آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم حسین معز غلامی

شهید مدافع حرم حسین معز غلامی

باسلام
امروز متن کامل زندگینامه شهید و نحوه شهادت ایشان که توسط خانواده شهید نوشته شده در این کانال منتشر میگردد#قسمت_اول
هدیه خداوند بعد از ۹ سال پس از خواهر دومش هنگام اذان ظهر و شهادت به رسالت پیامبر اکرم (ص) به عنوان سومین و آخرین فرزند خانواده در ششم فروردین ۱۳۷۳ در پایگاه پنجم شکاری (امیدیه) چشم به جهان گشود.(پدر وی افسر ارشد بازنشسته نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و با درجه سرهنگ تمامی با ۳۲ سال خدمت صادقانه است)
مادرش به دلیل بیم از دوندگی های شناسنامه ای و با واسطه یکی از اقوام، به دلیل اصالت همدانی داشتن، شناسنامه وی را از همدان گرفت و به همین دلیل تاریخ تولد سجلی وی ۱۵ فروردین و صادره از همدان ثبت شده است.
#قسمت_دوم
حسین معزغلامی (با شهرت های معز و غلامی) از ۱۵ ماهگی با انتقالی پدر به پایگاه قصر فیروزه تهران به تهران آمد و در سال های انتهایی خدمت ایشان، در محله بلوار فردوس اقامت گزید.
ازهمان کودکی جذب نیروهای مسجدی و ائمه جماعات مساجد محل شده و در سال های ابتدایی حدود ۲ سال بطور آزاد درس حوزوی در محضر اساتیدی که از محضر آیت الله مجتهدی تلمذ می کردند.
فتنه ۸۸ و دیدن گریه های سید مظلوم امام خامنه ای، حسین را که تنها ۱۵ سال داشت جذب بسیج کرد و در درگیری با عناصر فتنه در همان سال از ناحیه کتف آسیب دید که هرگز قابل درمان نبود.
وی پس از آن مسئول حلقه صالحین بسیج شد و به اذعان اهالی محله، تاثیر شگفت انگیزی روی جوانان داشت. از جذب جوانان منحرف تا جلوگیری از اقدام به خودکشی دوستان و …
با رسیدن به سن دانشگاه و علیرغم برخورداری از رتبه خوب کنکور، وی که در دانشگاه امام حسین(ع)نیز شرکت کرده بود، در سن ۱۸ سالگی به این دانشگاه رفته و با طی مراحل علمی به بهترین نحو و با بالاترین نمرات، به انتخاب خود وارد سپاه قدس شد.
#قسمت_سوم
در همان سال های دانشجویی به عنوان آموزش دهنده ارشد به عراق و سوریه اعزام شد و پس از اتمام تحصیلات، با عنوان مستشار نظامی ۳ مرتبه به سوریه و ٢ مرتبه به عراق اعزام شده و به خیل مدافعان حدود وطن با نام پر افتخار مدافعان حرم پیوست.
یکی از همسایگان وی می گفت:به او گفتم تو از تمکن مالی خوبی برخوردار هستی و همه امکانات مادی برایت فراهم است و در رفاه زندگی می کنی، چطور می توانی این دنیا با آن همه زیبایی و تفریح را رها کنی و خانواده با محبتت را بگذاری و بروی، در جواب من فقط لبخند زد و پاسخی نداد!
سرانجام در سومین اعزام به سوریه و در درگیری حما، حسین که تنها دو روز به تولدش مانده بود به آسمان ها پر کشید و به آرزوی دیرینه اش رسید.
۳ تیر به چشم راست، گونه راست و همان کتفی خورده شد که در فتنه مصدوم شده و وی را به شهادت رساند.
به دلیل موقعیت بد حضور وی در سنگلاخ، دندان ها و استخوان پایش نیز هنگام سقوط به زمین شکسته و پیکر وی چند ساعتی تا برگشت به نیروهای خودی بر زمین مانده بود.
هدیه خداوند در هشتم فروردین ماه به خاک سپرده شد و در جوار دوستان شیرمردش در قطعه ۵۰ بهشت زهرای تهران آرام گرفت.

**************************************

شهید حسین معز غلامی متولد همدان
در تاریخ ۵ / ۱ / ۱۳۷۳
( در شناسنامه پانزدهم فروردین )
پدر ایشان یکی از مداحین با اخلاص و با صفای تهران میباشند .
شهید دوره های تحصیلی را در غرب تهران و محدوده بلوار فردوس گذراندند
در این مدت ایشان دوسال به طور غیر رسمی در حوزه آیت الله مجتهدی و پای درس خود ایشان تحصیل نموده اند
سال ۹۱ ایشان وارد دانشگاه افسری امام حسین علیه السلام شدند .
به نقل از همرزم های شهید
ایشان دائما برای اعزام به مناطق جنگی اصرار داشته و بسیار پافشاری مینمودند .
طبق نقل از دوستان
ایشان ۱۳ سال در مسجد قمر بنی هاشم (ع) فعالیت نموده اند
و در سال های اخیر در عرصه فرهنگی بسیار تلاش کردند
ایشان از سال ۹۱ تمرکز خود را به صورت جدی برای راه اندازی و تحکیم هیئت نوجوانان منتظران المهدی قرار دادند
و در این زمینه بسیار با اخلاص و موفق فعالیت میکردند
شهید در مداحی و ذکر امام حسین بسیار با دقت ، با اخلاص و با علم رفتار میکردند و معتقد بودند به شان دستگاه به هیچ وجه نباید خدشه ای وارد شود .
ایشان تا چند ماه مبلغ قابل توجهی از حقوق ماهیانه خود را خرج این هیئت میکردند

از اخلاقیات و ویژگی های برجسته شهید :
شهید به شدت مهربان و با محبت بودند
ایشان نسبت به امر به معروف و نهی از منکر حساس بودند
شیوه ایشان هم شیوه ی محبت و رفاقت یود و از این طریق سبک اخلاق اسلامی و معارف اهل بیت را ترویج میدادند
ایشان سه دوره ۶۰ روزه به سوریه رفتند
و چندین بار مجروح شدند
ولی از جزئیات جراحت ایشان فعلا اطلاعاتی نیست
به گفته همرزمان شهید بیان نحوه شهادت ایشان متعاقبا اعلام خواهد شد .
سر انجام در سومین دوره و در چهارم عید نوروز ۹۶ ایشان سر به دامان اباعبدالله گذاشتند

وصیت نامه
باسلام
امروز متن کامل زندگینامه شهید و نحوه شهادت ایشان که توسط خانواده شهید نوشته شده در این کانال منتشر میگردد#قسمت_اول
هدیه خداوند بعد از ۹ سال پس از خواهر دومش هنگام اذان ظهر و شهادت به رسالت پیامبر اکرم (ص) به عنوان سومین و آخرین فرزند خانواده در ششم فروردین ۱۳۷۳ در پایگاه پنجم شکاری (امیدیه) چشم به جهان گشود.(پدر وی افسر ارشد بازنشسته نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و با درجه سرهنگ تمامی با ۳۲ سال خدمت صادقانه است)
مادرش به دلیل بیم از دوندگی های شناسنامه ای و با واسطه یکی از اقوام، به دلیل اصالت همدانی داشتن، شناسنامه وی را از همدان گرفت و به همین دلیل تاریخ تولد سجلی وی ۱۵ فروردین و صادره از همدان ثبت شده است.
#قسمت_دوم
حسین معزغلامی (با شهرت های معز و غلامی) از ۱۵ ماهگی با انتقالی پدر به پایگاه قصر فیروزه تهران به تهران آمد و در سال های انتهایی خدمت ایشان، در محله بلوار فردوس اقامت گزید.
ازهمان کودکی جذب نیروهای مسجدی و ائمه جماعات مساجد محل شده و در سال های ابتدایی حدود ۲ سال بطور آزاد درس حوزوی در محضر اساتیدی که از محضر آیت الله مجتهدی تلمذ می کردند.
فتنه ۸۸ و دیدن گریه های سید مظلوم امام خامنه ای، حسین را که تنها ۱۵ سال داشت جذب بسیج کرد و در درگیری با عناصر فتنه در همان سال از ناحیه کتف آسیب دید که هرگز قابل درمان نبود.
وی پس از آن مسئول حلقه صالحین بسیج شد و به اذعان اهالی محله، تاثیر شگفت انگیزی روی جوانان داشت. از جذب جوانان منحرف تا جلوگیری از اقدام به خودکشی دوستان و …
با رسیدن به سن دانشگاه و علیرغم برخورداری از رتبه خوب کنکور، وی که در دانشگاه امام حسین(ع)نیز شرکت کرده بود، در سن ۱۸ سالگی به این دانشگاه رفته و با طی مراحل علمی به بهترین نحو و با بالاترین نمرات، به انتخاب خود وارد سپاه قدس شد.
#قسمت_سوم
در همان سال های دانشجویی به عنوان آموزش دهنده ارشد به عراق و سوریه اعزام شد و پس از اتمام تحصیلات، با عنوان مستشار نظامی ۳ مرتبه به سوریه و ٢ مرتبه به عراق اعزام شده و به خیل مدافعان حدود وطن با نام پر افتخار مدافعان حرم پیوست.
یکی از همسایگان وی می گفت:به او گفتم تو از تمکن مالی خوبی برخوردار هستی و همه امکانات مادی برایت فراهم است و در رفاه زندگی می کنی، چطور می توانی این دنیا با آن همه زیبایی و تفریح را رها کنی و خانواده با محبتت را بگذاری و بروی، در جواب من فقط لبخند زد و پاسخی نداد!
سرانجام در سومین اعزام به سوریه و در درگیری حما، حسین که تنها دو روز به تولدش مانده بود به آسمان ها پر کشید و به آرزوی دیرینه اش رسید.
۳ تیر به چشم راست، گونه راست و همان کتفی خورده شد که در فتنه مصدوم شده و وی را به شهادت رساند.
به دلیل موقعیت بد حضور وی در سنگلاخ، دندان ها و استخوان پایش نیز هنگام سقوط به زمین شکسته و پیکر وی چند ساعتی تا برگشت به نیروهای خودی بر زمین مانده بود.
هدیه خداوند در هشتم فروردین ماه به خاک سپرده شد و در جوار دوستان شیرمردش در قطعه ۵۰ بهشت زهرای تهران آرام گرفت.

**************************************

شهید حسین معز غلامی متولد همدان
در تاریخ ۵ / ۱ / ۱۳۷۳
( در شناسنامه پانزدهم فروردین )
پدر ایشان یکی از مداحین با اخلاص و با صفای تهران میباشند .
شهید دوره های تحصیلی را در غرب تهران و محدوده بلوار فردوس گذراندند
در این مدت ایشان دوسال به طور غیر رسمی در حوزه آیت الله مجتهدی و پای درس خود ایشان تحصیل نموده اند
سال ۹۱ ایشان وارد دانشگاه افسری امام حسین علیه السلام شدند .
به نقل از همرزم های شهید
ایشان دائما برای اعزام به مناطق جنگی اصرار داشته و بسیار پافشاری مینمودند .
طبق نقل از دوستان
ایشان ۱۳ سال در مسجد قمر بنی هاشم (ع) فعالیت نموده اند
و در سال های اخیر در عرصه فرهنگی بسیار تلاش کردند
ایشان از سال ۹۱ تمرکز خود را به صورت جدی برای راه اندازی و تحکیم هیئت نوجوانان منتظران المهدی قرار دادند
و در این زمینه بسیار با اخلاص و موفق فعالیت میکردند
شهید در مداحی و ذکر امام حسین بسیار با دقت ، با اخلاص و با علم رفتار میکردند و معتقد بودند به شان دستگاه به هیچ وجه نباید خدشه ای وارد شود .
ایشان تا چند ماه مبلغ قابل توجهی از حقوق ماهیانه خود را خرج این هیئت میکردند

از اخلاقیات و ویژگی های برجسته شهید :
شهید به شدت مهربان و با محبت بودند
ایشان نسبت به امر به معروف و نهی از منکر حساس بودند
شیوه ایشان هم شیوه ی محبت و رفاقت یود و از این طریق سبک اخلاق اسلامی و معارف اهل بیت را ترویج میدادند
ایشان سه دوره ۶۰ روزه به سوریه رفتند
و چندین بار مجروح شدند
ولی از جزئیات جراحت ایشان فعلا اطلاعاتی نیست
به گفته همرزمان شهید بیان نحوه شهادت ایشان متعاقبا اعلام خواهد شد .
سر انجام در سومین دوره و در چهارم عید نوروز ۹۶ ایشان سر به دامان اباعبدالله گذاشتند

خاطرات
خاطره🌸

۴ساله بود و از پسربچه ۷ ساله درشت اندامی که در همسایگیمان بود کتک خورده بود
با گریه به خانه آمد و شکایت کرد که “رامتین” او را کتک زده
منکه ۱۰ سال و ۲ ماه از او بزرگتر بودم، با عصبانیت به او گفتم :”اگه یه بار دیگه کتک خوردی از کسی، گریه کردی اومدی، یه کتکم از دست من میخوری. مرد که بی عرضه نمیشه، حقتو باید بگیری، با بچه هام دعوا نکنی…”
به او یاد دادم چگونه بدون دردسر از خود دفاع کند و یکبار برای دفاع از خودش اقدام کرده بود و ماجرا تمام شد…
بعد از آن روز هرگز ندیدم با کسی دعوا و کتک کاری کند.
یک بار خورده بود، یک بار هم در دفاع زده بود.
از همان بچگی به خودش یاد داد مسائل ساده را با حرف زدن حل کند!

#به_نقل_از_خواهر_شهید🌷

#خاطره💕💕💕

#شهید_حسین‌_معز_غلامی
#عزیز_برادرم

دفعه اولی که حسین به سوریه رفت خیلی برای ما سخت گذشت،
نه تنها روزشماری میکردیم برای بازگشتش بلکه ثانیه هارو هم میشمردیم تا برگرده.
یک روز تماس گرفت و گفت سه شنبه شب برمیگرده، بی نهایت خوشحال شدیم …
از ساعت ده شب در فرودگاه امام خمینی با یک سبد گل بزرگ منتظر برگشت ایشون بودیم که تقریبا برای ساعت سه هواپیماش رو زمین نشست.
تموم مدت پشت شیشه های سالن پرواز قرآن میخوندیم و ذکر میگفتیم تا از روی پله ها دیدیمش. شاد و خوشحال به سمتش رفتیم تا از گیت بیرون اومدتا مارو با اون سبد گل بزرگ دید با غم بزرگی که در چشماش و صداش نمایان بود گفت تورو خدا برید اونطرف و گل رو مخفی کنید. ماهم اطاعت کردیم و خودمون رو از گیت دور کردیم وقتی اومد بیرون و ازش علت رو جویا شدیم با حال عجیبی گفت تو این پرواز چندتا شهید آوردیم،تازه خیلی از ابدان شهدا در منطقه جاموند،میترسم پدر و مادر یکی از شهدا این دسته گل ها رو ببینه و آه بکشه.
تموم راه برگشت از فرودگاه رو با چشم اشکبار طی کردیم تا رسیدیم به منزل .
تا نماز صبح نشست و از خاطرات تلخ حلب گفت و ما گریه کردیم…
بخاطر همین اتفاقات بار دوم که از سوریه برگشت بی خبر اومد

به نقل از #خواهر_شهید
#شهید_حسین‌_معز_غلامی

ایثار حتی موقع خواب!

#خاطره❤️❤️

روز دوم اردوی تاکتیکی رزم در کویر بودیم.
بعد از سپری کردن یک روز خیلی سخت و اجرای پیاده روی برد بلند، دم دمای غروب رسیدیم به نقطه پایانی پیاده روی.
دستور این بود که شب رو اونجا استراحت کنیم و صبح زود دوباره به پیاده روی ادامه بدیم.
بعد از صحبت های مربیان تاکتیک، قرار شد هر کدام از بچه ها با کمک سرنیزه یا بیلچه زمین رو بکنه تا شب رو داخل اون بخوابه تا هم از سرما و طوفان شن کویر نجات پیدا کنه، هم خودش رو از دید دشمن فرضی پنهان کنه.
بلافاصله بعد از اتمام صحبت های مربیان همه بچه ها دست بکار شدن و یجایی برای خودشون دست و پا کردن.
من که همیشه کنار شهید بودم و دوست داشتیم همیشه کنار هم باشیم بعد از اینکه زمین رو کندم توش نخوابیدم و برای خواب خودم رو رسوندم کنار شهید و بقیه بچه ها برای اینکه با هم باشیم.
قرار شد تا من کنار شهید و روی سطح زمین بخوابم اما حسین قبول نکرد. ابراز ناراحتی کرد و گفت اگه من اونجا بخوابم اذیت میشم و سرما میخورم و…
به اصرارش من رفتم سرجاش توی چاله ای که حسین کنده بود خوابیدم. حسین هم رفت بیرون روی سطح زمین کنار من دراز کشید و خوابید…
نصف شب من از خواب پریدم و نگاهی به دور و برم انداختم . دیدم حسین خودش رو از شدت سرما جمع کرده اما خم به ابرو نیاورده و آروم خوابیده… چفیه ام رو انداختم روی بدنش تا حداقل جلوی باد رو کمی بگیره و بیشترازین سردش نشه که یهو بیدار شد.
گفت: من هیچیم نمیشه، شما مراقب باش سرما نخوری، چفیه رو بنداز روی خودت…

مهربانیش زبانزد همه بچه ها بود، ایثارش هم زبانزد شد.

به نقل از #همرزمان_شهید
#شهید_حسین‌_معز_غلامی

**************************

بسم الله الرحمن الرحیم

اولین دیدارمون روز عملیات آزاد سازی ارتفاعات مشرف به خان طومان علی که تو مخابرات کار میکرد تحمل نکرده بود و به قول خودش با سلاح و تجهیزاتش فرار کرده بود اومده بود تو روستای حمره🙃روز پر تلاطمی بود ما جلو بودیم به دستور مسلم برگشتم یه تعداد نیرو ببرم تزریق کنم روی تپه ای که روبروی قراصی بود💪. اون تپه مشرف به خان طومان بود و ما به سختی تونستیم تصرفش کنیم و بمونیم.
وقتی برگشتم (به همراه یه ماشین دیگه و یکی دیگه از دوستان) دیدم علی وایساده سر دوراهی. تا مارو دید گفت کجا میری داداش🤔
گفتم میریم سمت خان طومان.
گفت میشه منم ببرید؟
گفتم بچه ی کجایی؟گفت من عملیاتی ام.گذاشتنم مخابرات.فهمیدم عملیاته و بچه ها دارن اون جلو عرق میریزن و خون میدن نتونستم بمونم اونجا و فرار کردم اومدم. بهش گفتم مسئولتون اذیتت نکنه. گفت مهم نیست حالا شما منو ببرید یه کمکی بهتون کنم.💪✌️
گفتیم پس بشین تو ماشین. عقب تویوتا هم نزدیک ده تا سوری نشستن و رفتیم تو راه تیراندازی زیادی بود
رسیدیم نیروها رو از تپه کشوندیم بالا و به علی گفتم نیروها رو از فلان جا بچین تک تک پشت یه موضع مناسب آماده باشن.واقعا با دل و جرأت بود و ترسی نداشت از گوله.
تیراندازی خیلی زیاد بود. به نحوی که نمیشد تکون بخوریم.😡تو اون شرایط با فریاد گفتم داداش اسمت چیه؟ گفت علی.گفتم بچه هم داری؟ گفت إره اسمش امیره. گفتم پس ابوامیر صدات میکنیم.خیلی هم خوشحال شد.😊
ظهر شد و وقت نماز زیر گوله خمپاره و قناصه و تیربار دشمن یه نماز با پوتین و تیمم و نشسته ی مشتی خوندیم هممون تا عصر درگیری ادامه داشت و یکی از بچه هامون بصورت معجزه آسا تیر خورد از پشت سر و از زیر گونه ش اومد بیرون و الانم سالمه.ولی خداروشکر تلفات دیگه ای ندادیم شب که شد هوا خیلی سرد بود.😢
روی اون تپه غیر از یک اتاقک خرابه چیزی نبود برای استراحت.
مه همه جارو گرفته بود یه ماشین داشتیم تویوتای تک کابین که جای دونفر بود.سید و من و علی ایرانی بودیم و چهل تا سوری حدودا
سید قبلا مجروح شده بود🤕 و سرما براش زجراور بود گفتیم نشست تو ماشین
به علی گفتم تو هم برو هر دوساعت جابجا میکنیم . هرکاری کردم قبول نکرد. یه بخاری بنزینی جیبی داشت و کیسه خوابم ازم گرفت و رفت زیر ماشین خوابید تا صبح. دیگه دوسه روز دیگه موندیم اونجا و مقاومت کردیم تا خان طومان بطور کامل آزاد شد و وارد خان طومان شدیم. اونجا هم خط تحویلمون دادن و نیرو گذاشتیم و هر شب سرکشی میکردیم با علی
چند شب علی رفت توی اتاق دوربین از اونجا آتیش رو هدایت میکرد
بعد چند شب اومد گفت إقا من از یجا موندن تنفر دارم
نمیرم دیگه تو اتاق دوربین و دوست دارم برم تو خط کار کنم
با صحبت حلش کرد خلاصه و دوباره با هم میرفتیم تو خط
یه بار بهش گفتم تو هم داغون دنبال شهادتیا☺️
گفت نه. من برا شهادت نیومدم.اومدم خدمت کنم تا جایی که میتونم💪✌️
یه بار به خونه زنگ زد گفتم به امیر سلام برسون ابوامیر
گفت خیلی دلم براش تنگ شده
تازه زبون باز کرده
دوسه بار مشت و مالم داد تمام خستگی از تنم رفت بیرون.بچه ی ایثارگر و فدا کاری بود. دم از خستگی نمیزد
یه بار بهم گفت فلانی چرا انقد لباسات کثیفه. گفتم کثیف بهتره و اصلا وقت نکردم لباس بشورم
به زور لباسامو دراورد انداخت تو لباسشویی دستی و برام شستشون
خیلی شرمنده ش شدم اون روز😔
تا یه مدت هم باهم بودیم تا اینکه بچه های اطلاعات شناسایی میگشتن دنبال نیروی جوون
ما دوتا رو درخواست دادن که بریم برای کار گشتی شناسایی
خوشحال بودیم جفتمون😊
که مسئول لشگر اومد و با رفتن جفتمون مخالفت کرد
بار دوم که درخواستمون اومد علی رو موافقت کرد ولی منو نذاشت برم و اون روز جدایی خیلی بد بود.
یه شب اومد پیشمون دیدم لباساش تا کمر گلی شده
فهمیدم شب قبل رفته بود شناسایی
پوتینشم داغون شده بود
بهم گفت هروقت رفتی شهر یه پوتین خوب برام بخر پولشو میدم
بعد دوروز رفتیم برای نیروها وسیله بگیریم و رفتم مغازه نظامی فروش ئ پوتیناش همه چینی بود و نگرفتم
خلاصه مجبور شد از پشتیبانی پوتین بگیره و بپوشه(ناگفته نماند که از قیافه پوتینای پشتیبانی بدش میومد. هم علی و هم من. جفتمونم از تهران پوتین خودمونو برده بودیم)

😇شهید علی آقاعبداللهی

😇شهید حسین معز غلامی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *