آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم حسین بادپا

شهید مدافع حرم حسین بادپا

معرفی شهید
نام و نام خانوادگی : حاج حسین بادپا
نام پدر:
محل تولد: رفسنجان
تاریخ تولد : ۴۸/۲/۱۵
تاریخ شهادت: ۹۴/۱/۳۱
محل شهادت: بصری الحدید، درعا، سوریه
محل دفن: کرمان
وصعبت تاهل: متاهل
تعداد فرزندان : ۳

زندگی نامه
حسین بادپا شهیدی از دیار کریمان و از خطه رفسنجان است او امروز در جوار شهدای مدافع حرم قد علم کرده و با غرور به شهادتش مفتخر است.
او که شهد شیرین شهادت سهمش بود در شهرستان رفسنجان از توابع کرمان متولد شد، مادرش او را به عشق مولایش حسین نام نهاد.
حسین بادپا ۱۵ اردیبهشت ۱۳۴۸ در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود. وی که سال های سال در جبهه های حق علیه باطل مبارزه کرد به درجه جانبازی ۷۰ درصد نایل آمد.
از وی سه فرزند به یادگار مانده است.
شهید بادپا از رزمندگان و فرماندهان دوران دفاع مقدس است که در راه دفاع از حرم حضرت زینب (س) شهید شد.
سردار “حسین بادپا” دوست قدیمی سردار سرلشکر “قاسم سلیمانی” به همراه همرزم خود شهید هادی کجباف در عملیاتی در منطقه بصری الحریر استان درعا در سوریه شهد شهادت نوشید.
وی بیش از چهار سال به عنوان مسوول محور شناسایی و در مقاطعی نیز فرمانده گروهان و معاون گردان در لشکر ۴۱ ثارالله بود و در دوران دفاع مقدس یک چشم خود را نیز از دست داد.
شهید مدافع حرم در ماموریت های جنوب شرق لشکر ۴۱ ثارالله در مبارزه با عناصر ضد انقلاب و اشرار نیز فعال بود.
سرانجام در تاریخ ۳۰ فروردین سال ۹۵در منطقه درعا سوریه به شهادت رسید و پیکر پاکش به اسارت نیروهای تکفیری در آمد که ماه گذشته طی مبادله‌ای به همراه پیکرهای بیش از ۶۰ شهید مدافع حرم از تروریست‌ها بازپس گرفته شد.
خاطرات
خاطرات و گزارشات
“فاطمه بادپا” (دختر سردار شهید حسین بادپا): دلنوشته ای برای پدر
شاعری جایی نوشته بود عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست؟
عشق فرمود: که فراق از همه دشوارتر است.
بگذشت در فراق تو شبهای بیشمار هرشب به این امید که فردا ببینمت.

بابای من، مرد بالابلند دیروز و هزار تکه امروزم، هرگز تصور نمی کردم روزی بیاید که ثانیه ها برایم سالی بگذرد از غم فراقت، روزی بیاید که لبخندت را گم کنم بین خطوط مبهم روزگار، روزگاری که هیچ وقت بی تو بودن را در آن نمی دیدم.
بابا! همیشه دعایت این بود که پیوند بخوری به دوستان رفته ات و بشوی یکی از همان سنگهای مشکی گلزار شهدا… دست به کار شدی و مریدگونه مرادت سردار سلیمانی را راضی کردی تا بتوانی از تعریف هایی به اسم مرز بگذری و در کنار حریم بزرگ بانوی قصه عاشورا به پاسبانی بپردازی.
بابای خوبم! تو مشق عشق را از سنگرهای تف دیده اهواز شروع کرده بودی و در آبهای خروشان اروند به اوج رسانده بودی.
رفقایت که آسمانی می شدند، شوقت برای رهایی بیشتر می شد؛ غافل از اینکه اذن رفتن شما در دستهای با کفایت عمه سادات بود و خونت می بایست بشود سنگفرش حرم بانوی ستم کشیده ای که مادر من و همه زنان مؤمنه سرزمینم حاضرند سرهای شریک زندگیشان را هدیه کنند تا خللی به آستانه شان وارد نشود.
بابای خوبم! ما حاضریم شبهای تنهایی مان را زیر سقف پرغبار شهر، تا صبح، ستاره بشماریم و نبود تو را به هر زجری که باشد، تحمل کنیم؛ ولی مقابل نگاه های عمه سادات و دختر سه ساله ارباب بی کفنمان، شرمگین نباشیم.
بابای خوبم! بعد از فدایی شدنت به پای ام المصائب کربلا، برادرهایم صبورتر شدند و انگار پایان تو، شروع فصل بی قراری هایم بود؛ بی قراری هایی از جنس رفتن و ماندن و مانند تو قربانی آستان دوست شدن.
بعد از تو، هر روز ماردم، صبر را در کلاس تقوایش، مشق می کند و غصه ندیدن لبخندت را، میریزد در کاسه تحملش. هر روز به ما یادآور می شد که، ولایت باید خط قرمزمان باشد تا مانند تو فدایی علمدار چفیه به دوشمان شویم؛ فدایی رهبری که در دیدارشان اینگونه برایمان دعا کردند که انشاءالله عاقبت بخیر شوید و چه عاقبت به خیری بهتر از شهادت درست مثل شما.
بابای مهربانم! دلم این روزها وقتی بهانه گیرت بشود، با ترنم “و ما رایت الا جمیلا” آرام می شود ولی بهانه هایش را میریزد توی کلمات این شعر و آتشم می زند آنجا که می گوید، ای پیش پرواز کبوترهای زخمی، بابای مفقود الاثر ، بابای زخمی ، برگرد تنهایی بغل بابای من باش و یا بک بغل بابا بیا و جای من باش. شاید هم تو شرمنده یک مشت خاکی جامانده ای در ماجرایی، بی پلاکی عیبی ندارد؛ خاک هم باشی، قبول است؛ یک چفیه و یک ساک هم باشی، قبول است.
و اما در آخر حرفهای گفته و نگفته ام درد دلی سخت، قلبم را می فشارد که جایی گوشه دیوان حافظ نوشته بود:
یوسف گم گشته، باز آید به کنعان، غم مخور کلبه احزان، شود روزی گلستان، غم مخور
و امید است که تو برگردی و کلبه احزان ما را منور کنی.
بابای خوبم! بابای مهربانم! دعایمان کن، مثل همیشه…..
مردی که میخواست دیده نشود
حسین بادپا سردار بی نام ونشانی که اخلاص را نزد رفقای شهیدش فرا گرفته بود
هر گز نخواست دیده شود و نامش سر زبانها افتد . حسین بادپایی که دلش می خواست
دیده نشود اصرار داشت که شهید شود و مگر نگفته اند عاقبت جوینده یابنده بود
ومگر نگفته اند اگر دری را بکوبی واصرار کنی عاقبت ان در باز می شود .
با شروع جنگ داخلی در سوریه وفعالیت گروههای تکفیری حسین به انجا رفت و هر بار که بر می گشت به اقتضای طبع وجودش که می خواست دیده نشود اگر سوالی می شد ، مختصر ومهربانانه ونرم وملایم همراه با لبخندی بر لب پاسخ می داد
پاسخی که قانعت نمی کرد.
روزی پرسیدم حسین جان فرماندهان شهید تیپ فاطمیون را می شناسی تنها بدین نکته اشاره کرد که بله می شناسم و هرگز نگفت به همراه آنان در تپه قرین چه کربلایی برپا کرده بود
وهرگز نگفت با انفجاری که سبب شهادت فرمانده تیپ فاطمیون و معاونش شد او نیز به هوا پرت شد و شهادت را در کنار خودش حس کرد
او از رشادتهایش در زمان جنگ تحمیلی و در زمان جنگ با تکفیریها هیچ نمی گفت
چرا که می خواست دیده نشود و هر که بخواهد منیت را کنار بگذارد و با اخلاص برای خدا کار کند وبین خود وخدا را اصلاح کند یقینا خداوند نیز بین او و مردم را اصلاح کرده و او را شهره جهانیان می کند و با چشیدن شهد شهادت به او رضوان الهی را رزق وروزی او می کند.
دعا برای شهادت
بعد از مدتی حاج حسین بادپا رو به من گفت ابراهیم حاج قاسم از غیب خبر داره. گفتم یعنی چی از غیب خبر داره؟ حاج حسین گفت، آخه من یه خوابی دیده بودم که این خواب را تا به حال برای کسی تعریف نکردم. پرسیدم چه خوابی؟ حاج حسین گفت چندی قبل خواب شهید کاظمی را که پیغام شهید یوسف الهی را برایم آورد و گفت تو شهید نمی شوی دیدم. در خواب به شهید کاظمی گفتم یه دعا کن من هم بیام پیش شما و خدا مرا به شما برسونه ولی شهید کاظمی دعا نکرد.
آمین بگو و گفتم خدا منو به شهدا برسون باز هم شهید کاظمی آمین نگفت و فقط شهید کاظمی به صورتم نگاه کرد و خندید.
حاج قاسم از کجا فهمیده که گفت اگر آن کسی که باید برایت دعا کند، دعا کند، شهید می شوی؟
سردار حسین بادپا بعد از این خواب به روایت فیلمی که در آیین یادبود این شهید والامقام در کرمان پخش شد، درست کمتر از یک ماه قبل از شهادتش به مزار شهید کاظمی می رود و آنجا با پدر و مادر این شهید دیدار می کند.
حاج حسین آنجا از مادر شهید کاظمی می خواهد برای عاقبت بخیر شدنش دعا کند و مادر شهید کاظمی در حالی که دست هایش را رو به آسمان می گیرد از خدا عاقبت بخیری حاج حسین را می خواهد و دعا می کند.
و اینگونه اثر می کند دعای شهید کاظمی از زبان مادرش در حق شهید بادپا و ماجرای شیرینی که آغازش از اول رجب، ماه رحمت و عافیت آغاز شد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *