آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم روح الله مهرابی (محرابی)

شهید مدافع حرم روح الله مهرابی (محرابی)

خاطرات
تولد
یازدهم اردیبهشت ماه ۱۳۶۱ متولد شد.
دومین فرزند خانواده بود.
دو خواهر داشت و یک برادر.
خانواد هی شش نفر یشان پر بود از صفا و
صمیمیت و مهربانی.
مدیریت و تربیت درست پدر، در کنار مهربانی و
صفای مادر، در خانواده محیط امنی ایجاد کرده
بود برای رشد و تعالی فرزندان.

نامگذاری
زهرا، رو حالله، نرگس، مهدی
چهار فرزند داشت، دو دختر و دو پسر.
تولد هر کدام از فرزندان مصادف با مناسبتی
م یشد و فرزند نامش را به همراهش م یآورد.
رو حالله هم در روز تولد امام خمینی)ره( متولد شد
و نامش هم نام روح خدا شد.
پدر شهید

استعداد ذاتی
بعضی توانای یها در خون انسا نهاست و برخی
استعدا دها در ذات افراد.
رو حالله از همان کودکی علاقه بسیاری به کارهای
الکتریکی و فنی داشت.
پای هی درس و کار و زندگ یاش را هم برمبنای
همین علاقه بنا نهاد.
مقطع راهنمایی را که تمام کرد به پیشنهاد پدر
به کسوت مقدس پاسداری در آمد و به انجام
خدمات فنی در مرکز بازسازی زرهی شهید
زی نالدین مشغول شد.
هم درس بود، هم کار، هم تخصّص.

نقش پدر
هم پدر بود، هم معلم. هم حامی و هم پشتیبان.
جایگاه پدر در خانواده جایگاه اصل یاش بود.
مدیر و مدبر، الگو و راهنما برای هم هی فرزندان.
مبنای تربیتش، شخصیت دادن به فرزندان بود و
اساس کارش آموزش اصول و مبانی اسلام.
به سبب همین تربیت پدر انقلابی و مادر متعهد
بود که هم هی خانواده حدود شرعی را رعایت
م یکردند و مقید به انجام وظایف الهی خود بودند.
خواهر شهید

الگوگیری از پدر
از همان کودکی تلاش و فعالیت پدر برای خدمت
رسانی به دیگران را م یدید و سرمشق م یکرد.
پدر خیری های را هاندازی کرده بود برای کمک به
مستمندان و فقیران.
رو حالله بزر گتر که شد خودش از ستو نه ای
خیریه شد. مسئول جمع آوری و توزیع کم کها
بود.
دستگیری از دیگران و گر هگشایی از کار مردم
فقط محدود به خیریه نبود. هر کجا فردی را
م یدید و اطمینان به نیازش پیدا م یکرد در حد
توان رفع نیاز م یکرد.
خواهر شهید

ازدواج
عملیات محرم سال ۶۲ .
دوستی پدر رو حالله و برادر زهره مقدم های بود
برای آشنایی خانواد هها و رفت و آمد بین آنها.
عید نوروز سال ۸۰ بود که طبق روال هر سال
خانواده رو حالله به یزد رفتند.
بعد از سفر رو حالله از مادرش خواسته بود تا دختر
خانواد هی شهری زاده را برایش خواستگاری کنند.
همه چیز رسمی و از طریق خانواده پیش رفت.
زهره اول دبیرستان بود و قصد ادامه تحصیل
داشت.
تا سوم دبیرستان را خواند و عقد کردند. بعد
هم دانشگاه اصفهان قبول شد و لیسانسش را در
رشت هی مشاوره گرفت.
همسر شهید

خواستگاری
سه ساله بود که پدرش فوت کرده بود.
هشت خواهر و برادر داشت. هم هشان مانند کوه
پشتش بودند. از او حمایت م یکردند.
دختر آخری بود و لوس خانواده.
رو حالله که به خواستگار یاش آمد جواب هم هشان
« نه » بود.
بیشتر به خاطر وابستگی و علاق هشان به خواهر
کوچ کتر.
رو حالله، اصفهانی بود و م یخواست خواهرشان را
راهی دیار غربت کند. هیچ کدام راضی نبودند.
اصرار رو حالله را که دیدند بنا را گذاشتند به
استخاره. خواستند با بهان هی بد بودن استخاره
جواب منفی بدهند.
امّا جواب استخاره خوب شد. هیچ کدام فکرش
را هم نم یکردند.
همسر شهید

بهترین ها
بهترین همسر، بهترین فرزند، بهترین خانه،
بهترین زندگی.
رو حالله همیشه زندگ یاش را بهترین زندگی
م یدید.
هر آنچه داشت در نظرش بهترین بود و برای آن
شکرگزار خداوند.
شاید زندگ یاش در نظر دیگران کم و کاست یهایی
داشت اما او هر آنچه داشت را بهترین و کاملترین
نعمت الهی م یدید.
همسر شهید

زینت پدر
برخی از اقوامشان اعتقاد داشتند زینب نام
سنگینی است و باعث م یشود مشکلاتی برای
دختر ایجاد شود!
خودش به این حر فها اعتقادی نداشت.
وقتی فهمید فرزندش دختر است گفت نامش را
زینب م یگذاریم.
بزر گتر که شد همیشه م یگفت: «زینب به
معنای واقعی زینت من است. از ادب و اخلاق و
زیبایی، از همه نظر باعث افتخار و زیبند هی من
است. »
همسر شهید

دلسوزی
تماس گرفت با خواهرش تا جویای حالش شود.
فهمید شب قبل از شدت سرما خوابش نبرده
است.
از کار که برگشت مستقیم به خان هشان رفت و
بخار یهایش را سرویس و نصب کرد.
کار همیشگ یاش بود. برای همه دلسوزی م یکرد
و در صدد رفع نیازهایشان بود.
خواهر شهید

تعمیر ماشین
از دور ماشین خواهر را شناخت.
خودش را به او رساند.
به تیر برق اصابت کرده و چراغ و بوقش قطع
شده بود.
هما نجا کنار خیابان ایستاد به درست کردن
بوقش، م یگفت بوق ضروری است و ممکن است
مشکلی برایت ایجاد کند.
بعد هم رفت خان هشان. کارش تا آخر شب طول
کشید.
پا ایستاد تا ماشین درست شود.
خواهر شهید

برپایی مجلس عزا
مجلس روضه خوانی دهه فاطمیه حتما باید برپا
م یشد.
هر سال در ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
خان هی پدر م یشد عزاخان هی مادر سادات.
بیشتر کارهایش هم بر دوش رو حالله بود.
بدون خستگی با عشق و ارادت فراوان، مقدمات
مجلس را فراهم م یکرد.
پدر شهید

دلگرمی پیرزن
خال هی مادر بزرگشان م یشد.
پیرزنی پیر و افتاده که فرزندی نداشت.
رو حالله هر چند وقت یکبار به او سر م یزد.
جویای حالش م یشد و کاری اگر داشت برایش
انجام م یداد.
همین دلگرمی زیادی برای پیرزن بود.
خواهر شهید

عقیقه برای فرزندان
سفارشاتی را که در اسلام برای عقیقه کردن
آمده بود م یدانست.
هر کدام از بچه هایش که به دنیا آمدند برایشان
گوسفندی عقیقه کرد.
با آنکه از نظر مالی در مضیقه بود اما م یخواست
سلامت فرزندانش را از این راه تضمین کند.
همسر شهید

کمک به دیگران
به همراه خانواده برای تفریح به کوهرنگ رفته
بودند.
مردی پیش رو حالله آمد و بعد از بیان مشکلاتش،
از او تقاضای کمک کرد.
رو حالله تا جاییکه در توان داشت کمکش کرد.
خانه هم که برگشت آدرس و مشخصات مرد
را به پدر داد و از او خواست پس از تحقیقات و
اطمینان از صحت حر فها، از طریق خیریه کمک
رسانی بیشتری به آن غریبه شود.
پدر شهید

آچار فرانسه
همه یاد گرفته بودند.
رفتار رو حالله اینگونه یادشان داده بود.
هر وسیل های خراب م یشد م یماند گوشه خانه تا
گذر رو حالله به آنجا بخورد.
حتی یزد هم که م یرفت آچار فرانس هشان بود.
همه کاری برایشان م یکرد، با دل و جان هم
م یکرد.
برادرهمسر شهید

ساختن خانه
بهان هی مأموریت کرد و خانواد هاش را فرستاد یزد.
نگفته بود مأموریتش ساختن خان هشان است.
دست تنها ایستاد به کار و خانه را تمام کرد.
حتی به فکر آیند هی فرزندانش هم بود و خان هشان
را دو طبقه ساخت.
روزهای پر کار و خسته کننده که به پایان رسید
راهی یزد شد.
با اشتیاق فراوان خانواد هاش را به اصفهان آورد و
حسابی غافلگیرشان کرد.
همسر شهید

زیارت اربعین
اربعین سال ۸۸ .
زینب یازده ماهه بود.
پیشنهاد کربلا را که داد خیلی خوشحال شد اما
برای دخترش م یترسید.
پیش خودش گفت دختر من که عزیزتر از
فرزندان امام حسین علیه السلام نیست.
راهی کربلا شدند. فاصل هی نجف تا کربلا را هم
پیاده رفتند.
سفر به یاد ماندنی بود.
همسر شهید
شهید روح الله محرابی

وابستگی پسر
حسین عجیب وابسته به رو حالله بود.
از همان شش ماهگی همیشه به سمت بابا
م یرفت و همیشه در آغوش او بود.
زهره همیشه فکر م یکرد اگر روزی حسین را از
شیر بگیرد دیگر هیچ وابستگی و رابط هی عاطفی
بین او و پسرش باقی نم یماند، آنقدر که حسین
بابایی بود.
همسر شهید

باغداری
باغ آلبالویی داشت و عص رها به آنجا م یرفت.
بعضی روزها رو حالله به او سر م یزد.
از زمانی که م یرسید دیگر کسی حق نشستن
نداشت.
می ایستاد به کار و همه را هم به کار م یگرفت.
از کندن عل فهای هرز گرفته تا آبیاری و هرس
کردن درختان، همه کاری م یکرد.
به علیزاده م یگفت: «تو به درد باغداری
نم یخوری. باغ رسیدگی م یخواهد، باید مرتب راه
بروی و کار کنی. »
همرزم شهید – حبیب علیزاده
شهید روح الله محرابی

کوهنوردی
برنام هی دوشنب هشان ثابت بود.
قرارشان قبل از اذان صبح کوه صفه بود.
نمازشان را کنار مزار شهدای گمنام م یخواندند
و بعد م یرفتند بالا.
بعد از کوهنوردی هم استخر و صبحانه.
هر س هشان پایبند بودند.
حتی وقتی ماشینش را فروخت با موتور تا آنجا
م یرفت که برنام هشان به هم نریزد.
همرزم شهید – حبیب علیزاده

کمک به غریبه
از یزد بر م یگشتند.
برف آمده بود و هوا به شدت سرد بود.
بریدگی نائین را که رد کردند رو حالله یک دفعه
ترمز کرد.
در آن تاریکی شب ماشینی در کنار خیابان
ایستاده بود. فهمید پنچر کرده و تایر یدک ندارد.
تایرشان را در آورد و تایر یدک خودش را زیر
ماشین آنها انداخت.
بعد هم آدرس داد تا هر وقت توانستند تایرش را
برایش بیاورند.
مرد غریبه از این لطف رو حالله در بهت ماند و
نم یدانست چگونه محبتش را جبران کند.
همسر شهید
شهید روح الله محرابی

ابتکار و خلاقیت
برای تست کردن قطعات تعمیری حتما باید آن
را مونتاژ کرده و روی دستگاه امتحان م یشد. اگر
هم مشکلی داشت دیگر قابل تعمیر نبود.
این مساله هزین ههای زیادی برای مؤسسه ایجاد
کرده بود.
رو حالله تصمیم گرفت مشکل را حل کند. یکی
از قطعات را دِمونتاژ کرد و با دقت و ظرافت آن را
بررسی کرد.
آنقدر کنکاش کرد که بالاخره موفق شد آن
قطعه را بسازد و مشکل را رفع کند.
عقیده به خود کفایی و اعتماد به نفس بالایش
سبب شده بود خیلی وق تها کارهای جدید و
خلاقانه ای انجام دهد.
همرزم شهید – روح الله خدنگی

اهمیت به بیت المال
هم زمان بیشتری م یبرد، هم کار سخ تتر
م یشد اما این سخت یها را تحمل م یکرد تا از
ضایعات استفاده کند و آنها را به کار گیرد.
تا آنجا که م یشد وسایل نامرغوب را دمونتاژ
م یکرد و از قطعات آن برای ساخت و تعمیر دیگر
وسایل بهره م یبرد.
این در صورتی بود که به راحتی م یتوانست
لیست اجناس مورد نیازش را به انبار دهد و
قطعات نو تحویل بگیرد.
دلسوزی در کار و اهمیت به بیت المال سبب آن
شده بود که این سخت یها را به جان بخرد.
همرزم شهید – رو حالله خدنگی
شهید روح الله محرابی

تذکر به همکاران
باید در انجام کار دقت و توجه ویژه م یکردند.
رو حالله حساسیت خاصی در مصرف اقلام داشت
حتی باید در مصرف مواد شوینده هم دقت
م یکردند.
گاهی نیمه باز گذاشتن درِ مواد باعث تبخیر و
هدر رفتن آ نها م یشد.
رو حالله این نکات را مرتب به همکاران تذکر
م یداد.
همرزم شهید – رو حالله خدنگی

جمع آوری نذورات
وقتی زمان تحویل اجناس فروشگاه اتکا به نیروها
م یرسید رو حالله به سراغ بچ هها م یرفت.
خودشان هم م یدانستند کارش چیست. بعضی
با قیمت مناسب سهمیه برن جشان را به رو حالله
م یدادند بقیه هم نذر م یکردند.
همه را جمع آوری م یکرد برای ده هی فاطمیه.
روضه خوانی داشتند و بیشتر کارهایش بر دوش
رو حالله بود.
همرزم شهید – رو حالله خدنگی
شهید روح الله محرابی

سینه زنی
از یکپارچگی واجتماع عظیم عزاداران محرم
خوشش م یآمد.
محر مها دوست داشت بیشتر یزد باشد.
آنجا هم هی دستجات با هم عزاداری م یکردند.
رو حالله هم قطر های م یشد در دریای عاشقان
امام حسین علیه السلام و سینه زنی م یکرد.
همرزم شهید – رو حالله خدنگی

سرباز ولایت
در کوران فتنه آنچه هادی انسان است نوری
است متصل که راه درست را به انسان نشان دهد.
رو حالله نور ولایت را با تمام وجود درک کرده بود.
نگاهش به ل بهای رهبر بود تا راه و مسیر درست
را تشخیص دهد.
بحث ولایت که م یشد کوتاه نم یآمد. بحث
م یکرد و دلیل و منطق م یآورد.
او سربازی کوچک برای مولایش بود.
همرزم شهید – رو حالله خدنگی
شهید روح الله محرابی

پیشقدم در خدمت
سالی دو بار یک برنامه کوهنوردی برای نیروها
داشتند.
کو ههای سخت و صعب العبور هم انتخاب م یشد.
خیلی از بچ هها در راه م یبریدند.
رو حالله توان بدنی خوبی داشت. در راه به همه
آب م یرساند. کمکشان م یکرد. کوله پشت یشان
را برایشان م یآورد.
همیشه در خدمت به دیگران پیشقدم بود.
همرزم شهید – حبیب علیزاده

دلجویی
چند وقتی بود که مسعود در هم و گرفته بود.
آنقدر پاپیچش شد که فهمید پدرش سرطان
دارد. بعضی روزها مرخصی ساعتی م یگرفت و
مسعود را بیرون م یبرد تا روحی هاش عوض شود.
مدتی هم که پدرش در بیمارستان بستری بود
مرتب سرکشی م یکرد و جویای احوالش م یشد.
وقتی هم که فوت کرد سنگ صبورش شد.
برای مراسماتش هم هم هی همکاران را هماهنگ
کرد تا دسته جمعی شرکت کنند.
همرزم شهید – حبیب علیزاده
شهید روح الله محرابی

خوش زبانی
هیچ گاه نم یتوانست نسبت به اتفاقات اطرافش
بی تفاوت باشد.
زیاد انتقاد م یکرد.
درخواستی هم اگر داشت پیگیر آن م یشد.
خوب یاش آن بود که هیچ چیز را فقط برای خود
نم یخواست.
در محیط کار، در دانشگاه و در هر مکان دیگر هر
وقت قرار بود کسی به نمایندگی از همه صحبت
کند، رو حالله انتخاب م یشد.
و البته در صدر رفتارهایش رعایت ادب و احترام
بود.
استاد دانشگاه – محسن شیخی

تجدید قوا
بین ساعت ۱۰ تا ۱۱ که م یشد برای تجدید قوا
م یرفت اتاق کناری و از تلفن آنجا با خانه تماس
م یگرفت.
اول با خانم و بعد با بچ هها صحبت م یکرد.
همین تماس کوتاه هم هی خستگی هایش را رفع
م یکرد و با انرژی مضاعف به ادام هی کار مشغول
م یشد.
همرزم شهید – قاسم آقاجانی
شهید روح الله محرابی

خیرخواهی
با قاسم همکار بودند و هم دانشگاهی.
از وقتی قاسم ماشینش را فروخته بود، بیشتر
اوقات رو حالله با آنکه مسیرش فرق م یکرد با اصرار
خود او را به خانه م یرساند.
حتی تا جایی که ماشینش ظرفیت داشت
بچ ههای دیگر را هم سوار م یکرد و م یرساند.
رو حالله خیرش به دیگران م یرسید.
همرزم شهید – قاسم آقاجانی

علاقه به خاطره ی شهدا
یک دوره آموزشی در آموزشگاه مشهد باید
سپری م یکردند.
سردار فتوحی فرمانده وقت آموزشگاه بود.
رو حالله هر وقت او را م یدید جلو م یرفت،
دستش را م یگرفت و در نزدیکترین مکانی که
ممکن بود او را م ینشاند.
سردار دیگر م یدانست رو حالله از او چه م یخواهد.
شروع م یکرد از خاطرات جبهه و جنگ و
شهادت م یگفت.
اشتیاق و علاقه رو حالله برای شنیدن خاطرات،
سردار را به وجد م یآورد.
همرزم شهید – علیرضا مشایخی
شهید روح الله محرابی

خاطره ی تفحّص
م یدانست مشایخی تازه از تفحص برگشته است.
خواست کمی با هم قدم بزنند.
در طول راه مرتب سوال م یکرد. از طریقه
تفحص شهدا م یپرسید، از شناسایی شهدا و
وضعیت گمنامان.
یک ساعتی م یشد که مشایخی تعریف م یکرد.
دیگر هیچ صدایی از رو حالله شنیده نم یشد.
نگاهش را برگرداند سمت او.
چش مها و گون ههایش از شدت اشک قرمز شده
بود.
همرزم شهید – علیرضا مشایخی

ظاهری آراسته
همیشه لباس هایش اتو کشیده، مرتب و تمیز
بود.
حتی در دور ههای آموزشی هم ظاهری آراسته
داشت.
به نظم و انضباط هم اهمیت م یداد، هم هی
وسایل سر جای خودش باید قرار م یگرفت.
همرزم شهید – علیرضا مشایخی
شهید روح الله محرابی

تعهد به حیوانات
علاقه و تعهد زیادی به حیوانات داشت.
تعدادی پرنده هم در خانه نگهداری م یکرد.
مسافرت که م یرفت آنها را به برادرش م یسپرد.
مأموریتش به عراق که پیش آمد از برادرش
خواست هم هی آنها را بفروشد.
مهدی امتناع کرد و گفت مثل دفعات قبل از آنها
مراقبت م یکند.
رو حالله اما قبول نکرد.
از عراق هم که تماس م یگرفت مرتب پیگیر بود
که هم هی پرندگان را فروخت هاند یا نه؟
برادر شهید

کمک درسی
دانشگاه علمی کاربردی شهید دستواره درس
م یخواند.
از بهترین دانشجویان دانشگاه بود.
رو حالله هیچ بخلی در انتقال آموز ههایش به
دیگران نداشت.
خیلی از هم دور ها یها گرفتن مدرکشان را
مدیون او هستند.
با دل و جان کمکشان م یکرد.
همرزم شهید – موسی احمدی
شهید روح الله محرابی

جرقه ی رفتن
گ هگاهی از خطرات و سخت یهای مأموری تها
برای همسرش گفته بود.
حتی از مجروحیت همکارانش.
جای تعجب داشت که خودش پیشنهاد رفتن به
عراق را به رو حالله م یدهد.
تا به حال به مأموریت نرفته بود.
به تخصص او در عراق نیازی نداشتند.
جرقه رفتن را که همسرش در ذهنش زد تصمیم
گرفت مهارت و تخصص کافی را کسب کند.
همسر شهید

آخرین سفر
همکارش تصادف کرده بود.
رو حالله م یدانست برنامه سفر داشته و ویلا
گرفته است. اصرار کرد تا با ماشین او برود، دلش
نم یخواست شرمند هی خانواد هاش شود.
اما تقدیر چیز دیگری بود. همکارش از رفتن به
سفر امتناع کرد و از او خواست تا برود.
آخرین سفر رو حالله و خانواد هاش اینگونه رقم
خورد.
سفری تفریحی پر از خاطرات شیرین و ماندگار.
همسر شهید
شهید روح الله محرابی

تکرار تاریخ
خبر مأموریت رو حالله به عراق را که شنید دلش
لرزید.
به یاد سی و دو سال قبل افتاد.
رو حالله بیست روزش بود که پدر خبر اعزام به
جبه هاش را به او داد.
همان ترس، همان دلهره، همان دلواپسی و
نگران یها دوباره به سراغش آمد.
گفته بود: «چقدر زود تاریخ دوباره تکرار م یشود. »
مادر شهید

عکس اعلامیه
برای گذرنامه عکس گرفته بود. نگاهی به آن کرد
و گفت: «این عکس برای اعلامیه هم قشنگه نه؟! »
مهدی نگاهی به عکس کرد و خندید.
– بذار حالا بریم، کی گفته قراره شهید بشیم!
اگه شهید شدم همین عکس را برام بزنید روی
اعلامیه.
صدای خند هشان بلند شد.
همرزم شهید – مهدی کریمی
شهید روح الله محرابی

توسل
در کارش گره افتاده بود.
گروه منتظر رسیدن پاسپورت او بود برای اعزام.
رفت سراغ مادر، نشست روبرویش و گفت: «مادر
شما راضی نیستی من برم؟ »
مادر چشم در چشمش دوخت و گفت: «من
راضی ام، برو سراغ همسرت. شاید او نگران باشه. »
رفت پیش همسرش. او هم راضی بود.
باید به خود رجوع م یکرد. تأملی کرد و توسلی.
گره باز شد و رفتنش قطعی گشت.

نگرانی دختر
کار اداری داشتند رفت دنبالش تا با هم بروند.
رو حالله که سوار موتور شد دخترش دوید به
سمتشان و صدا زد: «عمو! عمو! بابام را کجا
میبری؟ »
مشایخی برگشت و نگاهش کرد.
– عمو قول میدی بابام را برگردونی؟
رو حالله پیاده شد. دخترش را در آغوش گرفت
و نوازشش کرد و گفت: «بابا جون من زود
برم یگردم. »
چند روز بیشتر به اعزامش نمانده بود و زینب
نگران از نبود نهای بابا بود.
همرزم شهید – علیرضا مشایخی
شهید روح الله محرابی

آخرین تفریح
آخرین تفریح خانوادگ یشان رفتن به چادگان
بود.
خیلی سر به سرش م یگذاشتند.
در کنار هم هی نگران یها هر چند گاهی یک یشان
به شوخی چیزی م یگفت.
خواهر گفته بود: «عراق که الان خبری نیست.
اگه راست میگی به سوریه برو. »
رو حالله اما آنچنان با اطمینان از امنیت عراق
گفته بود که دل هم هشان قرص بود هیچ اتفاقی
برایش نم یافتد.
خواهر شهید

بصیرت
روز قبل از اعزامشان بود که رفتند خان هی
سیدمجید.
تازه از عراق برگشته بود.
از خطرات و مشکلات منطقه برایشان گفت.
از وحش یگر یهای داعش، از اتفاقاتی که هیچ
کدام قابل پیش بینی نیستند.
نم یخواست ته دلشان خالی شود، م یخواست
چشمانشان را باز کند تا با بصیرت راهشان را
انتخاب کنند.
چهر هی مصمم و استوار رو حالله و حمیدرضا
)همرزم شهیدش( خیالش را آسوده کرد.
مطمئن شد که آنها به راهی که انتخاب کردند
ایمان دارند.
همرزم شهید – سید مجید حسینی
شهید روح الله محرابی

شهید روح الله
در دو برهه زمانی بچ هها رو حالله را با عنوان شهید
صدا م یزدند.
یک بار بعد از حادث های که در حین کار برایش
پیش آمد.
در اثر حرارت دستگاه برش، فشنگ جامانده در
دستگاه منفجر شد و پوک هاش به او اصابت کرد.
خطر بزرگی از کنارش رد شد. تا مد تها بچ هها
به او م یگفتند شهید زنده.
دو هفته مانده به اعزامش به عراق هم رو حالله
رفتارش تغییر کرده بود. آرام شده بود. کمتر
عصبانی م یشد و شوخ یهایش متی نتر بود.
در آن روزها هم بچ هها او را شهید رو حالله صدا
م یزدند.
همرزم شهید – حبیب علیزاده

همه جا با هم
از همان ابتدای مأموریت تقدیرشان به هم گره
خورده بود.
رو حالله و حمیدرضا در یک اتاق مستقر شدند.
سر میز نهارخوری، در مأموری تهای از خارج
محل کار، در زیار تها همیشه با هم بودند.
در بیشتر عک سها هم هر دوشان کنار هم
ایستاده اند.
آخرین مأموریت که پیش آمد با وجود مخالف تها
اصرار کردند با هم راهی شوند.
در این چهل روز بی نشان چه گذشت، چه گفتند
و چه شنیدند هیچ کس نفهمید، اما عرو جشان
آنقدر زیبا بود که همه را محو کرد.
همرزم شهید – رو حالله خدنگی
شهید روح الله محرابی

صدور انقلاب
اشک در چشمانشان حلقه زد. این معنای واقعی
صدور انقلاب بود.
بنرهای بزرگی از عک سهای امام و آقا در
میدا نهای شهر بغداد علم شده بود.
زیر عکس آقا نوشته بودند: سید خراسانی، سیدنا
امام خامن های.
مردم عراق وقتی به هویت آنها پی م یبردند
احترام ویژه م یگذاشتند، موبای لهاشان را در آورده
و عکس و کلی پهای سردار سلیمانی را به آنها
نشان م یدادند. سردار برای آنها اسطور های ملی
شده بود.
آنها صریحا آزادی و استقلالشان را به رهبری
ایران نسبت م یدادند.
همرزم شهید – مهدی کریمی

سوغاتی
هر جا مغاز هی اسباب بازی فروشی م یدید
ب یاختیار به سمتش کشیده م یشد.
وسیل های برای زینب، چیزی هم برای حسین
م یخرید.
شب هم که تماس م یگرفت گزارش خری دهایش
را با ذوق و شوق به بچ هها م یداد. بچ هها هم
سفارشات جدیدشان را به بابا م یدادند.
همرزم شهید – مهدی کریمی
شهید روح الله محرابی

فرمانده ی کل قوا
وقتی م یخواستند نامش را ببرند م یگفتند
فرماند هی کل قوا.
خودش فرمانده بود. فرماند هی نیروهای عراقی
اما سردار سلیمانی را فرماند هی کل قوا م یخواند.
به خود م یبالید وقتی عراق یها اینچنین از
سرداری ایرانی نام م یبردند.
همرزم شهید – رو حالله اکبری

احترام سرلشکر
برو بیای زیادی داشت. بهترین اتاق و بهترین
امکانات در اختیارش بود، چندین سرباز فقط
کارهای شخص یاش را انجام م یدادند.
نامش عیدان بود، سرلشکر عیدان، فرماند هی
نیروهای ارتشی پادگان.
به نیروهای ایرانی که م یرسید احترام زیادی
م یگذاشت.
روز عید قربان به دیدن بچ هها آمد. اخلاص و
پشتکار ایران یها برایش قابل احترام بود.
همرزم شهید – علی قیصری
شهید روح الله محرابی

گذر از خطرات
دستگاه نظامی در نزدیکی سامرا خراب شده بود.
برای تعمیر اعزام شدند.
بیشتر تجهیزات در پشت خاکریز بود اما سرشان
را که بالا م یآوردند صدای تیر را م یشنیدند که
از کنار گوششان رد م یشد. تازه فهمیدند فاصل هی
داعش تا آنها چند متری بیشتر نیست!
نیروهای محافظ عراقی شروع کردند به تیراندازی
تا بچ هها از محدوده خارج شوند.
شرایط خطرناکی بود اما به خوبی سپری شد.
همرزم شهید- علی قیصری

حس غرور
هدفش تنها کمک به عراق یها و حفظ کشور آنها
نبود.
او برای جلوگیری از پیشروی داعش تا مرزهای
ایران و حفظ حرمین شریفین به عراق رفته بود.
نگاهش که به نظامیان عراقی م یخورد به یاد
شهدای دفاع مقدس م یافتاد.
عراق یها هم گاهی سنگینی نگاه نیروهای ایرانی
را متوجه م یشدند.
به بچ هها که م یرسیدند اکثرشان حضور خود در
جنگ ایران و عراق را منکر م یشدند.
همین انکار باعث م یشد به شهدا و مقاماتشان
افتخار کرده و احساس غرور و سربلندی کند.
همرزم شهید – علی قیصری
شهید روح الله محرابی

درخواست دختر
زینب هم اخلاق بابا دستش آمده بود.
همیشه دوست داشت غافلگیرشان کند.
در ذهن دختر مانده بود. هر روز م یگفت شاید
امروز پدر بی خبر بیاید و بخواهد غافلگیرشان کند.
دیگر روزهای آخر مأموریت بابا بود که در هر
تماس م یگفت: «بابا جون! یک دفعه نیایی! من
م یخوام خونه باشم. م یخوام مدرسه نرم و خودم
بیام برات در را باز کنم. من باید اولین نفر باشم
که میبینمت. »
همسر شهید

چهلمین روز
چهل روز رو به پایان بود.
باید همه چیز مهیا م یشد برای آمدن رو حالله.
گویی عید نزدیک است.
همه جا را تمیز کرد و هم هی کارهایش را جلو
انداخت.
به مدرس هی زینب هم رفت تا چند روزی برای
آمدن پدرش مرخصی بگیرد.
همه چیز برای آمدن رو حالله آماده و مهیا بود.
همسر شهید
شهید روح الله محرابی

عملیات عاشورا
محیط پادگان امن بود.
ایسست و بازرس یها، امنیتی شدن منطقه و
حضور نیروهای نظامی، نشان از وقوع عملیاتی
بزرگ داشت.
عملیاتی با نام عاشورا در پیش بود.
هدف عملیات پاکسازی منطق هی جرف الصخر از
نیروهای داعشی بود.
منطق های که نزدیک به سی بار ارتش عراق در
آن عملیات کرده بود اما موفق به باز پس گیری
آن نشدند.
همرزم شهید – غضنفرگلابوند

منطقه ای استراتژیک
راه ارتباطی بغداد – کربلا فقط یک جاده بود، آن
جاده هم نزدیک منطق هی جرف الصخر بود.
داعش تا نزدیکی جاده آمده بود و م یخواست با
رسیدن محرم جاده را ببندد و هم هی شیعیانی را
که به سمت کربلا م یروند قتل عام کند.
هدف بعد یاش هم حرکت به سمت کربلا و
نابودی حرمین الشریفین بود.
عملیات عاشورا اما هم هی نقش ههای آنان را نقش
بر آب کرد و منطق هی جرف الصخر و جاد هی بغداد
– کربلا از لوث وجود وحشیان داعشی پاک شد.
همرزم شهید – طالبی
شهید روح الله محرابی

داوطلب
عملیات در سه روز برنامه ریزی شده بود.
روز دوم عملیات چند دستگاه زرهی در منطقه
خراب شد.
از نیروهای پشتیبانی تقاضا شد برای تعمیرات به
منطقه اعزام شوند.
مأموریت نیروها تمام شده بود. همه بچ هها کیف
و چمدان در دست آماد هی رفتن به فرودگاه بودند.
چهل روز دوری برای هم هشان سخت بود و شوق
دیدار خانواده در دل هاشان موج م یزد.
هیچ اجباری در کار نبود با این حال اکثر نیروها
اعلام آمادگی کردند.
رو حالله و حمیدرضا اما بیشتر از بقیه. حتی
گلابوند )مسئول تیم اعزامی( هم حری فشان نشد.
خودش هم از رفتن امتناع کرد. ماند تا این دو نفر
را هم به گروه ملحق کند.
همرزم شهید – طالبی

شاید قسمت شد!
قرار شد رو حالله هم راهی شود.
رو به مهدی کرد و گفت بر نگشتم حلالم کن.
– بادمجون بم آفت نداره! نگران نباش بر
م یگردی.
– شاید شهادت قسمتمون شد.
– آخه مگه شهادت الکی هست که قسمت هر
کسی بشه؟!
– شاید قسمت شد.
حر فهاشان با خنده تمام شد اما در میان خند هها
لحظ های دلش لرزید که نکنه دیگه برنگرده.
رو حالله را در آغوش فشرد و خدا حافظی کرد.
همرزم شهید – مهدی کریمی
شهید روح الله محرابی

طریقه شهادت
به منطقه اعزام شدند.
کارشان تا غروب طول کشید.
مجبور شدند شب را همانجا بمانند.
صبح، هنگام بازگشت، متوجه خراب شدن
دستگاهی دیگر شدند. آن دستگاه هم به همت
آنان تعمیر شد.
کار تمام شده بود. خستگی و گرمای زیاد آنها
را به سمت خان های مخروبه کشاند تا در سایه آن
اندکی استراحت کنند.
غافل از آنکه همه جای خانه توسط داعش از
تل ههای انفجاری پر شده بود.
وقتی وارد خانه شدند. اولین تله منفجر شد و
به دنبال آن هم هی تل هها به کار افتاد و انفجاری
عظیم روی داد که تا شعاع چندین کیلومتر
اطرافش را لرزاند.
همانجا محل عروج رو حالله و حمید رضا شد.
همرزم شهید – طالبی

قرار روزانه
قرارشان هر روز ساعت ۷ عصر بود.
رو حالله در هر شرایطی که بود خود را به مکانی
م یرساند تا بتواند تماس بگیرد و شنیدن صدای
همسر و فرزندانش تسلی بخش دل تنگ یهایش
شود.
برای همسر و فرزندانش هم شنیدن صدای
رو حالله آرامبخش و دلگرم کننده بود.
روز جمعه اما انتظارها به پایان نرسید و تلفن
به صدا در نیامد و دلتنگ یها و آشفتگ یها کلید
خورد.
همسر شهید
شهید روح الله محرابی

خبر شهادت
پنج روز اول محرم در اداره برنام هی عزاداری
داشتند.
مشغول مهیا کردن کارها بود که موبایلش زنگ
زد.
از سپاه بود، تماس گرفته بودند که به دیدارش
بیایند.
ساعتی نگذشت که به محل کارش آمدند.
سخت بود برایشان دادن خبر شهادت پسر به
پدر.
از مجروحیتش شروع کردند.
از اینکه در بیمارستان تهران بستری است.
از شهادت دوستش حمیدرضا.
پدر اما آشنا بود با این طفره رفت نها.
با این بازی با کلمات.
دلش ریخت. کمرش خم شد. اشکانش جاری
گشت و پاهایش سست شد.
قلبش اما نه! استوار بود و مقاوم.
پدر شهید

نگرانی خواهر
نبود مادر در میان نمازگزاران نگرانش کرد.
مادر مقید بود همیشه نمازش را به جماعت
بخواند.
از همانجا با او تماس گرفت اما جوابی نداد.
بین دو نماز روحانی مسجد سخنرانی کوتاهی
کرد.
از شهید و شهادت گفت. از مقام شهدا و در آخر
اضافه کرد اگر کوچ ههای شهرمان میزبان شهید
شد باید صبور باشیم، باید فقط برای امام حسین
علیه السلام گریه کنیم.
خواهر مفهوم کلمات را نم یفهمید اما هر
جمل هاش اضطراب و نگران یاش را دو چندان
م یکرد.
خواهر شهید
شهید روح الله محرابی

افتخار به پدر
دادن خبر شهادت پدر به دختر کار راحتی نبود.
معلم دستان کوچک زینب را در دست گرفت و
به حیاط مدرسه رفت.
عکس شهدایی را که بر دیوار مدرسه حک شده
بود یک به یک به او نشان داد.
کمی از شهادت گفت، کمی از نبودن، کمی از
دلتنگی و فراغ.
حرف آخرش این بود: «دخترم ! تو باید به پدرت
افتخار کنی! عکس او قرار است در کنار عکس این
شهدا قرار بگیرد. »
همسر شهید

روز آمدن بابا
شهادت، تنهایی، فراغ.
شش سال بیشتر نداشت و مفهوم این واژ هها را
نم یدانست.
فقط هر صبح روزهای نبودن بابا را م یشمرد تا
به چهل برسد.
به روز آمدن بابا.
و روزها به چهل رسید و بابا آمد. اما نه آنگونه که
او انتظارش را داشت.
این بار دستان کوچک زینب بود که برای در
آغوش کشیدن پیکر پدر باز شد.
همسر شهید
شهید روح الله محرابی

به یاد عاشورا
گفته بود م یخواهم روز عاشورا پسرم را از شیر
بگیرم تا او هم سهمی در سخت یهای کربلا داشته
باشد.
سحر اول محرم بود.
نیم ههای شب از خواب پرید.
دل نگران رو حالله بود.
وضو گرفت و به حسین شیر داد.
صبح فردا خبر شهادت رو حالله را شنید. دیگر
نتوانست به فرزندش شیر دهد.
فراتر از آن شد که م یخواست. فرزندش در آن
محرم نه تنها گرسنگی وتشنگی که داغ پدر را هم
چشید همانند فرزندان امام حسین علیه السلام.
همسر شهید

رنگ و بوی بابا
حسین ناآرامی م یکرد.
در خانه راه م یرفت و بهان هی پدر م یگرفت.
خواستند حال و هوایش تغییر کند. سوار
ماشینش کردند و از خانه بیرون رفتند. به هر
خیابان که م یرسیدند دوباره صدای حسین بلند
م یشد.
درهم هی خیابا نهای شهرِ کوشک عکس رو حالله
نصب بود.
دیگر نه تنها خانه که هم هی شهر رنگ و بوی
بابا گرفته بود.
همسر شهید
شهید روح الله محرابی

عنایت شهید
یک قاب عکس از رو حالله گذاشته بود خروجی
اتاق.
آن عکس با هم هی عک سها فرق داشت. او با آن
عکس حرف م یزد، عکس هم با او.
آن روز صبح خسته و دلگرفته بود. زینب هم
کلاف هاش کرده بود. م یخواست او را به مدرسه
ببرد.
هنگام خارج شدن از اتاق رو به عکس کرد و
گفت: «دیگه خسته شدم، امروز زینب با تو! »
ظهر که زینب به خانه برگشت شاد و خوشحال
بود.
می گفت: «امروز بابا را در مدرسه دیدم. رو به
رویم ایستاده بود و با ما دست م یزد. »
همسر شهید

هدیه تولد زینب
زینب روز میلاد حضرت محمد صلی الله علیه و آله به
دنیا آمده بود.
اولین عید بعد از شهادت رو حالله هم میلاد پیامبر
بود.
چند روز بیشتر به تولدش نمانده بود.
زهره روبروی عکس رو حالله نشست و با بغضی
پنهان گفت: «هر سال خودت برای دخترمان تولد
م یگرفتی امسال هم منتظر هدیه است. »
روز قبل از تولدش از مؤسسه تماس گرفتند که
بست های از وسایل رو حالله مانده است بیایید تحویل
بگیرید.
بسته را که تحویل گرفتند شلوار رو حالله داخلش
بود. یک جانماز با تسبیح و مهر کربلا هم داخل
جیبش. همان جانمازی که رو حالله هم هی
نمازهایش در این چهل روز را با آن م یخواند.
این بهترین هدی هی تولد برای زینب بود.
همسر شهید
شهید روح الله محرابی

توسل به شهید
چهل روز از شهادت رو حالله م یگذشت.
چهل روزی که ب یتا بتر از همه حسین دو ساله
بود.
آنقدر ضعیف شده بود که دیگر نم یتوانست روی
پاهایش بایستد.
هم هی دلتنگ یها و خستگ یها یک طرف، حسین
هم یک طرف.
نذر کردند او را به مشهد ببرند. بعد هم رو حالله را
قسم داد تا پسرش را آرام کند.
به حرم که رسیدند ورق برگشت، حسین رو به
مامان کرد و گفت: «بابا رو حالله را دیدی؟؟ »
از همانجا بود که روی پاهایش ایستاد، حرف
م یزد و بلبل زبانی م یکرد. راه م یرفت و بازی
م یکرد.
همسر شهید

گریه ی مسیح
مسیح از دوستان مشایخی بود.
چند باری با رو حالله ملاقات کرده بود.
از نظر اعتقادی و فرهنگی کاملا با هم متفاوت
بودند.
به هم که م یرسیدند فقط بحث م یکردند وجدل.
خبر شهادت رو حالله را که شنید گریه امانش
نم یداد.
مشایخی از دگرگونی حالش متعجب شده بود و
گفت: «تو دیگه چرا گریه میکنی؟!! »
مسیح گریه م یکرد و م یگفت: «رو حالله با
هم هتون فرق داشت. »
همرزم شهید – علیرضا مشایخی
شهید روح الله محرابی

پیام شهید
روح الله در همین زمان ما م یزیست.
با شرایط ما کار م یکرد.
عباد تهایش خاص و چشمگیر نبود.
زندگ یاش تفاوت بارزی با دیگران نداشت.
اما مرگش به زیباترین شکل ممکن رقم خورد.
او م یخواست به هم هی ما نشان دهد که م یشود
در میان همین مردم بود و با همین مردم زیست
اما بنده و مطیع خدا بود و کاری کرد که لیاقت
شهادت یافت و از مدافعان حرم مولا شد.
او به هم هی ما آموخت که تنها با تقوای ظاهری
و عزلت و گوشه نشینی نم یتوان عروج کرد. باید
موقعیت را شناخت و در انبوه مسئولی تها استوار
ایستاد و به وظیف هی اصلی عمل کرد.
رسول اسدی

جشن تولد حسین
دو ماهی از شهادت رو حالله م یگذشت.
حسین دو ساله شده بود. شرایط مناسب نبود
برایش تولد بگیرند.
همان شب بدون آنکه کسی حرفی بزند سراغ
تولد گرفت.
همه تعجب کرده بودند. دایی اصرار کرد تا برایش
تولد بگیرند. کیک خریدند و تزئیناتی مختصر.
خواستند عکس بگیرند. همه ایستادند. جای بابا
خالی بود. عکس رو حالله را کنارشان گذاشتند.
فضا سنگین شد و اشک در چشمان همه حلقه
زد.
زهره گفته بود: «هیچ کس حق ندارد جلوی
بچ هها گریه کند. »
همه یکی یکی اتاق را ترک م یکردند و در اتاق
پشتی بغض نهفت هشان خالی م یشد.
ساعتی نگذشت که فضا تغییر کرد. شور و شعفی
وصف نشدنی در دل همه نشست.
همگی حضور رو حالله را احساس م یکردند.
همسر شهید
شهید روح الله محرابی

جهادی دیگر
«جهاد همان جهاد است.
جبهه همان جبهه است.
فقط خاکش عوض شده.
چند سال پیش خاکش در ایران بود و جوانان
این سرزمین برای دفاع از دین و خاکشان راهی
م یشدند، اکنون خاکش در عراق و سوریه و لبنان
است.
درست است که راه رفتن و جهاد برای همه باز
نیست اما هر کس به هر طریق که م یتواند باید با
استکبار مبارزه کند. »
این جملات همسر رو حالله بود.
همسری که به خوبی راه و هدف شوهرش را
شناخته بود.
همسر شهید

دعوت از همه
خیره شده بود به چهر هاش.
رو حالله ازش پرسید: «شما چرا دیگه به یاد اون
روزها دور هم جمع نم یشید؟! »
– از وقتی نیستی ما هم دیگه دل و حوصله
نداریم!
– کی میگه من نیستم! من بین شما هستم. شما
برید دور هم باشید من هم میام.
قبل از شهادت رو حالله اکیپشان هفت های یک
مرتبه دور هم جمع م یشدند. بعد از او دیگر کسی
پیشنهاد باغ را نداد.
تا اینکه بعد از هشت ماه خود رو حالله دوباه همه
را دور هم جمع کرد.
همرزم شهید – حبیب علیزاده
شهید روح الله محرابی

استقامت
آنقدر از تکلیف و وظيفه و جهاد و دفاع م یگفت
که هر کس م یشنید مهر و علق هی پدری برایش
سوأل انگیز م یشد.
اش کهای نیمه شب و بغض پنهان گلویش اما
فریاد م یزد سنگینی داغ جوان سی و دو سال هاش
را.
استقامت و استوار یاش پشتوانه ای است برای
خانواده ای که روح الله هم هی زندگ یشان بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *