آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم حمیدرضا مرادی

شهید مدافع حرم حمیدرضا مرادی

خاطرات
s

الهه حاجی حسینی
۱۳۹۴
نشر دارخوین
مجموعه خاطرات
شهید حمیدرضا مرادی
سرشناسه:
عنوان و نام پديدآور:
مشخصات نشر:
مشخصات ظاهری:
شابک:
وضعیت فهرست نویسی:
موضوع:
موضوع:
موضوع:
شناسه افزوده:
شناسه افزوده:
رده بندی کنگره:
رده بندی دیویی:
شماره کتابشناسی ملی:
شهید حمیدرضا مرادی
الهه حاجی حسینی
ناشر: دارخوین
صفحه آرا: حامد شاه مرادی
نوبت چاپ: اول ۱۳۹۳
شمارگان: ۱۰۰۰
شابک:
مرکز پخش: اصفهان، نشر دارخوین
۰۳۱ ۹۵۰ ۲۰۷۷۲

مراقبت های مادر
شش پسر داشت و یک دختر.
تک تک بچ هها برایش عزیز بودند، آنقدر که هیچ
کس جرأت اذیت کردن آنها را نداشت.
مدرسه هم که م یخواستند بروند خودش
باید م یبردشان تا نکند کسی در راه اذیتی به
بچ ههایش کند.
مادر شهید
۸
۸ زنجیر زن کوچک
طبق روال هر سال روز عاشورا دسته زنجیر زنی
به سمت روستا راه افتاد.
حمیدرضا شش ساله بود و پدر برایش زنجیر
خرید.
مادر مشغول پختن نذری بود که حمیدرضا برای
پیوستن به دسته از خانه بیرون رفت.
خواهر و برادر همراه یاش کردند. مادر دل در
دلش نبود.
مسیر دسته از کنار کانال بود و او دل نگران
پسرش.
مادر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۹
۹
عنایت امام حسین علیه السلام
سال اولی بود که م یخواست زنجیر بزند. ذوق و
شوق زیادی داشت.
در میان جمعیت زنجیر م یزد و یا حسین علی هالسلام
م یگفت.
به یکباره جمعیت موج برداشت و حمیدرضا به
داخل کانال آب افتاد.
خواهر به سر زنان دنبال آب م یدوید.
عمق کانال زیاد بود و حمیدرضای کوچک دیگر
نیمه جان شده بود.
مردی داخل آب پرید و نجاتش داد.
به سختی نفس م یکشید. مادر خود را به او
رساند. حالش را نم یفهمید. فریاد م یزد و امام
حسین)ع( را قسم م یداد.
نفس هایش برگشت و پسر جانی دوباره گرفت.
مادر شهید
۱۰
۱۰
تفکر انقلابی
نقاش یاش در نگارستان امام خمینی )ره( حائز
رتب هی برتر شد.
کر هی زمین را کشیده بود طوری که ایران در
مرکزیت آن قرار داشت و پرچم جمهوری اسلامی که
بر هم هی کشورها سایه افکنده به طوری که در زمان
ظهور به دست منجی عالم بشریت خواهد رسید.
آن نقاشی نشان از عمقِ شور و فهم انقلابی
حمیدرضا در دوران نوجوان یاش داشت.
برادر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۱۱
۱۱
صداقت
همیشه دعا م یکرد همسر آیند هاش پاک و
صادق باشد.
ازدواج که کرد م یگفت خدا حاجتم را به بهترین
شکل داد، هم پاک بود و هم صادق.
آنقدر صداقت داشت که نیرنگ و دروغ دیگران
برایش قابل درک نبود.
حتی اگر کسی به شوخی دروغ م یگفت
حمیدرضا باور م یکرد.
همسر شهید
۱۲
۱۲
عاشقانه ها
شروع تا پایان زندگی مشترکشان پنج سال بود.
پنج سالی که به گفت هی همسرش بیشتر از بیست
و پنج سال شادی و نشاط و شیرینی در آن بود.
آنقدر مهربانی و عشق در زندگ یشان موج م یزد
که نگاه به لحظه لحظ هی آن و مرور خاطراتش
همه و همه سرشار از محبت و مهربانی بود.
همسر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۱۳
عیدی امام رضا علیه السلام ۱۳
قرارشان این بود که شروع هر سال به مشهد
بروند و لحظ هی تحویل سال نو در کنار حرم امام
رئوف باشند.
هر بار هم از آقا یک عیدی م یگرفتند.
یک سال خانه، یک سال ماشین.
سال سوم در صحن دو تا بچه دوقلو دید. ذوق
م یکرد و از آنها عکس م یگرفت.
بعد هم رو به گنبد آقا کرد و گفت: «یعنی میشه
عیدی امسال ما دو تا بچه دوقلو باشه! »
همسر شهید
۱۴
۱۴
خوشحالی
پسر یا دختر برایش فرقی نم یکرد.
هر چند که ناز و عشو ههای دخترانه را بیشتر
دوست م یداشت.
نگاهش را به در دوخته بود تا مهناز بیرون بیاید.
چهر هی ناراحت و در هم مهناز را که دید دلش
ریخت.
به سمتش رفت و جویای حال بچه شد.
– حمیدرضا بدبخت شدیم!
– مگه چی شده؟
– دو قلو باردارم!
حمیدرضا دیگه حالش را نم یفهمید. همانجا
شروع کرد به خندیدن و دست زدن.
با نگاه سنگین اطرافیان به خود آمد.
خودش را جمع و جور کرد اما شاد یاش را
نم یتوانست پنهان کند.
همسر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۱۵
۱۵
در آمد حلال
خانمش کارمند بیمارستان صدوقی بود.
حمیدرضا همیشه توصیه م یکرد هیچ وقت در
کارش کم نگذارد.
م یگفت: «من از اول کارم را درست و حلال
انجام دادم. مواظب باش هیچ وقت کم کاری نکنی
تا پولی که در میاری شبهه نداشته باشه »
همسر شهید
۱۶
۱۶
شیفته ی نماز
می نشست و محو نماز خواندنش م یشد.
آنقدر مجذوب م یشد که سنگینی نگاهش
صدای حمیدرضا را در م یآورد.
مهناز اما کار خودش را م یکرد.
آرامش و خضوع و متانتش در نماز باعث شده بود
شیفت هاش شود.
دیگران هم بارها این مسأله را گفته بودند.
همسر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۱۷
۱۷
اهمیت به نماز
نمازش را همیشه با حوصله م یخواند. خیلی هم
طول م یکشید.
خودش م یگفت: «ما هیچ کاری را خالصانه برای
خدا انجام نم یدیم. باید حداقل نمازمان را درست
و کامل بخونیم. »
همسر شهید
۱۸
۱۸
عیدی آقا
آخرین سفرش به مشهد مقدس، نوروز ۹۳ بود.
طبق روال هر سال م یخواست از آقا عیدی
بگیرد.
فکری کرد و گفت: «خانه، ماشین، بچه، همه
چیز به من داده. امسال م یخوام از آقا زیارت کربلا
بگیرم. یک زیارت کربلای دلچسب. »
چند ماه بیشتر نگذشت که آقا عید یاش را داد.
همسر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۱۹
۱۹
توجه به فرزندان
علی یک دستش بود، نازنین زهرا هم در دست
دیگرش.
فرق نم یگذاشت هرجا م یرفت هر دوشان را با
هم بغل م یکرد.
مادر که نگران کمر دردش بود اعتراض م یکرد
اما حمیدرضا به فکر خودش نبود.
محبتش، نگاهش، نواز شهایش همه چیز باید
بین بچ هها تقسیم م یشد.
همسر شهید
۲۰
۲۰
کمک حال همسر
خانمش هم درس م یخواند هم کار م یکرد.
در آن شرایط خان هداری و رسیدن به هم هی
کارها برایش مشکل بود.
حمیدرضا در همه حال همراه و همدم او بود.
دیرتر از همسرش که به خانه م یآمد، حمیدرضا
غذا را آماده کرده بود و خانه را مرتب.
بچ هدار هم که شدند از هیچ کمکی دریغ نم یکرد.
همسر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۲۱
۲۱
برنامه روز جمعه
جمع هها روز دیدار خانواده بود.
هم هی خواهر و برادرها خان هی پدر جمع
م یشدند و دیدارها تازه م یشد.
حمیدرضا بیشتر وقتش را با بچ هها م یگذراند.
هم هشان را جمع م یکرد و با آنها بازی م یکرد.
همسر شهید
۲۲
۲۲
تخصص
علمش محدود به کتاب و جزوه نبود.
بیشتر تخص صاش را از طریق تجربه کسب کرده
بود.
تدریس هم که م یکرد هیچ بخلی در انتقال
اطلاعاتش نداشت.
بیش از سیصد نفر کارآموز را آموزش داده و
تربیت کرده بود.
همرزم شهید – شیاسی
شهید حمیدرضا مرادی
۲۳
عشق به شهادت ۲۳
علاق هی زیادی به فیلم مختار داشت.
پای تلویزیون م ینشست و چشم از آن بر
نم یداشت. غبطه م یخورد به شخصیت کیان و
م یبالید به ایرانی بودن او.
بارها گفته بود دلش م یخواست جای او باشد.
شهید که شد همسرش گفت: «حمیدرضا به
همه نشان داد که هنوز مردانی ایرانی هستند
که در دفاع از حرم مولا حسین علیه السلام عاشقانه
بشتابند و به شهادت برسند. »
همسر شهید
۲۴
۲۴ ارزش زمان
زمان، طلای نابی بود که حمیدرضا خوب به
ارزشش پی برده بود و نیرو و جوانی، نعمتی که
همیشه در بهترین شکل از آن بهره م یبرد.
پشتکار، تلاش و فعالی تهای فراوان حمیدرضا
همیشه به چشم م یآمد.
او علاوه بر کار در مؤسسه، کشاورزی هم م یکرد،
درسش را م یخواند و تدریس هم داشت.
کمک به همسر و بچه داری کردنش هم جای
خود بود.
همرزم شهید – شیاسی
شهید حمیدرضا مرادی
۲۵
۲۵
در خدمت دوستان
در مدت زمانی که دوستانش مشغول ساختن
خانه بودند بعد از اتمام کار مؤسسه، پاتو قشان
شده بود سرِ ساختمان.
با جان و دل برایشان کار م یکرد.
م یخواست مجبور نشوند پول کارگر دهند.
همرزم شهید – شیاسی
۲۶
۲۶
بازی با بچه ها
هر روز تا ساعت پنج محل کار بودند. به جز
روزهای چهارشنبه که ساعت ۲ تعطیل م یشدند.
مستقیم م یرفت مهد کودک. بچ هها را م یبرد
خانه و تا غروب که همسرش م یآمد با آنها بازی
م یکرد.
همرزم شهید – شیاسی
شهید حمیدرضا مرادی
۲۷
۲۷
رفاقت
همسرش شیفت بود و بچ هها پیش او بودند.
وقتی فهمید شیاسی تصادف کرده درنگ نکرد.
یکی از بچ هها را روی صندلی ماشین و یک یشان را
روی پایش گذاشت و به جاده زد.
چند ساعتی معطل شدند تا افسر بیاید و کارها
درست بشود. هر چه اصرار کرد برگردد فاید های
نداشت. همانجا کنار خیابان با بچ هها ایستاد تا کار
رفیقش تمام شود.
همرزم شهید – شیاسی
۲۸
۲۸ تلاش و پشتکار
حمیدرضا موقع کار م یدوید.
این اصطلاحی معروف بین همکارانش بود. همه
با چشمان خود تلاش و پشتکار او را دیده بودند.
متخصص جنگ افزار بود و به گفت هی خیل یها
مثل او دیگر نیست.
کارش را با دقت و ظرافت زیادی انجام م یداد.
کمتر م یشد کارهای او بعد از بررسی کارشناس
کنترل کیفیت برگشت داده شود.
همرزم شهید – فرزام مهر
شهید حمیدرضا مرادی
۲۹
۲۹
وجدان کاری
زیاد مأموریت م یرفت.
گاهی به شمال غرب و گاهی به جنوب شرق.
در پادگان های سراسر کشور هم اگر رزمایشی
برگذار م یشد برای تعمیر و راه اندازی تجهیزات
اعزام م یشد.
در اکثر مأموری تها محیط کار و حتی محل
استراحتشان مناسب نبود.
حمیدرضا اما هیچ گاه اعتراض نم یکرد. در
بدترین شرایط و کمترین امکانات همان کار و
تلاشی را م یکرد که در بهترین موقعی تها انجام
م یداد.
همرزم شهید – فرزام مهر
۳۰
۳۰
خیال آسوده
نام حمیدرضا که در لیست اعزام به مأموریت قرار
م یگرفت خیال همه راحت م یشد.
از چند روز مانده به اعزام هم هی وسایل و قطعات
و ابزار مورد نیاز برای مأموریت توسط او جم عآوری
م یشد.
حتی وسایل و لوازم شخصی همکارانش را هم به
آنها یادآوری م یکرد.
هیچ گاه نشد با وجود او در کار نقصی ایجاد شود
یا وسیل های در دسترس نباشد.
همرزم شهید – فرزام مهر
شهید حمیدرضا مرادی
۳۱
۳۱
تواضع
در بیشتر افراد تخصص و خبرگی باعث غرور
م یشود و همین غرور مانع پرسش در هنگام
برخورد با مشکلات.
حمیدرضا متخصصی بود که هیچ کبر و غروری
نداشت. نه در انتقال آموز هه ایش و نه در سؤال
کردن و یادگیری.
گاهی در مأموری تها به مشکل برم یخورد.
ب یدرنگ تماس م یگرفت مؤسسه و از بچ هها
سؤال م یپرسید و یا آدرس کتاب و جزوه را م یداد
و از آنها م یخواست از روی کتاب سؤالش را پاسخ
دهند.
او در هر شرایطی کارش را با موفقیت به پایان
م یرساند.
همرزم شهید – فرزام مهر
۳۲
۳۲ خستگی ناپذیری
رفته بودند مأموریت.
غذاشان که مناسب نبود، جای خوابشان هم
سرد و نمناک بود. تنها وسیل هی گرمایشی یک
علاءالدین بود که از دودش تا صبح مرتب بیدار
م یشدند و سرفه م یکردند.
صبح زود طبق روال هر روز آماد هی کار شد.
حتی کوچکترین گله و اعتراضی نکرد.
رفت به محل کار و تا دیر وقت کار را به پایان
رساند.
روحیه خستگی ناپذیر یاش قابل تقدیر بود.
همرزم شهید – فرزام مهر
شهید حمیدرضا مرادی
۳۳
۳۳
تکیه گاه
پنج نفر بودند. به قول خودشان مانند پنج انگشت
یک دست.
همکار، دوست و سنگ صبور همدیگر.
حمیدرضا تکیه گاه خوبی بود برای هم هی آنها.
استادی بود برای مشورت کردن.
دوستی برای دل سپردن.
سنگ صبوری برای شنیدن درد دل ها.
و پشتیبانی برای تکیه کردن.
همرزم شهید – فرزام مهر
۳۴
۳۴
به فکر مادر
برای مأموریت راهی کرمان شد.
مادرش هم عمل داشت و در بیمارستان بستری
بود.
حتی سختی و زیادی کار هم یاد خانواده را از
ذهنش بیرون نم یبرد.
مرتب تماس م یگرفت و جویای احوال مادر
م یشد.
خیلی از پیگیر یهای بیمارستان و بستری شدن
مادر را حمیدرضا تلفنی انجام داد.
همرزم شهید – فرزام مهر
شهید حمیدرضا مرادی
۳۵
۳۵
سیاه افشار ۱
نام روستاشان سیاه افشار بود.
نسبت به مساحتش هم در دوران دفاع مقدس
خیلی شهید داده بود.
حمیدرضا و برادرانش تصمیم گرفتند خاطرات
این شهدا را جمع آوری کنند. با خانواده هاشان
مصاحبه کردند. بعد هم تدوین خاطرات که
هم هاش به قلم حمیدرضا نوشته شد.
شنیده بود آقا فرمود هاند: «زنده نگه داشتن راه
شهدا کمتر از شهادت نیست. »
م یخواست به این طریق کسب فیضی کند.
برادر شهید
-۱ سیاه افشار از توابع منطقه فلاورجان م یباشد.
۳۶
۳۶
احترام به همسر
ارزش و احترام زیادی برای همسرش قائل بود.
این ویژگی در هم هی کارهایش بروز م یکرد.
مأموریت که م یرفت اگر شرایط خرید برایش
پیش م یآمد مرتب تماس م یگرفت و با او مشورت
م یکرد و نظرش را م یخواست.
همرزم شهید – فرزام مهر
شهید حمیدرضا مرادی
۳۷
۳۷
احسان
یک جریب زمین مال خودش بود، یک جریب
هم مال عمه اش.
روی هر دو زمین کار م یکرد.
عمه سرپرستی نداشت و حمیدرضا بدون هیچ
چشم داشتی روی زمینش کار م یکرد تا کسب
درآمدی برای او باشد.
برادر شهید
۳۸
۳۸ شجاعت
برای مأموریت به سیستان و بلوچستان رفته بود.
تجهیزات نظامی مربوطه را راه اندازی کردند. باید
برای اطمینان از درست شدن آن، کسی دستگاه را
امتحان م یکرد.
کار خطرناکی بود. امکان داشت برای خدم هاش
مشکلی پیش بیاید.
حمیدرضا مثل همیشه پیش قدم شد.
بدون ترس دستگاه را راه اندازی نمود و کارشان
با موفقیت به پایان رسید.
همرزم شهید – فرزام مهر
شهید حمیدرضا مرادی
۳۹
۳۹
آمادگی جسمانی
هر چهار سال یکبار باید تست آمادگی جسمانی
م یدادند.
حمیدرضا که وارد سالن شد مشایخی خندید و
گفت: «اینجا گردنه است نم یگذارم به راحتی از
زیر دست من رد بشی! »
دهنش از تعجب باز مانده بود. حمیدرضا هم هی
مراحل را با بهترین امتیاز سپری کرد حتی در شنا
زدن رکورد همه را هم شکست.
فعالی تهای زیاد، کشاورزی و کوه رفت نهایش
سبب آمادگی جسمانی بالای او شده بود.
همرزم شهید – مشایخی
۴۰
۴۰
خضوع
کمتر کسی عصبانیت های حمیدرضا را دیده
است.
او شخصیت آرام و متین و با وقاری داشت.
همیشه با متانت راه م یرفت و خضوع و خشوعش
سبب م یشد اطرافیان دلبست هی او شوند.
فردی کاری بود. در مأموری تها هم اکثرا کارهای
جانبی و شست و شوی ظر فها را او انجام م یداد.
همرزم شهید – سید مجید حسینی
شهید حمیدرضا مرادی
۴۱
۴۱
خطر در کمین
برای مأموریت به شمال غرب اعزام شده بودند.
برای تعمیر دستگاهی باید به منطق هی دیگری
م یرفتند.
در حال رفتن بودند که از آنها درخواست شد اول
تجهیزات نظامی داخل پادگان را راه اندازی کنند.
شش نفر از نیروهای قم از آنها سبقت گرفته و
جلو رفتند.
دقایقی نگذشته بود که صدای مهیبی به گوش
رسید. ماشین در تله انفجاری منافقان افتاده بود و
هر شش نفر در جا شهید شدند.
در بیشتر مأموری تها حمیدرضا خطر را با تمام
وجود احساس کرده بود اما هیچ کدام مانع از
اعزا مهای مجدد او نشد.
همرزم شهید – سید مجید حسینی
۴۲
۴۲
حل مشکلات
سراغ مهدی را گرفت. متوجه شد تصادف کرده
است.
رفت پیشش. تصادف سختی کرده و خسارت
زیادی دیده بود.
دادسرای نظامی او را مجرم شناخته بود.
باید سندی تهیه م یکرد. اما هیچ کس حاضر
نشد برایش سند بگذارد. درخواست از اقوام هم
ب یفایده بود. دیگر آماده شد برای مدتی به حبس
برود.
حمیدرضا که متوجه شد سند خان هی خودش را
برایش گذاشت و مشکلش را حل کرد.
همرزم شهید – مهدی قاسمی
شهید حمیدرضا مرادی
۴۳
۴۳
پشتکار و خستگی ناپذیری
م یدانست اگر قرار باشد به عراق و سوریه برود به
تخصص بیشتری نیاز دارد.
شش ماه هم هی تلاشش را کرد برای یادگیری
سایر تخص صها. موفق هم شد. استعداد و توانایی
ذاتی در کنار پشتکار و خستگی ناپذیر یاش او را
از افراد موفق و متخصص کرده بود.
۴۴
۴۴ خلاق
در مأموریت به مشکلی برخورد کرد. با اینکه در
تخصصش هم نبود ولی با استادش تماس گرفت.
شیخی اطلاعاتی کلاسیک به او داد، خودش
مطمئن نبود برایش مفید باشد.
حمیدرضا آنقدر کنکاش کرده بود که توانست
از طریقی میانبر و خلاقانه مشکل دستگاه را رفع
کند.
شیخی که راهکارش را شنید به وجد آمد و
تحسینش کرد.
همرزم شهید – محسن شیخی
شهید حمیدرضا مرادی
۴۵
۴۵
تخصص
سیم کشی داخلی تجهیزات نظامی خیلی در
هم و پیچیده بود. بیشتر متخصصان هنگام کار
نقشه در دست م یگرفتند و بر اساس آن کارشان
را پیش م یبردند.
حمیدرضا اما بیشتر وق تها بدون نقشه کارش
را انجام م یداد. در حرف هی خودش بی نظیر بود.
بیشتر تخصصش را هم از طریق کار و تجرب هی
شخصی به دست آورده بود.
همرزم شهید – فرزام مهر
۴۶
۴۶ شجاعت
تخصص و شجاعت دو ویژگی کاری حمیدرضا
بود.
در بسیاری از مأموری تها وجود این دو صفت در
کنار هم باعث م یشد کارش را به بهترین شکل
ممکن انجام دهد.
در بیشتر مناطق عملیاتی دستگاهها در خط
مقدم و در دید مستقیم دشمن قرار داشت.
حمیدرضا با تخصص و شجاعت دستگا هها را تعمیر
و راه اندازی م یکرد.
همرزم شهید – سید مجید حسینی
شهید حمیدرضا مرادی
۴۷
۴۷
سرباز ولایت
حمیدرضا به کشورش م یبالید.
کشوری که اعتقاد داشت تنها حکومت شیعی در
جهان است و پرچم انقلاب به دست رهبرش به
دستان امام زمان عجل الله تعالی فرجه سپرده خواهد شد.
و او خود را سرباز ولایت م یدانست.
برادر شهید
۴۸
۴۸
جدی در تدریس
حمیدرضا فردی آرام بود اما نه در آموزش.
به هنگام آموزش سختگیر و جدی م یشد.
مطالب را بسیار تکرار م یکرد و بعد از تدریس از
همه م یخواست پاسخگوی سؤالاتش باشند.
آنقدر سوأل م یپرسید و کنکاش م یکرد تا
مطمئن شود هم هی افراد مطلب را به بهترین
شکل آموخت هاند.
همرزم شهید – سید مجید حسینی
شهید حمیدرضا مرادی
۴۹
۴۹
حفظ بیت المال
کمتر م یشد حمیدرضا را عصبانی و معترض
دید.
از مواردی که انتقاد و بازخواست م یکرد زمانی
بود که افراد کارشان را درست انجام نداده بودند.
به یگا نها که م یرفت گاهی افراد برای جدا
کردن قطعات به جای دِمونتاژ، سیم های قطعه
را م یچیدند و آن قطعه دیگر قابل استفاده نبود.
حمیدرضا این موارد را که م یدید به شدت
برخورد م یکرد. حتی اگر تذکر فاید های نداشت
به مسئولان بالاتر گزارش م یداد تا با این افراد
برخورد کنند.
حفظ بیت المال و مصرف درست آن همیشه در
دستور کارش بود.
همرزم شهید – سید مجید حسینی
۵۰
۵۰ تشنه ی خدمت
تلفن را که قطع کرد چشمانش از خوشحالی برق
م یزد.
از سپاه تماس گرفته بودند برای اعزامش به عراق.
همان جا رضایتش را اعلام کرد.
همان شب هم راهی اصفهان شدند.
در راه شور و شوق زیادی داشت. مرتب از کربلا
م یگفت.
و از آرزویی که از اعزام داشت.
هم مشتاق زیارت بود، هم تشن هی خدمت.
همرزم شهید – فرزام مهر
شهید حمیدرضا مرادی
۵۱
پیوستن به یاران ۵۱
نشست کنارش. از کربلا گفت. از پیشروی داعش.
از خطر ویران شدن حرم، از وظیفه، از جهاد.
مهناز اما باز دلش آرام نم یشد.
دستانش را گرفت و گفت:
«اگر زمان امام حسین علیه السلام بودیم هم تو
نم یگذاشتی من به کربلا برم. یعنی تو مانع پیوستن
من به یاران امام حسین علیه السلام م یشدی؟ »
دلش ریخت. حرف عاشورا که به میان آمد دیگر
نتوانست مانع شود. رضایت داد و حمیدرضا راهی
شد.
همسر شهید
۵۲
۵۲
شناخت راه
هم هی تلاشش را کرد تا به خانواد هاش اطمینان
دهد که هیچ خطری او را تهدید نم یکند.
م یدانست اگر نگران شوند مانعی م یشوند برای
اعزامش.
خودش اما خوب م یدانست قرار است به کجا
برود.
حمیدرضا هم موقعیت و شرایط خطرناک عراق
را م یدانست و هم از وحشیگر یها و جنایات
داعش خبر داشت.
او کارش نظامی نبود و در درگیری مستقیم با
دشمن قرار نم یگرفت اما خوب م یدانست خباثت
و حیل هی دشمن محدود به مناطق عملیاتی نیست.
شهید حمیدرضا مرادی
۵۳
۵۳
ایمان به هدف
سیدمجید تازه از مأموریت عراق برگشته بود.
یک روز مانده به اعزامشان بود که )با دوستان(
به خان هی او رفتند. سید از خطرات و مشکلات
منطقه برایشان گفت. از وحشی گر یهای داعش.
از اتفاقاتی که هیچ کدام قابل پیش بینی نیست.
نم یخواست ته دلشان را خالی کند. م یخواست
چشمانشان را باز کند.
چهر هی مصمم و جدی شان اما نشان از آن
م یداد که به راه و هدفی که انتخاب کرد هاند ایمان
دارند.
همرزم شهید – سید مجیدحسینی
۵۴
۵۴
دلیل رفتن
تصمیم به رفتن که گرفت بعض یها با او مخالفت
م یکردند.
حمیدرضا م ینشست با آنها صحبت م یکرد
تا قانع شوند. م یگفت: «اولاٌ عقل حکم م یکنه
برای عدم پیشروی داعش برویم، ثانیا دفاع از حرم
امامان)ع( وظیف هی دینی و شرعی ماست. تازه یک
زیارت دلچسب هم قراره بریم. من تصمیم خودم
را گرفتم. باید برم عراق. »
شهید حمیدرضا مرادی
۵۵
تصمیم قاطع ۵۵
از مجروحیت احمدی که با خبر شد برای عیادت
به خانه شان رفت.
حمیدرضا اولین مأموریت خارج از کشورش بود
و احمدی م یخواست او را کاملا نسبت به شرایط
توجیه کند.
از سختی کار با عراق یها گفت. از نا امن بودن
منطقه و از خطراتی که در کمین شان است.
هیچ کدام از این حر فها اما خللی در قلب استوار
و تصمیم قاطع حمیدرضا ایجاد نکرد.
او خوب م یدانست به کجا م یرود.
همرزم شهید – احمدی
۵۶
۵۶
محل اقامت
به عراق که اعزام شدند مستقیم به محل
اقامتشان رفتند.
پادگانی بزرگ با مساحتی بیش از بیست کیلومتر
در بیست کیلومتر.
بیشتر کارشان در همین پادگان بود.
گ هگاهی برای تعمیر تجهیزات نظامی به مناطق
مختلف م یرفتند آن هم با تیم محافظ.
همرزم شهید – گلابوند
شهید حمیدرضا مرادی
۵۷
۵۷
همه جا با هم
از همان ابتدای مأموریت تقدیرشان به هم گره
خورده بود.
حمید رضا و روح الله در یک اتاق مستقر شدند.
سر میز نهارخوری، در مأموری تهای خارج
پادگان، در زیار تها همیشه با هم بودند.
در بیشتر عک سها هم هر دوشان کنار هم
ایستاده اند.
آخرین مأموریت که پیش آمد با وجود مخالف تها
اصرار کردند با هم راهی شوند.
در این چهل روز بی نشان چه گذشت، چه گفتند
و چه شنیدند هیچ کس نفهمید، اما عرو جشان
آنقدر زیبا بود که همه را محو کرد.
همرزم شهید – روح الله خدنگی
۵۸
۵۸
صدور انقلاب
اشک در چشمانشان حلقه زد. این معنای واقعی
صدور انقلاب بود.
بنرهای بزرگی از عکس های امام)ره( و آقا در
میدان های شهر بغداد علم شده بود.
زیر عکس آقا نوشته بودند: سید خراسانی، سیدنا
امام خامنه ای.
مردم عراق وقتی به هویت آنها پی م یبردند
احترام ویژه م یگذاشتند، موبای لهاشان را در آورده
و عکس و کلی پهای سردار سلیمانی را به آنها
نشان م یدادند. سردار برای آنها اسطور های ملی
شده بود.
آنها صریحا آزادی و استقلالشان را به رهبری
ایران نسبت م یدادند.
همرزم شهید – مهدی کریمی
شهید حمیدرضا مرادی
۵۹
۵۹
فرمانده ی کل قوا
وقتی م یخواستند نامش را ببرند م یگفتند
فرماند هی کل قوا.
خودش فرمانده بود. فرماند هی نیروهای عراقی
اما سردار سلیمانی را فرماند هی کل قوا م یخواند.
به خود م یبالید وقتی عراق یها اینچنین از
سرداری ایرانی نام م یبردند.
همرزم شهید – روح الله اکبری
۶۰
۶۰
قرار روزانه
یک مرتبه در روز، یک مرتبه هم در شب تماس
م یگرفت.
اگر در روز موفق نم یشد قرار شبهایشان به هم
نم یخورد.
دلش تنگ همسر و بچ هها بود. صدایشان را که
م یشنید آرام م یشد.
دوقلوها هم هر شب منتظر تماس بابا بودند.
زنگ که م یزد یکی یکی باید هم هی اتفاقات روز
را برای بابا م یگفتند.
گاهی حتی شکایت مامان را هم م یکردند.
بابا هم م یشنید و م یخندید.
همسر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۶۱
۶۱
تماس در نیمه شب
ساعت سه نیمه شب بود که صدای تلفن بلند
شد.
مضطرب از خواب پرید.
تلفن را برداشت. صدای حمیدرضا را که شنید
آرام شد.
– می دونی ساعت چنده؟!
– بله م یدونم. شما م یدونی من الان کجام!
– کجایی؟!
– بین الحرمینم. بین حرم امام حسین علیه السلام و
حضرت عباس علیه السلام. دلم نیومد شما را در زیارت
شریک نکنم. زنگ زدم که شما هم به آقا سلام
بدید.
همسر شهید
۶۲
۶۲
شوق شفاعت
خیلی تلاش کردند به سامرا بروند اما منطقه
ناامن بود.
آن روز برای تعمیر دستگاهی تا نزدیکی حرم
رفته بودند.
کارشان که تمام شد به همراه تیم حفاظتی به
سمت حرم رفتند.
شور و شعف هم هی وجود حمیدرضا را گرفته
بود.
مهدی متوجه هیجان او شد. م یدانست در این
شرایط خیلی دوست دارد خانواد هاش را در این
شادی سهیم کند.
تلفنش را به او داد تا تماسی بگیرد.
تماس که گرفت به همسرش گفت: «خانم!
بالاخره موفق شدم امامین عسگرین را هم زیارت
کنم. الان دیگه هم هی یازده امام را زیارت کردم.
م یدونم که بالاخره یکی از آنها شفاعتم را خواهند
کرد. »
همرزم شهید- مهدی کریمی
شهید حمیدرضا مرادی
۶۳
احترام سرلشکر ۶۳
برو بیای زیادی داشت. بهترین اتاق و بهترین
امکانات در اختیارش بود، چندین سرباز فقط
کارهای شخص یاش را انجام م یدادند.
نامش عیدان بود، سرلشکر عیدان، فرماند هی
پادگان.
به نیروهای ایرانی که م یرسید احترام زیادی
م یگذاشت.
روز عید قربان به دیدن بچ هها آمد. اخلاص و
پشتکار ایران یها برایش قابل احترام بود.
همرزم شهید- علی قیصری
۶۴
۶۴ گذر از خطرات
دستگاهی نظامی در نزدیکی سامرا خراب شده
بود.
برای تعمیر اعزام شدند.
بیشتر تجهیزات در پشت خاکریز بود اما سرشان
را که بالا م یآوردند صدای تیر را م یشنیدند که
از کنار گوششان رد م یشد. تازه فهمیدند فاصل هی
داعش تا آنها چند متری بیشتر نیست!
نیروهای محافظ عراقی شروع کردند به تیراندازی
تا بچ هها از محدوده خارج شوند.
شرایط خطرناکی بود اما به خوبی سپری شد.
همرزم شهید- علی قیصری
شهید حمیدرضا مرادی
۶۵
۶۵
حس غرور
هدفش تنها کمک به عراق یها و حفظ کشور آنها
نبود.
او برای جلوگیری از پیشروی داعش و حفظ
حرمین شریفین به عراق رفته بودند.
نگاهش که به نظامیان عراقی م یخورد به یاد
شهدای دفاع مقدس م یافتاد.
عراق یها هم گاهی سنگینی نگاه بچ هها را متوجه
م یشدند.
به بچ هها که م یرسیدند اکثرشان حضور خود در
جنگ ایران و عراق را منکر م یشدند.
همین انکار باعث م یشد به شهدا و مقاماتشان
افتخار کرده و احساس غرور و سربلندی کند.
همرزم شهید- علی قیصری
۶۶
۶۶
امید
پدر کنارشان نبود اما سای هاش را مثل کوه پشت
سرشان احساس م یکردند.
حتی وقتی مامان دعواشان م یکرد به بابا زنگ
م یزدند و شکایت او را م یکردند.
پدر نبود اما صدایش بود، انتظار آمدنش بود. امید
دیدارش بود. هم هی اینها دل تنگ یهاشان را تسلیّ
م یداد.
همسر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۶۷
۶۷
کلیه درد
چند روزی بود به شدت کلی هاش درد م یکرد.
قبلا هم سابقه داشت. خیلی اذیتش کرد.
بیمارستان کاظمین هم رفت اما فایده ای نداشت.
هم هی بچ هها اصرار م یکردند به ایران برگردد.
وضعیت خوراک آنجا مناسب بیمار یاش نبود.
خودش اما حاضر به برگشت نشد. باید م یماند تا
کارش را به پایان برساند.
ماند و کارش را به زیباترین شکل به پایان رساند.
همرزم شهید- علی قیصری
۶۸
۶۸ تجهیزات نظامی اسقاطی
برای سپاه بدر کار م یکردند. گاهی ارتش عراق
مانع فعالیت هاشان م یشد وامکانات کافی در
اختیارشان قرار نم یداد.
قطعات که کم م یآوردند م یرفتند در اطراف
پادگان ارتش.
تجهیزات اسقاطی زیادی آنجا بود. پنهانی قطعات
مورد نیازشان را باز م یکردند و بر م یگشتند.
به هر طریقی که م یشد امکانات را مهیا م یکردند
برای راه اندازی وسایل.
همرزم شهید- روح الله اکبری
شهید حمیدرضا مرادی
۶۹
تعمیر اسلحه ۶۹
در طول روز کارشان زیاد بود. شب که م یشد
همه به آسایشگاه م یرفتند برای استراحت.
طبقه بالای آسایشگاه عراق یها مشغول تمیز
کردن و تعمیر اسلح هها بودند.
حمیدرضا ش بها م یرفت کمکشان و اسلح هها را
تعمیر م یکرد.
عشق و علاقه به کار و خدمت، خستگی را برایش
بی معنی کرده بود.
گاهی بقیه بچ هها هم به همراه او م یرفتند.
همرزم شهید- علی قیصری
۷۰
۷۰
مُحرم عرفات
شنیده بود در روز عرفه خداوند قبل از حاجیان
عرفات به زائران کربلای حسین علیه السلام عنایت
م یکند.
عرفه، ضریح شش گوشه مولا، اشک و آه و دعا.
حال و هوای عجیبی داشت.
مُحرم شده بود همانجا در کربلا.
سرش را هم حتی تراشید به مانند حاجیانی که
به نشان دل کندن از دنیا سر م یتراشند.
مُحرم شد و در آستان هی مُحَرم، مَحرم خان هی
دوست شد.
شهید حمیدرضا مرادی
۷۱
۷۱
کمک به خودکفایی عراق
وقتی م یخواست دستگاهی را تعمیر کند
عراق یها را صدا م یکرد تا آنها هم یاد بگیرند.
هدفش خودکفایی آنها بود.
عراق یها تحت تأثیر این اخلاق و منش ایران یها
قرار گرفته بودند.
متخصصین به اصطلاح ائتلاف ضد داعش ساعتی
۸۰ دلار م یگرفتند برای تعمیرات، محیط کار هم
باید خالی از افراد م یشد. د هها توقع نا به جای
دیگر هم داشتند.
با مقایس هی رفتاراین دو، نیروهای عراقی شیفت هی
ایران یها م یشدند.
همرزم شهید- علی قیصری
۷۲
۷۲ استقبال
چهل روز رو به پایان بود و روز آمدن حمیدرضا
نزدیک.
خودش گفته بود اول محرم م یآیم.
ازمسئولین موسسه هم که سوأل کردند، گفته
بودند اول محرم.
یک هفت هی اول محرم را مرخصی گرفت.
سبزه انداختند. گوسفندی برای قربانی خریدند.
چراغانی کردند.
همه چیز و همه کس آماد هی استقبال از
حمیدرضا شد.
همسر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۷۳
ب یتابی مادر ۷۳
مادر تازه عمل کرده بود و روی تخت بیمارستان
بود.
ب یتاب یاش نه از درد که از دوری پسر بود.
می گفت اگر حمیدرضا بیاید دیگر هیچ درد و
مریضی برایم نم یماند.
از همان جا تماس گرفت با پسرش.
آخرین تماسشان بود اما هیچ کدام نم یدانستند.
مادر اشک م یریخت و حمیدرضا دلدار یاش
م یداد.
به او قول داد تا اولین روز محرم به ایران بیاید.
مادر شهید
۷۴
۷۴
آخرین زیارت
آخرین جایی که برای زیارت رفتند کاظمین بود.
حرم امام موسی بن جعفر و امام جواد علیهماالسلام.
نماز های مکرر و توسل و اشک و سوز حمیدرضا
و دوستش روح الله خیلی به چشم همه آمد.
هم هی نیروها به اتوبوس برگشته بودند و منتظر
بازگشت این دو نفر بودند. وقتی هم آمدند
چش مهاشان قرمز و متورم بود و تا ساعاتی آرام در
خود فرو رفته بودند.
همرزم شهید- مهدی کریمی
شهید حمیدرضا مرادی
۷۵
عملیات عاشورا ۷۵
محیط پادگان امن بود.
ایسست و بازرس یها، امنیتی شدن منطقه و
حضور نیروهای نظامی، نشان از وقوع عملیاتی
بزرگ داشت.
عملیاتی با نام عاشورا در پیش بود.
هدف عملیات پاکسازی منطق هی جرف الصخر از
نیروهای داعشی بود.
منطقه ای که نزدیک به سی بار ارتش عراق در
آن عملیات کرده بودند اما موفق به باز پس گیری
آن نشدند.
همرزم شهید- گلابوند
۷۶
۷۶
منطقه ای استراتژیک
راه ارتباطی بغداد – کربلا فقط یک جاده بود، آن
جاده هم نزدیک منطق هی جرف الصخر بود.
داعش تا نزدیکی جاده آمده بود و م یخواست با
رسیدن محرم جاده را ببندد و هم هی شیعیانی را
که به سمت کربلا م یروند قتل عام کند.
هدف بعد یشان هم حرکت به سمت کربلا و
نابودی حرمین الشریفین بود.
عملیات عاشورا اما هم هی نقشه های آنان را نقش
بر آب کرد و منطق هی جرف الصخر و جاد هی بغداد
– کربلا از لوث وجود وحشیان داعشی پاک شد.
همرزم شهید- طالبی
شهید حمیدرضا مرادی
۷۷
۷۷
داوطلب
عملیات در سه روز برنام هریزی شده بود.
روز دوم عملیات تعدادی از دستگا هها در منطقه
خراب شد.
از نیروهای پشتیبانی تقاضا شد برای تعمیرات به
منطقه اعزام شوند.
مأموریت نیروها تمام شده بود. همه بچ هها کیف
و چمدان در دست آماد هی رفتن به فرودگاه بودند.
چهل روز دوری برای هم هشان سخت بود و شوق
دیدار خانواده در د لهاشان موج م یزد.
هیچ اجباری در کار نبود با این حال اکثر نیروها
اعلام آمادگی کردند.
حمیدرضا و روح الله اما بیشتر از بقیه. حتی
گلابوند هم حریف شان نشد. خودش هم از رفتن
امتناع کرد. ماند تا این دو نفر را هم به گروه ملحق
کند.
همرزم شهید- طالبی
۷۸
۷۸
طریقه شهادت
به منطقه اعزام شدند.
کارشان تا غروب طول کشید.
مجبور شدند شب را همانجا بمانند.
صبح، هنگام بازگشت دوباره متوجه خراب شدن
دستگاهی دیگر شدند. آن دستگاه هم به همت
آنان تعمیر شد.
کار تمام شده بود. خستگی و گرمای زیاد آنها
را به سمت خان های مخروبه کشاند تا در سایه آن
اندکی استراحت کنند.
غافل از آنکه همه جای خانه توسط داعش از تله
های انفجاری پر شده بود.
وارد خانه شدند اولین تله منفجر شد و به دنبال
آن هم هی تل هها به کار افتاد و انفجاری عظیم روی
داد که تا شعاع چندین کیلومتر اطرافش را لرزاند.
همانجا محل عروجشان شد.
همرزم شهید- طالبی
شهید حمیدرضا مرادی
۷۹
۷۹
خبر شهادت
دادن خبر شهادت پسر به مادر کار سختی بود.
آن هم مادری بیمار و چشم به راه.
قرار شد این خبر را برادرش به او بدهد.
حال جسمی مساعدی نداشت. با چند پزشک
مشورت کردند و شرایط را برایشان گفتند.
توصیه پزشکان بود که باید همه چیز را به او
بگویند و به مراسم پسرش برود.
برادر شهید
۸۰
۸۰
بی تابی مادر
برادر کنار تختش ایستاد.
– دادا! یه خوابی دیدم.
– چه خوابی ؟
– کسی بهم گفت به خواهرت بگو امانتی که به
تو دادیم م یخواهیم پس بگیریم!
– امانتی! منظورت حمیدرضاس!؟ داداش چی
میگی؟
– نم یدونم آجی. انگار گفتن حمیدرضا زخمی
شده!
بی تابی و گریه های مادر بیشتر شد. باور نم یکرد.
حتی باور زخمی شدن پسرش را هم نم یکرد.
م یگفت نذر م یکند جلوی دسته عزاداری شتر
بکشد تا پسرش سالم باشد.
باورش نشد تا وقتی جناز هی حبیبش در
روبرویش قرار گرفت.
مادر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۸۱
حرف دل مادر ۸۱
مادر است دیگر.
دلش آرام و قرار ندارد.
گاهی گریه م یکند. گاهی شکایت. گاهی گله از
دوستان.
اما حرف دلش این است که حمیدرضایش،
پار هی تنش، پسر جوانش به فدای مولا و سرورش
حسین علیه السلام شد.
امانتی بود که باید م یرفت تا اسلام بماند.
تا دین بماند. حرم حسین علیه السلام بماند. راه
حسین علیه السلام بماند.
مادر
۸۲
۸۲ آخرین وداع
چهر هاش از همیشه معصوم تر بود.
چشمانش را بسته و لب های خشکید هاش را به
هم فشرده بود.
سرش را نزدیک صورتش برد. قلبش داشت از جا
کنده م یشد. اش کهایش روی صورت حمیدرضا
م یریخت.
این آخرین وداعشان بود. وداعی سخت و طاقت
فرسا.
همسر شهید
شهید حمیدرضا مرادی
۸۳
پیام شهید ۸۳
حمیدرضا در همین زمان ما م یزیست.
با شرایط ما کار م یکرد.
عباد تهایش آنچنان خاص و چشمگیر نبود.
زندگ یاش تفاوت بارزی با دیگران نداشت.
اما مرگش به زیباترین شکل ممکن رقم خورد.
او م یخواست به هم هی ما نشان دهد که م یشود
در میان همین مردم بود و با همین مردم زیست
اما بنده و مطیع خدا بود و کاری کرد که لیاقت
شهادت یافت و از مدافعان حرم مولا شد.
همرزم شهید- رسول اسدی
۸۴
۸۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *