آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم حبیب جنت مکان

شهید مدافع حرم حبیب جنت مکان

دختر شهید حبیب جنت مکان: کسی سراغی از خانواده شهید مدافع حرم نمی گیرد !/نگاهت بوی بهشت می دهد حاج حبیب…

۲۶۰ روز است که نیستی! نیستی و گوشه و کنار این خانه کوچک، نبودنت را فریاد می کشد. نیستی و خیایان های شهر صدای قدم هایت را از خاطر برده است. نیستی و سکوت خانه در انتظار شنیدن شعر خوانی های توست ! نیستی و دلتنگیم پدر… این واژه ها که قصه پر غصه غمگینی را روایت می کنند، دلتنگی های همسر و فرزندانی است که پس از گذشت ۲۴۴ روز هنوز توان باز کردن کوله پشتی مشکی رنگ پدرشان را ندارند.

کوله پشتی مشکی رنگی که بوی حرم می دهد. بوی زمزمه های عاشقانه پدر در بین الحرمین… حاج حبیب الله جنت مکان ، اهل اهواز بود و بهشت. در سالهای تلخ جنگ دواطلبانه به جبهه رفت و ۸ سال ، شب و روز، خستگی ناپذیر، مقابل دشمنان بعثی جنگید. پاداش آن سالهای تلخ، سال‌های سختی بود که با کپسول اکسیژن و قرص های گران قیمت و نایاب گذشت. سخت گذشت اما گذشت… مانند یک فیلم سینمایی! با همان کیفیت، گاهی سپید و گاه پر از فراز و نشیب. روزی از روزها در زیرنویس این فیلم سینمایی نوشته شد: « بیست و شش سال بعد…» و این بار نوبت درد و داعش و دغدغه بود و نقش اول این فیلم، حاج حبیب الله جنت مکان با همان کوله پشتی مشکی رنگ رفت تا از حرم دفاع کند. این بارهم داوطلبانه رفت ، درست مانند روزهای جنگ.۲۴۴ روز از بهشتی شدن حاج حبیب قصه ما می گذرد. با همسری دلتنگ و فرزندانی بیقرار ، به گفتگو نشستیم تا از روزهایی که بی حضور مهربان پدر گذشت روایت کنند.

حاج حبیب که رفت، بار دیگر زمستان شد

از روزی می گوید که شام عروسی، قرمه سبزی و پلو باقلی و قیمه روی دستشان ماند. جشن در اهواز بود و جنگ در خرمشهر. تمام گردان از سرلشگر گرفته تا سربازان به جشن دعوت داشتند اما عملیات آن شب سبب شد جشن عروسی حاج حبیب و همسرش در سکوت برگزار شود. مریم جنت مکان از آن روزها این گونه روایت می کند: «در روزهای جنگ، ۸ سال از آسمان و زمین بر سر مردم خمپاره و آتش ریخت و حاج حبیب تمام این ۸ سال را در جبهه گذراند. ۳ روز از جشن ازدواجمان گذشته بود که برای پاگشا به منزل مادرم رفتیم. می دانستم حاج حبیب پای ماندن در خانه را ندارد و من خوشحال بودم که همسرم سه روز پشت سر هم در خانه مانده و هوای دفاع به سرش نزده است. اما روز سوم طاقتش تاب شد و بی آنکه با من خداحافظی کند، بار دیگر به مناطق عملیاتی رفت. » ترکش ها جای سالم در بدن حاج حبیب باقی نگذاشته بودند. همسر صبور و با وفای جانباز شهید محله می گوید: « سختی های جانبازی و بی مهری مسئولین هم سبب نشد لحظه ای در تصمیمش شک کند. وقتی گفت : « می خواهم برای دفاع از حرم بروم » دلم لرزید. یاد روزی افتادم که در بنیاد شهید حالش بد شده بود. روزی که از بنیاد درخواست هزینه کپسول اکسیژن را کرده بود و مسئولان بنیاد به او گفته بودند: « اول کپسول را بخر، بعد پول آن را بخواه! » هر چه حاج حبیب گفته بود : «عزیز من! اگر پول داشتم که با این وضعیت تا اینجا نمی آمدم…» گوششان بدهکار نبود که نبود! همین موضوع آن روز حال همسرم را رو به وخامت برد. خوب می شناختمش! می دانم آن روز چقدر غصه خورده بود… به زور تا متروی نزدیک بنیاد آمده و با پسرم روح الله تماس گرفته بود. وقتی گفت: « می خواهم برای دفاع از حرم بروم » بی مهری ها و کم لطفی ها مانند یک فیلم سینمایی از مقابل چشمانم گذشت. چیزی به او نگفتم چون جوابش را می دانستم. اگر این حرف ها را به او می زدم مانند همیشه می خندید و می گفت: « دفاع وظیفه من است، ایران و عراق و سامرا ندارد… دفاع وظیفه من است..همین و بس!» زمستان ۹۳ بود که حاج حبیب رفت، چهار روز مانده به اردی بهشت، بهشتی شد و پروازش بار دیگر فصل را زمستان کرد. دو زمستان سرد در یکسال…»

بال تنها غم غربت به پرستوها داد…

بغض گاهی سکوت هایش را طولانی می کند . دلش گرفته؛ از جای خالی همسرش، ازکوله پشتی گوشه اتاق که یاد حاج حبیب را هزاران بار فریاد می زند. حاج حبیبی که فقط همسرش نبود، دوست و هم صحبتش بود. مریم جنت مکان از آخرین خاطره ای که با همسرش دارد این گونه تعریف می کند: « آخرین باری که رفت ۱۱ فروردین بود. خداحافظی کرد،کفش هایش را پوشید و رفت. انگار که چیزی یادش آمده باشد، ناگهان سرش را به داخل آورد و گفت: « مریم وقتی برای عروسی به اهواز اومدی دو دست لباس بردار. یکی برای عروسی ، یکی برای عزا . حواست باشه خبر شهادتم عروسی رو عقب نندازه! » ۲۸ فرودین عروسی برادرزاده اش بود. هیچ مناسبتی از حافظه اش پاک نمی شد. از جشن تولد من و فرزندانم گرفته تا سالگرد ازدواج و روز زن. می دانستم تاریخ عروسی در یادش مانده و خودش را به جشن خواهد رساند. اما نمی دانم چرا با شنیدن این جمله دلم گرفت. حرف هایش را به حساب شوخی گذاشتم و گفتم: « برو حاجی برو! از این حرفا هم نزن. برو خدا به همرات.» به خدا قسم که می دانست یک روز قبل از عروسی شهید می شود. می خواستم به آخرین وصیتش عمل کنم اما نشد. خبر شهادت حاجی به سرعت از شبکه های مجازی پخش شد. زمانی که یکی دیگر از مدافعین حرم که همرزم حاجی بود، پیکر او را از بیجی، استان صلاح الدین عراق به عقب باز می گرداند، از او عکس گرفته بود. چون می دانست هیچ رسانه دیگری برای اطلاع رسانی وجود ندارد و از سوی دیگر احتمال رخ دادن هر گونه اتفاقی در راه بازگشت وجود داشت. عکسی که از پیکر حاجی گرفته بود به سرعت پخش شد و همه از پروازش با خبر شدند.» ۲۰ سال پیش برای درمان شیمیایی شدن همسرش به پایتخت می آیند. درمان هایی که سخت و طاقت فرسا و از همه مهم تر گران قیمت بود. او در این باره این گونه تعریف می کند:« همسرم سختی ها را تاب آورد و دم نزد . اما همیشه برای کمک کردن به دیگران پیش قدم می شد.

فرقی نمی کرد این فرد هم محلی اش باشد یا غریبه. همین ویژگی ها بود که سبب شد پس از ۴۰ روز وقتی از اهواز به خانه بازگشتیم، نبودنش را تاب نیاوریم. او با تمام بدحالی اش فضای خانه را بهشت می کرد. این روزها که نیست با روح الله و راضیه بی هدف خیابان های شهر را چرخ می زنیم. انگار چیزی گم کرده ایم.»

و خدایی که در این نزدیکی است…

راضیه فرزند ارشد خانواده در روزهای جنگ متولد شد. او خاطرات زیادی از پدر دارد. خاطراتی که گاهی لب هایش را به خنده باز می کند و گاهی چشم هایش را بارانی. خاطره ای شیرین از پدر دارد: «نوروز سال ۹۲ بود و با پدر و دوستان خانوادگی به جنوب کشور رفته بودیم. پدر ما را به اروند برد و سوار لنج کرد تا هم خودش تجدید خاطره کند هم از آن روزها و شهادت غواصان برایمان بگوید. سوار لنج شدیم و به یکی از روستاهای آن حوالی رسیدیم. ظهر بود و گرسنه بودیم. جمعیت زیاد بود و همه از پدر با خنده و شوخی غذا طلب می کردند. تعطیلات نوروز و ایام فاطمیه سبب تعطیلی مغازه ها شده بود. پدر با لبخند به ما می گفت: « صبر کنید، خدا روزی رسان است.» با گفتن این جمله از فردی که در آن نزدیکی ها قدم می زد آدرس غذا خوری روستا را پرسید. مرد روستایی با بهت و تعجب به ما نگاه کرد و گفت: « قرار بود امروز میزبان مهمان هایی باشیم که بدقولی کردند و نیامدند. شما امروز مهمان ما هستید .انگار این غذاهایی که همسرم پخته قسمت شماست. رفتیم و غذاها را با خوشحالی و خنده خوردیم. خدا همیشه کار پدر را راه می انداخت. خدا هم می دانست پدر چقدر مظلوم و سختی کشیده است. »

حاج حبیب الله جنت مکان ملقب به ابوالمکارم

پیکر مدافع حرم ، حاج حبیب الله جنت مکان که میان مدافعین حرم و خوبان عراقی به ابوالمکارم مشهور بود، ۱۸ ساعت در جوار بارگاه حضرت ابوالفضل عباس ماند تا برای بازگشتش به وطن تصمیم گیری شود. وقتی پیکرش وارد اهواز شد، مسئولین از خانواده اش خواستند، او را در اهواز که زادگاهش بود به خاک بسپارند. فرزند شهید در این بار می گوید: «وقتی مسئولین این درخواست را مطرح کردند، مخالفت کردیم و گفتیم می خواهیم مزار پدر نزدیکمان باشد تا هر وقت دلتنگش شدیم ، با او درددل کنیم. مسئولان اهوازی قول دادند تا یکسال خرج رفت و آمد ما را پرداخت کنند و با این وعده ها ما را برای خاکسپاری پدر در اهواز راضی کردند. اما وعده هایشان عملی نشد و این روزها برای رفتن به اهواز و سر گذاشتن بر سنگ مزار پدر بی قراریم.» سالها شاهد دردها و نامهربانی ها با پدر بود. باید جایی این گلایه ها را می گفت تا کمی از اندوهش کاسته شود.راضیه در این باره می گوید:« روزی که با ما تماس گرفتند و گفتند قرار است رهبر با خانواده های شهدای حرم دیداری خصوصی داشته باشد با خودم فکر کردم باید کمی از حرف هایی که سالها بر دلم سنگینی می کند را بگویم. اما با دیدار رهبر و حرف هایی که از پدر گفت، انگار وجودمان آرامش گرفت. سکوت کردیم و رهبر از نام پدر گفت.ایشان فرمودند:« به درستی که نام پدرتان زیبنده ایشان است.شهید حبیب الله جنت مکان…»این دیدار هرگر از ذهنم پاک نخواهد شد. آن روز یادگاری باارزشی از آقا گرفتم. انگشتری که در دست ایشان بود این روزها در انگشتان دستم بوی پدر را برایم تداعی می کند.پدری که عزیز دل همه ماست.

هیچکس سراغی از ما نمی گیرد

در شهرداری مرکزی تهران مشغول بکار است. هرگز از نام پدر برای رسیدن به مقصود استفاده نکرده است. راضیه می گوید: « برای پیدا کردن شغلی که مرتبط با تحصیلاتم باشد، خیلی زحمت کشیدم. هرگز از اسم و رسم پدر هم کمک نگرفتم. وقتی می دیدم خود پدر با وجود شیمیایی بودن در یکی از کارخانه های صنعتی کنار حوضچه اسید کار می کند و دم برنمی آورد، چه می گفتم؟! هیچ فردی در محل کار نمی دانست پدر من جانباز ۴۵ درصد است. وقتی هم که در راه دفاع دواطلبانه از حرم شهید شد، هیچ فردی متوجه این موضوع نشد. اما زمانی که برای پیگیری مرخصی ۴۰ روزه مراحل اداری کارهایم را انجام می دادم همه می پرسیدند: « مگر چنین فردی هم در اداره هست؟!» سکوت می کند .انگار شک دارد که بگوید یا نه! اما می گوید.راضیه ادامه می دهد: « سالهاست که در شهرداری تهران کار می کنم. دوست داشتم شهردار تهران برای بازدید از خانواده ما و دیگران مدافعین حرم اقدامی انجام دهد.گذشته از شهردار تهران توقع داشتم شهردار منطقه ای که پدرم ۲۰ سال در آن زندگی و به شکلی گمنام به اهالی آن خدمت کرد ، جویای احوال ما باشد. این روزها که جای پدر خالی است ، هیچکس سراغی از ما نمی گیرد…»

حاج حبیب از زبان دوست و همراه همیشگی اش

مسعود صابوری:« حاجی مهربان و دلسوز بود »

از طریق یکی از همرزم‌های حاج حبیب به اسم آقای اسکندری با حاجی آشنا شدم. شخصیت حاج حبیب بسیار مردمی و دوستداشتنی بود که با نخستین سلام مخاطب را جذب خود می‌کرد.
مسعود صابوری دوست صمیمی حاج حبیب درباره وی چنین می‌گوید: «برخورد خوب و اخلاق پسندیده از ویژگی‌های بارز حاجی بود که باعث می‌شد تا همه شیفته وی شوند. حاجی تمام عمر خود را وقف خدمت به مردم کرده بود و این بزرگ‌ترین درسی بود که من از او آموختم.»

او با بیان اینکه اگرچه حاجی خدمتگزار واقعی بود، اما هیچ‌وقت حق او به خوبی ادا نمی‌شد و در راه کمک به دیگران با مشکلات زیادی مواجه بود، ادامه می‌دهد: «‌یک روز من داخل دفتر نشسته بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد و متوجه شدم حال حاجی خوش نیست. به سرعت خود را به محل کار حاجی رساندم و او را به بیمارستان گلستان اهواز منتقل کردم. حاج حبیب بستری و اقدامات درمانی لازم انجام شد تا اینکه حال حاجی تا حدودی بهبود یافت. وقتی حاج حبیب توان صحبت پیدا کرد علت حال بد خود را کار در اتاق آبکاری و تماس مستقیم با اسید و سیانور اعلام کرد. ماجرا نیز از این قرار بود که رئیس شرکت به دلیل اعتراض حاج حبیب از قطع مزایا و کاهش حقوق کارگرها او را به اتاق آبکاری منتقل کرده بود، با وجود اینکه حاجی جانباز ۴۵‌درصد شیمیایی بود و نباید در معرض مستقیم مواد شیمیایی قرار می‌گرفت و رئیس شرکت به خوبی از این موضوع آگاه بود.»

حاجی مداح اهل‌بیت و شاعر بود. صابوری این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: «حبیب فقط یکی بود. کینه هیچ‌کس را به دل نمی‌گرفت و تمام عشقش کمک به خلق‌الله ‌بود. روزی که برای‌کاری به بازار آهن شادآباد رفته بودیم، تلفن حاجی زنگ خورد و او نشانی را یادداشت کرد. به حاجی گفتم چه کار می‌کند و او در جواب گفت ۳ـ۴ نفر از سیستان و بلوچستان به تهران آمده‌اند و من باید بروم. سریع سوییچ و مدارک ماشین را به من داد تا راهی شود. من گفتم حاجی من اینجا تنها چه کنم؟ او گفت ماشین پر از بنزین و مدارک کامل است و برای تو هیچ مشکلی پیش نمی‌آید، اما این بندگان خدا غریب هستند و من باید به کمک آنها بروم. مسافران سیستانی سربازی به همراه داشتند که مشکل اعصاب و روان داشت و آنها برای کارهای پزشکی او به تهران آمده بودند و کسی را در این شهر نداشتند و حاجی برای کمک به آنها شتافت. خانه حاج حبیب همیشه پر از مهمانانی بود که حاجی یاری‌رسان آنها بود.»
حاج حبیب در بیجی عراق که در نزدیکی سامرا قرار داشت به مقام شهادت رسید. صابوری درباره نحوه شهادت حاجی چنین می‌گوید: «‌«سرهنگ حیدر خلیلی» یکی از فرماندهان عراقی و دوست حاج حبیب که از عراق آمده بود درباره نحوه شهادت حاج حبیب می‌گفت: ‌یک روز ابوالمکارم (اسم مستعار حاج حبیب) با شهید حسینی برای عملیات رفته بودند. من خیلی با آنها تماس ‌گرفتم، اما هیچ یک پاسخ ندادند. پیش فرمانده لشکر آمدم.

«سید جاسم» از همرزمان حاجی نیز حضور داشت و من ابراز نگرانی کردم. فرمانده کمی به من دلداری داد که نگران نباش، اما بعد از ۲ ساعت خبر شهادت حاج حبیب به ما رسید.» وی با بیان اینکه سلاح حاجی تنها یک سیم‌چین بود به نقل قول از «سرهنگ حریری» ادامه می‌دهد: «حاجی به ما گفته بود تا من اینجا هستم اجازه نخواهم داد که حتی یک نفر هم زخمی شود و با سلاح خود که تنها یک سیم چین بود به خنثی کردن بمب‌هایی که توسط دشمنان کاشته شده بود می‌پرداخت. او نزدیک ۲ هزار بمب را در منطقه صلاح‌الدین خنثی کرد. آخرین مأموریت حاج حبیب خانه‌ای بود که نیروهای داعش افراد آن را به اسارت برده بودند و او و یکی دیگر از همرمانش به نام سید حسینی برای خنثی کردن بمب به آن خانه رفته بودند. حاجی با همه فنون خنثی‌سازی انواع بمب آشنایی لازم را داشت. اما آن روز در ابتدا سید حسینی وارد آن خانه شده بود و حاجی در درگاهی خانه بود که بمب توسط کنترل از راه دور منفجر شد و حاج حبیب و سید حسینی به مقام شهادت رسیدند. پیکر حاجی توسط نیروهای ما بیرون آورده می‌شود، اما پیکر سید به دلیل اینکه آوار بسیاری بر روی آن افتاده بود در همانجا باقی ماند.»
صابوری ادامه می‌دهد: «پیکر حاجی به مدت ۱۸ ساعت در جوار حرم حضرت ابوالفضل ماند و این امر تاکنون برای هیچ‌کس اتفاق نیفتاده است. حاج حبیب هفتمین مدافع حرم خوزستان بود و ما گروهی در فضای مجازی تلگرام با این موضوع داریم که هرکس به شهادت می‌رسد، خانواده شهید را در این گروه عضو می‌کنیم تا هم یاد شهدا زنده نگه داشته شود و هم کارهای فرهنگی و معنوی در این زمینه انجام دهیم. وقتی هنوز تعدادی از شهادت مدافعان حرم نگذشته بود، حاجی به من می‌گفت صابوری صبر کن، تعداد شهدا افزایش خواهد یافت. حاجی از مبارزات خود ۲ هدف را دنبال می‌کرد. نخستین هدف او دفاع از حرمین مطهر و هدف دیگر او حمایت از مردم بی‌دفاع عراق بود. حاج حبیب از اینکه زن‌ها و بچه‌ها را در بازار به‌عنوان برده به فروش می‌رساندند، رنج می‌برد و می‌گفت باید رفت و از آنها دفاع کرد.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *