته می شد.
سال ۶۴ به نیمه رسید. بعد از نیامدن طولانی حسین مریض شدم وتب کردم. اتفاقاً پدرم از سفر آمد ودید وهب ومهدی کسل نشسته اند ومن در تب می سوزم. نمی دانم غرور پدری بود یا دلش سوخت، بهش برخورد وگفت: «پروانه پاشو، بریم پیش خودم زندگی کن»
حالم خوب نبود تا حدی که نمی توانستم جواب بدهم، صورتم از تب، گُر گرفته بود. پدرهم اصرار می کرد که وسائلت راجمع کن، باهمۀ سختی، تنهایی وانتظارهای طولانی، خانه خودم را ترجبح می دادم. وقتی که تأکید یک ریز پدر را دیدم، زورکی لبخند زدم وگفتم: «سالار شدم برای این روزها» این را گفتم وزانو هایم خم شد وغش کردم وبی هوش شدم.
چشم باز کردم توی بیمارستان زیر سرم بودم. سرچرخاندم پدرم باخانمش، عمه. چند نفر دیگر بالای سرم بودند. پرسیدم: «وهب و مهدی کجا هستند؟»
پدر گفت: «توبا این حال وروزت، فکر وهب ومهدی هستی؟! نگران نباش، پیش افسانه خانمند»
حالم بهتر نشده بود امّا به اصرار از بیمارستان مرخص شدم، هر روز چشم به راه بودم که حسین بیاید. آقای فرخی به خانمش گفته بود که آقای همدانی، لشگر جدیدی را برای استان گیلان تأسیس کرده و فرمانده اش شده است، لشگری به نام قدس.
شاید دلیل نیامدن طولانی این بار حسین، به غیر از جبهه، تحویل لشگر انصارالحسین وتأسیس لشگر قدس بوده است با این حرف به خودم دلداری دادم.
تابستان بود. پای وهب ومهدی به خانه بند نمی شد. بچه های هم سن وسال آن ها گوش تا گوش کوچه را پرمی کردند. امّامن نمی خواستم که خیلی با آن ها دمخورشوند. یکی برایشان با کاغذ رنگی، فرفره درست کردتابازی¬کنند. سرفرفرها باسوزن به یک نیِ چوبی متصل بود. وقتی می دویدند، باد پروانه کاغذی را می چرخاند وبچه ها خوششان می آمد. کم کم خودشان در درست کردن فرفره، اوستا شدند. ازمن پول می گرفتند، کاغذها رابا قیچی به اندازه می بریدندو باسوزن ته گرد ونیِ، سروته آن ها رابند می آوردند. برایشان یک چارپایه پلاستیکی تهیه کردم ویک جعبه خالی موز، روی جعبه خالی، فرفره هارا می چیدند وروی چارپایه پلاستیکی می نشستند وفرفره می فروختند. کارشان حسابی گرفته بود که حسین از جبهه آمد.
از شوق دیدن پدرشان، یادشان رفت که جعبه فرفره رابا خود به خانه بیاورند. حسین ازدیدن جعبه فرفره فروشی بچه ها ناراحت شد. ولی، عکس العملی نشان نداد. ومن که از شوق هیجان زده بودم وخواستم خودم را خون سرد نشان بدهم گفتم: «مبارکه ان شاء الله»
باتعجب پرسید: «چی؟»
گفتم: «لشگر جدید !!فرمانده جدید و….»
نگذاشت ادامه بدهم با لحنی که توام با تواضع ومهربای بود گفت: «فرمانده یعنی چی؟ من یک پاسدار ساده ام ودربست مخلص پروانه خانم وبچه هاش.»
وباهمان لباس خاکی جبهه که آمده بود. خم شدوزانو زد به مهدی و وهب گفت: «بچه هاسوار شید، الان قطار راه می افته، جا نمانید»
وهب ومهدی سوار شدندحسین چند بار، دور اتاق، بازانو رفت وآمد. وبادهنش بوق قطار کشید. بچه ها کیف می کردند ومن نگاه. تاصدای اذان از بلند گوی مسجد محل بلند شد. حسین دست بچه ها را گرفت وبه مسجد رفت. وقتی برگشت یک دوچرخه خریده بود که فرمان خرگوشی داشت با دو چرخ کمکی که وهب ومهدی به زمین نخورند. و یک ترک فلزی که باهم سوار شوند.
طی یک هفته ای که همدان بود. روزها را دوقسمت کرد. نیم روز را برای جلسه به سپاه همدان می رفت یا مسئولین سپاه را به خانه می آورد. ونیم روز را برای سرکشی به اقوام وبردن بچه هابه بیرون. خریدها راهم خودش انجام می¬داد. اگر می¬خواست تامیوه فروشی سرکوچه برود. به وهب ومهدی می¬گفت: «بچه هابرویم» وهب یا مهدی رکاب می¬زدند وحسین پشت سرشان می دوید. وقتی می¬آمدند، وهب می¬گفت: «امروز بابا یادمان داد که چطور با دوچرخه نیم رکاب بزنیم یا چگونه از روی پل و جوب رد شیم فقط می گه، تک چرخ نزنید»
حسین ظرف این چندروز به اندازه چندماه که نبود، ازمن وبچه¬ها دلجویی کرد هرچه از جبهه وکارش پرسیدم، حرفی نزد ومن به تردید افتادم که کسی فرمانده لشگر باشد، چگونه می تواند توی کوچه دنبال دوچرخه بچه هایش بیفتد وآن ها را هل بدهد.
روزی¬که خواست برود. چند جعبه گل اطلسی توی باغچه کاشت وبا شیلنگ آب دور حیاط، دنبال وهب ومهدی افتاد وخیسشان کرد. من فقط نگاه می¬کردم. نگاهش به من افتاد. دستانش را کاسه کرد وچند مشت روی من پاشید ورفت.

شب هاکه بوی اطلسی ها می پیچید، یاد حسین تازه می شد. یک ماه از رفتنش نگذشته بود که تلفن زنگ زد. گوشی رابرداشتم، آقایی با صدایی نه چندان مهربان وخیلی رسمی¬گفت: « ما ازسپاه ولشگر انصارالحسین هستیم. مدارکی را که آقای همدانی در خانه جا گذاشته که قرار است فردا بیاییم درب منزل از شما بگیریم.»
خیلی خونسرد وبدون هیچ لرزشی در صدا گفتم: « مدارک را چرا از من می خواهید؟ خُب از خودشان بگیرید، من چیزی ندارم که به شما بدهم» وگوشی را گذاشتم. شک نداشتم که این تماس مشکوک از ناحیه سازمان منافقین است. وآن ها بدنبال اسناد ومدارکی از جبهه وجنگ هستند. هرچند حسین عادت نداشت. مدرکی یا ردّی از کارش راحتّی برای من رو کند.
چند روزبعد خانمی زنگ زد وهمان درخواست را داشت باچاشنی تهدید که «اگر مدارکی را که می خواهیم تحویلمان ندهی، دوتابچه هایت را می دزدیم»
محکم و قاطع گفتم: «شما، کوچکتر ازاین حرفها هستید که بخواهید بچه های من را بدزدید»
حسین گفته بود که خیلی با او تماس نگیرم واگر گرفتم درمورد مباحث امنیتی یا جبهه ای چیزی را تلفنی نگویم. به ناچار به سپاه همدان رفتم وموضوع را مطرح کردم گفتند: «تشخیص شما درست بوده این ها ته مانده های منافقین¬اند که برای صدام وحزب بعث جاسوسی می کنند وشما خوب جوابشان را دادی.»
هوا داشت سرد می شد وبرگ های زرد ونارنجی درختان می ریخت که یک مورد مشکوک دیگری سر راهمان سبز شد. چند نفربا یک خودروری پیکان، سریک ساعت مشخص می آمدند واز آن طرف کوچه خانۀ مارا ورانداز می کردند. وهب باهوشی که داشت زود تر ازمن به آن ها مشکوک شده بود، به او ومهدی گفتم: « اگر کسی با ماشین یا موتورآمد وگفت می خوام ببرمتان پیش بابا سوار نشید»
از محل استقرار حسین بی اطلاع بودم، ونباید دلشوره واضطراب می گرفتم. به خانه حاج آقا سموات رفتم تا از حسین خبری بگیرم گفت: «دقیقاً نمی دانم، لشگر قدس گیلان کجاست. شایدعقبه آن¬ها تو اهواز باشه. ولی حسین آقا که اهل پشت جبهه نیست. با این حال اگر پیغامی داری بگو برسانم»
ساکت ماندم. نمی توانستم بگویم که حامله¬ام. دست وهب ومهدی را گرفتم به خانه برگشتم.
چند روز بعد به سونوگرافی رفتم. آرزو داشتم توراهی ام دختر باشد تا اسمش را «هاجر» بگذارم. این آرزو را ازوقتی که به حج رفتم وسعی وصفا ومروه می کردم، داشتم.
خانم دکتر پرسید: «از بمباران وموشک باران که نمی ترسی؟»
گفتم: «شکرخدا، نمی ترسم»
گفت: «آفرین، چون برای این کوچولوی کاکل زری اصلاً خوب نیست»
اشک شوق توی چشمانم جمع شد. ناخودآگاه یاد بچۀ اولم زینب افتادم وگفتم: «خدایا خودت نگهدارِ،«هاجر» باش»
اخبار رادیو وتلویزیون، خبر ازعملیاتی بزرگ وسراسری درجنوب را می¬داد. حمله ای که منجر به فتح شهرفاوعراق شده بود. همدان وبیشتر شهرها به تلافی موفقیّت رزمنده ها درجبهه، بمباران می شدند. بسیاری از مردم به باغات اطراف شهر رفتندامّادر محله ما که به محله پاسداران معروف بود. هیچ خانواده ای، خانه وکاشانه اش راترک نکرد.
دراین مواقع آنچه دلم راآرام می کرد. دعابود؛ دعای توسّل دوشنبه ها، دعای کمیل پنجشنبه ها، دعای ندبۀ صبح جمعه وزیارت عاشورا در غروب جمعه، چراغ دلم را روشن می کرد. گاهی باسایر خانم ها به خانۀ شهدا سرمی زدیم. می خواستیم روحیه بدهیم ولی بیشتر جاها، روحیه می¬گرفتم.
نزدیک عید حسین آمد اول ماجرای تماس های مشکوک راگفتم. وقتی جوابهایم را شنید. خوشش آمد وتحسینم کرد وگفت: «پروانه، از عمق جانم به توافتخار می کنم و شرمنده زحماتت هستم امّا چکار کنم که تکلیفم جای دیگری است»
این جمله را آن قدر صمیمی وزیبا گفت که ازسختی ها وتنهایی ها حرفی نزدم و به جای آن ازحاملگی ام خبر دادم.گل از گلش وا شد وگفت : « قدمش خیر باشه زهرا خانم»
درست شنیدم. او بدون اینکه حتی ازحاملگی¬ام خبر داشته باشد، می¬دانست که فرزندمان دختر است. اسمش را انتخاب کرده بود. یاد فرزند اولمان زینب افتادم که من اسم الهه را انتخاب کرده بودم واو اسم زینب را. لب گزیدم وبا خودم گفتم: « هاجر یا زهرا، چه فرقی می کنه مهم اینه که سالم باشه،»
نوروز داشت می رسید وحسین داشت می رفت وبازهم دلتنگی وانتظار. رفت .

موقع وضع حمل رسید. اگر عمه همدان بود، حتماً می آمد و می بردم بیمارستان. دردوناله¬ام را نمی توانستم از وهب ومهدی، پنهان کنم طفلی وهب مثل آدم بزرگ ها، بال بال می زد. مهدی هم یک ریز می گفت: «مامان مامان»
وهب لباسش را پوشید تا سرکوچه برود و تاکسی بگیرد تا وهب بیایدساکم رابرداشتم و مهدی را آماده کردم.
وهب به جای گرفتن تاکسی، همسایه بغلی، آقای فرخی وخانمش را خبر کرده بود خانم فرخی گلایه کرد که چرا زودتر خبرشان نکردم وراهی بیمارستان شدیم توی این فاصله بقیه فامیل، حتی عمه از همدیگر خبر گرفتندوتامن از بیمارستان برگشتم، خانه درست مثل روزی که از حج آمده بودم، پر شد.
بچه¬ها بازی می¬کردند وبزرگترها تعریف، وتلویزیون هم از شروع یک عملیات بزرگ خبر می¬داد. اسم عملیات که می آمد همه ذهنشان معطوف ِحسین می شد عمه می¬گفت: «الان حسین توی این حمله س خدا پشت و پناه، همه رزمنده ها باشه. وقیماقی را درست کرده بود، توی سینی می چید وبین همسایه ها تقسیم می‌کرد.
سال تحصیلی شروع شده بود و وهب برای کلاس اول به مدرسه شاهد ابن سینارفت. برایش سرویس گرفتم وگاهی به مدرسه می¬رفتم واز آقای موسوی، معلم کلاس اول، درس و مشقش را می¬پرسیدم. آقای موسوی می¬گفت: «خانم، بچه به این مودّبی و باهوشی در کلاس ندارم.»
مهدی هنوز وابسته ام بود. وعادت داشت روی دست من بخوابد. زهرا را تر وخشک می¬کردم ومهدی را می خواباندم ودفتر مشق وهب را نگاه می کردم واین کا رهر روزم بود.
یک ماه از تولد زهرا می¬گذشت که حسین از جبهه آمد انگار فرزند اول او به دنیا آمده باشد. زهرا را بغل می کرد دستهای کوچولویش را می¬بوسید و می¬چرخید وبرایش اشعار کودکانه می خواند و می¬گفت: «پروانه یادته ¬چقدر برای زینب گریه کردی، خدا بهت دو تا نعمت داد ویک رحمت .
از حمله وعملیات، خیلی حرف نمی زد. سه نفر از فرمانده گردان¬هایی که قبلاً بااودر لشگر انصارالحسین کار می¬کردند، به شهادت رسیده بودند. آه می¬کشید ومی¬گفت: «خداوند، خوب ها راگلچین می¬کنه، وامتحان ما راسخت تر .»
مدت کوتاهی¬همدان بود به منزل شهدا سرکشی کرد و رفت. ولی برخلاف همیشه¬خیلی زود برگشت. سراسیمه بود. گفتم: « اتفاقی افتاده؟»
گفت: «وسایلتون روجمع کنید. بریم کرمانشاه»
درنگ نکردم. مثل یک سرباز که باید با سه سوت آماده شود. خرت وپرت محدودی را آماده کردم، حسین پرونده، وهب را از مدرسه شاهد گرفت و دو سه روزه به کرمانشاه رفتیم.
خوشحال بودم. کرمانشاه به جبهه نزدیکتر از همدان بود وحتماً حسین را بیشتر می دیدم وهب از مدرسه معلمش در کرمانشاه راضی نبود. نق می زد. فاصله مدرسه تا خانه های سازمانی که ما می نشستیم، چندان زیاد نبود. پیاده می رفت، می¬آمد.
کنار خانه یک پارک کوچک بود که مهدی را بردم. زهرا بغلم بود و نمی توانستم با او بازی کنم. خودش سوار تاب شد وپا به زمین زد. چندبار جلو و عقب رفت ویکدفعه میان زمین و آسمان چرخید و به زمین خورد. راهی بیمارستان شدیم و پایش رفت توی گچ و به خاطر وابستگی با او حسابی خانه نشین شدم.
یک روز وهب با صورتی رنگ پریده نفس زنان وارد خانه شد. کیف وکتاب را یک گوشه انداخت و خودش کف اتاق افتاد. پرسیدم : «وهب چی شده »
گفت: « از مدرسه می آمدم که یک مرد سیبیل کلفت با دو تا خانم که صورتشان رو پوش داشتند، با جیپ، جلویم رو گرفتند و گفتند بابات، گفته بیایم دنبالت، سوار شو نگاهم از بغل به قیافه یکی از آن دونفر که روپوش داشتند، افتاد. پارچه را باد تکان داد و دیدم مَردهِ خیلی ترسیدم وفرارکردم وتاخانه یه نفس دویدم.»
رنگ به رخساروهب نبود. یک لیوان آب خنک دستش دادم بوسیدمش وگفتم: « آفرین، پسرم این جا هم مثل همدان به هیچ غریبه ای اعتماد نکن، ما کسی را این جا نمی شناسیم فقط راه مدرسه را برو وبه خانه بیا.»
گوشم به صدای آژیر قرمز و سفیدی که رادیو اعلام می¬کرد، عادت کرده بود. آژیرقرمزکه زده می شد باید به پناهگاه یا یک جای امن می رفتیم. امّا جان پناهی نداشتیم. یک¬ روزوهب کنارم سر سفره نشسته بود و نگران که مدرسه ام دیر شد. برای اوداشتم لقمه می¬گرفتم که صدای مهیبی¬آمد. هیچ صدای آژیری زده نشده بود. انفجار بمب آن قدر نزدیک بود که دیوار خانه شکافت. مهدی با پای تو گچ نمی توانست، بدود. به پایم چسبید. زهرا را که با صدای انفجار ازخواب پریده بود وگریه می کرد، بغلش کردم وهب معصومانه نگاهم کرد. وگریه زهرا میان صدای کُر کنندۀ ضدهوایی ها گُم شد. هواپیماها، پالایشگاه نفت کرمانشاه را زده بودند وآسمان از دود سیا ه بود وبوی انفجار، تا خانه می آمد زهرا همچنان گریه می کرد وآرام نمی شد درمانده شدم نمی¬دانستم چکار کنم وقرآن را برداشتم میان حلقه ی بچه ها نشستم وچند آیه خواندم. سرصداها که خوابید، شیشه های خرد شده را جارو کردم. وهب اصرار داشت که به مدرسه برود تردید داشتم که با این بمباران مدرسه باز باشد. از طرفی ماجرای آدم¬های مشکوک که سر راه وهب را گرفته بودند، حسابی نگرانم کرده بود. نگاهی به مهدی انداختم با وجود گچ پایش فکرکردم که نمی¬تواند، نمی¬توانست خطر ساز باشد گفتم: «مهدی جان خانه باش زود برمی¬گردم.»
به زهرا کمی شیر دادم. آرام شد قنداقه اش کردم وامّاموج انفجار درب حیاط را هم پیچانده بود. وبسته نمی شد نه می توانستم مهدی را تنها بگذارم ونه دلم می¬آمد که وهب را به تنهایی در این وضعیت راهی مدرسه کنم. مهدی به ظاهر راضی به ماندن شد، وامّا وقتی ما از خانه دور شدیم، خودش را تا لب در کشیده بود.
خانه های سازمانی سپاه ازیک طرف به محوطه ای باز وصحرا می¬رسید. ازهمان جا، روباهی به طمع مرغ وخروس تا در حیاط آمده بود.
وهب راگذاشتم مدرسه و زود برگشتم وقتی به خانه رسیدم. مهدی، دادمی زد؛ گرگ گرگ.
آقای صالحی یکی از دوستان حسین که از جبهه برگشته بود، آمده بودکمک مهدی، وقتی مرابچه به بغل دید گفت: « خانم همدانی، کوچولوی شماروباه دیده فکرکرده که گرگه، ظاهراً شما دست تنهایید. اگر کمکی ازمن برمی¬آد بگید.»
خواستم بگویم که اگرشما، حسین را می بینید، پیغام بدهیدکه …
گفتم: « مشکلی نیست»
همان روز آقای صالحی چند نفر رافرستاد که اوضاع بهم ریخته درب وپنجره ودرب ِپیچیده، حیاط را سروسامان دادند.
تازه گچ پای مهدی راباز کرده بودم که وهب مریض شد. طوری که از شدّت تب، نتوانست به مدرسه برود. به یک درمانگاه پیش دکتری هندی بردمش. دکتر آزمایش کامل نوشت. وقتی نتیجه آزمایش رادید گفت: «عفونت وارد خونش شده وکاری ازدست من ساخته نیست.»
دیگر داشتم از غصۀ دق می¬کردم. دست بچه هایم راگرفتم وبا دنیایی اندوه به خانه برگشتم. که حسین همزمان باما به خانه رسید. بدون سلام گفتم: «بچه ام رادکتر جواب کرده»
حسین زهرارابغل کرد¬دست¬روی¬پیشانی گُرگرفته وهب¬گذاشت وگفت: «می برمش همدان، پیش دکتر ترابی»
پرسیدم: « کی؟»
گفت: «همین الان»
شبانه سوارماشین شدیم وبه همدان آمدیم.
تشخیص دکتر ترابی، برخلاف پزشک هندی بود. روزی سه بار برای او آمپول پنی سیلین خیلی قوی نوشت وگفت: «سر یک هفته خوب می¬شه »
سابقه نداشت که حسین یک هفته کامل کنار بچه ها باشد وهب را برمی¬داشت وروزی سه مرتبه به درمانگاه می¬برد. وهب خیلی ضعیف شد ونگران درس ومشقش وهمین نگرانی نشانه خوب شدن کامل او بود.

ازکرمانشاه به اهواز اسباب کشی¬کردیم. هنوز نیم سال اوّل تحصیلی به پایان نرسیده بود که وهب کلاس اول ابتدایی را در سه شهر تجربه کرده بود؛ همدان، کرمانشاه واهواز.
خانه ما در محلۀ کیان پارس اهوازدر گلستان یازدهم بود. آن¬جا بر خلاف کرمانشاه با خانواده¬های رزمندگان همدانی مثل خانواده علی چیت سازیان، ماشاء الله بشیری وسعید صداقتی همسایه شدیم.
عمه هم که اصغر آقا را سرو سامان داده بود. پیش ما در همان گلستان یازدهم زندگی می¬کرد.
همسرعلی چیت سازیان- خانم پناهی- تازه عروس بود. یک تازه عروس مهربان که مثل خواهرم افسانه، برای هم درد دل می¬کردیم. اوقبل از آمدن پیش ما، در دزفول زندگی می¬کرد. دوست همسرش، سعید صداقتی او را به خاطرموشک باران شدید دزفول به اهواز آورده بود. تازه عروس می¬گفت که همسرم نمی-داند که به اهواز آمده¬ام. گاهی وهب و مهدی را می¬بردپارک و سوار تاب می¬کرد.
می¬گفتم: خانم پناهی دردسر برای خودت درست نکن. بچه های من بازیگوشند وبدسابقه در تاب سواری، می¬گفت: «این کار را دوست دارم.» پس از مدّتی خبر دادند که علی چیت سازیان مجروح شده وخانم پناهی هم به همدان برگشت. وقتی رفت خیلی زود دلتنگش شدم.
دور جدید بمباران ها به خاطر عملیات¬های کربلای چهاروپنج شروع شده بود. واهواز نزدیکترین شهر به این دومنطقه عملیاتی بود. حسین گفته بود: «هر وقت هواپیماهای صدام مردم پشت جبهه رابمباران کردند، بدانید که توی جبهه، مشت محکمی از رزمندگان خورده اند»
بمباران های اهوازمثل همدان وحتّی کرمانشاه نبود. روزی چند وعده بمباران می شدیم. تابمباران تمام می شد، عمه گوهر می¬گفت: «پروانه خانم، بریم بیمارستان»ازجلودرتاداخل محوطه بیمارستان از ازدحام مجروحین وپرستاران پربود. مردم قاطی هم می¬رفتند. صدای ناله مجروحین وصدای گریه مردم، دلم رامی سوزاند. عده ای بیمارستان را گذاشته بودند روی سرشان، از بس که داد وهوار می کردند کف راهروها، پهلوبه پهلوی هم مجروح، سرم به دست، خوابیده بود. اتاق¬هاپربودند. وآن¬هاراکه زخمشان سطحی تربود. توی راهرو وحتی محوطۀ زیرآفتاب گذاشته بودند. می¬گفتم: «عمه جان، اگردنبال حسین هستی، این جا نیست. این¬ها مجروحان بمباران هستند نه جبهه» می¬گفت: «مجروحان جبهه راکجا می¬برند؟»
می¬گفتم: «بیمارستان شهید بقایی» دست بچه هارا می¬گرفتیم. وبه بیمارستان شهید بقایی می¬رفتیم. عمه یکی یکی مجروحین رانگاه می¬کرد که حسین داخل آنهاست یا نه. از این سوبه آن سو، سراسیمه می رفت. یاصلوات می فرستاد یابه صدام دشنام می داد.
دوست نداشتم که بچه ها چشمشان به دیدن مجروحان بیمارستان عادت کند. امّا اگر باعمه همراهی نمی کردم، ناراحت می¬شد. خودم هم تا آن زمان این همه مجروح لت وپار ندیده بودم. بادگرمی می وزید و بوی خون را به هرطرف می برد.
برخلاف عمه که دوست نداشت حسین را حتّی مجروح ببیند، من¬دردلم دعا می کردم که خدایا اگر قراراست اتّفاقی برای¬حسین بیفتد. آن اتّفاق مجروحیت باشد نه شهادت و هرلحظه منتظر بودم که خبر این اتّفاق برسد. امّا به جای خبراین اتّفاق، خود حسین رسید. بایک آمبولانس به همان شکل مجروحیت سه سال پیش.
عصازیربغلش بودوچهار، پنج نفر، دور وبرش بودند. من، عمه، وهب ومهدی جلو درایستاده بودیم. وهب زودتر از ما بغض کرد. به قدری آهسته می¬آمد که انگار ایستاده است. من به پهنای صورتم اشک می-ریختم. وعمه قربان صدقه¬اش می¬رفت. نمی¬توانست حتّی زهرا رابغل کند. خواست که داخل خانه بیاید. برایش صندلی چرخ دار آوردند. عصا را برای روحیه ما در لحظه دیدار زیر بغل گرفته بود وگرنه نمی-توانست روی پایش بایستد. پایش را آتل بندی کرده بودند. واین¬ها نشان می¬داد که اومدّتی تحت درمان بوده ومثلاً بهتر شده که به خانه آمده است.
به همراهان حسین که پاسداران گیلانی بودند، تعارف کردیم وبرای ساعتی میهمانمان شدند. عمه از یکی شان پرسید: «توی بیمارستان اهواز بودید؟»
گفت: «نه، برای جراحی پای حاج آقا، بردیمش رشت. حاجی باآن که تیر کالیبر به زیر کاسه زانوش خرده بود، توی اتاق عمل به جراح ها اجازه نداده بود، و بیهوشش کنند. مبادا درحال بیهوشی اطلاعات مربوط به عملیات را لو بدهد، بعداز عمل وقتی دید مردم رشت، برای عیادتش به زحمت می¬آیند ومی روند. گفت: «راضی به زحمت مردم نیستم. ببریدم اهواز.»

صندلی چرخ دار راکنار گذاشته بود وبا عصا راه می¬رفت هر روز چند نفر از فرمانده هان سپاه به خانه می آمدند وجلسه می¬گذاشتند.
بهار ¬زودرس اهواز در بهمن ماه رسیده بود. وما که سرما وبرف ویخبندان همدان را دراین ماه دیده بودیم. ذوق می¬کردیم که دراین هوای مطبوع بهاری حسین کنارمان هست.
بهمن به روزهای آخر نرسیده بود که خداحافظی¬کرد ورفت وهمه سرسبزی و طراوت بهارانه اهواز، پیش چشمم بی روح شد.
نزدیک عید از همدان برایمان میهمان آمد. اکرم خانم بودو دخترش که برای احوالپرسی حسین آمده بودند. تعریف می¬کردند که همدان از بس بمباران شده، مردم به باغات و روستاهای اطراف رفته¬اند و عدّۀ کمی مانده اند که کارشان تشییع شهدای جبهه و بمباران شده است.
به محض ورودشان اهواز هم بمباران شدگفتند: «مثل این که این جا اوضاع از همدان بدتره.»
حداقل روزی یکبارسروکله هواپیماهای عراقی توی آسمان اهواز پیدا می شد. وقت بمباران باید همه به چالۀ بزرگی که گوشۀ حیاط کنده بودند، می¬رفتیم. چاله، حکم سنگر اجتماعی را داشت که اگر بمب روی سقف خانه خورد. ساختمان روی اهالی آوار نشود. این جان پناه در مقابل یک نارنجک هم مقاومت نداشت چه برسد به بمب و موشک چند صد کیلویی امّا وقتی آژیر قرمز کشیده می¬شد ورفتن به همین چالۀ احساس امنیتی به انسان می¬داد. تعدادمان زیاد بود و جان پناه کوچک وتاریک. عمه، اکرم خانم و دخترش وبچه ها درهم مچاله می¬شدیم وقتی از جان پناه بیرون می¬آمدیم. کف جان پناه به خاطر نمِ خاک پر می-شد از قورباغه و مارمولک وحتی بچه مار. جانورها سرگرمی وهب ومهدی شده بودند. یکبار وهب بیرون ازجان پناه برای خزندگان لانه ساخت روی¬جعبه چندان محکم نبود. دخترخاله¬اش پا روی جعبه گذاشت وجعبه شکست. دخترخاله جیغ کشید. با وهب داشتم دعوا می¬کردم که یک هواپیما مثل یک هیولا از میان ابرها به سمت شهر شیرجه زد. وآن قدر پایین آمد که فکر کردیم. دارد سقوط می¬کند. بمب هایش را روی خانه ها رها کرد واوج گرفت. هنوز گرد وخاک نخوابیده بود که به جای یکی، چند هواپیما میان آسمان چرخیدند.
همه به طرف جان پناه دویدند. اکرم خانم و دخترش، وهب ومهدی ومن که زهرا را بغل کرده بودم شانه به شانه هم نشستیم وتنها عمه بیرون بود صدایش می زدیم: «بیا تو، سنگ و شیشه می ریزه رو سرت» عمه هم انگار که از همه سروصدا گوشش کیپ شده باشد. وسط حیاط ایستاده بود وآسمان را نگاه می کرد وبا اشاره دست هواپیماها را نشان می¬داد.
آن روز اهواز شاهد سنگین ترین بمباران بود. جان پناه رو باز بود وتوده¬ای عظیم دود که از هر طرف شهر به آسمان می¬رفت پیدا.
زهرا را محکم توی¬آغوش گرفته بودم و به این فکر می¬کردم که الان چه مادران و کودکانی که با هم تکه تکه شده¬اند و برای این که به خودم و جمع دلداری و آرامش بدهم. با صدای بلندصلوات می¬فرستادم تا آژیر سفید زده شود، اهواز زیرو رو شد.
نزدیک عید، حسین سری به خانه زد وگفت: جمع کنید، عادت کرده بودم. دیگر نمی پرسیدم کجا وچرا؟. خانه به دوشی واسباب کشی پی درپی ما، تابعی از مسئولیت وکار حسین درجبهه بود. خودش که حرفی نمی زد ومن حدس می زدم که صحنه جنگ از جنوب به سمت غرب یاشمالغرب تغییرکرده که او می خواهدمارابه همدان ببرد.
مقداری خرت وپرت را که داشتیم پشت یک وانت ریختیم. عمه قبل ازمابامیهمان ها از اهواز به همدان برگشته بود. اول به تهران رفتیم وباهمان وانت واثاثیه ازسمت گردنه آوج به طرف همدان برگشتیم. سرما وکولاک، ازدرزشیشه ها، زوزه می کشید وداخل می آمد. وهب ومهدی به هم چسبیده بودند ومی لرزیدند. من هم زهرا راداخل پتوپیچیده بودم امّاگریه می کرد. حسین هم چشمش به جاده بود برف پاک کن که نمی توانست یخ های روی شیشه را بردارد که ناگهان لاستیک ها لیز وسرید ورفت، لب پرتگاه وهمانجا ایستاد. مرگ یک قدمی مابودو بچه ها ترسیدند. حسین صلوات فرستاد. وهب ومهدی هم با صدای بلند صلوات فرستادند وزهرا گریه اش اوج گرفت.
به همدان رسیدیم. توی خانه سردی که فقط باگرمی حسین، قابل تحمّل می شد. مارا که سروسامان داد. رفت سراغ حاج آقاسموات، حاج آقاسرطان حنجره داشت ودکترهای داخلی جوابش کرده بودند.
حسین تاچند روز مرتب به حاج آقاسرمی زد وخودش را خیلی مدیون حاج آقامی دانست ومی خواست محبت های گذشته اورا جبران کند. حاج آقا دارایی اش را وقف بچه های سپاه، جنگ وجبهه کرده بود. وحسین دنبال کسی بودکه هزینه درمان اورا برای اعزام به آلمان تأمین کند.
آخرین بار اورابه خانه آورد. آب ماهیچه برایش گذاشتم. نمی توانست صحبت کند. فقط مظلومانه نگاهمان می کرد.
حسین بعد از پیگیری زیاد، بایک آمبولانس، حاج آقا رابرد تهران وبایک آدم سرشناس وپولدار صحبت کرد واوپذیرفت که هزینه درمان حاج آقا سموات رابدهد.
حاج آقابه آلمان اعزام شد وحسین به محض این که به همدان آمد، غیبش زد. حاج آقاسموات نبود که مثل گذشته برایم بگوید که حسین چکاره شده وچرا این قدر تعجیلی خودش را به منطقه جنگی می رساند.
حسین معاون عملیاتی قرارگاه قدس سپاه شده بود وبرای شناسایی عمق خاک عراق با لباس کردی به کردستان عراق رفته بودند. این واقعه را خودش- بعدها- وقتی برای سرکشی به منزل خانوادۀ شهید صالحی –یکی از فرماندهان همراهش دراین شناسایی- رفته بودیم، تعریف کرد.
حسین پس از دوماه بی خبری محض وزندگی درکردستان عراق وقتی بازگشت، حاج آقا سموات به رحمت خدا رفت.
وماماندیم وخاطرات شیرین زندگی بااووخانواده اش. یک روز وهب باپسرحاج آقاسموات نمی دانم سرچی دعوایشان شد یاسرچغلی کرد وماجرا – یاسر – یاسربا آب وتاب واشک آه گفت. حسین باوهب برخورد کرد. اصلاً تحمل دیدن اشک بچه یتیم رانداشت. یاسر رابه نماز جمعه برد وبرایش بستنی خریدوآوردش واز وهب خواست که از یاسر معذرت خواهی کند. وهب سرسنگین بود امّا روی حرف حسین حرف نمی زد. یک بارهم بامهدی دعواش شد ویک اسکناس پنجاه تومانی راپاره کرد. وباز ازشانسش حسین رسید، کردش داخل انباری وگفت: «عذر خواهی رابه زبان بیاورد.» گفت: «بابا، کاغذ وقلم بده» حسین هم اززیر درکمد، یک تیکه کاغذ ومداد برایش فرستاد. وهب روی کاغذ نوشت. «چون بابامی گه، اشتباه کردی، می پذیرم»
ستادقراگاه قدس درهمدان بود. حسین برای جلسات می رفت ومی آمدومن از رادیو می شنیدم که عراق شهر فاو راپس گرفته وبه جزیره مجنون وشلمچه حمله کرده است.
ثقل جنگ باز به سمت جنوب سنگین شده بود وحسین تنها حرفی که زد این بود که«آقا عزیز گفته خودت رابه جنوب برسان»
حسین به جنوب رفت وعراق برای اشغال مجددخرمشهر ازشلمچه حمله کرد. وقتی خبر راشنیدم، می فهمیدم که غیرت پاسداری حسین برای دفاع ازخرمشهر، به تپش درآمده والان در تکاپوی سازماندهی مردم ورزمندگان برای مقابله بادشمن است.
خبرپشت خبر نگران کننده بود. هنوز چند روز بیشتر ازخبر پذیرش قطعنامه۵۹۸ سازمان ملل از سوی ایران نگذشته بود که گفتند سازمان منافقین ازسمت غرب با حمایت ارتش صدام تا شهر اسلام آباد پیشروی کرده اند. حالا نیازی نبود که اخبار راتنها از رسانه ها بشنوم. زنان همسایه هرکدام یک کانال خبری شده بودند که اززبان شوهرانشان، خبرهارا جزبه جزء تعریف می کردند. همدان فاصله چندانی با مرکز درگیری که آنسوی کرمانشاه بود نداشت. رزمندگان برای پشتیبانی می رفتند ومی آمدند. و همۀ آن ها دریک قول متفق ومشترک بودندکه: «آقای همدانی، اولین فرماندهی بود که خودش رابه کانون درگیری در چارزبر رساند، لشگرها را سازماندهی کردومنافقین رادر چارزبر به دام انداخت.»
حسین ازتعریف وتمجیدبدش می آمد. وقتی آب ها از آسیاب افتاد. وبه خانه آمد. از کار وتلاش ونقش خودش که همه نقل می کردند، حرفی نزد. تنها از پذیرش قطعنامه گفت وازاین که پس از ۸سال دفاع، هرچه امام صلاح بداند، باید تابع آن باشد. چه جنگ وچه صلح وتنها از یک جمله امام غصه داربود که چرا امام فرموده«من جام زهر را نوشیدم» وحسرت می خورد که خوش به حال شهدا که به تکلیف شان بهتر از ما عمل کردند.
وقتی حسین باحسرت ازشهداحرف می زد. گفتم: «برای من هم سئوال است که چه اتفاقی افتاد که امام این جمله را فرموده»
حسین گفت: «آمریکایی ها که تاکنون ازصدام حمایت اطلاعاتی می کردند مستقیماً وارد جنگ شدند. جنگ روبه خلیج فارس کشاندند. سکوهای نفتی مان رو، روی دریا وهواپیمای مسافربریمان رو توی آسمان زدند به صدام اجازه دادندکه با بمب های شیمیایی به شهرها حمله کنه وروس ها وکشورهای اروپایی هم تمام قدبه حمایت صدام آمدندواز هواپیماهای جدید تا امکانات زرهی مدرن را در اختیارش قرار دادند. عرب هاهم با پول نفتشان، صدام روبه موت رودوباره احیاء کردند. دنیای استکبار با تمام توان مقابل جمهوری اسلامی ایستاد وامام نخواست که مردم بی دفاع بیش از این آسیب ببینند وقطعنامه راپذیرفت وهرچه او بخواد، همین صلاح ماست»
پرسیدم: «منافقین این وسط چی می گن؟!»
بالحنی نرم وآمیخته باچاشنی خنده گفت: «یه مشت دختر وپسررواز گوشه کنار دنیا جمع کردن وبهشون گفتن، تاسه روز دیگر می رسیم به تهران وجمهوری اسلامی روساقط می کنیم. دروغی که صدام، ۸سال پیش توگوش فرماندهانش خونده بود که سه روزه می رسیم به تهران.»
-«خب چی شد؟»
-«مردم ورزمنده ها، پاشونوشکستند تا دیگه از این غلتا نکنن.»
-«یعنی جنگ تموم شد، یعنی دیگه ماازاین شهر به آن شهرنمی ریم»
– :«جنگ آره ولی دفاع که تمومی نداره، داره؟»
سکوت کردم. بازهم خندید: «حالا باحوصله- نه مثل همیشه عجله ایی – اثاث خونه رو جمع کن می خوایم بریم تهران»
وتوضیح دادکه قرار است، چهر نفر از فرماندهان سپاه اولین دوره فرماندهی وستاد را طی کنندکه اویکی ازاین چهار نفر است .
حسین زودتر از مابه تهران رفت. وخانه ای در خیابان هاشمی اجاره کرد. چند روزبعد، یکی از دوستانش به نام سعید اسلامیان بایک خاورآمد وسائل رابارزدیم. آقای اسلامیان مثل یک کارگرکارمی کرد عرق ریزان، وسائل را جابه جا می کرد ومانمی دانستیم که اومعاون لشگر بوده است.
به تهران رفتیم. حسین خانه را تحویل گرفته وآب وجارو زده بود. دوتا اتاق کوچک بایک آشپزخانه تنگ وتاریک وبدون حمام وانباری ویک حوض قدیمی وسط حیاط.
پرسیدم: «چرااین جا؟!»
گفت :«توان مالی من بیشتر ازاین نیست»
گفتم :«این خونه، هیچی نداره!»
گفت :«سیدالشهدا روکه داره.»
وبادست به مسجدی که دقیقاً روبه روی خانه بود، اشاره کرد که سردر مسجدبا کاشی به خطی بزرگ نوشته بود«مسجد سیدالشهدا»
لباس شویی سطلی داشتم وخانه فاقدآبگرمکن بود. وهمه چیز دست به دست هم داده بودکه زندگی سخت در چاله قام دین را برایم تداعی کند.
مهدی به کلاس اول می رفت و وهب به کلاس سوم. حسین هفته ای یکبار دست هر دوشان را می گرفت وبه حمام عمومی توی خیابان هاشمی می برد. وهب ومهدی وقتی می آمدند، از جای زخم ها وبخیه های بابا که روی کمر وپایش بود، برایم تعریف می کردند.
یکروز برادرم عباس برای احوالپرسی آمد. زهرا کوچک بود، هرروز باید لباس هایش را می شستم. وقتی دیدکه آبگرم ندارم. بهش برخورد ورفت یک آبگرمکن خرید وباپسر صاحبخانه کشان کشان تا طبقه اول بالا آوردند. پسر صاحبخانه گفت: «نمی شه، جواب نمی ده»
وعباس آبگرمکن را برگرداند وگفت: «میرم یه خونه پیدا کنم که آبگرم داشته باشه»
گفتم: «باهمین می سازم. حسین آقا، توان مالیش بیشتر ازاین نیست»
ظهرکه حسین آمد. ماجرا راگفتم. گفت: «تیکه های بزرگ لباس وشستنی رابده، هرهفته ببرم لباسشویی بیرون، بقیه روهم باهم می شوریم»می خواست کمک کند امّا نمی گذاشتم. مثل یک دانشجوف سخت درگیر، خواندن ومطالعه بود. وقت خالی اش راهم بابچه ها پرمی کرد. وهب ومهدی را توی مسجدسیدالشهدا برای نمازجماعت می برد. وباآن ها درجلسات هفتگی قرائت قرآن شرکت می کرد. می گفت: «توی جلسه قرآن ازپیرمردهای ۷۰ساله تابچه هی مدرسه ابتدایی، کنارهم می نشینندوقرآن می خونند.وهب برای اولین بار سورۀ تکاثر رابا لرزش صداوکمی دلهره خوند، تشویقش کردم وحالابا صوت ولحن می خونه، مهدی هم دوست داره مکبّر بشه. هرچند گاهی اذکار راجابجا می گه وپیرمردهای مسجد، خوششان نمی آد»
نزدیک یک سال به همین منوال گذشت. تفریح مامسجدبود ونمازجمعه، تاحسین پایان نامه اش را پیرامون تجربیات نبرد در پایان جنگ داشت می نوشت وکمتربه خانه می آمد و با هم دوره ای هایش درس می خواند.
صبح روز چهاردهم خرداد، خواب وبیداربودم که حسین کلید انداخت و وارد خانه شد. چشمانش سرخ وپلک هایش بادکرده بود. فکرکردم شاید اثربی خوابی ودرس خواندن باشد پرسیدم: «چراچشمانت این طوری شده؟» یکدفعه زد زیر گریه وبه پهنای صورتش اشک ریخت. اولین باربود که به شدت مثل یک بچه یتیم پیش من گریه می کردونمی توانست حرف بزندبا صدای بغض آلود وشکسته فقط یک کلمه گفت: «امام………»
وزانوهایش خم شدودست روی سرش گذاشت وزار زد. ازصبح رادیو صوت قرآن گذاشته بود وشب گذشته اخباراز مردم خواسته بودکه برای امام دعاکنند. من هم به گریه افتادم. وهب ومهدی که برای مدرسه آماده می شدند، نگاهمان می کردند.
حسین پیرهن سیاهش راپوشید گفتم: «ماروهم برای تشییع ببر»
گفت: «می رم جماران ومی آم»
رفت ومن تن همه بچه ها لباس عزاپوشیدم. فرداصبح بایک پیکان قدیمی که تازه خریده بود، آمد. سوارمان کرد امّااز هرکوچه وخیابان که می خواستیم عبور کنیم به سیل جمعیت می خوردیم. یه جایی رسیدیم که ناچار شد. پیکان رایک گوشه رها کند وماهم به دریای جمعیت بپیوندیم. از همه جا آمده بودند. سیاه پوش وگریان، از زن ومرد وپیر وجوان. چند کیلومتر راه تا بهشت زهرا زیر گرمای سوزان خرداد.
پیاده رفتیم. تیزی آفتاب وگرد وغباری که از اثر راه رفتن مردم به هوا برخاسته بود. همه راتشنه وعطش زده کرده بود. زهرا بغلم بود وهب ومهدی، گام به گام با بابایشان می رفتند.
هرچندمن وحسین مثل همۀ مردم در قید وبند بچه هایمان نبودیم. صحنه ای مثل قیامت بودگویی که همه فرزند و قوم وخویش رافراموش کرده اند. چشمابه هلی کوپتری بودکه چند بار پیکرامام رابه محوطه بهشت زهراآورده بود وتعدادی از مردم، معلق میان زمین وآسمان ازهلی کوپترآویزان بودند.
اشک روی صورتهای خاکی مان راشیارمی انداخت ولبهایمان راخیس می کرد. آن روز سخت ترین روز تمام عمرم بود.

حسین دانشکدۀ فرماندهی وستاد رابانمره عالی برای پایان نامه اش گذراندو برای پایان دوره بابقیه برای مدتی کوتاه به پاکستان رفتند.
پاکستان اولین تجربه خارج ازکشور اوبود. ازمردم مسلمان آن جاتعریف می کردکه عاشق امام هستند وازفقروتنگدستیشان که هرروز صبح ها مأموران شهرداری درشهرکویته، اجساد، کارتون خواب ها راجمع می کنندواز فاصله وشکاف عمیق جامعه میان فقیر وغنی می گفت. ماباید قدر رهبری رابدانیم و چشممان به اشاره اوباشد.
بحسین از پاکستان بازگشت وبرای من یک پارچه قشنگ هدیه آورد. دوختم، هر جامی پوشیدم همه می گفتند: «اینو ازکجا خریدی خیلی بهت می آد» چند روز بعد از آمدن حسین از پاکستان، آیت الله موسوی همدانی، امام جمعه همدان وآقای محسن رضایی فرمانده کل سپاه به خانه ماآمدند. فکر کردم که برای دیدن حسین آمده اند. امّا امام جمعه همدان ازفرمانده کل سپاه خواسته بود که حسین رابرای فرماندهی سپاه استان همدان ولشگر انصارالحسین به همدان برگرداند. ظاهراًحسین تمایل داشت که دوباره به همدان برگردد. امّا فرمانده گل سپاه برای اوکارومسئولیت دیگری درتهران در نظرگرفته بود. سرانجام، اصرارامام جمعه، کارگرافتاد وبه همدان برگشتیم به همان خانۀ خودمان که حسین وردست بناء کارکردتا جلو آن یک دکان برای برادرش اصغر بسازد.
حسین پس از۷سال دوباره فرمانده سپاه استان وفرمانده لشگر انصارالحسین شدوبر خلاف گذشته که خودش بودوخودش. ماراهم دربسیاری ازکارها مشارکت داد. به منزل شهداسرکشی می کردیم. به هئیت رزمندگان ثارالله سپاه می رفتیم. به گلزار شهدا سرمی زدیم وامام جمعه از حسین خواسته بود که خانواده ات را به پارک ومراکز عمومی هم ببر که بقیه هم یادبگیرند. البته می رفتیم امّا در وقت خلوت. یک روز حسین با هیجان وشادی به خانه آمدوگفت: «اسرا دارند آزاد می شن، می خوام برم مرز قصرشیرین به استقبالشان»
ولباس سپاه راکه همیشه تنش بود، کندویک پیرهن وشلوار کهنۀ که وقت باغبانی یا کارگری می پوشیدبه تن کرد.
باتعجب پرسیدم: «بااین لباس های کهنه می خواهی بری سرکار؟!»
گفت: «آره، لب مرز فقط راننده اتوبوس ها می تونند به داخل عراق برن. وقراره من وآقای قالیباف بشیم راننده وکمک راننده. بریم اولین گروه دوستان اسیرمون رو تحویل بگیریم»
گفتم: «بایه دست لباس ساده هم می شه رفت»
بادست خاک ولکه ها راازروی آن تکاند وگفت: «همینا خوبه»
شهرآماده استقبال شده بود وکانون اصلی این استقبال سپاه همدان بود. چه خانواده های چشم انتظار وچه مردم عادی، کیپ تاکیپ توی خیابان باباطاهر تامحوطه سپاه، می ایستادندتاکاروان اسرا بیایند. حسین بااولین گروه آمد. دل دل می کردم که مباداآن لباس کهنه کارگری تنش باشد. که نبود. شاید لباسش راداخل ایران عوض کرده بود ولباس سبز سپاه راپوشیده بود. من وبچه هاهم میان جمعیت، ول می خوردیم. اگرداخل سپاه هم می رفتیم. فقط بایدمثل بقیه مردم اشک شادی می ریختیم. دوستان اسیرحسین که یکی یکی می آمدند مردم گل روی گردنشان می انداختند وروی شانه آن هارا تا پشت بامی که مشرف به محوطه بازبود می بردند. مجری اسم هایشان راخواند، فرمانده سپاه همدان، حاج حمید نوروزی، مسئول پرسنلی سپاه، حاج احمد قشمی، مسئول بسیج سپاه، آقایحیی ترابی، جانشین فرمانده سپاه، حاج سعید فرجیان زاده، مسئول اطلاعات عملیات لشگر انصارالحسین، حاج رضا مستجیری، جانشین گردان مسلم بن عقیل، باقرسیلواری، مسئول محورجبهه قصرشیرین کاظم جواهری و……در میان آن ها آقا جمشید ایمانی هم بود که درفتح خرمشهر به اسارت عراق در آمده بود. باخانمش که دختر خانم دباغ – اولین فرمانده سپاه همدان – بود، دوست بودیم ورفت وآمد داشتیم. او۸سال صبورانه، انتظار کشید وحالا مزد صبرش راگرفت. آقای ایمانی دوست بیشتر حسین وحاج آقا سموات بودو لحظه اول دیر از راه دور او را شناختم . ازبس لاغر…….. شده بود.
تقریباً همۀ کسانی راکه می شناختم. صورت هایشان سوخته وگونه هایشان استخوانی ولاغراندام شده بودند. حسین راهم از دور می دیدم ازشادی در پوست خود نمی گنجید. دست اسرا رایکی یکی می گرفت ومثل یک قهرمان ملی آن ها را روی پشت بام بلند می برد . کنارشان می ایستاد وگاهی نمی توانست. اشک شوقش را پنهان کند.
فرداصبح زود دیدم که کاغذ وقلم برداشته ونامه ای خطاب به فرمانده کل سپاه تنظیم می کند. به شوخی گفتم: «جنگ که تمام شد. داری وصیت نامه می نویسی؟!»
جواب داد: «از وصیت نامه هم مهمتره، به آقا محسن نامه می نویسم که من وهمکارانم توی این چند سال امانت دار سپاه بودیم. حالا که توی کاروان اسرا از فرمانده سپاه تا معاونانش هستند، اونابرمن ومعاونام ترجیح دارن وما آماده ایم که کار رو تحویلشون بدیم وهرجا صلاح بدونند کار کنیم» حسین نامه رانوشت ومسئولین وشورای فرماندهی سپاه همدان ولشگر انصارالحسین رابا خود به تهران برد.
ویکی دوروزبعد، برگشت پرسیدم: «چی شد؟»
گفت: «متأسفانه آقا محسن قبول نکرد ناچارم ادامه بدم، هرچند از ته دل راضی بودم که معاون حاج حمید نوروزی بشم.»
کارحسین بعد ازجنگ، سرحال نگاه داشتن روحیه وانرژی بسیجی های ازجنگ برگشته بود . ومی خواست با روشی تازه، ظرفیت های متراکم رزمنده ها را از حیث معنوی، اخلاقی، ورزشی وحتی به نوجوان وجوانان انتقال دهد. دائم میان بسیجیان و پایگاههای مقاومت می چرخید وتا پاسی از شب با آن ها همکلامی می کرد تا راهکاری برای ایجاد انسجام و رزمندگان بسیجی وسپاهی و انتقال میراث دفاع مقدس به آیندگان را پیدا کند. تاسرانجام با راه اندازی اولین کانون بسیج جوانان در سطح کشور این خواسته را عملی کرد.
کانون بسیج پاتوقی برای رزمندگان وجوانان بود که یک روز متعلق به برادران بود ویک روزدراختیار خواهران.

*************

این اواخر پیش عروس ها، پسرها، دخترها، و دامادم ونوهام، حسین صدایش نمی زدم. او هم به من پروانه وسالارنمی گفت. برای هم شده بودیم حاج آقا و حاج خانم.
از سوریه که می آمد می گفت: «حاج خانم بچه ها رو جمع کن، ببینمشون»جمع می شدیم وحاج آقا کانون این جمع می شد. برای نوه ها شکلک در می آورد کوچولوهای وهب ومهدی، درست مثل بچه گی های خودشان، از سر وکول اوبالا می رفتند وازش آویزان می شدند. می خندید و به وهب و مهدی می گفت، از ما عکس بگیرید، این عکسها، خاطره می شه»
آن روز یکشنبه بود که ازجلسه با فرماندهی کل سپاه و فرمانده نیروی قدس آمد. خیلی خوشحال بود. خوشحالی را اگرباکلمات هم بروز نمی داد. من به تجربۀ چهل سال زندگی با اواز چهره اش می خواندم. این بار هم نشاط از چهره اش می بارید وهم از کلماتش: «حاج خانم، طرحی رو که برای سوریه دادم. باهاش موافقت کردند. ان شاء الله، فردا می رم سوریه»
جاخوردم. توی چهار سال گذشته از شروع جنگ در سوریه ، به این رفتن های طولانی وآمدن های کوتاه وچندروزه عادت کرده بودم. خودش آخرین بار که آمد گفت: «حاج قاسم، سردار جعفراسدی رو جایگزین من کرده وتوفیق دفاع از حرم بعد از چهار سال ازم سلب شد»
پرسیدم: «شما هنوز ۶ ماه نیست که برگشتی ویعنی دوباره می خوای بری؟!»
مهربانانه گفت: «توی این شش ماه کار من سازمان دهی گردان های داوطلب از ایران بوده که پاگرفته، دفاع از حرم جغرافیا نمی شناسه، عاشق می خواد. عاشقان اهل بیت امروز در ایران یه قرارگاه شده اند، یه قرارگاه به نام امام حسین(ع)، مسئولیت این قرارگاه با منه و طرحی که باهاش موافقت شد. بردن این مدافعان حرم به اونجاست.»
بق کردم وسرم راپائین انداختم سکوتم را که دید گفت: «امّا این بار، دو سه روزه برمی گردم»
شنیدن این حرف از کسی که عادت نداشت برای رفتنش زمان ومدت تعیین کند، متعجبم کرد.
باصدایی گرفته پرسیدم: «یعنی واقعاً، دو، سه روزه برمی گردی؟!»
گفت: «آره حاج خانم جان»
خندیدم: «چند وقته که دیگه سالار صِدایم نمی کنی»
به جای این که جوابم را بدهد مثل مداحان، ذکر گرفت«حسین، سالار زینب، وتکرار کرد، حسین سالار ….»
هنر پاسخ گویی حسین به شیوه غیر مستقیم، گاهی مثل کلاس درس بود، کوتا، عمیق وتأمل برانگیز.
داشت همچنان می خواند که تلفن زنگ زد. حسین برای چند لحظه ساکت شد وبرق شادی میان چشمانش جهید وگفت: «فردا نمی رم به سوریه»
هرچه بود، خبر خوبی بودکه هر دو خوشحال شدیم. امّا من نمی دانستم که بخاطر چی شاد شدم. پرسیدم: «خیرباشه، چی گفتی، چی شنیدی؟»
گفت: «از این خیر ترنمی شه، پس فردا قرار ملاقات مهمی با حضرت آقا دارم. بعد ازدیدن ایشون می رم»
خورشید صبح دوشنبه تاطلوع کند. حسین پلک روی هم نگذاشت. خواندن نماز شب درثلث آخر شب، را در هر شرایطی ترک نمی کرد امّا آن شب برای او حکم شب قدر را داشت. توی اتاق شخصی اش رفته بود وهربار که پنهانی به او سر می زدم. عبا به دوش روی سجاده اش نشسته بود ومناجات می کرد وگاهی با گریه.
صبح که صبحانه را آوردم. توی چشمانش نمی توانستم نگاه کنم تا نگاه می کردم برمی گشتم و سرم را پائین می انداختم. صورتش یک پارچه نور شده بود.
ساعت ۸بدون هیچ اثری از خستگی وبی خوابی راهی بیت رهبری شد.
وقتی برگشت سر از پا نمی شناخت. گفت: « حاج خانم نمی خوای ساکم رو ببندی؟»
گفتم: «به روی چشم حاج آقا، امّا شما انگار توشه ات روبرداشتی/م
خندید وخنده اش کش آمد، «آره، مزد این دنیایی ام رو امروز از آقام گرفتم، ایشون گفت: آقای همدانی، توی چهار سالی که شما توی سوریه بودید، هرشب به اسم دعایت می کردم، مزد از این بهتر که فرمانده ات، مرادت، آقایت، ازت راضی باشه. حالا یقین دارم که خدا هم ازمن راضی شده، دلم هُری ریخت، پرسیدم: «یعنی چی که خدا ازت راضی شده؟»
حرف رابرگرداند: «حاج خانم، یه زنگ بزن، بچه هابیان ببینمشون». هنوز بدنبال آن پاسخی بودم، پاسخی که اواز سر یقین گفته بود امّا دل من را می لرزاند. گفتم:زنگ می زنم، بعدش چی؟»
گفت: «بعدش سفره روبینداز که خیلی گرسنه ام»
نهار را خوردیم امّا تمام هوش وحواس من به او بود. گفتم: «تامن ساکت رو حاضر کنم وزهرا وسارا بیان، شما برو یه چرت بخواب»
ساکش رابستم. مثل همیشه، از قرآن ومفاتیح تا حوله ولباس های اضافی، داروها ومقداری تنقلات وخودم مشغول کار با یکی از دوستانم که به منزل ما آمده بود، شدم.
توی اتاقم، امّا خوابم نمی برد. ازاین دندنه به آن دندنه می چرخیدم، می نشستم. آیه الکرسی می خواندم امّا باز بلند می شدم وسیر حسین راتماشا می کردم.
کمر درد اذیتم می کرد ودوستم داشت حیاط را آب وجارو می کرد که گفت:« حاج خانم، فکر می کنم حاج آقا رفته پائین وداره کار می کنه»
گفتم: «نه، حاج آقا، توی اتاقشون دارند، استراحت می کنن»
با این حال به طبقه پائین که حکم انباری داشت سر زدم. توی طبقه پائین یک یخچال فریزر قدیمی پارس داشتم که خیلی برفک می زد.
دیدم، حاج آقا پنکه گذاشته ویک قابلمه آب جوش ودارد فریزر را تمیز می کند، پرسیدم: «شما این جا چه کار می کنی؟ مگر قرار نبود استراحت کنی؟» همین طور که برفک ها راآب می کرد گفت: « چون شما کمر درد دارید، فکر کردم که کمکتان کنم»
کار تمیز کردن طبقه پائین که تمام شد. بالا آمد. …….
زهرا وسارا رسیدند وخیلی عادی چای درست کردند ومیوه گذاشتند جلو بابایشان.
حسین خواست، چای را با سوهان بخورد. سارا یادآوری کرد که……بابا شما که قند داری، سوهان نخور…..
حسین نگاهی به سارا وزهرا انداخت«بابا جان، قند رو ولش کن، کار ازاین حرفا گذشته»
زهرا پرسید: «ولی شما همیشه پرهیز می کردین وبه ماهم سفارش که چیزی که براتون خوب نیست، نخورین»
حسین دو باره نگاهی به صورت زهرا وسارا انداخت ونگاهش را تا من که دلم مثل سیر وسرکه می جوشید، امتداد دادویکباره گفت: « برای کسی که چند روز دیگه، شهید می شه، فرقی نمی کنه که قندش بالا باشه یا پائین»
چای را سر کشید و دخترها زدند زیر گریه
گفتم: «حاج آقا، باز داری برای بچه ها روضه می خوانی؟ بخاطر این گفتی، صداشون کنم؟!»
خونسرد وتبسم گفت: « آره حاج خانم، واسه این گفتم، بچه هابیان که خوب نگاهشون کنم.
صدای گریه زهرا وسارا بالا رفت. حسین معصومانه نگاهشان می کرد خواستم، هاتفی از درون خودم فریاد می زد که حسین را خوب نگاه کن او رفتنی است ودیگر نمی بینیش. امّا اگر من هم احساساتی می شدم. دخترانم سربه دیوار می کوبیدند. گفتم: « بچه ها، بابای شما، نزدیک چهل ساله که در معرض شهادت بوده. امّا رفته والحمدوالله برگشته.
حسین سکوت راشکست: « نه حاج خانم جان، این جا آخر خطه، شما هم باید صبور باشین مثل خانم زینب کبری»
حسین صحبت ونصیحت می کرد. می خواند. امّا دخترها دست روی گوشهایشان گرفته بودند وگریه می کردند. وقتی دید که همه بال بال می زنند. باز به روایتی در باب آمادگی حضرت زینب برای روزهای سخت پرداخت. من گوش می کردم واو می گفت: «روزی زینب کبری(س) قرآن می خواند، پدرش علی(ع) رسید. وگفت دخترم می دانی که خداوند برای فردای تو چه تقدیر کرده، زینب(س)فرمود: مادرم زهرا همه قصه زندگی ام را برایم گفته از ظلمی که به برادرم حسین در کربلا می رود تا اسارت خودم. و قرآن می خوانم تا برای آن روزها خودم را آماده کنم»
روایتی که حسین خواند مر به حرم زینب کبری برد ودلم را تکان داد. با دست اشک های چشم دخترانم را پاک کردم وگفتم: «حاج اقا اگر شهید شدی، شفاعتم می کنی؟»
نگاهم کرد وگفت: «ان شاء الله، بله»
غم در دلم را خوردم وصدایم را صاف کردم وگفتم: «حاج آقا، اگر شهید شدی، من جنازه شما را برای خاکسپاری به همدان نمی برم»
خندید وگفت: «حتماً می بری»
گفتم: «برای من درد سر درست نکن. من واین بچه ها باید هی برویم همدان وبیایم تهران»
گفت: «واجبه که به وصیتم عمل کنی، یکی از وصیت هام اینه که همدان کنار هزار دوست شهیدم، دفنم کنید»
اسم دوستنان شهیدش را که آورد. کمی بغض کرد. همان اندازه که زهرا وسارا برای بابایشان می سوختند. اوبرای دوستان شهیدش می سوخت. گاهی به من می گفت: « همدان ۸۰۰۰شهید در راه اسلام و انقلاب داده که بیشترشان برادر انم بودند، من شاهد شهادت هزاران هزار دوستان تهرانی، همدانی، گیلانی ام بوده ام. وهرکدام از این شهادت ها، داغی بردلم نشانده که جز با ملاقاتشان، التیام پیدا نمی کند»
حرفهای حسین، زهرا وسارا را کمی آرام کرد. حالا فقط بی کلام به پدرشان نگاه می کردند. تنهایشان گذاشتم وسری به اتاق شخصی حسین زدم.
وسایل ساکی را که برایش بسته بودم. بیرون گذاشته بود. بجز دو، سه کتاب ودفتر، اتاقش را هم بهم زده بود.
عبایش همیشه روی گیره جا لباسی آویزان بود وسجاده اش همیشه روی زمین پهن. عبا وسجاده اش را تا زده بود وگذاشته بود داخل کمد.
انگشتری……. سرخ….بود وهیچگاه، جز هنگام وضو از دستش خاج نمی شد.
نگین سرخ محمود شهبازی مقابل آینه، دو تا شده بود. تردید نکردم که حسین از روی فراموشی آن ها را در نیاورده است. گاهی می گفت: «محمود شهبازی از این دنیا، هیچ چیز را با خودش نبرد. وهمیشه آرزو می کرد که روزی برسد که مثل او بشود.»
ساعت ۶ عصر شد. حسین ساکش را برداشت. دخترها بغض کرده، قرآن بالای سرش گرفتند. قرآن را بوسید. وبا بچه ها خداحافظی کرد ورفت توی حیاط ودوباره برگشت. باز خداحافظی کرد ومکثی ونگاهش روی انگشتری سرخی که متوقف شد وبرای بار سوم رفت توی اتاقش، حلقه انگشتری را که سالهای سال توی دستش داشت، در آورد وگذاشت مقابل آینه.
دخترها جلوی در معطل ومنتظر بودند. امّا من تا اتاق دنبالش کردم عقیق را قبل ازاینکه مقابل آینه بگذارد. به چشمانش کشید وبوسید. ومقابل آینه گذاشت. از کنج اتاق که نگاه می کردم. عکسش توی آینه بود. عقیق سرخی که یادگار محمود شهبازی بود. حسین می گفت محمود، قبل از شهادتش این انگشتری را به من داد وگفت نمی خواهم هیچ چیزی از این دنیا را با خود داشته باشم.
حالا وقتی خودش انگشتری را کنار آینه گذاشت. سرم گیج رفت، پشت سرش تا آستانهدرآمدم. امّا پایم روی زمین نبود.
برای بار سوم خداحافظی کرد وسارا یک کاسه آب آماده کرده بود که پشت سرش بریزد. گفتم: «نریز دخترم»
وبرگشتم
نماز مغرب وعشا را روی سجاده حسین که از دمشق آورده بود، خواندم. سجاده ای که بوی اشک های حسین را می داد.
زهرا شام درست کرد . بی میل بودم. وهب ومهدی هم رسیدند وجای خالی بابا را دیدند. ساعت ۹ شب بود که صدای دریافت پیامی گوشم را نواخت. اسم بابا حسین را توی گوشی نوشته بودم اسمش راکه دیدم، گرم شدم.
پیامک سه کلمه بیشتر نبود. خدا حافظ سالار

*****

خاطرات همسر شهید حاج حسین همدانی

«من و حاج آقا سال ۵۶ ازدواج کردیم. من ۱۸ سالم بود و ایشان پسر عمه من بودند. قبل از ازدواج با من که صحبت کردند گفتند: “من طرز فکرم اینطور است، می خواهم با طاغوت مبارزه کنم.”

مدت کوتاه نامزدی کارهایش را به من می گفت و من خوشحال بودم با کسی ازدواج می کنم که چنین طرز فکری دارد. به من گفت: “من حتما زندان می روم و ممکنه اعدام هم بشوم. باید خودت را آماده کنی برای چنین زندگی.” زندگی ما خیلی ساده بود و در دو اتاق با مادر ایشان که عمه ام بودند، زندگی می کردیم. ایشان از هفت سالگی کار می کردند و خرج تحصیل خودشان را در می آوردند.

من هم با خودم نیت کردم که تا اخر با ایشان زندگی کنم و در تمام مراحل در کنارشان باشم. کمر همت را بستیم و با بسم الله شروع کردیم. ایشان نوارهای امام را می آوردند و شبها با صدای خیلی کم و احتیاط زیاد گوش می دادیم.

بعد از مدتی ایشان رفت راننده ی اتوبوس شد و از تهران به همدان مسافر می برد. برای من سؤال شده بود که چرا ایشان راننده شده. وقتی پرسیدم گفت: “حالا بعدا متوجه می شی.” بعدها برایم گفت: “من از تهران به همدان در قالب راننده اتوبوس، اعلامیه می بردم. یک بار یکی از ساواکی ها متوجه شد و با آجر سرم را شکست تا بتواند اعلامیه ها را بردارد که دوستانم به دادم رسیدند.”

ادامه دارد…

******
( http://tkanal.ir/t/587751b49989261396.png )#مهدي_همداني ، فرزند سردار شهيد حسين همداني

روزهاست كه مي‌خواهم ۴كلمه درباره شهداي مدافع حرم بنويسم. هر بار كه خواسته‌ام از بغضي كه گلويم را فشار مي‌دهد بنويسم ديده‌ام نمي‌توانم آنچه بر دلم مي‌گذرد را بنويسم. حيراني من از عزت و شرافت مرداني كه همه با هم عباس حرم حضرت زينب(س) شده‌اند آنقدر زياد هست كه نتوانم حرفم را درست بنويسم. حالا اما حرف تازه‌اي هست كه احساس مي‌كنم نبايد نگفته بماند.
شبكه بي‌بي‌سي فارسي چند شب قبل به‌اصطلاح مستندي درباره شهداي مدافع حرم پخش كرد كه مربوط به تيپ شهداي فاطميون مي‌شد. با چند افغان گفت‌وگو كرده بود كه مدعي بودند سابقا عضو اين تيپ بوده‌اند. آنها مي‌گفتند بعد از دستگير شدن در ايران حكومت به آنها گفته است بايد به افغانستان برگردند يا به سوريه بروند و بجنگند. بعد هم وعده داده بودند كه هنگام برگشت از سوريه تابعيت ايراني مي‌گيرند و از حقوق آنچناني برخوردار مي‌شوند. خلاصه اين مستند اين بود كه مدافعان حرم با دريافت حقوق‌هاي ميليوني راضي به حضور در سوريه مي‌شوند.
همين كه اين مستند در شب شهادت حضرت زينب(س) پخش شد، نشان مي‌دهد بي‌بي‌سي كجا و چه هدفي را نشانه گرفته است.حتما بايد در «اوج» و «افق» رسانه ملي و همه رسانه‌هاي ديگر آنهايي كه دست‌شان مي‌رسد و وظيفه‌اي در اين زمينه دارند حواس‌شان را بيشتر جمع كنند و پاسخ اين شيطنت‌ها را بدهند.ديگر از اين حرف نمي‌زنم كه چرا بايد رسانه‌هاي ما در اين زمينه منفعلانه عمل كنند و حالا ما چشم انتظار پاسخ اين خباثت رسانه‌اي باشيم اما مي‌توانم سهم خودم را ادا كنم.
سهم من انتشار اين عكس فرزند شهيد سيدمحمد موسوي ناجي است و اينكه بپرسم به‌نظر شما اين عكس چند مي‌ارزد؟ هر‌ماه چقدر بگيريم حاضريم پدرمان به كيلومترها آن‌طرف‌تر برود و بعد جنازه‌اش را هم برايمان نياورند؟ شما را به خدا چشم‌هاي پرغم اين كودك و بي‌پدري‌اش چند مي‌ارزد؟ ماهي ۵ ميليون تومان با يك خانه و يك اتومبيل خوب است؟
شما عكس ۳نفري رضوانه باغباني در كنار پدر و مادرش را ديده‌ايد كه حالا با شهادت پدرش بايد با قاب عكسش عكس يادگاري بگيرد؟ كسي عكس دختران حاج عبد‌الله باقري كه در راه دفاع از حرم به شهادت رسيده را ديده است؟ اين عكس چند مي‌ارزد؟ يكي بگويد حاضر است چقدر بدهد تا كودكش مثل محمد طاها فرزند شهيد مدافع حرم سيداحسان حاجي خاتم‌لو وقتي به دنيا بيايد كه پدرش شهيد شده باشد؟
نگاه‌هاي پدر شهيد ۱۶ساله محمدحسين رضايي كه قاب عكس پسرش را در دست گرفته چند مي‌ارزد؟ گريه خواهر كوچك شهيد مدافع حرم مرتضي حيدري را مي‌توانيد ارزشگذاري كنيد وقتي كه صورتش خيس اشك است و مي‌گويد ۳۰روز است از داداشي‌اش خبر ندارد؟
كسي از اشك‌هاي نيمه شب مادران اين شهدا، از دلهره همسرانشان، از بغض برادران‌شان و انتظار خواهران‌شان خبر دارد؟ اصلا شهادت به كنار؛ دلهره دوري و بي‌خبري از عزيزتان در جايي كه تكفيري‌ها به سادگي آب خوردن سر مي‌برند چند مي‌ارزد؟ بي‌بي‌سي حتما نامه فاطمه دختر شهيد علي‌اكبر عربي به معلمش كه نوشته است چون دلش براي پدرش تنگ شده نمي‌تواند به مدرسه برود را نشان نمي‌دهد. در نمايش‌هاي بي‌بي سي حرف‌هاي همسر شهيد مدافع حرم تقي ارغواني جايي ندارد كه طعنه دريافت ماهي ۱۸۰ميليون تومان را تحمل كرده است. من خجالت‌زده همه خانواده‌هايي هستم كه در كنار همه اين رنج‌ها بايد زخم‌زبان‌ها را هم تحمل كنند.
دلم مي‌خواهد دست‌شان را ببوسم و بگويم اين طعنه‌ها را و كم‌كاري عده‌اي در نشان دادن مظلوميت شما را به ما ببخشيد كه امنيت و آرامش اين روزهايمان را از بي‌كسي و تنهايي شما داريم. ما كه گاهي فراموشكار و عافيت‌طلب مي‌شويم، ما كه به شما سرنمي‌زنيم و سهم خودمان از نوشتن و گفتن درباره شما را دريغ مي‌كنيم، ما كه يادمان مي‌رود برادران افغانمان چطور معلم ايثار و فداكاري شده‌اند. راستش من فكر مي‌كنم ما اصلا منت هر مدافع حرمي در هر جاي اين جهان را بكشيم كه تابعيت ايراني بگيرد و مدال‌هاي افتخار اين سرزمين را بيشتر و بيشتر كند.آنها فرزندان حقيقي همت، جهان‌آرا ، كريمي، باقري، عاصمي، باكري وتمام شهيدان ايران هستند كه حالا پرچمدار دفاع از آزادگي شده‌اند. كاش خدا اين اندازه از شجاعت و توفيق را قسمت من هم بكند كه روزي در كنار همه آنها مدافع حرم باشم. در اين مسير هم تنها به آن جمله دلخوشيم كه فرمود: «ما لنا الّا احدي الحسنين»؛ يكي از دو بهترين در انتظار ماست؛ يا در اين راه كشته مي‌شويم، كه اين بهترين است؛ يا دشمن را از سر راه برمي‌داريم و به مقصود مي‌رسيم، كه اين هم بهترين است. دور نيست روزي كه دوباره از راه كربلا به زيارت سوريه برویم.

********
خاطره ای زیبا از #دوچرخه_سواری
🌷شهید حاج حسین همدانی🌷
🌺🌺🌺🌺
از شب گذشته در دوکوهه توقف کرده بودیم، بعد از یک استراحت دل چسب در ساختمان ۵ طبقه گردان حبیب صبح زود بعد از صبحانه در محوطه پادگان با جمعی از دوستان مشغول گپ و گفت بودیم. در همان حال که در گوشه ای از پادگان نشسته بودیم دوچرخه سواری با چهره مقتدر به سوی جمع ما آمد اولین بار نبود که می دیدمش ولی هرچقدر فکر کردم به جا نیاوردم همان لحظه که به فکر فرو رفته بودم یکی از دوستانم نهیب زد که سردار همدانی را نگاه کن سوار دوچرخه شده است.
یادم افتاد از عصر گذشته که وارد دوکوهه شدیم این دوچرخه سوار مو سفید چند باری میان حسینیه حاج همت تا ساختمان های ۵ طبقه را در نوردیده بود و جماعتی را راهبری می کرد، چون در تاریکی بود و چشم من هم نمی دید نتوانستم تشخیص بدهم. تو همین لحظه که مجددا به فکر فرو رفته بودم نزدیک ما شد و شروع به حال و احوال پرسی از ما کرد.
من در قالب سخنگوی جمع به این بزرگوار توضیح دادم که ما کاروانی از جمع دانشجویان و طلاب هستیم که برای دومین سال متوالی عازم مناطق عملیاتی جنوب شدیم؛ یادم نیست در آن زمان چه خبر مهمی مطرح بود ولی من به ذات شغل خبرنگاری هم وارد یک گپ و گفت سیاسی با سردار شدم چند لحظه سکوت کرد، به حرف هایم فکر کرد و ادامه داد: دوستان عزیزم از من سرباز خسته دل به شما نصحیت شما موظف به حرکت در یک خط هستید آن هم حرکت در خط ولایت است و خروج از این مسیر شما را به هلاکت می رساند.عمق جملاتش زیاد بود اما به ذات جوانی آن موقع متوجه حرف هایش نشدم به زودی از جمع با جدا شد و همانطور که زیر نظرش داشتم دوچرخه خود را در مقابل یکی از ساختمان های ۵ طبقه پادگان دوکوهه قرارداد و بدون هیچ تشریفاتی به مقر ستاد پذیرایی پادگان رفت.

عباس بخشی استوار
💐💐💐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *