آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم داد محمد رحیمی

شهید مدافع حرم داد محمد رحیمی

مقدمه
هر کجا، هر گروهی، هر ملتی با رژیم صهیونیستی مبارزه کند ما پشت سرش هستیم. «رهبرمعظم انقلاب اسلامی حضرت امام خامنه ای » (مدظله العالی)
چه شده است که لشکر یزید و عمرو عاص به جنگ با اسلام به پا خواسته است؟ چه شده است که ابوجهل زمان مدافع اسلام شده است؟ یادمان باشد از زمانی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) مبلغ دین اسلام در سرزمین حجاز شدند، کفار و معاندین با اسلام به توطئه و جنگ برخاستند و این کینه و دشمنی از همان زمان تا به امروز شکل گرفت. در زمان ائمه اطهار (علیهم السلام) به هر شکل و نحوی بود با اسلام دشمنی می ورزیدند. وقتی بعد از قرنها اسلام در سراسر جهان در حال گسترش است و فریاد اسلام
خواهی مسلمانان، گیتی را فرا گرفته و نفرت مردم جهان از استکبار و صهیونیسم جهانی به اوج خود رسیده است و پرچم بیداری اسلامی در کشورهای تحت سلطه آنها بر بلندای هر خانه بر افراشته شده است و فریاد تکبیر- همان نامی که از حنجره پاک رسول الله (صل الله علیه و آله) در سرزمین حجاز بلند شد- از حنجره تمام مسلمانان جهان به گوش می رسد و در مقابل دشمنان اسلام- همان نسل ابوجهل، ابولهب و یزید- به پا خواسته اند تا نگذارند نام اسلام در جهان گسترش یابد؛ اما به برکت خون شهدا، به حرمت نام رسول اکرم (صل الله و علیه و آله) و ائمه اطهار (علیهم السلام)، فریاد اسلام خواهی و اسلام ستیزی، دنیا را فرا می گیرد و دشمنان اسلام پست و نابود خواهند شد. در این راه فرزندان شیعه، سنی و تمام مسلمانان دست به دست هم خواهند داد تا گرو ههای تکفیری، داعش و تمام دشمنان اسلام هرگز به آرزوهای پست و پلید خود نرسند و خون پاک این عزیزان درخت اسلام را سرسبزتر از همیشه نگه خواهد داشت. هیج فرقی نمی کند که مدافعان اسلام از کشور ایران یا افغانستان و یا سایر بلاد اسلامی باشند؛
هدف، جنگ با کفر و دشمنان ضد اسلام است که انشاءالله به نتیجه خواهد رسید. مجموعه پیش رو خاطراتی است به روایت همسر و دوستان شهید دادمحمد رحیمی که در سال ۱۳۹۲ در جنگ با کفار و تکفیری ها در دمشق به شهادت رسید. امیدوارم که مورد قبول خدا و شهید والا مقام قرارگیرد.
در پایان از زحمات مدیر کل محترم بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس اصفهان برادر بزرگوار سردار شیروانیان و هچنین آقای حسن بهرامی، معاونت تحقیقات، و آقای محمد بلندیان، معاونت ادبیات، به خاطر همکاری و ارائه نظرات کارشناسی و در اختیار گذارشتن امکانات مصاحبه و پیاده سازی تقدیر و تشکر می کنم.
اشرف سیف الدینی
پاییز ۱۳۹۴

نام پدر: گل محمد
تاریخ تولد: ۱۳۴۸
منطقه شهادت: زینبیه دمشق
تاریخ شهادت: ۲۹ / ۰۹ / ۱۳۹۲

زندگینامه شهید
دادمحمد رحیمی در سال ۱۳۴۸ در استان «غزنی » شهرستان «ترُگَن » افغانستان به دنیا آمد. سه سالش بود که مادرش را از دست داد. به علت شرایط نامناسب در افغانستان در بحبوحۀ انقلاب اسلامی به همراه پدر و برادرش به ایران آمدند و در اصفهان ساکن شدند. برادرش چند سال بعد از اقامت به همراه همسرش به ترکیه رفت و دادمحمد و
پدر در کنار هم زندگی می کردند. وی در سال ۱۳۷۰ با یکی از آشنایان زندگی تشکیل داد که ثمره زندگی اش ۵ فرزند می باشد. این شهید عزیز از راه کارگری مخارج زندگی را تامین می کرد.
وی سرانجام در سال ۱۳۹۲ با شنیدن خبر حمله تکفیری ها به سوریه و جسارت به حرمین حضرت زینب و حضرت رقیه (سلام الله علیهما) عازم سوریه شد. دادمحمد پس از دو مرتبه اعزام در تاریخ ۲۹ / ۰۹ / ۱۳۹۲ در زینبیه دمشق بر اثر اصابت خمپاره به شهادت رسید.

فرازی از وصیت نامۀ شهید:
… همیشه در کارهایتان توکل به خدا داشته باشید و امیدتان را در زندگی از دست ندهید. نمازتان را به وقت بخوانید و حجابتان را حفظ کنید…

خاطرات
مادرِ بابا
در یک خانواده مذهبی در استان غزنی شهرستان ترگن در افغانستان
به دنیا آمدم. پدرم دست فروش بود. آهن آلات اسقاطی و آلومینیوم
و… را جمع آوری م یکرد و به کارخانه تحویل م یداد. درآمدش تقریبا خوب بود. سه خواهر و سه برادر بودیم. من فرزند ارشد خانواده بودم.
خواهر و برادرها همیشه از کارهای من الگو م یگرفتند. هر کاری که
من م یگفتم بد است، کسی انجام نم یداد. احترام هم را داشتیم. پدرم
هم بدون مشورت من کاری را انجام نم یداد و همیشه من را به نام
«مادر » صدا م یزد؛ چون من خیلی با پدرم صمیمی بودم و در تمام
کارها به او کمک م یکردم.
آنجا بیشتر بچ هها از سن هفت الی هشت سالگی دنبال کار م یرفتند؛
اما در خانوادۀ ما پدرم حواسش به رفتار و کردار ما بود و نم یگذاشت
دخترها زیاد از خانه بیرون بروند. چون در آنجا به خاطر فضای ناامنی
حاکم بود. من و خواهر دومم مدرسه نرفتیم. اما خواهر سومم زمانی
که برای زندگی به کابل رفتیم، به خاطر امنیت آنجا به مدرسه رفت.
پدرم از درآمدی که به دست م یآورد، در کابل یک قطعه زمین خرید
و چند اتاق ساخت و ما هم به کابل رفتیم. من حتی در ساخت خانه
مهاجر
۲۰
به پدرم کمک م یکردم. چون برادر بزرگ و کسی را نداشتیم، من
همدوش پدرم هر کاری که از عهد هام بر م یآمد، انجام م یدادم.
در آن زمان نیروهای شوروی در افغانستان بودند. هر روز شاهد
اتفاقات بدی بودیم. پدرم م یگفت: «به همین لقمه نانی که برایتان
م یآورم قانع باشید و خدا را شکر کنید ». ما سه دختر در کنار مادر در
کار خانه کمک م یکردیم. مادرم زن خوبی بود. همۀ اصول خانه داری
را به ما یاد م یداد. م ینشستیم کنار دستش و هر کار هنری که انجام
م یداد را ما یاد م یگرفتیم. بنابراین دخترها بیشتر به کارها و هنرهای
خانه داری از جمله گُل دوزی مشغول بودیم.
کم کم بزرگ شدم و قد کشیدم. باورتان م یشود؟ ما نم یدانستیم
چند سالمان است. وقتی من ازدواج کردم م یگفتند: بیست سالت
است. چون دختر وقتی به یک سنی م یرسید، برایش خواستگار
م یآمد. ولی من درآرزوهای بلندی سیر م یکردم.
همیشه در دوران جوانی از خدا م یخواستم که خدایا! اگر قراره من
ازدواج کنم، فرد خوب و مؤمنی نصیبم شود. برای رسیدن به آرزویم،
روزهای دوشنبه روزه م یگرفتم و دعا م یخواندم. چند خواستگار
آمد و پدرم قبول نکرد اما وقتی خانواده آقای رحیمی آمدند، پدرم
پذیرفت. چند روز بعد از مراسم عقدِ من، خواهر دومم نیز با یکی از
آشنایان مراسم عقدش برگزار شد. ۱
-۱ به روایت همسر شهید
مهاجر
شهادت پدر ۲۱
بعدا ز رفتن نیروهای شورویا ز افغانستان درگیر یهای داخلی همچنان
ادامه داشت. برادر بزرگم، محمد جواد، از نیروهای مزاری بود و یکی از
مبارزین فعال شیعه بود. برای همین نیروهای مخالف جبهۀ اسلامی قصد
کشتن او را داشتند و تحت تعقیب آنها بود. سرانجام وی موفق شد به ایران
بیاید و مدتی را در ایران بود و مجددا به افغانستان برگشت.
نیروهای مخالف اسلامی که بعدا تحت عنوان نیروهای طالبان نام
گرفتند، در پی انتقام از اعضای خانواد هام بودند. پدرم درمسیر برگشت از
کار، توسط طالبان دستگیر شده بود. شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان
بود، مادرم هر چه منتظر پدرم ماند خبری از او نشد. به خاطر ناامن بودن
نم یتواستند از خانه بیرون بروند و دنبال او بگردند. صبح روز بعد رفته
بودند بیمارستان؛ به خیال اینکه تصادف کرده است اما در بیمارستان هم
پیدایش نکردند. هنگام برگشت به منزل، سر کوچه منزلمان دیده بودند
که یک چیزی داخل پتو کنار کوچۀ گذاشته شده است.
مادرم به طرف پتو رفت و وقتی پتو را باز کردند، با جنازۀ پدرم روبه
رو شدند. پدرم در اثر شکنجه توسط طالبان به شهادت رسیده بود.
در این زمان من ایران بودم و از طریق خانواد هام متوجه شهادت پدرم
شدم اما امکان رفتن به افعانستان را نداشتم. ۲
-۲ به روایت همسر شهید
مهاجر
۲۲
اولین سفر
دادمحمد در یک خانوادۀ شش نفره در استان غزنی شهرستان ترگن
به دنیا آمد. دو خواهر و دو برادر بودند. یک خواهر و یک برادرش در اثر
بیماری از دنیا رفته بودند. دادمحمد فرزند کوچک خانواده بود. زمانی که
سه الی چهار سالش بود، مادرش نیز به رحمت خدا رفت. دو خواهرش
که فرزند بزرگ خانواده بودند و تشکیل زندگی داده بودند و درافغانستان
زندگی م یکردند، هر دوی آنها شوهرشان به دست طالبان به شهادت
رسیده بودند. خانواده آقای رحیمی یکی از خانواد ههای خیلی مؤمن و
مسجدی بودند حتی دامادهایشان هم خیلی مومن بودند و همیشه در
مقابله با مخالفان شیعه آماده جانفشانی بودند.
پدر آقای رحیمی که من همیشه به او «بابا » م یگفتم، بعد از مرگ
همسرش و به علت شرایط خیلی بد آنجا تصمیم م یگیرد با دو تا پسرش
به ایران بیاید که در این زمان دو فرزند دخترش ازدواج کرده بودند و آنها
در افغانستان م یمانند. بنابراین قبل از انقلاب اسلامی به ایران م یآیند.
دادمحمد همیشه م یگفت: «وقتی ما به ایران آمدیم من حدود
هفت الی هشت سالم بود و این اولین سفر من بود که برای همیشه
در ایران ماندم ». زحمت بزرگ کردن برادرها و تربیت آنها بر عهده پدر
بود و برای همین خیلی به پدرشان احترام م یگذاشتند ۳٫
-۳ به روایت همسر شهید
مهاجر
خواندن قرآن به جای مهریه ۲۳
سال ۱۳۷۰ خانواده آقای رحیمی به خواستگاری من آمدند. پدرم
پسر عموی مادر آقای رحیمی بود. چون آشنا بودند و پدرم از خانواده
آنها شناخت داشت، پس از تعیین مهریه قبول کرد. مهری هام ۳۰۰۰۰
هزار افغانی تعیین شد که من بعداً مهری هام را به دادمحمد بخشیدم و
به دادمحمد گفتم: «به جای مهریه برایم قرآن بخوان .»
خودم سواد نداشتم. اما مادرم به پدر آقای رحیمی گفت: «زندگی
دادمحمد با دخترم شراکت داشته باشد، زمانی که دخترم بخواهد نذر
و خیراتی بدهد در غیاب دادمحمد، بتواند بدون اجازه انجام دهد .»
مادرم خیلی روی مسائل شرعی زندگی حساس بود. بدون اجازه
شوهر کاری را انجام نم یداد و به ما هم یاد داده بود که بدون اجازه
همسرمان حتی دعا و خیراتی در منزل برگزار نکنیم. به هر مناسبت
مذهبی از جمله تولد و شهادت ائمه)علیه السلام(، مادرم به اندازه وسعش
در منز لمان خیرات م یداد، غذا درست م یکرد به همسای هها م یداد
یا خرما، شیرینی و… م یداد. همان زمان در غیاب داماد، من را عقد
کردند و یک مراسم ساد های با حضور اقوام برگزار شد.
پدر آقای رحیمی م یخواست به صورت غیر قانونی من را به ایران
بیاورد اما پدرم گفت: «باید از طریق پاسپورت دخترم را به ایران
ببرید ». بنابراین من ماندم و پدر آقای رحیمی به ایران برگشتند. ۴
-۴ به روایت همسر شهید
مهاجر
۲۴
شوق زیارت امام مهربان
سال ۱۳۷۲ آقای رحیمی و پدرش به افغانستان آمدند. مایحتاج
زندگی دو خواهرش را تهیه کردند و من نیز آماده شدم تا به ایران
بیایم. هنوز منزلمان بودیم که آقای رحیمی رو کرد به من و گفت:
«من از امام هشتم خواستم، همسر خوبی نصیبم کند و تصمیم دارم
اول شما را به زیارت امام رضا )علیه السلام( ببرم و بعد به اصفهان برویم .»
وقتی این حرف را شنیدم خدا م یداند که چقدر خوشحال شدم.
ابتدا ما به پاکستان رفتیم و مدت یک ماه در منزل اقوام پدر آقای
رحیمی ماندیم. بعد از طریق پاکستان به صورت قانونی به ایران آمدیم.
قبل از خروج از مرز پاکستان، پدر آقای رحیمی را به علت اینکه گذرنامه
اش مشکل داشت نگه داشتند و نگذاشتند وارد ایران شود. آقای رحیمی
خیلی ناراحت شد، هر چه صحبت کردیم قبول نکردند و گفتند؛ گذرنامه
اش مشکل دارد. از همان مسیر با اتوبوس به زیارت امام رضا )علیه السلام(
رفتیم. در طول مسیر دادمحمد من را نصیحت م یکرد و دربارۀ خواسته
هایمان هنگام ورود به حرم آقا توضیح م یداد.
م یگفت: «وقتی مقابل حرم رسیدی از آقا حاجت بخواه. امام رضا
)علی هالسلام( خیلی مهربان هستند. عاقبت به خیری خودمان را بخواه و از
ایشان بخواه تا اولاد صالح به ما عطا کند. پدرو مادرمان از دستمان
راضی شوند ۵»
-۵ به روایت همسر شهید
مهاجر
عنایت امام مهربان ۲۵
روز بیست و دوم بهمن سال ۱۳۷۲ بود که وارد مشهد شدیم.
وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، از شدت ناراحتی و نبودن بابا، ساک و
وسایلمان را داخل ماشین فراموش کردیم.
ناگهان آقای رحیمی گفت: «پس کو ساکمان !!؟»
من کنار خیابان ماندم و آقای رحیمی تاکسی گرفت، دنبال اتوبوس
رفت و وسایلمان را گرفت و برگشت. حرکت کردیم به طرف حرم آقا.
نزدیک حرم که رسیدیم، آقای رحیمی رو کرد به امام رضا )علی هالسلام( و
گفت: «آقا جان من جواب برادرم را چه بدهم، بگویم خانمم را آوردم
و پدرم را گذاشتم افغانستان، من که از شما خیر و صلاح زندگی
خواستم .»
بعد رو کرد به من و گفت: «برویم یک اتاق بگیریم تا وسایلمان را
بگذاریم و من بروم دنبال پدرم .»
من گفتم: «اول برویم داخل حرم زیارت کنیم بعد برویم دنبال اتاق،
شاید آقا لطفی کرده باشند و پدرتان آمده باشد .»
وارد صحن رضوی شدیم، ناگهان من دیدم پدر و پسر خاله آقای
رحیمی داخل صحن نشست هاند. از شدت خوشحالی فریاد زدم بابا، بابا!
بابا را ببین!
آقای رحیمی گفت: «کجا ؟»
مهاجر
۲۶
گفتم: «ببین گوشۀ صحن نشسته اند. »
وقتی آقای رحیمی نگاهش به پدرش افتاد از شدت خوشحالی
اشکش جاری شد. خیلی از امام رضا )علیه السلام( تشکر کرد که به ما لطف
داشتند.
اولین دفعه ای بود که به ایران و به زیارت حضرت ثامن)علیه السلام(
م یآمدم، خیلی خوشحال شدم. در بدو ورود به حرم آقا آنچه آقای
رحیمی گفته بود به آقا گفتم و دعا کردم. در صحن آزادی نشستیم
و نماز خواندیم. آقای رحیمی از طرف پدر و مادرم نیز زیارت نامه
خواندند و به نیابت از مادرشان نماز زیارت خواندند. بعد از زیارت
رفتیم اتاق گرفتیم و یک شب را در جوار امام رضا )علیه السلام( ماندیم ۶٫
-۶ به روایت همسر شهید
مهاجر
۲۷
آغاز زندگی
پس از زیارت امام رضا )علیه السلام(، با اتوبوس به طرف اصفهان حرکت
کردیم. نزدیک ظهر روز بعد به اصفهان رسیدیم. به منزل برادرش در
محله «کوجان » اصفهان رفتیم. آقای رحیمی خیلی خوشحال بود.
بعد از کمی استراحت به منزل عمویش رفت تا به آنها خبر بدهد که
من به سلامتی خانمم را به ایران آوردم. آن شب خانواده عمویش
مهمان ما بودند. خیلی هم خوشحال بودند که دادمحمد ازدواج کرده
است، به ما تبریک گفتند و بعد از صرف شام رفتند.
در فاصله چند روزی که در مسیر بودیم و همنشین با آقای رحیمی
بودم خیلی خوشحال شدم که خداوند همسر خوبی نصیبم کرده
است. اما زمانی که به اصفهان رسیدیم وقتی در جمع خانواده آقای
رحیمی قرار گرفتم یک دفعه بغض کردم و دلم خیلی گرفت. دلتنگ
خانواد هام شدم. آقای رحیمی انگار حواسش به من بود رو کرد به من
و گفت: «من باید حرفهایی را به شما بزنم .»
گفتم: «بفرمائید .»
مهاجر
۲۸
گفت: «شما همسر من هستی پس باید هر چه من به شما م یگویم،
انجام دهید. اینجا همه نامحرم شما هستند. در رفت و آمدهای اقوام
به این منزل باید چادرت سرت باشد و حجابت را رعایت کنید. در همه
حال در زندگی، خدا را درنظر بگیر تا کارهایت اصلاح شود. بدون خدا
هیچ کاری درست نم یشود. یک دفعه نگویی دور از خانواده زندگی
م یکنی، همه ما خدا را داریم در هر جایی باشیم. هروقت دلت گرفت
دو رکعت نماز شکر بخوان تا آرام بگیری. »
بعد از حر فهای آقای رحیمی خیلی آرامش پیدا کردم، انگار کنار
خانواد هام بودم. من به خیال اینکه ایران برایم جشن م یگیرند، روز بعد
منتظر بودم تا اقوامشان بیایند و مراسم جشنی بر پا شود. اما خبری
نشد. بدون هیچ مراسمی زندگی را در کنار خانواده برادرش در ایران
شروع کردم. البته برادرش از بابا و دادمحمد جدا زندگی م یکرد ۷٫
-۷ به روایت همسر شهید
مهاجر
۲۹
خانۀ نو
برای هر دوی ما خیلی سخت بود که در کنار خانواده برادرش که
نامحرم بودند، زندگی کنیم. با توجه به اینکه دادمحمد خیلی سر
به زیر بود و به من توصیه م یکرد در مقابل برادرش چادر بپوشم و
حجابم را حفظ کنم بیشتر برایم سخت م یشد که با آنها زندگی کنم.
حدود بیست روز از زندگیمان گذشت، ما مانند مهمان در کنار
خانواده برادرش زندگی کردیم. یک روز دادمحمد رو کرد به من
و گفت: «ما باید از اینجا برویم تا برای خودمان مستقل شویم. به
اخلاق هم آشناتر شده و برای زندگیمان برنامه داشته باشیم. البته
هرجا برویم، پدرم را هم با خودمان م یبریم. من تا زند هام باید از پدرم
نگ هداری کنم و شما نیز حرمت پدرم را داشته باش .»
من در جوابش گفتم: «پدرت مانند بابای خودم برایم عزیز هست و
من تا زنده باشم به او خدمت م یکنم .»
پدر دادمحمد تقریباً مسن بودند. دادمحمد وقتی حر فهایم را شنید
خیلی خوشحال شد و از روز بعد رفت دنبال خانه. خان های را در محلۀ
زینبیه دید. در طبقه اولش اتاقی را اجاره کرد.
مهاجر
۳۰
برادر آقای رحیمی هم مدتی بعد با خانواد هاش به ترکیه رفتند. در
جوار ما یک مستأجر روحانی که افغانی بودند، با خانواد هاش زندگی
م یکردند. صاحبخانه نیز در طبقه دوم این منزل زندگی م یکرد.
بسیار مهربان و مؤمن بودند. زمانی که برایمان مهمان م یآمد،
صاحبخانه از شرایط داخل اتاقمان باخبر بود که کمبود جا داریم،
م یگفت: بیا آشپزخانه ما برای مهمانتان آشپزی کن ۸٫
-۸ به روایت همسر شهید
مهاجر
۳۱
اتاقی پر از مهربانی
یک شب دادمحمد به برادرش گفت: «من در منطقۀ زینبیه خانه
اجاره کردم و م یخواهیم از شما جدا شویم .»
برادرش خیلی ناراحت شد و گفت: «حداقل نزدیک منزل ما اجازه
م یکردی تا با هم در ارتباط باشیم .»
دادمحمد گفت: «من پول زیادی ندارم که بتوانم در این محله خانه
اجازه کنم و ما دو تا برادریم هر کجا باشیم باید با هم در رفت و آمد
باشیم .»
زمانی که از خانوادۀ برادرش جدا شدیم، هیچ وسلی های نداشتیم.
آقای رحیمی ۳۰ هزار تومان از دوستانش قرض گرفت و چند وسیله
خرید. از جمله؛ پیک نیک، موکت و ظروف خانه. این مقدار وسایل
را بردیم در اتاقمان چیدیم و رفتیم. خیلی برایم سخت بود روز اول
زندگی در این اتاق و شرایطی که داشتیم.
حتی شب وقتی که م یخواستیم بخوابیم پشتی نداشتیم که زیر
سرمان بگذاریم. کم کم همه وسایل زندگی را دادمحمد خرید. زندگی
ساده ما در یک اتاق شروع شد اما پر از لطف، صفا و مهربانی بود. وقتی
بر م یگردم به آن روزها یاد حر فهای دادمحمد م یافتم؛ همیشه با
مهاجر
۳۲
خنده و شوخی به همان یک اتاق م یآمد و م یگفت: «خانم غصه
نخوری مال دنیا نداری، خدا همه کس ماست اگر بخواهد همه چیز
به ما م یدهد. تو نگاه کن به زندگی ائمه ) علیهما السلام( ببین در شرایط
سخت هم، آنچه را که در منزل داشتند به فقرا م یدادند. الگوی تو
زندگی ائمه )علیهما السلام( باشد ۹»
-۹ به روایت همسر شهید
مهاجر
۳۳
نظم
دادمحمد تمام کارهایش طبق برنامه بود. بعد از چیدن وسایل زندگی
دیدم لباسش را پوشید و گفت: «من م یروم تا بیرون، بر م یگردم .»
تقریباً یک ساعت بعد، برگشت یک پاکت پلاستیک به من داد و
گفت: «داخلش پارچه پرده است برای اتاق گرفتم ». عرض اتاق را
اندازه زدیم. پارچه را دادم به همسایه برای اتاق پرده دوخت. وسط
اتاق را پرده کشیدیم. یک طرف، پدرش زندگی م یکرد و یک طرف ما
وقت غذا که م یشد سفره را پهن م یکردم سه نفری با هم م ینشستیم
سر سفره و غذا م یخوردیم. هر خوردنی که در اتاقمان بود از میوه
و آجیل گرفته تا غذا با هم م یخوردیم. هیچ وقت من بدون بابا سر
سفره ننشستم. آنقدر با بابا مهربان بودم که وقتی همسایه حتی یک
دانه سیب تعارفم م یکرد من نصفش را به بابا م یدادم و نصفش را
خودم م یخوردم.
پدر آقای رحیمی هم خیلی با من مهربان بود. من هم تا جایی که
برایم امکان داشت به پدرش خدمت م یکردم.
مهاجر
۳۴
مدت سیزده سال پدرش با ما زندگی کرد. حتی مد تها بیمار
بود و من به او رسیدگی م یکردم و آقای رحیمی سرکار م یرفت.
همیشه پدرش برای دادمحمد دعا م یکرد و م یگفت: «الهی عاقبت
به خیر شوید و برایم من هم دعا م یکرد؛ خدا کند جلوی حضرت زهرا
)علی هالسلام( روسفید شوی .»
خیلی از موفقی تهای زندگی را مدیون دعاهای خیر پدر دادمحمد
م یدانم. در زندگیمان در سخت ترین شرایط خدا به ما کمک کرده
است و این نتیجه همان خدمت صادقان های است که به پدرش م یکرد.
۱۰
-۱۰ به روایت همسر شهید
مهاجر
بهترین دوست ۳۵
شرایط داخل اتاق طوری بود که نم یشد آشپزی کنم. وقتی پیک
نیک را روشن م یکردم، م یترسیدم خدایی ناکرده، اتفاقی بیفتد،
چون جایی مناسب برای آشپزی نبود. اتاقمان کنار راه پله قرار داشت
و زمان غذا درست کردن وسایل آشپزی را م یبردم روی پله و آشپزی
م یکردم و بعد از پخت غذا وسایل را م یبردم گوشه اتاق م یگذاشتم.
یک روز موقع غذا درست کردن، آقای رحیمی رسید و به کارم
خندید. من ناراحت شدم وقتی دید من ناراحتم گفت: «همیشه باید
در مشکلات صبر داشته باشید ». اخلاقش طوری بود که اگر با رفتار
یا حرفهایش من ناراحت م یشدم سریع از من حلالیت م یطلبید و با
شوخی یا هر صحبتی خوشحالم م یکرد با بچ هها هم همینطور بود.
بعد از اینکه در این محله مستقل شدیم هر روز صبح م یرفت
سرکار. من و بابا در منزل م یماندیم. یک روز به آقای رحیمی گفتم:
«من از دست شما ناراحتم، در این شهر غریب، شما خیلی دیر به
منزل م یآیی و من دلم م یگیرد .»
گفت: «مگر شما نماز نم یخوانید ؟»
گفتم: «بله !»
گفت: «کسی که با خدا حرف م یزند دلش تنگ نم یشود. خدا
بهترین دوست انسان است ۱۱»
-۱۱ به روایت همسر شهید
مهاجر
۳۶
احترام به پدر
زمانی که دادمحمد به افغانستان آمد من در همان لحظات اول
دیدم که ایشان خیلی با پدرش با ادب صحبت م یکند و احترامش را
دارد. پدر و مادرم و دادمحمد نشستیم، پدرم رو کرد به من و گفت:
«مادر، دادمحمد دلش مال شما است، هر رفتاری بکنی شما، زن و
شوهر هستید، البته باید با هم خوب و با ادب باشید. اما اگر تو به
پدرش بی احترامی کنی انگار به من بی احترامی کرد های، پس باید با
پدرش خیلی با ادب باشید و احترامش را هم داشته باشید .»
من همان جا به پدرم قول دادم تا جایی که بتوانم احترامشان را
نگه م یدارم. از همان روزهای اول زندگی وقتی دادمحمد از سر کار
م یآمد، زمانی که کلید را داخل قفل در م یچرخاند من به استقبالش
م یرفتم. سلامش م یکردم و به او خسته نباشی م یگفتم.
دادمحمد قبل از نشستن، م یرفت خدمت پدرش، خم م یشد
دستش را م یبوسید. م یگفت: حالت خوب است، مشکلی نداری. بعد
رو م یکرد به من و م یگفت: اگر زحمتی نیست یک استکان چای
برایم بیاور.
مهاجر
خیلی با پدرش مهربان و با ادب رفتار م یکرد و من بعضی وقتها ۳۷
به این صمیمیتی که بین پدر و پسر بود، غبطه م یخوردم. در مدت
زندگی در کنار بابا، هیچ وقت ندیدم، دادمحمد حتی یک قدم جلوتر
از پدرش حرکت کند.
بابا همیشه نصیحتم م یکرد؛ دخترم هیچ وقت غیبت نکن، دروغ
نگو، وقتی دور هم م ینشینید، سعی کن درباره خودتان حرف بزنید. ۱۲
-۱۲ به روایت همسر شهید
مهاجر
۳۸
دقت در لقمه حلال
دادمحمد برای زندگی، سال خمسی تعیین کرد. م یرفت نزد حاج
آقا امامی خمس را تعیین م یکرد و م یفرستاد افغانستان. خیلی دقیق
بود چند روز مانده به سال خمسی آنچه در منزل بود، از چشمش
نم یافتاد. حساب همه را دقیق م یکرد و همیشه هم م یگفت اگر
کوتاهی از طرف ما م یشود، ا نشالله خدا قبول کند.
حتی وقتی جایی مهمانی م یرفتیم، حواسش بود که صاحبخانه اهل
خمس دادن هست یا نه. م یگفت: این لقم هها روی ما و بچ ههایمان
تاثیر دارد. زمانی که اولین فرزندم را حامله شدم به من گفت: «سعی
کن وقتی حامله هستید هر غذایی نخوری، جایی م یرویم اگر مطمئن
هستید خمس م یدهند غذای آن خانه را بخور .»
قبل از به دنیا آمد فرزندمان، گفت: «نکت ههای خیلی مهمی در
تربیت فرزند است. مخصوصا در زمان شیر دادن که شما سعی کن آنها
را رعایت کنی؛ همیشه با وضو به بچه هایمان شیر بده. وقت شیر دادن
بسم الله کن و دعا بخوان که بچ هها با خدا و با ایمان تربیت شوند .»
حتی برای نام گذاری بچ هها خیلی دقت م یکرد.
یک روز به من گفت: «نام بچه هایمان باید نام ائمه )علیهما السلام( باشند.
وقتی صدایشان م یزنیم به یاد ائمه )علیهما السلام( باشیم .»
مهاجر
اسم بچ هها را با مشورت هم انتخاب م یکردیم. محمدحسن، زهرا، ۳۹
علی اصغر، علی اکبر و ابوالفضل. همیشه با کلمه آقا بچ هها را صدا
م یزد. م یگفت: «اول ما باید احترام اسم و خود آنها را داشته باشیم
تا بچ ههایمان احترام ما را داشته باشند ۱۳ .
-۱۳ به روایت همسر شهید
مهاجر
۴۰
سلام اسم خداست
یک روز از دادمحمد پرسیدم این همه حرفی که به من م یزنی و یا
نصیحتم م یکنی اینها را از کجا یاد گرفتید.
م یگفت: از زمانی که به ایران آمدم بعد از انقلاب اسلامی به همراه
پدرم مسج دهای مختلف شهر را م یرفتم و کتا بهای مذهبی زیادی
مطالعه کردم. هر جایی که م یرفتم و م یروم هر نکته و هر حرف
خوبی که زده م یشود، یاد م یگیرم تا بتوانم در زندگی رعایت کنم، تو
هم جزئی از زندگی من هستی، باید یاد بگیرید.
سواد دادمحمد چند کلاس بود اما من بی سواد بودم. اگر هم چیزی
یاد م یگرفتم، فراموشم م یشد. ولی دادمحمد به من یاد آوری م یکرد.
از منزل رفته بودیم بیرون، وقتی برگشتیم، زمانی که در اتاق را باز
کرد، گفت: «سلام علیک ». من تعجب کردم که کسی اینجا نیست،
دادمحمد به کی سلام م یکند؟
خند هام گرفت و گفتم: «اینجا کسی نیست چرا سلام کردید؟ .»
در جوایم گفت: «زمانی که وارد خانه م یشوید حتی اگر کسی
داخل خانه نباشد سلام کنید. سلام اسم خداست. باید به این اسم
احترام بگذاریم ۱۴» .
-۱۴ به روایت همسر شهید
مهاجر
۴۱
پدر حسن
زمانی که فرزند اولم را باردار بودم دادمحمد گفت: «اگر پسر بود
اسمش را م یگذاریم محمد .»
وقتی به دنیا آمد پدر دادمحمد گفت: «اسم بچه را بگذارید
ابوالفضل .»
همسای همان آقای روحانی با خانواد هاش آمدند منزلمان، وقتی دید
ما سر اسم گذاری با هم صحبت داریم، گفت: «چند تا اسم بنویسید
و بگذارید روی قرآن یک اسم را بردارید و هر چی باشد، همان را
بگذارید .»
چند اسم نوشتیم یکی از بچ ههای روحانی سه مرتبه اسمی را
برداشت هر سه مرتبه، اسم «محمد حسن » آمد.
نام اولین فرزندمان را محمدحسن گذاشتیم. از آن روز من به
دادمحمد م یگفتم: «پدر حسن » و او به من م یگفت: «مادر حسن .»
در فامیل هم به همین اسم معروف شدیم، برای نامگذاری تمام
بچ ههایمان چند اسم م ینوشتیم و م یگذاشتیم روی قرآن و یکی را
بر م یداشتیم. هر چی بود، همان اسم را برایشان انتخاب م یکردیم ۱۵ .
-۱۵ به روایت همسر شهید
مهاجر
۴۲
دقت در امور دنیا
به هر طریقی شده بود همیشه در مشکلات، کسی به ما کمک
م یرساند. یک روز بعد از تولد حسن آقا، دادمحمد با روحانی همسای همان
به بیمارستان آمد تا من را به خانه ببرد، رفت برای تسویه حساب که
آنجا ازش پول خواسته بودند. اما دادمحمد به اندازه کافی پول نداشت.
رفته بود از اقوامش قرض بگیرد، کسی به او قرض نداده بود.
با آقای روحانی، همسای همان، در حیاط بیمارستان قدم م یزدند،
کسی متوجه او م یشود که خیلی ناراحت است. بعد علت را م یپرسد.
آقای روحانی جواب م یدهد؛ خدا به آنها اولاد داده است. پول ترخیص
همسرشان را ندارند که بدهند. آن فرد مبلغ پولی را به آقای روحانی
م یدهد و م یگوید؛ این پول را به ایشان بده تا خرج بیمارستان و
خانواد هاش کند.
آقای رحیمی پول بیمارستان را پرداخت م یکند و مابقی پول را به
روحانی پس م یدهد و م یگوید: «شاید من نم یتوانم این پول را در
جای درستی خرج کنم. شما خرجش کن .»
خیلی حواسش بود، به پولی که به دستش م یرسید، م یگفت:
شاید بعضی جاها خدا م یخواهد، ما را امتحان کند نباید اسیر مال
دنیا شویم ۱۶ .
۱۶ -۱۶ به روایت همسر شهید
مهاجر
۴۳
نماز
وقتی به رفتارش دقت م یکردم طوری کارهایش را تنظیم م یکرد
که حتما قبل از نماز کارش تمام شود. اذان که بلند م یشد وضو
م یگرفت و به مسجد م یرفت.
اگر من مشغول کاری بودم یا سرگرم بچ هها بودم صدایش را بلند
م یکرد م یگفت: «خانم سعی کن نمازت را سر وقت بخوانی، شما
که بچه دارید داخل خانه نماز بخوانید. اجرش را هم م یبری، اما من
وظیفه دارم به مسجد بروم .»
در مدت بیست سال زندگی مشترک با دادمحمد در هر شرایط
و مکانی که بودیم، نمازش را به وقت م یخواند و به من نیز توصیه
م یکرد نمازت را به موقع بخوان. اگر نماز انسان درست باشد خدا به
انسان کمک م یکند ۱۷ .
-۱۷ به روایت همسر شهید
مهاجر
۴۴
راه مسجد
دو فرزند داشتیم که در محله بهرا مآباد خان هاصفهان، خانه اجاره
کردیم و از زینبیه رفتیم. حدود دوازده سال در این محله زندگی
کردیم. بعد هم به محلۀ خیابان ولیعصرآمدیم.
دادمحمد گفت: «م یخواهم جایی زندگی کنیم که بچ هها راحت
باشند .»
دادمحمد وقتی به قد و بالای بچ هها نگاه م یکرد خیلی لذت م یبرد
و خدا را شکر م یکرد. همیشه برای سلامتی بچ هها و رضایت پدر و
مادرش دو رکعت نماز م یخواند. کم کم بچ هها به سنی رسیدند که
م یتوانستند سور ههای کوچک قرآن را بخوانند. وقت اذان که م یشد
دست بچ هها را م یگرفت و به مسجد م یبرد حتی وقتی بچ هها کوچک
بودند، در سرما و گرما برایش فرقی نم یکرد.
م یگفت، اینها باید از همین بچگی راه مسجد را یاد بگیرند. در
مسیر مسجد برای بچ هها خوراکی م یخرید تا آنها تشویق شوند و
برای همین بود تا صدای اذان بلند م یشد، بچ هها ذوق رفتن به مسجد
داشتند. بعد از شهادت آقای رحیمی وقتی صدای اذان بلند م یشود
من خیلی به رفتار علی اکبر دقت م یکنم، م یبینم انگار بغض م یکند.
مهاجر
تا اینکه یک روز به من گفت: «مامان جای بابا خالی است که ۴۵
وقت اذان توی حیاط خانه صدایش را بلند م یکرد و م یگفت؛ بچ هها
مسجد، بستنی یا کیک!! و ما چقدر خوشحال م یشدیم .»
من از حر فهای علی اکبر خیلی ناراحت شدم اما به روی خودم
نیاوردم. گفتم: «بابای شما الان هم حواسش به شماها هست پس
صدای اذان که بلند میشه، شما بروید مسجد تا دل باباتان شاد بشه ۱۸» .
-۱۸ به روایت همسر شهید
مهاجر
۴۶
دیدار با خدا
روزهای اول زندگی بعضی از کارها و رفتارهایش برایم عجیب بود.
وقتی ازش سال م یکردم، جوابم را اینگونه م یداد که شما ک مکم به
کارهای من عادت م یکنید.
یک روز دیدم حنا و سدر را به هم مخلوط م یکند. گفتم: م یخواهی
چه کار کنی؟
گفت: «می خواهم بروم حمام و غسل جمعه کنم .»
گفتم: «اینها چیه ؟»
گفت: «برای دیدار با خدا همیشه باید خودمان را خوشبو کنیم،
مخصوصا در روز جمعه .»
به حمام م یرفت خودش را با سدر و حنا م یشست و لباس سفید
م یپوشید، عطر م یزد و به سمت نماز جمعه م یرفت. به من هم
م یگفت شما که از بچ هها مواظبت م یکنید. اجرتان از من بیشتر
است. اما سعی کن وقتی صدای اذان بلند م یشود سجاد هات را پهن
کنی و نمازت را به وقت بخوانی. ۱۹
-۱۹ به روایت همسر شهید
مهاجر
۴۷
آرامش
یک روز به من گفت: «در دوران جوانی مدتی جدا از پدر و برادرم با
چند نفر در جایی دور از اصفهان کار م یکردیم زندگیمان نیز مشترک
بود. وقتی من به نماز م یایستادم این بچ هها به من م یخندیدند. وقتی
روزه م یگرفتم من را مسخره م یکردند.
یک شب با اجازۀ صاحبخانه رفتم داخل یکی از اتا قهایش که تقریبا شبیه انباری بود. سر به سجده گذاشتم و خیلی گریه کردم. نفهمیدم
که ب یهوش شدم یا خواب رفتم که ناگهان بیدار شدم. خیلی آرامش
گرفته بودم. فردای آن روز همراه بچ هها سر کار نرفتم. خودم به
تنهایی از خانه بیرون رفتم. در مسیر راهم کسی با من برخورد کرد و
گفت: «دنبال کارگر هستم شما م یآیی؟!
گفتم: بله. رفتم سر کار بعد از کار هم رفتم اتاقی را اجاره کردم و از
آن بچ هها جدا شدم. از آن روز خیلی آرامش پیدا کردم ۲۰» .
۲۰ – به روایت همسر شهید
مهاجر
۴۸
کینه هرگز
در بین اقوام اگر بین زن و شوهر دعوایی پیش م یآمد، آقای رحیمی
م یرفت و بینشان صلح و صفا بر قرار م یکرد. م یگفت: ما باید امر به
معروف و نهی از منکر کنیم.
یک روز بین یکی از اقوام نزدیک، دعوا شده بود. زن و شوهر
م یخواستند از هم جدا شوند. ایشان رفت با مهربانی باهاشان صحبت
کرد و آنها را آشتی داد و برگشت. در مسیر برگشت به خانه، یکی
از نزدیکان این خانواده به آقای رحیمی زنگ م یزند و کلی حرف بد
م یزند. وقتی آقای رحیمی وارد خانه شد، خیلی ناراحت بود ازش
پرسیدم چه شده است؟
گفت: «چرا این فرد این حر فهای بد را زد .»
سه روز از این ماجرا گذشت. من دیدم با همین فرد تماس گرفت
و احوالش را پرسیدند.
من گفتم: «ایشان به ما توهین کرده، چرا شما بهش زنگ زدید،
اما آقای رحیمی گفت: «نباید کینه به دل بگیری همۀ ما با هم قوم و
خویش هستیم. باید رفت و آمد داشته باشیم ». روز جمع های بود که
به دیدنشان رفت و آن خانواده خیلی شرمنده شده بودند ۲۱ .
-۲۱ به روایت همسر شهید
مهاجر
۴۹
بهترین روزها
در میان روزها، روزهای جمعه، دوشنبه، چهار شنبه و روز عید غدیر
برایش اهمیت خاصی داشت. در این روزها سعی م یکرد به دیدار اقوام
برود. در روز عید غدیر به بچ هها حتماً عیدی م یداد و بساط شیرینی
را فراهم م یکرد. بیشتر وق تها به آنها پول م یداد. اولین عید غدیر بعد
از شهادت دادمحمد، حسن آقا ما را به زیارت حضرت امام رضا)علی هالسلام(
برد. و مقدمات این سفر را خود شهید برایمان فراهم کرد. در واقع
ایشان عیدی بچ هها را داد.
خیلی به صله ارحام اهمیت م یداد. از همه دوستان و اقوام شماره
تلفن داشت. اگر نم یتوانست به آنها سر بزند، تماس م یگرفت و
احوالشان را م یپرسید. حتی آنهایی که مقید به رعایت اصول اسلامی
ازجمله خمس و نماز، روزه و… نبودند.
به من هم توصیه م یکرد که صله ارحام را به جا بیاور. چون خدا در
قرآن به آن سفارش کرده است و روز عید غدیر را تا جایی که م یتوانی
به بچ هها لباس نو بپوش ۲۲ …
-۲۲ به روایت همسر شهید
مهاجر
۵۰
زیباترین صدا
همیشه با صدای قرآن خواندنش از خواب بیدار م یشدم. وقتی از
سر کار م یآمد، من م یخواستم دور هم باشیم و با هم حرف بزنیم و
با بچ هها باشد. اما دادمحمد حرف زدنش تا انداز های بود.
حر فهای بیهوده نم یزد. قرآنش را بر م یداشت و با صدای خیلی
زیبایی قرآن م یخواند. هنوز صدای قرآن خواندنش توی گوشم هست.
حتی وقتی مسافرت م یروم انگار دائم در فضای ماشین صدای قرآن
خواندنش را م یشنوم. بعضی وق تها بچ هها را کنار خودش م ینشاند و
برایشان قرآن م یخواند. سور ههای کوچک را به آنها یاد م یداد.
وقتی بزرگ شدند آنها را کلاس قرآن ثبت نام کرد. م یگفت: «آرزو
دارم بچ ههایم حافظ قرآن و مداح شوند ۲۳» .
-۲۳ به روایت همسر شهید
مهاجر
۵۱
امین مردم
مدتی در ساخت و ساز یک واحد ساختمانی کار م یکرد. مسئول
ساختمان خیلی به او اعتماد داشت. ش بها نگهبان ساختمان بود.
برای اینکه از امانت مردم خوب مواظبت کند، پدرش را م یبرد سر
ساختمان م یگذاشت تا مواظب وسایل ساخت و ساز باشد و خودش
م یآمد منزل و به ما سر م یزد.
حتی بعد از شهادتش بعض یها م یآیند به خان همان و م یگویند؛
آقای رحیمی برایمان کار م یکرد، او خیلی امین و باخدا بود حق
زیادی به گردن ما دارد. اگر شما کاری دارید برایتان انجام دهیم ۲۴ .
-۲۴ به روایت همسر شهید
مهاجر
۵۲
آرزوی پدر
حسن آقا شاگرد خوبی بود، اما به دلایلی ترک تحصیل کرد. آقای
رحیمی او را خیاطی فرستاد. کم کم خیاطی را یاد گرفت. پدرش
برایش چرخ خرید و خودش مستقل شد.
یک روز دادمحمد به پسر دومم، علی اصغر گفت: «حسن آقا
رفت خیاط شد. من همه امیدم به توست که درس بخوانی و برای
خودت کسی شوی. باید بروی مداح شوی، روضه امام حسین)علیه السلام(
را بخوانی و من در مجلسی که تو مداحی م یکنی بنشینم. پسرم!
شغل آزاد مثل شغلی که من دارم سخت یهای زیادی دارد، هر کسی
نم یتواند از عهد هاش بر بیاد. برای اینکه به این مقام برسی، هر جایی
نرو، هر چیزی نخور و با هر کسی دوست نشو چون برای نفست ضرر
دارد. اگر بخواهی با قرآن مأنوس شوی و مداح شوی باید خیلی رعایت
کنید .»
دوست داشت بچ هها دنبال کارهای حوزوی بروند. خیلی با حسن
آقا دوست بود. وقتی م یدید کار م یکند. یک روز گفت: «خدا را شکر
اگر من نباشم این پسرم خیلی زرنگ است و از پس تأمین مخارج
شما بر م یآید .»
در جوابش گفتم: «مگر قرار است شما جایی بروید؟ »
گفت: «من آرزو دارم در راه ائمه )علیهما السلام( جانم را فدا کنم ۲۵» .
-۲۵ به روایت همسر شهید.
مهاجر
۵۳
مایحتاج زندگی
وقتی حقوقش را م یگرفت، پولش را دست من م یداد. مقداری از
پول را پس انداز م یکردم و مقداری را صرف خرید مایحتاج منزل و
یا درمواقع نیاز به خودش پس م یدادم. همیشه عادت داشتم قبل
از اینکه مایحتاج منزل تمام شود، بروم آنچه نیاز بود را بخرم. حتی
بعضی وقتها دو برابر خرید م یکردم، اما دادمحمد مخالف این کار بود.
م یگفت: «به همین اندازه قانع باش .»
یک زمانی برنج خیلی گران شد. من به داد محمد گفتم: «برنج
گران شده، باید برویم توی صف بایستیم و بخریم .»
در جوابم گفت: «با حسن آقا برو .»
با حسن آقا رفتیم یکی از فروشگا هها و دو کیسه برنج خریدیم،
وقتی برگشتیم تا دادمحمد فهمید ما دو تا کیسه برنج خریدیم، گفت:
«چه خبر است؟ مگه قحطی از راه رسیده است؟ .»
در همین زمان با خبر شد یکی از آشنایان برنج ندارد، یک کیسه را
به آنها داد. م یگفت: «تا زند هام نم یگذارم هیچ کمبودی را احساس
کنید اما به این شکل نه .»
مهاجر
۵۴
بعضی وقتها م یگفتم، آذوقه منزل تمام شده است، پول هم نداریم.
دستش را م یگذاشت روی سین هاش م یگفت: «مادر حسن من نوکر
شمایم، هر چی بگویی برایت فراهم م یکنم. شما غصه نخور که خدا
بزرگه. هیچ وقت هم چیزی اضافه توی خانه نخر ممکن است جایی
بگذارید که وقتی سال خمسی از راه برسد، متوجه آن نباشید و من
در خمس دادن مدیون شوم »۲۶
-۲۶ به روایت همسر شهید
مهاجر
۵۵
مثل گل
هر وقت لباسش را م یشستم، اتو هم م یکردم. خیلی خوشحال
م یشد. وقتی لبا سهای تمیز و اتو شده را م یدید با خنده و شوخی
م یگفت: «مادر حسن دستت درد نکند، همیشه از این کارهای خوب
انجام بده .»
روز جمعه بایست حتماً لباسش تمیز باشد. همیشه م یگفت:
«جمع هها لباس من تمیز و اتو شده باشد .»
بعضی وقتها به لباس بچ هها ایراد م یگرفت م یگفت: «لباس بچ هها
خیلی تمیز نیست. به آنها بیشتر رسیدگی کن. بچه باید همیشه تمیز
باشد. بچه مثل گل است .»
به نظافت و تمیزی خیلی اهمیت م یداد. م یگفت: «بنده خدا باید
لباسش همیشه تمیز باشد. زندگ یاش اگر ساده هم است تمیز باشد.
چرا بعض یها که وضع مال یشان خوب نیست به تمیزی خودشان هم
نم یرسند. این رفتار آنها خیلی من را ناراحت م یکند .»
به بچ هها مخصوصاً به حسن آقا توصیه م یکرد، لباستان تمیز باشد
و سعی کنید لباس روشن بپوشید و حتی از نظافت شخصی، مثل
مسواک زدن هم غافل نشوید. سه وعده بعد از صرف غذا مسواک
م یزد. حتی وقت وضو گرفتن مسواک م یزد.
مهاجر
۵۶
چند روز قبل از رفتنش رو کرد به فرزندم علی اکبر و گفت: «من
حواسم به شما هست. انگار در مسواک زدن کوتاهی م یکنید .»
علی اکبر در جوابش گفت: «من نم یخواهم مسواک بزنم .»
پدرش جواب داد، خوب من هم با شما دیگه حرف نم یزنم. تا شبی
که م یخواست برود، خیلی با عجله کارهایش را انجام داد و با همه
خدا حافظی کرد. اما علی اکبر خواب بود.
دخترم زهرا گفت: «بابا، با علی اکبر خداحافظی نکردی .»
دادمحمد گفت: «بچه خواب است .»
زهراگفت: «خُوب برو صورتش را ببوس .»
دادمحمد رفت صورتش را بوسید. ولی علی اکبر بیدار نشد. بعد
از شهادت دادمحمد، علی اکبر خیلی ناراحتی م یکرد به خاطر این
حرفی که به باباش زده بود و همین جریان باعث شده که علی اکبر
همیشه مسواک بزند ۲۷ .
-۲۷ به روایت همسر شهید
مهاجر
۵۷
زیباترین لباس برای نماز
اولین دفعه که همدیگر را دیدیم، یک شیشه عطر به من هدیه داد
و گفت: «زمانی که نماز م یخوانی این عطر را به خودت بزن تا وقتی
نماز م یخوانی خوشبو شوی. اما سعی کن وقتی بیرون م یروی بوی
عطر لباست را نا محرم حس نکند ». یک شیشه عطر هم مخصوص
خودش بود.
همیشه شیشۀ عطرش در جانمازش بود. وقتی به نماز م یایستاد،
استفاده م یکرد. وقتی نماز جماعت و جمعه م یرفت، عطرش را با
خودش م یبرد و در صف نماز به دیگران نیز تعارف م یکرد. به ما
توصیه م یکرد، وقت نماز، زیباترین و تمیزترین لباس را بپوشید و
به خودتان عطر بزنید، چون در مقابل خدا ایستاد هاید. وقتی دیدم
اینقدر به تمیزی و معطری اهمیت م یدهد، برایش یک دستمال
سفید گلدوزی کردم تا در جانمازش بگذارد. این دستمال مخصوص
اش کهای نیمه شب دادمحمد بود. بعد از شهادتش دخترم زهرا وقتی
خبر شهادت پدرش را شنید، اول به سراغ سجاده پدرش را رفت و این
دستمال را برای تبرک برداشت ۲۸ .
-۲۸ به روایت همسر شهید
مهاجر
۵۸
توکل بیشتر به خدا
یک روز وقت نماز مغرب و عشا پسر کوچکم آقا ابوالفضل از پله
اتاق افتاد و سرش شکست. من و بچ هها خیلی ناراحت شدیم. دویدم
به طرف اتاق دادمحمد. در حال نماز خواندن بود. صدا زدم سر بچه
شکست! اما ایشان خیلی با آرامش در حال نماز خواندن بودند.
زنگ زدم به تاکسی تلفنی تا بیاد و بچه را ببرم بیمارستان. خون سر
و رویش را فرا گرفته بود. دادمحمد نمازش تمام شد و از اتاق بیرون
آمد و گفت: «چه خبر شده است .»
گفتم: «چقدر شما ب یتفاوت هستید سر بچه شکسته، هنوز م یگویی
چه خبر شده است ؟!»
خیلی با خونسردی به ما گفت: «ناراحت نباشید خوب م یشود .»
تاکسی به در خانه رسید دادمحمد رفت عذر خواهی کرد و هزینه او
را هم پرداخت تا ماشین برود. یک ساعتی گذشت، ابوالفضل را بردیم
بیمارستانِ نزدیک منزل و سرش را بخیه زدیم. من از دست آقای
رحیمی عصبانی شدم. گفتم: «شما خیلی خونسرد هستید .»
گفت: «وقتی خدا حافظ بند هاش هست من چکار هام .»
این رفتارهایش باعث م یشد، من در کارها توکلم به خدا بیشتر شود ۲۹ .
-۲۹ به روایت همسر شهید
مهاجر
خان های با نور خدا ۵۹
هر جایی که اتاق اجاره م یکردیم در جوار ما مستأجر و یا صاحبخانه
زندگی م یکرد. کم کم بچ هها بزرگ شدند. حسن آقا با پدرش مشورت
گرفت که م یخواهد، هئیت امام زمان )عج الله تعالی فرجه الشریف( را راه اندازی
کند و این باعث شد که آقای رحیمی یک خانه اجاره کند تا مستقل و
راحت زندگی کنیم و مزاحم صاحب خانه نباشیم. خان های در خیابان
ولیعصر اجاره کرد.
اولین باری که وارد خانه شدیم، آقای رحیمی خیلی خوشحال بود.
اطراف حیاط را قدم م یزد و م یگفت: «اینجا خیلی خوبه، بچ هها
م یتوانند، راحت بازی کنند و هیچ نامحرمی رفت و آمد ندارد و از
همه مهمتر مسجد و مقبره آقای مجلسی نزدیکمان است .»
هر شب جمعه در منزلمان جلسه هئیت بود و دعای کمیل برگزار
م یشد. یک روز به من گفت: «حواست به بچ هها باشد، خوب تربیتشان
کن تا نماز خوان شوند. سعی کن با نماز و دعا در این خانه، نور خدا بتابد »
به حسن آقا هم توصیه م یکرد: «حسن آقا هر جا هستید، سر کار
یا در منزل، قبل از اذان کارت را تعطیل کن و به مسجد برو و نمازت
را به جماعت بخوان. اگر مسجد نم یروی، نمازت را به وقت بخوان.
پنج دقیقه بیشتر طول نم یکشد. همین چند دقیقه ارزش بسیار دارد
که شما متوجه نیستید ۳۰ .
-۳۰ به روایت همسر شهید
مهاجر
۶۰
علما منشأ خیر
زهرا خانم کوچک بود. یک روز او را با خودش بیرون برده بود. وقتی
برگشت، خیلی ناراحت بود. گفتم: «چه شده ؟»
گفت: «امروز ملاقات خصوصی با یکی از افراد خوب را از دست
دادم، چون این بچه با من بود .»
گفتم: «این چه ملاقاتی بوده که شما را اینقدر ناراحت کرده است .»
گفت: «شرایطی پیش آمد که م یتوانستم برسم خدمت یکی از علمای
شهر تا از محضرشان فیض ببرم اما با وجود این بچه نتوانستم بروم .»
همیشه سفارش م یکرد تا م یتوانید به مسجد بروید و از محضر علما
استفاده کنید. این علما نور الهی در وجودشان بوده و به خدا وصل
هستند. اگر ما هم در کنارشان بنشینیم، نور خدا به ما هم م یتابد و
زندگیمان خدایی م یشود. به من م یگفت: «شما که سواد ندارید و
م یگویی دوست دارم مسائل دینی را یاد بگیرم، برو مسجد و کنار منبر
علما بنشین تا متوجه شوی دنیا چه خبر است و آخرت چه خبر .»
روزهای دوشنبه هرجایی بودبه منزل می امد ودست پسرهارامی
گرفت وآنهارا برای سخنرانی آیت الله ناصری به مسجدکمرزرین می
برد.می گفت: تاثیر م یگذارد، باید قدرش را بدانیم.
مهاجر
یک روز به من گفت: «سعی م یکنم برای نماز به تمام مساجد ۶۱
اطراف رفته تا هم در محضر علما باشم و هم هر جایی یک نکته یاد
بگیرم و در زندگی استفاده کنم .»
به خاطر عشق و علاق های که به علما و خدمت به آنها داشت، دو
سال در خدمت آیت الله صافی بود و کارهای شخصی ایشان را انجام
م یداد. وقتی به منزل م یآمد، به واسطه کار کردن در منزل آقا خیلی
خوشحال بود و دائم خدا را شکر م یکرد ۳۱ .
-۳۱ به روایت همسر شهید
مهاجر
۶۲
نذر قبول
زمانی که زهرا و حسن کوچک بودند، یک روز دادمحمد گفت: «من
در حرم مطهر امامزاده حمزه علی)ع( شهرکرد یک نذر کردم، باید با
بچ هها برویم زیارت .»
گفتم: «چه نذری؟ »
گفت: «آنجا م یگویم .»
رفت یک گوسفند خرید و به تاکسی هم کرایه کرد و با بچ هها رفتیم
زیارت امامزاده حمزه علی)ع(. آنجا به من گفت: «من از محضر حضرت
امام رضا )علیه السلام( و هم از محضر امامزاده حمزه علی)ع( خواستم که شما
واسطه شوید تا خدا زن خوب و بچ ههای خوبی به من بدهد و حال
آنکه این سعادت نصیبم شده است، باید نذرم را ادا کنم .»
آن روز گوسفند را کشت و بین مردم توزیع کرد. مقداری از گوشتش
را هم خودمان غذا درست کردیم. آن روز در مقابل حرم قرارگرفت و
به من گفت: «هر وقت مشکلی برایت پیش آمد، به حرم امامزادگان
برو و حاجت بخواه و دعا کن. این بزرگان برای برآوردن حاجات
واسطه خوبی هستند ۳۲» .
-۳۲ به روایت همسر شهید.
مهاجر
۶۳
زیارت علامه مجلسی
چهارشنب هها که م یشد، م یگفت: «پا شو با بچ هها برو به زیارت
علامه مجلسی .»
وقتی به محلۀ ولیعصر آمدیم، بچ هها هم بزرگتر شدند. دستشان
را م یگرفت و آنها را با خودش م یبرد زیارت امامزادگان. مخصوصا به
زیارت علامه مجلسی م یرفت و م یگفت: «معلوم نیست خدا تا کی
این توفیق را به ما بدهد، باید قدر این نعمت را بدانیم که منزلمان
نزدیک علامه مجلسی است ۳۳» .
-۳۳ به روایت همسر شهید
مهاجر
۶۴
گریه برای خدا
تا کلید خانه توی قفل م یچرخید یا صدای در خانه م یآمد، عل یاکبر
و ابوالفضل م یدویدند جلوی بابا و با خوشحالی م یگفتند؛ مامان، بابا آمد.
دادمحمد هم خیلی با آنها بازی م یکرد، بعد از صرف غذا ساعتی
استراحت م یکرد و بعد با علی اکبر و ابوالفضل بازی م یکرد. خیلی
این دو پسر به بابایشان وابسته بودند. بعد از بازی به مطالعه کتاب
مشغول م یشد و قرآن و دعایش را م یخواند و م یخوابید. نیمه شب
بیدار م یشد و به دعا و مناجاتش م یپرداخت.
برنامه شبش طوری بود که حدود ساعت نه م یخوابید. هر جا هم
بودیم برم یگشت خانه، مگر در شرایطی که برایش کار پیش م یآمد.
حدود ساعت سه بیدار م یشد. برای اینکه مزاحم ما نباشد، م یرفت
در اتاق همجوار ما مشغول دعا و مناجات م یشد.
یک شب با پسرم رفتیم پشت در اتاق ببینیم، چکار م یکند.
سجاد هاش پهن بود، گریه م یکرد و دعا م یخواند. از صدای گریه او،
من هم به گریه افتادم.
روز بعد به او گفتم: «چرا شما اینقدرگریه م یکنید.؟ »
گفت: «گریه من به خاطر دنیا نیست به خاطر خداست ۳۴» .
-۳۴ به روایت همسر شهید
مهاجر
۶۵
تذکر برای مسائل دینی
در جلسات خانوادگی با اقوام وآشنایان خیلی روی مسائل مذهبی
بحث م یکرد و نصیحت م ینمود؛ تا نماز و روز ههایشان را به جا آورده
و مسائل دینی را رعایت کنند. بعضی وق تها افراد ناراحت م یشدند.
من م یگفتم: «به ما ربطی ندارد که چه کسی نماز م یخواند و چه
کسی نم یخواند. شما به من و بچ هها نصیحت کن .»
م یگفت: «من وظیفه دارم به آنها تذکر بدهم. شاید آنها از مسائل
دینی بی اطلاع باشند. حالا هرکس ناراحت هم شد که شد .»
به خاطر همین خصوصیت اخلاقی که داشت، بعضی از اقوام حاضر
نبودند در جمع خانوادگی ما بیایند.
به بچ هها هم م یگفت: «امر به معروف و نهی از منکر کنید. نگذارید
دوستانتان کار بدی را انجام دهند و این کار بد آنها در مقابل خدا و
بند ههای خدا، شماها را هم بدنام م یکند. شما وظیفه خودتان را انجام
دهید و مابقی را بگذارید برعهده خدا ۳۵» .
-۳۵ به روایت همسر شهید
مهاجر
۶۶
معنویت دعای ندبه
اکثر ش بهای جمعه م یرفت حرم امامزادگان یا گلستان شهدا.
نیم ههای شب بلند م یشد، آرام در اتاق را باز م یکرد و فکر م یکرد
من خوابم، اما من چیزی نم یگفتم تا اینکه نزدیک اذان صبح م یآمد.
نماز شبش را منزل م یخواند و برای نماز صبح و دعای ندبه به مهدیه
و یا قائمیه اصفهان م یرفت.
وقتی من م یپرسیدم دیشب کجا بودید؟
می گفت: «من نم یتوانم اینجا در رختخواب بخوابم. مگر انسان
چقدر عمر م یکند، ممکن است از این فرص تها برایم پیش نیاید .»
تاکسی م یگرفت، م یرفت دنبال بعضی از اقوام و آنها را م یبرد
قائمیه اصفهان برای دعای ندبه. یک روز به او گفتم: «شاید آنها
نم یخواهند به دعا بروند، چرا شما م یروید دنبالشان؟ »
گفت: «بگذار بیایند، ببینند چه معنویتی در این مکان هست.
خودشان عاشق دعا م یشوند .»
همین طور هم شد. به ما توصیه م یکرد که ش بهای جمعه را بیدار
باشید. شب امام زمان)عج الله تعالی فرجه الشریف( است. چرا شماها م یخوابید.
اگر امام زمان )عج الله تعالی فرجه الشریف( تشریف بیاورند چه م یکنید ۳۶ ؟
-۳۶ به روایت همسر شهید
مهاجر
۶۷
شوق زیارت شهدا
با استاد بنایش بعد از تعطیلی کار، اکثر وق تها به گلستان شهدا
م یرفتند. خیلی به شهدا عشق و علاقه پیدا کرده بود. م یگفت: «این
افراد)شهدا( که به این مقام رسیده اند به واسطه لقمه پاک، تربیت
درست و بیشتر به علت داشتن مادران خوب و مومن بوده است که
امروز مردم چنین شوقی دارند برای زیارت شهدا .»
یک روز گفت: «گلستان شهدا خیلی جای با معنویتی است. آیا خدا
روزی من هم م یکند که یک زمانی در این مکان مقدس در کنار
شهدا دفن شوم؟ .»
در جوابش گفتم: «اینجا جای شهدا است، آن هم شهدای ایرانی. به
شما تعلق ندارد، اما انگار شهدا و هم خدا او را دوست داشتند که در
این مکان دفن شد ۳۷ .
-۳۷ به روایت همسر شهید
مهاجر
۶۸
اجر بیشتر
اکثر روزهای ماه مبارک رجب و شعبان روزه م یگرفت و در ایام
سال هم بیشتر روزهای جمعه روزه م یگرفت. یک روز که من روزه
بودم، رو کرد به من و گفت: «برای اینکه اجرتان بیشتر شود، بیا با هم
برویم امامزاده اسماعیل، خیابان شکر شکن، هم زیارت و هم نمازمان
را به جماعت بخوانیم .»
رفتیم امامزاده هنوز نیم ساعتی تا اذان مانده بود. رو کرد به من و گفت:
«شما برو قسمت خان مها بنشین، من م یروم خیابان و برم یگردم .»
بعد که برگشت، دیدم رفته برایم کباب گرفته است. تا صدای اذان بلند
شد، نماز جماعت را خواندیم. گفت: «شما همین جا بنشین و در این
فضای با معنویت افطار کن ». نشستیم در گوشه حیاط امامزاده و من افطار
کردم، اما خودش چیزی نخورد. گفت: «من این غذا را برای شما گرفتم .»
گفتم: «من بدون بچ هها دلم نم یآید که بخورم .»
گفت: «برای آنها هم م یگیرم. شما روزه بود هاید از صبح زحمت بچ هها
را کشید هاید، اول شما بخور، یک روز دیگر هم برای آنها م یگیرم .»
تا اینکه چند روز بعد برای بچ هها هم کباب گرفت و گفت: «خیالتان
راحت شد از بابت بچه ها .»
مهاجر
ایام ماه مبارک رمضان هر شب م یرفت مسجد جامع مراسم دعا. ۶۹
ظه رها هم م یرفت مسجد کمر زرین سخنرانی آیت الله ناصری. بعضی
وقتها من و بچ هها را هم م یبرد. م یگقت: «قدر این ش بها را بدانید
این ش بها خیلی عظمت دارند ۳۸» .
-۳۸ به روایت همسر شهید
مهاجر
۷۰
صلوات برای سلامتی
هر مشکلی برایمان پیش م یآمد خدا را شکر برطرف م یشد. یقین
داشتم به واسطه دعا، نماز و ذکر صلوا تهای آقای رحیمی است.
همیشه به من م یگفت: «پدر و مادر باید همیشه از خدا سلامتی و
عاقبت به خیری بچ ههایشان را بخواهند. من وظیف هام را انجام م یدهم
پس شماها هم به درگاه خدا دعا کنید. خدا مهربان است و کرمش
هم زیاد .»
حتی بعضی وق تها م یگفت: «اگر همه شماها به درگاه خدا دعا
کنید، ما خانه دار هم م یشویم .»
برای سلامتی امام زمان )عج الله تعالی فرجه الشریف(، علما، حضرت
آی تا للهخامن های و بچ هها خصوصاً حسن آقا، صلوات م یفرستاد. چون
حسن آقا بیشتر با موتور سرکار رفت و آمد داشت، پدرش برایش
صلوات م یفرستاد. حتی برای سلامتی بچ هها نماز هم م یخواند. به
من سفارش م یکرد برای سلامتی بچ ههایمان و والدین دو رکعت نماز
بخوانم ۳۹» .
-۳۹ به روایت همسر شهید
مهاجر
۷۱
عشق به ائمه
خیلی به حضرت زینب )سلام الله علیها( وامام زمان)عج الله تعالی فرجه الشریف( علاقه
داشت. عاشق این دو بزرگوار بود. وقتی نام این دو وسط م یآمد،
گری هاش م یگرفت.
م یگفت: «امام زمان )عج الله تعالی فرجه الشریف( خیلی غریب ماند هاند. ما
حواسمان به این بزرگوار نیست. عص رهای جمعه بچ هها را دور خودش
جمع م یکرد و روضه حضرت زینب)سلام الله علیها( را م یخواند. به من و
بچ هها م یگفت: «قدر این جلسات خودمانی را بدانید که همه دور هم
در مجلس حضرت زینب)سلام الله علیها( م ینشینیم، ممکن است من در
میان شما نباشم .»
ایام شهادت حضرت ب یبی زینب )سلام الله علیها( هم در منزل مراسم دعا بر
پا م یکرد. م یگفت: «چون شما نم یتوانید به مراسم دعا بروید، وظیفه
دارم داخل منزل برای حضرت بی بی زینب)سلام الله علیها( مراسم دعا بگذارم.
همیشه م یگفت: «آرزو دارم در ایام محرم برای امام حسین)علی هالسلام( و
حضرت بی بی زینب)سلام الله علیها( در منزلمان مراسم بگیرم، اما وسعم
نم یرسد. اگر آینده وضع زندگی بچ ههایم خوب شد، به آنها توصیه
کن حتماً در منزلشان برای حضرت ب یبی زینب )سلام ا للهعلیها( و امام
حسین)علی هالسلام( مراسم بگیرند. ۴۰
۴۰ – به روایت همسر شهید
مهاجر
۷۲
بهترین نعمت
ایام ماه شعبان حالش دگرگون م یشد. خیلی خوشحال وشاد بود.
شب نیمه شعبان تا جایی که برایش امکان داشت به جمکران و
یا مراس مهای جشن م یرفت. برایمان شیرینی م یگرفت. م یگفت:
«امشب بهترین شب است، شب تولد امام زمان )عج الله تعالی فرجه الشریف( که
خدا بهترین نعمت را به ما داد. من علاوه برگفتار، در رفتار ایشان هم
نشانه عشق به حضرت را م یدیدم. »
اولین سفری که با هم به جمکران رفتیم به من گفت: «شما با بچه
همین گوشه مسجد بنشین، نماز و دعا بخوان، من م یروم و زود برمی
گردم .»
رفت چند ساعت بعد برگشت. من خیلی ناراحت بودم. گفتم: «من
و این بچه را تنها گذاشتید و رفتید، چرا اینقدر دیر کردید؟ »
گفت: «مرا ببخش .»
این کار همیشگ یاش بود، مسجد جمکران که م یرسیدیم ما را
م یگذاشت و م یرفت گوش های م ینشست و دعا و نماز م یخواند ۴۱ .
-۴۱ به روایت همسر شهید
مهاجر
۷۳
آخرین زیارت
به رفتن زیارت ائمه)علیه السلام( خیلی تأکید م یکرد. سعی م یکرد هر
سال ما را به زیارت امام رضا )علیه السلام( و حضرت بی بی معصومه)علی هالسلام(
ببرد. اگر وضع مال یمان اجازه نم یداد، خودش م یرفت جمکران و
زیارت حضرت ب یبی معصومه)علیه السلام(.
م یگفت: «در کنار ضریح حضرت شماها را خیلی دعا م یکنم .»
آخرین سفری که با خانواده به زیارت امام رضا)علیه السلام( رفتیم، ماه
شعبان بود. دو سال قبل از شهادتش بود. شب نیمه شعبان ما را رساند
حرم آقا و گفت: «بعد از زیارت همه در صحن رضوی باشید .»
آن شب تا صبح در صحن رضوی بودیم. در مراسم احیاء شرکت
کردیم. صبح روز بعد به او گفتم: «برویم بازار برای بچ هها خرید کنیم .»
گفت: «من از اصفهان به نیت زیارت آمد هام شماها بروید خرید
کنید، من م یروم داخل حرم م یمانم .»
حرفش اتمام حجت بود برایمان. دیگه اصرار نم یکردیم، وقتی
جوابش را م یشنیدیم. سالروز شهادت امام رضا)علیه السلام( هم سعی
م یکرد، مشهد برود. بیشتر وق تها این روز را به تنهایی م یرفت. سال
۱۳۹۱ شهادت امام رضا)علیه السلام(، آخرین سفر زیارتی اش بود. ۴۲
-۴۲ به روایت همسر شهید
مهاجر
۷۴
لقمۀ حلال
به خوردن لقمۀ حلال خیلی تأکید م یکرد و م یگفت: «هرجایی
نروید و در هر خانه ای چیزی نخورید .»
بعضاً افرادی را که م یشناختیم که اهل نماز، خمس و مسائل
دینی نبودند، خیلی کم با آنها رابطه داشتیم. آن هم به خاطر صله
ارحام. آقای رحیمی همیشه توصیه م یکرد که لقمۀ حلال بخورید.
اگر لقم های که م یخورید، حرام باشد در زندگی موفق نم یشوید.
غذای حرام تمام وجودتان را م یگیرد و اگر برایتان مشکلی پیش آید،
دعایتان مستجاب نم یشود.
دو مرتبه خانۀ یکی از اطرافیان دعوت شدیم، آقای رحیمی تردید
داشت که برویم، اما به خاطر صلۀ ارحام گفت: «م یرویم .»
بعد ازهر دو مرتبه مهمانی، یکی از بچ ههایم مریض شد. آقا رحیمی
گفت: «دیگه منزل این فرد نم یرویم ۴۳» .
-۴۳ به روایت همسر شهید
مهاجر
۷۵
به فکر دیگران
یک روز به من گفت: «قبل از ازدواج با چند نفر از دوستان بودیم،
خانواد ههایی که مشکل مالی داشتند در بین خانواد ههای افغانی یا
ایرانی فرق نم یکرد، شناسایی م یکرده، مشارکتی مواد خوارکی
م یخریدیم و با هم م یرفتیم به این خانواد هها م یدادیم. حالا هم
خیلی دوست دارم این کار را ادامه دهم.
هر محل های که م یرفتیم به خانواد ههای کم درآمد حتی به اندازه
احوا لپرسی رسیدگی م یکرد. بعد از شهادتش پیرمردی به منزلمان
آمد خیلی گریه کرد و گفت: «آقای رحیمی همیشه به من سر م یزد
و احوال من را م یگرفت. مثل پسرم او را دوست داشتم .»
بعضی وقتها اطرافیان و اقوام به آقای رحیمی م یگفتند؛ شما که
خیلی درآمدی ندارید، چرا اینقدر به فکر دیگران هستید!!
آقای رحیمی م یگفت: «الگوی من زندگی ائمه است. آنها زندگیشان
ساده بود. غذایشان نان جو بود و بیشتر به فکر دیگران بودند. هر کس
م یتواند با من رفت و آمد کند. اگر کسی ناراحت است، رفت و آمد
نکند. من وظیف هام را انجام م یدهم. »
مهاجر
۷۶
اما در هر حال خیلی احترام مهمان را داشت و هر زمان که مهمانی
م یخواست برایمان بیاید و یا خودمان دعوت م یکردیم، به من توصیه
م یکرد که چند نوع غذا را سر سفره نگذارید. ممکن است این افراد ما
را بخواهند دعوت بگیرنند و چیزی نداشته باشند و خجالت بکشند ۴۴» .
-۴۴ به روایت همسر شهید
مهاجر
۷۷
قدر ایران را بدانید
بعضی وقتها من دلم م یگرفت و گریه م یکردم، م یگفت: «کشور
ایران خیلی خوبه. سایه امام زمان)عج الله تعالی فرجه الشریف( روی این کشور
است. این همه دعا در این کشور خوانده م یشود. عالم و روحانی دارد،
نباید دلت بگیرد. قدر این کشور را بدانید. نگاه نکنید که بعضی افراد
بی حجابند، شماها حجابتان را حفظ کنید، این آرامش در این کشور
به خاطر ایثار شهدا و زحمات امام خمینی وتدبیر ولایت فقیه حضرت
آی تالله خامن های است .»
خیلی امام خمینی )ره( و حضرت آیت الله خامن های را دوست داشت
و به بچ هها م یگفت: «قدر ولایت فقیه را بدانید. ایشان جانشین امام
زمان )عج الله تعالی فرجه الشریف( هستند. اگر ما در کشور افغانستان چنین
رهبری داشتیم، اوضاعمان به این شکل نبود. مردم ایران باید به خاطر
داشتن این رهبر، شکر خدا را به جا بیاورنند .»
یکی از مداحان در مراسم شهادت ایشان گفت، یک روز آقای
رحیمی به من گفت: «شما قدر ولایت فقیه را بدانید. هرچه شما در
این کشور دارید به واسطه ولایت فقیه است. چرا ما درکشورمان این
شرایط را نداریم ۴۵» .
-۴۵ به روایت همسر شهید
مهاجر
۷۸
صندوقچه
پدرم صندوقچ های در اتاقش بود که بعضی وقتها من م یدیدم،
مبلغی پول داخلش م یریزد. کلیدش هم دست خودش بود. یک روز
به او گفتم: «بابا جریان این صندوقچه و پول چیه؟ خوب شما به جای
صندوقچه، قلک بخرید و پول پس انداز کنید .»
گفت: «اینطوری که شما فکر م یکنید، نیست. به وقتش م یفهیمد .»
نزدیک محرم بود، پدر مرا صدا زد. رفتم اتاقش، کنار صندوقچه.
درش را باز کرده و پو لها را شمارش کرد و به من گفت: «حسن آقا
این پول متعلق به امام حسین)علیه السلام( هست. من از پول یک سال
زحمتکش یام هر ماه مبلغی را داخل این صندوقچه م یگذارم. این
سهم امام حسین)علیه السلام( است که برایش مراسم بگیرم .»
به اندازه این پول در ایام محرم در منزل مجلس روضه خوانی
م یگرفتیم ۴۶ .
-۴۶ به روایت فرزند شهید
مهاجر
۷۹
خوشرو و مهربان
فرد بسیار مومن و درستکاری بود. احترام همه را داشت. من به او
اعتماد داشتم. تمام امکاناتم در اختیارش بود. هر کاری را که م یگفتم،
انجام م یداد؛ از نظافت ساختمان تا سایر کارها. مدت ۱۷ سال با هم
بودیم و من کوچکترین اشتباهی از ایشان ندیدم. هر چیزی که در
اختیارش بود برایش مهم نبود حالا این طلاست یا خاک است به
خوبی از آن مواظبت م یکرد و خیلی هم امانتدار خوبی بود.
همیشه نمازش را اول وقت م یخواند و به کارگرها هم توصیه م یکرد
قبل از اذان، کار را تعطیل کنند و نمازشان را به وقت بخوانند. همین
ایمان و اخلاص او باعث شده بود که همه او را دوست داشته باشند.
بعضی ش بها که با هم بودیم با همه خستگی که داشت نماز شبش
ترک نم یشد. عجیب عشق و علاقه به ائمه داشت و هر صبح زیارت
عاشورا را م یخواند.
در ساعتی که کاری در ساختمان نبود، کتا بهای مذهبی را مطالعه
م یکرد و حتی نکت ههای آموزشی و اخلاقی را به افراد م یگفت. ایشان
زیاد محضر آیت الله ناصری م یرفت و در جلسات سخنرانی ایشان
شرکت م یکرد.
مهاجر
۸۰
بعض وق تها تا ساعت یازده شب سرساختمان بود. با همه تلاشی
که در طول روز انجام داده بود، اصلاً ناراحت وخسته نبود. خیلی با
خوش رویی و مهربانی خداحافظی م یکرد و به منزل م یرفت.
بعضی افراد که مسائل شرعی را رعایت نم یکردند، نصیحتشان
م یکرد. اگر گوش نم یدادند ارتباطش را با آنها قطع م یکرد. رفتار
ایشان روی فرزندانشان هم خیلی تاثیر داشت و من رعایت مسائل
دینی را در رفتار فرزندانشان هم م یدیدم.
ایشان در کودکی مادرش به رحمت خدا رفته بود. همیشه توصیه
م یکرد احترام زیادی به مادرتان بگذارید. شماها نم یدانید مادر چه
نعمت بزرگی است. من م یدانم و به بچ ههای خودشان هم همیشه
سفارش این موضوع را داشتند.
یک دفعه رفته بودند بیمارستان که کار کنند. در آنجا به او حرفی
زده بودند که شما افغانی هستید. در این جا مناسب نیست شما کار
کنید. آن روز ایشان را خیلی ناراحت دیدم؛ گفت: «من مسلمان و
شیعه که هستم، چرا بعضی افراد با ما این رفتارها را دارند .»
وقتی به من گفت م یخواهم به سوریه بروم، باورم نشد.
گفتم: «بچه هایت کوچک هستند .»
گفت: «نمی توانم تحمل کنم، وقتی این کفار به حرم حضرت
زینب)سلام الله علیها( جسارت م یکنند. واقعا برای رضای خدا و برای مبارزه
با ظلم و دفاع از اسلام رفت ۴۷ .
-۴۷ به روایت مهندس… مسئول کار شهید رحیمی
مهاجر
۸۱
تصمیم جدی
چند روز قبل از رفتنش که مطلع شدم، به او گفتم: «اگر ما برویم
سوریه، افراد فکر م یکنند به خاطر منافع خودمان رفتیم. م یگویند
چرا نم یروند کشور خودشان دفاع کنند. »
وقتی حرفهایم را شنید، خیلی ناراحت شد. گفت: «وقتی کفار
به مقدسات شیعه جسارت کرده و به حضرت ب یبی زینب)سلام الله علیها(
اهانت م یکنند، ما گوش به حرف دیگران بدهیم و نرویم برای دفاع
از اسلام؟!! من م یروم شما هم خودت تصمیم بگیر. قضیه سوریه
ربطی به افغانستان ندارد. وقتی ما م یگوییم کاش در کربلا بودیم و
امام حسین)علیه السلام( را یاری م یکردیم. ایام محرم این قدر یا حسین
)علیه السلام( و یا زینب)سلام الله علیها( م یگوییم. به سر و سینه م یزنیم، هیئت
م یرویم، امروز هم وقتش رسیده است تا برویم و نگذاریم دشمنان
به شیعه و حرم خواهر امام حسین)علیه السلام( جسارت کنند. هرکس هم
دنبال بهانه است نیاید. من م یروم و فقط برای رضای خدا م یروم ۴۸ .
-۴۸ به روایت محمد عارف شیرزاد
مهاجر
۸۲
باید بروم
وقتی شنید در سوریه دشمنان به مقدسات اسلام جسارت کرد هاند،
اشک امانش نداد با صدای بلند گریه م یکرد. به من گفت: «باید
بروم .»
گفتم: «کجا؟ »
گفت: «هر جایی که به اسلام جسارت م یکنند. نم یتوانم ساکت
بنشینم و به حرم عمه سادات جسارت کنند .»
وقتی از اخبار شنید به حرم حضرت بی بی زینب)سلام الله علیها( جسارت
کردند، بلند شد و از خانه بیرون رفت. بعد از سه روز برگشت.
گفتم: «کجا بودید؟ »
گفت: «رفتم جایی .»
اصرار کردم، گفت: «رفتم تهران، م یخواهم بروم سوریه .»
آرام و قرار نداشت. م یگفت: «انگار یزید به جنگ با اسلام آمده
است، اگر نروم از قافله عقب م یمانم. شما راضی هستید من نروم
برای دفاع از اسلام ۴۹» ؟.
-۴۹ به روایت همسر شهید
مهاجر
۸۳
رضایت همسر
دفعه اول چند روز قبل از رفتنش پسر دایی و پسر عمویش را دعوت
کرد. وصی تهایش را به آنها کرد و حرفهایی به آنها زد. پسر دای یاش
به من گفت: عمه بگذار دادمحمد برود، این رفتنی است. اگر دادمحمد
در این مسیر قرار نگیرد، حیف است. من گفتم: «اجازه نم یدهم. من
و بچ ههایش در این شهر غریب چه کنیم .»
تا اینکه یک روز قبل از رفتنش خواب دیدم، کاروانی در حال حرکت
است. کسی به من گفت: «اجازه بدهید آقای رحیمی بروند، ایشان
مسئول کاروان هستند و نزدیک کربلا رسید هاند .»
نگاه کردم به جمعیت، دیدم دادمحمد پرچم سبزی در دست دارد
و جلودار این کاروان و بسیار خوشحال است. وقتی خوشحالی او را
دیدم، گفتم، من رضایت م یدهم برود.
روز بعد در حالی که گریه م یکردم رو کردم به دادمحمد و گفتم:
«من مانع رفتنتان نم یشوم .»
گفت: «شما خدا را دارید، نگران نباشید .»
مهاجر
۸۴
با چند نفر از اقوام خداحافظی کرد و یک روز قبل از عید فطر سال
۱۳۹۱ رفت سوریه. سه ماه طول کشید تا برگشت. بعضی افراد فکر
م یکردند، به افغانستان رفته است.
در زمان نبودن آقای رحیمی، پسرم کار م یکرد و مخارج زندگی
را تأمین م یکرد. اگر به مشکلی برمی خوردیم به کسی نم یگفتیم؛
چون آقای رحیمی گفته بود به کسی نگویید، فقط به خدا توکل کنید
و خدا کمکمان کرد ۵۰ .
-۵۰ به روایت همسر شهید
مهاجر
۸۵
خوشحالی پدر
چند روز قبل از آمدن پدر، مادرم گفت: «حسن آقا برو یک گوسفند
بگیر تا برای سلامتی پدرت، جلویش ذبح کنیم .»
یک روز قبل از آمدنش به پسر دایی و دو پسر عموی پدرم تماس
گرفتیم. گفتیم: «ساعت پنج صبح ایشان م یرسد. شما هم بیایید و
گوسفند را جلویشان ذبح کنید .»
پسر دایی و یکی از پسر عموها خیلی دیر آمدند. یکی از پسر
عموها قبل از آمدن پدرم رسید، گوسفند را جلوی پدرم ذبح کرد.
پدرم خودش دست به کار شد و گوش تها را آماده کرد که پسر دایی
و پسرعمو از راه رسیدند و شروع کردند با هم شوخی کردن.
پدرم با خنده به آنها گفت: «انگار شما از راه دور آمدید، من زودتر
از شما رسیدم ». خیلی فضای صمیمی ایجاد شد. صبحانه را خوردیم.
ابوالفضل و علی اکبر را رساند مدرسه. اصلاً ما خستگی را در چهره
ایشان ندیدم. خیلی خوشحال بود ۵۱ .
-۵۱ به روایت فرزند شهید
مهاجر
۸۶
ادای دین
همیشه آرزو داشت حسن آقا در روز عید غدیر خم تشکیل زندگی
بدهد. در مدتی که اصفهان بود. به من گفت: «خانم دوست دارم
حسن آقا را سرو سامان بدهم، و دینم را نسبت به فرزندم ادا کنم ». با
یکی از اقوام صحبت کرد. دخترش را برای حسن آقا خواستگاری کرد
و روز عید غدیر خطبه محرمیت آنها در محضر حج تالاسلام موسوی
خوانده شد ۵۲ .
-۵۲ به روایت همسر شهید
مهاجر
قوی باش ۸۷
بعد از سه ماه برگشت. خیلی خوشحال بود که چند روز با کفار جنگیده
است. اما بی قرار بود و دائم به من م یگفت: «خانم من باید بروم .»
گفتم: «دیگه به شما اجازه رفتن نم یدهم .»
گفت: «تو حاضری نماز و روزه بگیری و ادعای مسلمانی بکنی ولی
شیعیان در محاصره کفار باشند؟. به حرم حضرت بی بی زینب)سلام الله علیها(
و حضرت رقیه )سلام الله علیها( جسارت کنند؟ .»
وقتی با تحکم این حرفها را زد، من خیلی خجالت کشیدم و سکوت کردم.
کارهایش را انجام داد. گفت: «به کسی نگو که من م یروم. بچ هها
متوجه نشوند .»
اما بچ هها متوجه شدند. پسرم حسن آقا گفت: «نگذار بابا برود
سوریه، تنها م یشویم. بعض یها که متوجه شدند بابا رفته به ما زخم
زبان م یزدند .»
گفتم: «نمی رود .»
گفت: «من مطمئن هستم بابا م یرود .»
گفتم: «هر کس هر چی م یخواهد، بگوید. مگر تو نان زحمت کشی
بابایت را نخورد های که این حرفها را م یزنی. قوی باش. بابایت به عشق
عمه سادات و اسلام م یرود ۵۳» .
-۵۳ به روایت همسر شهید
مهاجر
۸۸
آخرین خداحافظی
رفته بود نزد صاحب کارش، صحب تهایش را کرده بود. حتی رفته
بود عکاسی، عکس گرفته بود. رو کرد به من گفت: «این عک سها را
بگیر شاید نیازت شد .»
از تهران به او زنگ زدند و دادمحمد آماده سفر شد. هنگام
خداحافظی اشک م یریختم و گفتم: «به خدا م یسپارمت ». انگار به
دلم افتاده بود که دادمحمد بر نم یگردد. وقت رفتنش هم خنده روی
لبش بود. یکی یکی بچ هها را در بغل گرفت و بوسید. حتی علی اکبر
که درخواب بود او را هم بوسید و رفت. آخرین تماسش از حرم امام
خمینی)ره( بود گفت: «ما شب عازم سفر هستیم .»
شب پنج شنبه بود که ده روز از رفتنش م یگذشت. با ما تماس
گرفت و گفت: «حالم خیلی خوب است ». خیلی خوشحال بود و به
من توصیه کرد که حواست به بچ هها باشد و در تربیتشان خیلی تلاش
کن، که بچه هایمان عاقبت به خیر شوند تا من روز قیامت جلوی ائمه
)علیهما السلام( شرمنده نباشم. »
من پشت گوشی گری هام گرفت. گفتم: «ا نشالله خودت بر م یگردی
و کنار بچ هها م یمانی .»
گفت: «معلوم نیست .»
روز بعد، ظهر جمعه دادمحمد به شهادت رسیده بود ۵۴ .
-۵۴ به روایت همسر شهید
مهاجر
۸۹
در صحنه نبرد
در پادگان شهید… با هم آشنا شدیم. در حالی که جارو به دستش
بود به طرف نماز خانه رفت تا نماز خانه را جارو کند. خیلی هم
خند هرو و مهربان بود. بعد از نظافت نماز خانه نشست کنارم و نمازش
را خواند. گفت: «دعا کن خداوند ما را به راه نیک هدایت کند تا پایمان
خدای نکرده نلرزد .»
یک روزرفته بودم حمام، وقتی برگشتم دیدم لباسهایم نیست. رفتم
دنبال لباسهایم، دیدم آقای رحیمی دارد آنها را م یشوید. من رو کردم
به او و گفتم: «ما را شرمنده م یکنید .»
در جواب گفت: «من برای خدمت به اینجا آمده ام؛ از جنگیدن تا
لباس شستن همرزمانم. برای خوشگذرانی که نیامدم. همه ما برای
خدمت به عمه سادات به این کشور آمدیم .»
هر صبح ورزش م یکردیم و حدود یک کیلومتر هم پیاد هروی
داشتیم. زمان دویدن با صدای بلند م یگفت: «خشنودی ارواح طیبه
شهدا و سرور و سالار شهیدان امام حسین )علیه السلام( صلوات بفرستید.
خیلی با بچ هها مهربان و خوش رو بود.
مهاجر
۹۰
زمان استراحت م یگفت: «حیف است بیکار باشیم و قرآن نخوانیم.
همیشه تاکید م یکرد که با وضو باشیم و ذکر صلوات را فراموش
نکنیم. انسان با وضو مانند اسلحه ای است که همیشه آماده است. ما
را هم نصیحت م یکرد انسان در همه شرایط باید به یاد خدا باشد.
نیم ههای شب، حتی در سرما بیدار م یشد و نماز شبش را م یخواند.
یک شب بیدار شدم از اتاق بیرون رفتم، کسی شمع روشن کرده بود و
در هوای سرد سالن ساختمان محل استقرارمان، داشت نماز م یخواند.
نزدیک رفتم، دیدم آقای رحیمی است. نمازش که تمام شد، گفتم:
چرا در اتاق نماز نم یخوانی؟
گفت: «بچ هها خواب هستند و ممکن است مزاحم آنها شوم .»
وقت نماز که م یشد همه بچ هها را برای برپایی نماز جماعت جمع
م یکرد. خیلی به نماز اول وقت اهمیت م یداد. ازش پرسیدم شما
برای چه به اینجا آمد های؟
گفت: «هر جایی که اسلام و رهبری اسلام دستور بدهند، من
حاضرم بروم. اینجا هم برای دفاع از اسلام و دفاع از حرم حضرت
زینب )سلام الله علیها ( آمده ام.
دفعه دوم که به سوریه آمد به من گفت: «من خیلی ناراحتم به
خاطر بعضی حرفها. وقتی به ایران رفتم با من تماس م یگرفتند و
م یگفتند زیارتت قبول!، خدا را شکر به سلامتی برگشتی!، چقدر پول
به شما دادند؟! چرا افراد در باره ما این فکرها را م یکنند. آیا من باید
مهاجر
برای تک تک این افراد توضیح بدهم، برای چه به اینجا آمده ام؟. ۹۱
آرزویش عاقبت به خیری بود و دائم دعا م یکرد خدایا! ما را عاقبت
به خیر کن. به من گفت: «خدا کند در اتاق و مسیر راه کشته نشویم.
در صحن هی نبرد و در هنگام جنگ با کفار شهید شویم .»
شب جمعه تا صبح بیدار بود و دعا م یخواند و به ما هم م یگفت:
«شب جمعه، شب امام زمان)عج الله تعالی فرجه الشریف( است چرا خوابید؟ بیدار
باشید و دعا بخوانید .»
برای نماز صبح همه را بیدار کرد. صبحانه را آماده کرد و با هم خوردیم
و بعد برای رفتن آماده شدیم. آقای رحیمی یک لنگه کفشش را گم
کرده بود و دنبالش م یگشت. شاید یکی م یخواست با او شوخی کند.
من گفتم: «رحیمی پای تو کوچک است، کفشت اندازه کسی
نم یشود که بخواهد آن را ببرد .»
با خنده گفت: «پیدایش م یکنم .»
خلاصه کفشش را پیدا کرد و پوشید. سوار تانک شدیم و حرکت
کردیم به سمت خط. حدود ۵۰ الی ۶۰ متر با هم فاصله داشتیم. یک
دفعه دیدم موشک به تانک رحیمی اصابت کرد و تانک آتش گرفت.
در ب یسیم اعلام کردند که یکی از بچ هها شهید شد. من به ذهنم آمد
نکنه رحیمی شهید شده باشد. تانک را کنار کشیدم و بیرون آمدم.
یکی داشت زخم یها را م یبرد عقب، پرسیدم؛ کی شهید شد؟
گفت: رحیمی.
مهاجر
۹۲
نزدیک ظهر روز جمعه بود، کسانی که با هم رفته بودیم همه شهید
شدند. فقط من و یکی دیگر از دوستان ماندیم ۵۵ .
-۵۵ سیدعوض احمدی، همرزم شهید
مهاجر
۹۳
حرف آخر
من به عنوان فرزند شهید، نسبت به بعضی برخوردهایی که جامعه
و یا اقوام نسبت به خانواده ما دارند که، آقای رحیمی برای کسب
درآمد و یا حقوق به سوریه رفتند، م یگویم که؛ پدرم فقط برای مقابله
با کفار، دفاع از اسلام و حرمین شریف و مطهر حضرت بی بی زینب
)سلا مالله علیها( و حضرت رقیه )سلام الله علیها( و تمام مقدسات اسلام رفت.
پدرم در آخرین سفرش به ما گفت: «اگر آنجا نتوانم بجنگم، حداقل
م یتوانم به رزمندگان خدمتی بکنم. گرچه زمان رفتنش بعضی حرفها
را به او هم گفتند، اما ذر های در اراده او تاثیری نگذاشت.
حتی من به عنوان فرزند به او گفتم: «شاید بعد از رفتن شما
بگویند چرا برای دفاع به افغانستان نرفتید؟ ایشان جواب داد؛ در
سوریه دشمن دارد به ناموس شیعه خیانت کرده و به مقدسات
اسلامی توهین م یکند، من چگونه آرام بنشینم در حالی که همیشه
آرزو م یکردیم ای کاش در کربلا بودیم. الان همین یزیدیان زمان به
جنگ با اسلام آمد هاند و من وظیفه دارم بروم و دفاع کنم؛ هرکس
مرد است بیاید .»

تصاویر

۹۸
در کنار پدر مهربان روز جمعه ای که آماده شده بود تا
به نماز جمعه برود
عکس یادگاری در کنار پدر و در جوار امام هشتم )علیه السلام(
۹۹
امامزاده داود تهران
زمستانِ سه سالگی محمد حسن
در جوار مرقد مطهر ثامن الحجج
به همراه فرزندان: علی اصغر،
ابوالفضل، علی اکبر
۱۰۰
کوچه منتهی به حرم حضرت زینب)س(
که گنبد حرم از دور نمایان است
سوریه در کنار همرزمان مدافع حرم
نفر اول سمت چپ شهید رحیمی نفر سوم شهید صادقی
۱۰۱
سوریه – آخرین عکس شهید در کنار همرزمان
نفر دوم سمت راست شهید رحیمی
سوریه
نفر اول سمت چپ شهید رحیمی
۱۰۲
آخرین وداع با پدر
بوسه بر تابوت شهید
۱۰۳
بوسه فرزند بر قاب عکس پدر
اولین عید بدون پدر
سفره هفت سین در کنار مزار شهید
۱۰۴
پرواز عاشقانه مهاجر بر روی دستان یارانش به
سوی دوست
و آرام می گیرد در گلستان شهدای اصفهان
جایی که آرزوی همیشگی اش بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *