آشنایی با مدافعان حرم دسته‌بندی نشده

شهید مدافع حرم احمد اعطایی

شهید مدافع حرم احمد اعطایی

وصیت نامه

خاطرات
عاشق حضرت زهرا بود و همش روضه خانوم رو میخوند،شب قبل عملیات خواب حضرت رو دیده بود که بهش گفته بود فردا بعد از اذان مغرب شهید میشی،تو همون زمان گفته شده و شبیه حضرت زهرا شهید شد،تیر به پهلوش خورده بود
#شهید_احمد_اعطایی

احمد کلا در کار خیر بود بیشتر جهیزه یا سعی میکرد برای رفقا همسر خوب معرفی کنه. از اینکار خیلی لذت میبرد. ,
این خاطره از شهید احمد عطایی بر میگرده حدودا به دو سال قبل ,احمد به من زنگ زد خیلی خیلی ناراحت بود گفتم چی شده یادی از پولدارها کردی .تیکه کلام بود معمولا به احمد وقتی زنگ میزد میگفتم , گفت یه خانواده هست بخاطر نداشت پول جهزیه آبروی دخترشون داره میره خیلی حالش گرفته بود من رو قسم داد اگه میتونم از کسی مبلغی تهیه کنم البته یک سری از وسایلو خودش از جایی بصورت قسطی هماهنگ کرده بود, من هم گفتم به رفقا میگم, از قضا همان روز با یکی از رفقا درباره همین موضوع صحبت کردم. بنده خدا گفت: من برای سال پدرم که فوت کرده مبلغی کنار گذاشته ام، ولی این مبلغ رو برسون به رفیقت برای جهیزیه صرف کنه. وقتی موضوع رو به احمد گفتم از خوشحالی داشت پر در میاورد. بعد قرار شد من پنج فرش ماشینی نو ردیف کنم .وقتی فرشها هماهنگ شد با احمد تماس گرفتم تا بیاد فرشا رو ببره به یک ساعت نرسید یه بنده خدایی رو فرستاد و فرشهای رو با ماشینش برد.
شادی روح شهید اعطایی صلوات
لینک کانال شهید احمد اعطایی

, احمدم مثل سلیم زمزمه زینب داشت/ از غم شام و حرم روضه به روی لب داشت /غصه می خورد که سنگ بر سر گنبد بخورد / ز غریبی حرم روزسیه چون شب داشت

یادم میاد قبل ازاین که داداش احمد بخواد اعزام بشه زنگ زد به من تا همدیگه رو ببینیم .احمد اومد مسجد و بعد از خواندن نمازش کلی با هم صحبت کردیم . احمد کلی به من سفارش و وصیت که… . گفتم بهش احمد جان ان شا الله خودت میای همه اینا رو انجام می دی.تنها جوابش برای من یه لبخند معنا دار بود. اون موقع معنی لبخندشو متوجه نشدم تا اینکه خبر دادن داداشت شهید شده. بهش گفتم احمد جان ،داداش ،هر روز برات ۱۱۰صلوات می فرستم تا سلامت برگردی ،دوباره به من خندید و گفت: ببین می تونی کار دست ما بدی.گفت: همین شما ها هستید که نمی زارید دیگه… . بازم معنی حرفاشو نفهمیدم. حالا من می گم: احمد جان الان که عاقبت بخیر شدی یادت نره برا منم صلوات بفرست و دعا کن تا به زودی عاقبت به خیر بشم… .دلم برای برادرم بسیار تنگ شده…..

تقدیم به علمدار غیور زمان شهید اعطایی

🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
به بلندای عرش تو نمیرسد دستم
جان من! حسرت پرکشیدن به دل دارم
زنده است هرکه رفت به راه عشق
کربلایی ! میل زینبی شدن دارم
خوش به حال هرانکه نامش ماند
ساقیا !هوای شهادت به سر دارم
راه روشن پراست از ستاره ونور
ماه من! میل آسمانی شدن دارم
دار دنیا پر است ز ظلم و ستم
احمدم ! شور یاری رهبرم دارم
ارادتمند همیشگیت خواهر

به نقل از همرزم شهید اعطایی
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴یکی از دوستان همرزم شهید میگفت بچه ها چندتااز مرغهایی که تو خیابون رها بودند گرفتند، پرکندند و پختندو خوردند .احمداومدو دید بچه ها دارند مرغهای پرکنده وپخته رو میخورند. .کلی عصبانی شد که این چه کاریه مال مردمه .به من گفت تو که نخوردی؟ گفتم نه .
عصبانی شد که حرامه حرامه .چرامیخورند مال مردمه.
گفتیم بابا اگر نخوریم گلوله و ترکش و بمب میخوره بهشون میمیرند حیفه .حداقل حالا که صاحب ندارن ما استفاده کنیم .
دوباره گفت حرومه بابا .
از اول هم خیلی مراعات اینطور مسایل رو میکرد .
کلااحمد خیلی به فکر مسایل شرعی ودینی بود
واجر این همه مراعات رو خوب گرفت .
الحمدلله رب العالمین

شهادت شهيد اعطايى دل خيلى از دوستان وحتى غريبه هايى كه ايشون رو نميشناختن بيدار كرد خيليا از گناهاى گذشتشون نادم وخجالت زده شدن خيليا در صدد جبران بر اومدن خيليا توبه نصوح كردن !
ايشون كه يكى از غلامان حضرت امام حسين(علیه السلام) بودن اينطورى تاثير گذاشتند !
تا حالا از خودمون پرسيديم چرا از شهادت مولا تا الان كه غريب به ١٢٠٠و اندى ميگذره هنوز خيليامون سر نقطه اول در جا ميزنن ؟ اللهم الرزقنا شفاعت الحسين يوم الورود و….

متن از همسر یکی از دوستان مسجدی شهید
شعرشهریار که احمدعزیز دوست داشت و باشور خاصی میخوند
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه
حيدربابا ،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !
دؤرت بير يانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !
بيزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !
دوْنيا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ايتيمدى
دوْنيا بوْيى اوْغولسوزدى ، یتیمدی
حيدربابا ، يوْلوم سنَّن کج اوْلدى
عؤمروْم کئچدى ، گلممه ديم ، گئج اوْلدى
هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بيلمزيديم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار
ايتگين ليک وار ، آيريليق وار ،اولوم وار
حيدربابا ، ايگيت اَمَک ايتيرمز
عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بيتيرمز
نامرد اوْلان عؤمرى باشا يئتيرمز
بيزد ، واللاه ، اونوتماريق سيزلرى
گؤرنمسک حلال ائدوْن بيزلرى
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
🌷سوز همیشه ی جگرم باش یا حسین
💫من سینه می زنم سپرم باش یا حسین

🌷در طول عمر جز تو پناهی نداشتم
💫مثل گذشته ها پدرم باش یا حسین

🌷هر روز مادرم سر سجاده گفته است
💫خیلی مراقب پسرم باش یا حسین

🌷ای نام تو بهانه ی شیرین زندگی
💫شور محرم و صفرم باش یا حسین

🌷پایین پات سربگذارم تو هم بیا
💫بالای جسم محتضرم باش یا حسین

🌷جان مرا بگیر حوالی قتلگاه
💫این گونه اخرین خبرم باش یا حسین

🌷دستم به دامنت نرسید این جهان اگر
💫باب الحسین منتظرم باش یا حسین

🌷باشد قرار بعدی ما اربعین حرم
💫مهر قبولی گذرم باش یا حسین

🌷سربازهای لشکر یا زینب توایم
💫حرز مدافعان حرم باش یا حسین

از زبان همرزم مؤذن شهید احمد اعطایی :
خیلی سالار بود. مرد مردا. تو سابقیه دیدیم هی توو تکاپوئه. هی میرفت با یه شهید و جانباز میومد. رسیدم بهش نگاش کردم چشاش پر حرف بود. آخر نتونست تحمل کنه. با اون حال خستش گفت بابا اینا خیلی بی عرضه اند. جنازه هاشون و جانبازاشون موندن تو خط نمیرن بردارن. من رفتم چند تاشونو برگردوندم. با همون حال خسته وقت اذان رسید بدون اینکه از کسی خجالت بکشه با صدای بلند وسط خیابون با اقتدار تمام شروع کرد به اذان گفتن. هر جنازه ایی هم که میومد یجوری جابجاش میکرد که رفیقاش نبیننش. میگفت صورتشو بپوشون کسی نبینه. روحیشونو میبازن.
شادی روحش صلوات
از زبان همرزم مؤذن شهید احمد اعطایی :
خیلی سالار بود. مرد مردا. تو سابقیه دیدیم هی توو تکاپوئه. هی میرفت با یه شهید و جانباز میومد. رسیدم بهش نگاش کردم چشاش پر حرف بود. آخر نتونست تحمل کنه. با اون حال خستش گفت بابا اینا خیلی بی عرضه اند. جنازه هاشون و جانبازاشون موندن تو خط نمیرن بردارن. من رفتم چند تاشونو برگردوندم. با همون حال خسته وقت اذان رسید بدون اینکه از کسی خجالت بکشه با صدای بلند وسط خیابون با اقتدار تمام شروع کرد به اذان گفتن. هر جنازه ایی هم که میومد یجوری جابجاش میکرد که رفیقاش نبیننش. میگفت صورتشو بپوشون کسی نبینه. روحیشونو میبازن.

یادش بخیر برادرمون احمد یه روز تو سرکار داشت از کار کردن توی مسجد صحبت می کرد(کارای برقی مسجدو که انجام می داد) میگفت من با خدا معامله کردم که خدایا من کارای خونه تو رو دست گرفتم تو هم امور خونه منو دست بگیر. روحش شاد یادش گرامی.
پارسال ایشون رو برای اولین بار دیدم ،اومده بودن همراه همسرم برق کولرمونو درست کنن من در اتاق مجاور بودم اما از مکالماتی که بین این شهید بزرگوار وهمسرم صورت میگرفت فهمیدم ایشون انسان وارسته ای هستن وبه طور حتم دریافته بودم که ایشون اصلا زمینی نیستن خیلی آرام وصبور بودن گذشت ……..همسرم خیلی از ایشون صبت میکردن تا اینکه یه شب بعد از نماز مغرب وعشاء به همسرم اطلاع دادن که احمد آقا به آرزوشون رسیدن ودعوت حق رو لبیک گفتن خوش به سعادتشون ….حالا از اون موقع که ایشون شهید شدن هر وقت چشمم به کولر میافته ناگاه یاد ایشون میافتم که بی هیچ چشم داشتی این کارو برامون انجام دادن ،من چهره ایشونو یادم نبود واین نشون از حیاء این شهید بود که هنگامی که وارد خونه ما شدن وسلام کردم بهشون سرشونو حتی بالا نیاوردند وبلافاصله همراه همسرم مشغول کار شدند ،حقا که شهادت از آن چنین انسانهاییست ،از همین جا سلام میکنم به مادر ارجمند این شهید وهمسر عزیزش وامیدوارم خانم زینب پشتیبانشان در دوجهان باشد ،سخت است نبودن همسر وفرزندی همچون شهید احمد اعطایی واز خدای منان صبر جمیل برای ایشان آرزومندم .

همسر یکی از دوستان شهید اعطایی
آخرین باری که دیدمش زمانی بود که کار مسجد کمی ناقص بود اما اون باید میرفت ، نمیخواست لحظات آخر رو کنار خانوادش از دست بده .
تو اون روز کلی کار کرده بودیم و حسابی خسته شدیم ؛ وقتی داشت میرفت گفت امیرجان من میرم یکی دوماه کنار خانواده باشم . دوباره میام بقیه کارا رو انجام بدیم . تو این مدتی که این جا کار میکردم بچه ها خیلی تو خونه تنها بودن میخوام یه ذره به خانوادم برسم .
اما ۳ـ۴ روز بعد از بچه ها شنیدم رفته سوریه .
اولش باور نمیکردم رفته سوریه ، بعدشم گفتم چیزی نیست چند روز رفته دوباره میاد بقیه کارها رو با هم انجام میدیم .
یه روز تو خونه نشسته بودم پای کامپیوتر که برام یه پیام اومد ؛ اولش اهمیت ندادم و گفتم چیز مهمی نیست ، تبلیغاتیه ؛ ولی بعدش گفتم شاید یه نفر کار مهمی داشته باشه .
پیام رو که باز کردم این متن رو دیدم :
( پاسداررشیداسلام ومداح اهل بیت مدافع حرم حضرت زینب برادربسیجی احمد اعطایی درسوریه به شهادت رسید/اخباربرنامه ها متعاقبا اطلاع رسانی میشود)
اولش تعجب کردم ، بعد خندیدم بعدشم بغض کردم و شروع کردم به آماده شدن که برم سمت مسجد ؛ وقتی وارد مسجد شدم و عکسشو رو در و دیوار مسجد دیدم بغضم ترکید ، نمیدونستم چی باید بگم یا چیکار کنم . پاهام سست شده بود و نشسته بودم رو پله های جلوی در مسجد و زار زار اشک میریختم .
نفهمیدم چطور وارد زندگیم شد ، اما بعد از رفتنش :
خوب فهمیدم چه نقش بزرگی تو زندگی من داشته …
خوب فهمیدم که مرد بودن با نر بودن کلی فرق داره …
خوب فهمیدم که همیشه نباید حرف زد ، یه جاهایی ام باید وارد عمل شد …
خوب فهمیدم که …
الان با گذشت روزها هنوزم نتونستم جای خالیشو با چیزی عوض کنم …
هنوز یه جای خالی در کنار من دیده میشه …
و اون جای خالی
قراره تا ابد خالی بمونه …

امیر محمد غفاری
از دوستان مسجدی شهید اعطایی

شب ۴ شنبه خواب احمدو دیدم .یه شهید مدافع حرم اورده بودند .باهم رفتیم کنار
شهید . بهم گفت ابجی کاش بزارند این لباس رزم کمی بیشتر توتن مدافعان شهید باشه. .گفتم احمدجان تن توکه قسمت نشد زیاد باشه . همه کارات ،برگشت و دفنت ،سریع انحام شد .گفت اره راست میگی، ولی ای کاش کسانی که طول میکشه دفنشون کنند .،بیشتر لباس رزمشون تنشون باشه . از جملاتش فهمیدم خییییلی علاقه خاصی به لباس رزمشون دارن .خییییلی براشون مقدسه.

فرداکه شب ۵شنبه بود مجدد دیدمش .کنار تابوت یکی از مدافعین حرم بودم که احمداومدو بادستش کلی برگهای ریز پارچه ای روی تابوت ریخت وگفت : ابجی این برگهارو از لباس رزمم بریدم به همه میرسه .خیییلی مقدسه .به همه یه دونه بده نگه دارن ، تبرکه . اون برگهای ریز لباس رزم خودش بود که به صورت برگهای ریز بریده بود تا به خاطر تقدسش بده به همه .

یاد جمله دوستشون اقای نبی زاده افتادم که تومستند مسافر بیقرار گفتند :احمدتوهمه شادیهاش همه رو شریک میکرد .اینحاهم که غرق در خوشی وتقدس لباس رزمش بود و شاد .دوست داشت همه فامیل ورفقا رو شریک کنه وبه همه یادگاری بده .مخصوصا لباس خادمی وسربازی عمه سادات حضرت زینب سلام الله علیها .
امیدوارم که این لباس سربازیشو به دستمون برسونند تا خواستشو اجراکنیم .
شادی روح آسمونیش ۵تا صلوات
یادمه یه روز که تو مسجد بهش کمک میکردم قرار شد که یک تا مهتابی رو از بین چنتا مهتابی که رو سقف بود (هر کدوم رو که دوست دارم) باز کنم و جای اون رو با یه مهتابی که جای دیگه بود و دسترسی بهش سخت تر بود و مشکل هم داشت عوض کنم . احمدم نشسته بود روی داربست و داشت کارای خودشو انجام میداد . رفتم بالا و اون مهتابی که مشکل داشت رو باز کردم ، مهتابی دوم رو که اومدم بازکنم منو برق گرفت . من اون بالا در حال برق گرفتگی دارم میلرزم و داد میزنم احمدم منو نگاه میکنه و میخنده . خداروشکر به خیر گذشت و از چهارپایه پریدم پایین ؛ چشمم افتاد به احمد که داشت به کار من میخندید . نمیدونستم باید به خنده احمد بخندم یا از اینکه برق گرفته بترسم . با عصبانیت گفتم : برای چی میخندی؟ گفت : امیر کاش خودتو وقتی برق گرفت میدیدی .
+داشتم میمردم اون بالا . تو داری میخندی ؟؟؟
_نترس کسی با برق یک فاز تا حالا نمرده .
خیلی طبیعی برخورد میکرد و این طبیعی بودنش من رو عصبانی میکرد .
الان که یادم میاد خیلی به حال و هوای اون موقع غبطه میخورم . هر جای مسجد رو که نگاه میکنم جای خالی احمد رو می بینم ….
.
.
.
نیستی و نبودنت را چراغ های مسجد هر روز به رُخِمان می کشند …
نیستی و آن چراغ ها هر روز جای خالی تو را روشن تر از هر روز به یادمان می آورند …
و پر رنگ تر از هر روز نبودنت در خاطر ما نقش می بندد …
نیستی و …

امیر محمد غفاری، از دوستان مسجدی شهید احمد اعطایی

یه روز من میدون مقدم وایساده بودم منتظر تاکسی…
یه ماشین وایساد و من سوار شدم که اتفاقا احمد عزیز داخل ماشین بود …
خلاصه من دیدم احمد داره با راننده بحث میکنه ،
احمد میگفت به راننده که هروقت به خانمی رسیدی و داشت از خیابون رد میشد تو از چند متری ترمز کن که خانم رد بشه بعد راه بیفت چون خانما مثل آقایون سریع نیستن شاید پاشون بهم بپیچه و بخورن زمین ..
خلاصه کار نداریم احمد چون آدم رکی بود و بی تعارف حرفشو به همه میزد هی به راننده میگفت و راننده دیگه اعصابش خورد شد..
خلاصه از اول مسیر با اون بنده خدا بحث کرد و گفت اصلا هرچی که تو میگی تا اینکه احمد حرفشو به کرسی نشوند تا این که میخواستیم پیاده شیم،
راننده یکم سن دار بود و آخرش گفت که جوون خوبی هستی خدا پشت و پناهت باشه من این همه ساله راننده ام و اینو نمیدونستم ..
احمد چیزی نگفت و لبخندی زدو خداحافظی کرد…
خلاصه کرایه ماهم احمد حساب کرد😃😃

خدا رحمتش کنه دلم خیلی براش تنگ شده ،😔😔
ان شالله اون دنیا یه جای خوب برای بچه های مسجد ردیف کنه…

مهدی قدیری، از دوستان مسجدی شهید اعطایی

… اواخر تابستان سال جاری، چندتا از بچه های مسجد در طرح “آینه امید” که در قم برگزار شد شرکت کردیم، قرار بود احمد هم با ما بیاد ولی به خاطر حجم سنگین کارهای مسجد نتونست.
آخرین برنامه طرح امید این بود که بین اون چند نفری که بودیم عقد اخوت(برادری) جاری شد و همه با داداش شدیم…
وقتی برگشتیم مسجد به احمد گفتم دیدی توفیق نداشتی با ما بیای، ما با هم داداش شدیم ولی تو جاموندی…
یکی دو ماه بعد وقتی شهید شد توی دلم گفتم : ای دل غافل، پس این ما بودیم که توفیق نداشتیم داداش صیغه ایه احمد بشیم و ازش قول شفاعت بگیریم…

خاطره یکی از دوستان مسجدی شهید احمد اعطایی

برای شادی روحش صلوات

… اوایل تابستان امسال، پدرم به خاطر کسالتی که داشت در بیمارستان ضیائیان بستری شده بود، قرار بود یه شب من به عنوان همراه خدمتشون باشم، وقتی از بخش مراقبت های ویژه اومدم برم بیرون که چیزی تهیه کنم، احمد و دیدم،
با تعجب پرسید اینجا چی کار می کنی؟
موضوع رو گفتم، خیلی ناراحت شد!
بعدش من پرسیدم، تو اینجا چی کار می کنی احمد؟
گفت محمد حسینم مریضه، در همون لحظه داشتن رگ محمد حسین و می گرفتن تا بهش سرم وصل کنن، طفل معصوم خیلی اذیت شد…
بعد چند لحظه دیدم نگاهش رو انداخته توی نگاه من و برنمیداره، چند لحظه گذشت و بغضش شکست و زلال اشک توی چشمای قشنگش حلقه زد و با نفسی خسته گفت:
رحمت… خسته ام، خیلی خسته ام… و چند جمله غم انگیز دیگه…
اینو گفت و آتش بر خرمن جانم انداخت، بغلش کردم و چند دقیقه ای با همون حالمون گریه کردیم…

برای شادی روحش صلوات

شهید مدافع حرم، «احمد اعطایی» متولد هفتم شهریورماه ۱۳۶۴ است. او ساکن تهران بود و در ۲۱ آبان ماه ۹۴ و در سن ۳۰ سالگی طی عملیات مستشاری در مقابله با تروریست‌های تکفیری در سوریه به شهادت رسید و به کاروان شهدای مدافع حرم پیوست. از این شهید والامقام دو فرزند پسر به نام‌های محمد علی، چهار ساله و محمد حسین، ۱۵ ماهه به یادگار مانده است.
یکی از بستگان نزدیک شهید مدافع حرم احمد اعطایی به مناسبت شب یلدا ابیاتی را برای برادرش سروده است که در ادامه می‌آید:

غم امشب غم پروانه و شمع است، تو بگو میمانی
بی تو احمد همه شبها شب یلداست، تو بگو میمانی

اوج اندوه من این است که یک لحظه نگاه خود را
نکنی بردل ما، رد شوی از ما، تو بگو میمانی

به قاب خاطرات خوشت در کنار کعبه دل
تمام ثانیه‌ها می‌شود سپری، تو بگو میمانی

برای بغض خسته من، پیرهن بده یوسف
که هست شفای پرشکسته من، تو بگو که میمانی
…اومد جلوی در خونه، حالم خیلی خوب نبود، گفت کاری چیزی نداری حاجی؟
گفتم چرا، یه کیلو گوجه میخوام
گفت بشین بریم.
با موتورش منو برداشت برد ته «بازار جلیلی» توی اون کوچه پس کوچه ها، جلوی یه مغازه ی کوچیک نگه داشت یه کیلو گوجه گرفت و‌گفت بریم…
گفتم همین، این همه راه برای یه کیلو گوجه، بابا سر کوچه خودمونم داشت دیگه احمد جان،
گفت این گوجه هاش حرف نداره، ارزون تر هم هست!
نشستم که برگردیم سمت خونه، دیدیم سر کوچه خودمون چه گوجه های خوبی داشت، صد تومن هم ارزونتر بود!
خندیدیم و رسیدیم و وداع!

بعد ها شنیدم که یکی از رفقا می گفت: احمد همیشه سعی می کرد از کسی خرید کنه که هم بیشتر نیاز داشته باشه، هم حواسش به حلال حروم باشه!!!

خاطره‌ی یکی از رفقای مسجدی شهید احمد اعطایی

احمد کلا در کار خیر بود بیشتر جهیزه یا سعی میکرد برای رفقا همسر خوب معرفی کنه. از اینکار خیلی لذت میبرد. ,
این خاطره از شهید احمد عطایی بر میگرده حدودا به دو سال قبل ,احمد به من زنگ زد خیلی خیلی ناراحت بود گفتم چی شده یادی از پولدارها کردی .تیکه کلام بود معمولا به احمد وقتی زنگ میزد میگفتم , گفت یه خانواده هست بخاطر نداشت پول جهزیه آبروی دخترشون داره میره خیلی حالش گرفته بود من رو قسم داد اگه میتونم از کسی مبلغی تهیه کنم البته یک سری از وسایلو خودش از جایی بصورت قسطی هماهنگ کرده بود, من هم گفتم به رفقا میگم, از قضا همان روز با یکی از رفقا درباره همین موضوع صحبت کردم. بنده خدا گفت: من برای سال پدرم که فوت کرده مبلغی کنار گذاشته ام، ولی این مبلغ رو برسون به رفیقت برای جهیزیه صرف کنه. وقتی موضوع رو به احمد گفتم از خوشحالی داشت پر در میاورد. بعد قرار شد من پنج فرش ماشینی نو ردیف کنم .وقتی فرشها هماهنگ شد با احمد تماس گرفتم تا بیاد فرشا رو ببره به یک ساعت نرسید یه بنده خدایی رو فرستاد و فرشهای رو با ماشینش برد.
شادی روح شهید اعطایی صلوات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *